۶ پاسخ

مبارک باشه پر خیر و برکت باشه قدمش😍 کمر درد داری بعد از اسپاینال؟

خداروشکر وزن بچه چطور بود

واسه همه رو فشار میدن که بچرو درارن

حالا خوبه گشنه نبودی
ماها که سزارینی هستیم و تاریخ بهمون میدن شاید یک روز کامل بهمون غذا ندن
پاره میشیم بعد عمل
من چون دیابت دارم گشنگی خیلی اذیتم میکنه
آدم شکمویی نیستم اما همین ضعف خودش خیلی بعد عمل آدم رو اذیت می‌کنه

قدمش مبارک زیر سایه پدرومادر بزرگ بشه

خیلی اذیت شدی ؟
اره دیگه باید رحمتو تخلیه میکردن خون داخلش نمونه

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
خب بچه ها اول از همه اینکه ب هیچ عنوان چ طبیعی چ سزارین طبق تجربه اطرافیان نمیتونی ۱۰۰ درصد انتخاب کنی و همه همون مدلی بشن بستگی ب مقاومت بدنی هر فرد داره در هر زایمان هردو سختی های خودشون دارن بهتر از هم نیستن یه هیچ عنوان
من فوق العاده از سوند و آمپول بی حسی میترسیدم یعنی شب قبل عمل نخوابیدم تو بیمارستان حتی چندبار از ترس بغض و گربه کردم
سوند برای من به هیچ عنوان درد نداشت
آمپول بی حسی هم اصلا حس نکردم در حد یه سوزن تو دست اونم اولش
امااااااا زایمان بی حسی اصلا فک نمی‌کردم این باش
من حس میکردم برش های ک میداد نک دردم بیاد ولی حالیم میشد و این حس بدی بود اصلا فک نمی‌کردم بتونم اون لحظه رو تموم کنم اینقدر حسش بد بود
و خلاصه یچه دنیا آورد دکتر یه ثانیه رو صورتم گذاشت نمی‌دونم دیگ چقدر زمان گذشت بخیه زدن بردن ریکاوری تایم ریکاوری خیلی طول کشید برام ریکاوری درد داشتم واقعا دردش زیاد بود مسکن میزد میشد تحمل کرد ولی حس شکسته شدن کمر داشتم
بعد آوردن اتاقم هم همین بود ولی بهتر از ریکاوری تا شب بهتر شدم نک درد نداشته باشم ولی بهتر از ساعات اولیه بود
مامان ..♡🎀🧸مَهوا مامان ..♡🎀🧸مَهوا ۹ ماهگی
💖😍اومدم زایمانمو بگم من ۹/۹قرار بود زایمان شم که دردام شرو شده بود درد هم فقط سفتی شکم بود ن درد خاصی ولی ان اس تسم درد نشون میداد که 1 آذر ساعت ۱۲ ظهر سزارین شدم یکم میترسیدم هرچقد جلو خودمو گرفتم احساسی شدم موقع عمل بردنم هم خودم هم همسرم هم ابجیم اشکمون دراومد😅سوند هم زیاد درد نداشت که اولش سوند گزاشتن فقط من خودمو همیشه سفت میگیرم دردم اومد داد کشیدم و میترسیدم اتاق عمل هم که بی حسیو از کمر زدن زیاد درد نداشت ولی من میترسیدم این ترسه سخت کرد برام بی حس ک شدم شرو کردن لحظع زدن تیغو ب شکمم فهمیدم ک اخ گفتم دکتر دس نگهداشت گف میفهمه منتظر موندن چند دقیقع بد شروع کردن قشنگ متوجه بودم چیکار میکنن شکممو تکون میدن میبرن بچه رو درمیارن ولی دردی حس نمیکردم که یهو صدای مهوا پیچید گریش ناخوداگاه اشکم اومد خیلی حس قشنگ و عجیبی 🥺بود پیرمرده دستیار دکترم سرشو اورد پشت پرده بهم گف چقد بچه تمیزیه دختر خانومت خیلی تمیزه روش هیچی نیس اوردن صورتشو گزاشتن رو صورتم چشاش کامل باز کرده بود اخه من فک نمیکردم همون اول چشاش باز کنه 🌸😍💖
بقیشو تایپیک بد بگم طولانی نشه🌸💖
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۱۰ ماهگی
پارت دوم و ادامه
چون من اورژانسی شدم شانس من دکترم شب قبل کشیک بود جای دیگه منم کارهامو برای این بیمارستان هماهنگ کرده بودم که دیگه اورژانسی شدم دکترم ساعت ده اومد ، گف انقباض شدید داری ساعت ده و نیم اتاق عمل بودم ، متاسفانه از کادر اتاق عمل راضی نبودم متخصص بیهوشیش نمیدونم کی بود وارد نبود سه بار سوزن زد تا بی حسی تزریق کرد ولی خب دردش خیلی کم بود در حد امپول معمولی شایدم کمتر ، سوندم تو بی حسی زد ، بعد ب دکتر گفتم بی حس نشدم که گف تا بی حس نشی شروع نمیکنم ولی متوجه شدم شروع کرده ولی درد. نداشتم ، کیسه آب رو که زد یهو دیدم دو نفر از بالا سرم شکمم رو رو پایین فشار میدن این قسمت دردناک بود چون بالا بی حس نبود دیگه خیلی این قسمت اذیت شدم بعدش نفس میکشیدم دندهام تیر میکشیدن خلاصه ساعت ۱۰ و ۵۰ دقیقه صدای گریه پسرمو شنیدم که اوردن تماس پوستی دادن ، بعدش بردنش موقع بخیه هم گفتم درد دارم ک خواب اور زدن ولی با درد شدید تو ریکاوری بیدار شدم ، پمپ درد هم خوده بیمارستان زده بود که اصلا اصلا ی ذره هم اثر نداشت برای من ، موقع ترخیص از دکترم پرسیدم جریان چی بود گف پسرت کیسه اب رو که زدیم فرار کرده بالای شکمم مجبور. شدن فشار دادن ک اومده پایین تونستن درش بیارن ، و متاسفانه ب خاطر ی هفته زودتر دنیا اومدنش آب رفته بود تو ریش و دو روز بستری شد تو دستگاه و اکسیژن گرفت شنبه ظهری مرخص شد
الانم زردیش ۱۲ بود که دستگاه گرفتم خونه میزارمش زیر دستگاه🥺
مامان فندوق مامان فندوق ۲ ماهگی
پارت ۴
ولی فک کنم داشت کاره خودشا میکرد بعد فقط حس میکردم انگار شکمم دار کش میاد و یکی میکشه داخل شکممو من کلی داد بیداد کردم وای دلم من میفهمم من اصلا دردی حس نمیکردم فقط حس میکردم و از،استرس بود دارن ب شکمت ور میرن منم چون استرس دردا داشتم هی داد و بیداد میکردم 🤣🤣دکترم فک کنم از قصد من اروم بشم میگفت بیهوشش کنید یه چیزی مثه بخار گرفتن دم بینیم نمیدونم چی بود ولی ۵ دقیقه از عمل نگذشته بود که پسر قشنگم اورد کنارم گفت ببین اینم نینیت بعدش موقعه بخیه کردن هیچی حس نمیکردم به دکترم گفتم دکتر من خیلی تعریف بخیه کردنا شما را شنیدما و خندیدم دکتر بیهوشی گفت بیا داره هندونه زیر بغلت میزاره و خندیدیم ادامه بخیه هم تموم شد کل عملم حدود ۱۵ دقیقه شد خیلی خوب بود ماساژ شکمی هم واسم انگار بعد بخیه کردن انجام دادن اصلا چیزی متوجه نشدم (یادم رفت بگم سوندم گفتم واسم تو بی حسی بزنید اون موقعه زدن اصلا چیزی نفهمیدم ) دیگ اینقدر بیحس بودم که دستم رو پام بود نمیدوستم پامه بعد دستمو تکون داد گفتم این چیه من دست گذاشتم روش سرد و سنگین بود بعد فهمیدم پامه ادامه ....
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم
من همون در اتاق عمل بودم ازاینور استرس ک همسرم رفته وسایل صبحانه رو از ماشین بیاره بعد گفته بزا نون تازه هم بخرم ک هی میگفتم دیر میرسه و لباسای بچه رو نمیده 🤦🏻‍♀️ دیگ همونجا میگفتن ک پمپ درد میخوای ک من گفتم ن و واقعا خداروشکر میکنم ک نخواستم خیلی استرس داشتم منو بردن تو یکی از اتاقا دیدم دکترم منتظرمه و حال و احوالپرسی کردیم و گفتم استرس دارم و فلان یکم آرومم کرد و گفتن بخواب و همون آمپول بی حسی رو زدن بهم انگار از چند قسمت مهره هام میزدن همرو یه جا نمیزدن یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود ک یه دفعه بی حس شد و هیچی دیگ حس نمی‌کردم ک همونجا سوند رو گذاشتن و زودی هم شروع کرد حس میکردم یه ناخن کشیدگی داره یا اینجوری ک خط کشی میکنه 😂 اینو گفتم خیلی بهم خندیدن نگو داشته لایه لایه های شکممو می‌بریده همش منتظر گریه پسرم بودم ک دیدم صداش اومد خیلی حس خوبی بود بعد برد تمیزش کرد و آورد کنارم ولی نزاشت رو صورتم ک خیلی ناراحتم همشم چشمم به پسرم بود ولی همش انگار تو چند دیقه بود زود تموم ‌شد و بردنم تو ریکاوری ک بعد من هی میوردن خیلی روز شلوغی بود بعد نمیدونم یک ساعت یا چقدر اومدن همونجا برام شیاف گذاشتن (یکی بود میگف همونجا خیلی درد داشتم و پمپ دردش نمیدونم وصل نبود یا چی میگف حالش خیلی بد بوده ولی من نمیدونم بخاطر شیاف ها یا چی حالم خوب بود بعد دقیقا جایی بودم ک نوزاد هارو گذاشته بودن تعدادشون خیلی بود پسر منم همونجا خیلی دست وپا میزدن ک دیدم گفتن این لباس سبزه رو بردارین و بردن گذاشتن یه تخت دیگ زیر پای دوتا نوزاد دبگ😅 😂
تجربه م این بود ک سرمو زیاد تکون ندم و حرف نزنم ک بعدش سردرد نشم
بعدم ک اومدن و منو ببرن رفتم دیدم مامانم و اون یکی آبجیمم رسیدن و خلاصه همه بودن