پارسال همین موقع ظهر۲۰مرداد از پیش مامام برمیگشتم
۳۹هفته و ۲روزم بود
گفت تا یک هفته دیگه اگه زایمان نکردی برات نامه مینویسم بستریت کنن
برگشتنی همسرم رفت پادگان و داداشم اومد دنبالم آوردم خونه مامانم
عصر بود و اوج گرمای ۲۲مرداد ایلام/دهلران
بارون گرفت باد و بارون تو هم قاطی بود قطره‌های بارون با صدا به در و شیشه ماشین میکوبیدن
دم غروب رسیدیم خونه مامانم
بابام خونه بود هنوز پیشمون بود💔
طبق معمول برقا رفته بودن
با آبجیام رفتیم خونه عموم
ساعت نزدیک ۱۲شب بود پاشدم برم دسشویی دل درد خفیف داشتم
تا پاشدم انتهای کمرم تیر خفیفی کشید رفته رفته دردام زیاد میشدن
زنگ زدم مامای همراهم توصیه‌هایی کرد و گفت اگه دردت خوب نشد بیا بیمارستان..
داداشم منو رسوند بیمارستان نبوی دزفول
انقدر با عجله میروند و دست انداز هارو رد میکرد که جیغم به هواااا میرفت
و فک کنم بخاطر لایی کشیدنا و سرعتش بود ک کیسه آبم پاره شد😂
تا رسیدم خواستن معاینه‌م کنن گفتن مکانیومه غلیظه
من با ترس میپرسیدم یعنی چییی
گفتن یعنی بچه تو شکمت مدفوع کرده😐😂
منو میگی؟دوس داشتم بال دربیارم چون احتمال سزارین شدنم بالاااا بود

تصویر
۴ پاسخ

تولد نی نی مبارک
ولی دایی چرا بی احتیاطی میکرد🫨

منم الکی اینهمه پول سزارین دادم نوبت گرفتم یه هفته جلوتر از موعدم جفتم کنده شد سزارین اورژانسی شدم😅

تولدش مبارک . سزارین شدی بلاخره؟

تولد دوباره نی نی مبارک باشه عزیزم🎂🌸

سوال های مرتبط

مامان آریشا👶🏻🐣 مامان آریشا👶🏻🐣 ۱۵ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴
مامان پناه مامان پناه ۱ سالگی
اون روز که برا سینه بچم درگیر بودم مجدد بردمش دکتر اما اینبار بیمارستان (جمعه عصر) یک پزشک فوق العاده داشت ، علائم بچه رو که چک کرد و گفتم پشت کمرش داره دونه قرمز میزنه ازمایش نوشت و سرم و دارو ، همونجا ازمایش اورژانسی دادیم جواب اومد که دخترم عفونت رفته داخل خونش و ریه هاشو درگیر کرده، دستور بستری داد ساعت ۲ شب با رضایت خودمون بچه زو گرفتیم که صبح ببریم بیمارستان اطفال. دقیق ساعت ۲ شب رسیدیم خونه و بچه هارو خوابوندم ساک بیمارستانو چیدم و حالم خیلی داغون بود و پر از استرس بودم ساعت ۷ صبح بچه هارو بیدار کردم صبحونه دادم بردیم بیمارستان(دختر بزرگمم مدرسه نفرستادم با خودم بردم). هم رسیدیم بستری کردن و اورژانسی درمان شروع شد ، رگهای بچم خیلی نازک بود و سریع پاره میشد یعنی به زور رگ پیدا میکردن پرستارا هم انژوکت میرفت داخل رگ پاره میشد و خونریزیهای بدی میکرد و فقط بچم گریه میکرد و نگام میکرد که چرا میزاری باهام اینکارو بکنن؟ ۴ روز بستری شد و چیزایی رو تو این ۴ روز دیدم که حتی نمیشه میزان درد و سختیشو گفت...
روزی چند مرتبه میرفتیم رگ گیری و بچم دیگه فهمیده بود نزدیک اتاقشون که میشدیم گریه و جیغ میزد و فقط تو چشام زول میزد و خودشو محکم میچسبوند تو بغلم، اخرین رگهایی که میگرفتن زیر قوزک پاش بود وحشتناک بود گفتن اگه این رگش هم خراب شه مجبور میشیم از شکمش رگ بگیریم ، با این حال بچه اشتهاش صفر شده بود غذا از خونه برام میاوردن خوراکی شیشه خشک هرچی درست میکردم نمیخورد و فقط میخواست تو بغلم باشه حتی موقع خواب نمیرفت تو تخت، توی سنیه که داره راه میفته دوس داشت بزارمش پایین راه بره اما بدش میومد و چون محیط فوق العاده الوده بود فقط توی بغلم و تخت میزاشتم بازی میکردم یا ......