۸ پاسخ

عزیزم بخدا من از دست دخترم نمیتونم تا دستشویی برم مثل چسب بهم چسبیده
هر جا میرم فقط باید بغل خودم باشه و نق بزنه
۱ مهر عروسی داداشم هست انقدر فکر این موضوع هستم حتی پیش باباش هم نمیمونه
چجوری برم آرایشگاه چجوری لباس بپوشم با این دختر

والا منم از خدامه پسرم به من وابسته نباشه. توی جمع بغل همه میره بازس میکنه سرگرم میشه وقتی گشنش میشه یا دلش برام تنگ میشه یا یهو منو میبینه یادش میاد ، میاد سراغم😁خیلی خوبه که. هم بقیه راحت میتونن نگهش دارن هم مهدکودک ببرمش خیالم راحته

وا بچه به این کوچیکی این چیزارو نمیفهمه ک
به خدا ما مادر ها مشکل از خودمونه، همه مینالن بچه شون بغل کسی نمیره تا ده دیقه نفس بکشن، شما ک بچه هات وابسته نیستن هم باز میگی چرا نمیچسبن به خودم
بچه بزرگ بشه هیچ کس جای مادرشو نمیگیره
شما از فرصت استفاده کن وقتی برات نگه میدارن استراحت کن بعدش با روی خوش بیا با بچه ها بازی کن

عزیزم از خدات‌باشه ب خونواذه خودت وابسته ان نه خونواده همسرت ..
با این فکرا خودتوو اذیت نکن همه چی برای بچه مادرره

منم مثل تو آواره م میفهممت😞

عزیزم چون تو خسته مبشی زیاد نمیتونی وقت بزاری براشون بازی کنی بغلشون کنی اینارو خانوادت انجام میدن واسه اونه به اونا زیاد توجه میکنن یه مدت ک بعشون زیاد وقت بزاری بغلت میان من دخترم جز خودم بغل هیشکی نمیره حتی باباش چون من خیلی واسش وقت میزارم نگران نباش یکم ک بزرگ بشن تو رو از همه بیشتر دوست دارن

بابا این چ حرفیه عزیزم فک میکنی بزرگتر بشن بهت وابستگیشون بیشتر میشه
حالا چ بهتر ک نیستن مطمئن باش اگه وابستگی شدید داشتن خسته کننده بود برات همش باید بهت می‌چسبیدند اون وقت اصلا به کارات نمیرسدی

تمام احساست بخاطر هورمون ها و‌خستگیه.
عزیزم بچه هات فعلا خیلی کوچیکن،
والا دختر منم بین من و‌مامانم مامانمو انتخاب میکنه و‌من خیلی بابتش خوشحالم چون پسرم بهم وابسته بود قشنگ ۵ساله نذاشته نفس بکشم،حتی دستشویی رو هنوز من باید ببرمش خسته شدم،
تو‌نمیدونی وابستگی بچه چیکار با آدم میکنه

سوال های مرتبط

مامان مامان دوقلوها مامان مامان دوقلوها ۱۳ ماهگی
خیلی دارم غصه میخورم بخدا میخوام بمیرم بعضی وقتا ناشکری که نه نمیکنم ولی ناراحت میشم میگم‌کاش دوقلو نمیاوردم خدا بهم دهده ولی اذیت میکشم بخاطر مامانم یکی از قل هام‌بشدت شلکغه اروم قرار نداره من‌دیدم خیلی ازدوقلو ها باهم بازی میکنن ولی این اصلا جز شلوعئ هیچی بلد نیس مشکل بزرگ جز مامانم بغل کسی نمیره ومامانمم زجر میکشه بیچاره بمیرم براش خیلی زحمت میکشه اونو بزرگ میکنه منم دلم براش کباب میشه موقه بدوتولد چون مامانم نگهش داشته منم نگهش داشتم ولب نمیدونم وابسته مامانم هس ن بغل من اروم میشه ن باباش خلاصه زندگی‌منم داغونه وقتی مامانم‌خسته کلافه میبینم یه خواب راحت نداره بیتشر ازمن‌زحمت بچه هامو میکشه جونم به فداش من چیکار‌کم بااین بچه ۱۰ ماهشون شده ولب یه ذره هم‌اروم‌نمیشه ازصب تاشب بغل سرپا خیلی خیلی نق نقو هس خیلی ها ارچقدر بگم‌کم گفتم‌هیجا نمیتونم ببرمش فقط جیغ داد میکشه گریه میکنه خودشو هم‌خسته میکنه یه ذره مونده از بس اذیت کنی هس بخدا دیگه نمیدونم جیکار‌کم بااین بچه کی بزرگ‌میشه اخه خسته شد مامانم