من پسرم تو ان آی سی یو بستری بود بعد اومده بودم بهش سر بزنم دوتا پرستار با یه خدمه داشتن شام کوفت میکردن بعد من داشتم برمیگشتم که برم خدماتی گفت پوشکشو عوض کردی فلان منم گفتم آره بعد گفت آره پیپی کرده بود عوض کردم بعد من رد شدم رفتم یکی از پرستارا گفت چقدر بیشعوره ما داریم غذا بخوریم اومده چه سوالی می‌پرسه دیگه منم هیچی نگفتم گفتم بچم دست این ظالماست یه وقت نمیرسن دیگه نگفتم که آخه اسکل مگه من پرسیدم خدمه ازم پرسید من چیزی راجب پیپی نگفتم که
من با اون وضع سزارین بودم حالم بد بود پسرم اونجاست این اسکل نفهم هم ازین ور دلمو خیلی شکوند
میگن خدا جای حق نشسته یا کارما جواب میده دقیقا فرداش همون پرستار پسرشو آورده بود اونجا پرستارا بهش سرم و آمپول بزنن حالش هم بد بود مگه نمیگن بخش ان آی سی یو عفونت نباید وارد شه پس اون چرا پسر سرماخورده ش رو آورده بود اون بخش که نوزادان حساسن
حرفم اینجا بود که بیخودی منو ناراحت کرد جلوش دراومد😑

۶ پاسخ

خودشون ازم سوال پیپی میپرسن بعد ناراحت هم میشن خرای نفهم

منم پسرم پنج روز آن ای سی سو بود خیلی راضی بودم میکفتن تو برو بخواب صبح بیا

دختر من بیمارستان یاس بستری بود
خودم قسمت زایمان ،سه روز خودشون رسیدن
بعدش خودم رفتم ،ولی اگه بهشون میگفتی خودشون شیر میدادن یا پوشک عوض میکردن
خیلی خوب بودن ،حتی دو روز مامانم پیش دخترم بود تو ان ای سی یو

یه چهار روز بیخودی و الکی نگه میدارن برا پووووول

مزخرف ترین😑منم دخترم یک هفته ان آی سیو بود اینقدر پرستاراش اذیتم کردن هنوز که هنوزه یادم نرفته
خودم درد داشتم بچه اولم بود هییچی نمیدونستم ازبچه داری بعد اوناهم هی چپ وراست دعوام میکردن که بچت گریه میکنه فلان شده اینجوری شده
حتی دخترم سینمو نمی‌گرفت از گرسنگی گریه میکرد خودم میدونستم
منم بلد نبودم چطور بدمش که. بگیره... دوتاییمون گریه مکردیم اونا هم میگفتن نه حتماا باید سینتو بدی بهش کسی هم نمیزاشتن بیاد داخل کمکم🙄واای که انگارجهنم بود هیچوقت نمی بخشمشون

سلام عزیزم ببخشید چرا بستریع ؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت یازدهم:
اما هیچ کس نمیفهمید که من با صدای بچه اتاق بغل زجه میزنم هیچ کس نمیفهمید که من با نگرانی از کس دیگه ای میپرسم (پرستار بخش نوزادان) خانم توروخدا بهم بگو بچم گریه میکنه یانه
شیر میخوره یا نه
بالای سر پسرم وامیستم و به لوله ای نگاه میکنم که از بینیش فرستادن تا ریش که نفس بکشه که بینی کوچولو و خوشگلش رو زخم کرده حق ندارم به بچم دست بزنم یا اولین عکسشو تو بغلم ثبت کنم
اون تخت کوچولوعه کنارمو خالی میبینم و لباساش که با عشق تو ساکش چیدم تا تنش کنم واسم شده آیینه دق
من مثل زنای دیگه وقت نکردم نگران اولین راه رفتن بعد زایمانم باشم
یا واسه شوهرمو پدرم ناز کنم
باید قوی میبودم باید بخاطر پسرم محکم میبودم
من قلبم بیرون از بدنم بود و همه ازم توقع داشتن بزارمش برم خونه
دیگه دوست ندارم بچه دارشم چون اون شبا اون اتفاقا واسم کابوسه
من تا ده روز بعد آوردن پسرم تو خونه چشم روی هم نذاشتم و فقط نفاشو چک میکردم حتی الان که بهش فکر میکنم تا دم مرگ میرم
همسر من که تو مدیریت شرایط عالی عمل می‌کرد تو اون روزا حالش درحدی بد بود که من بهش دلداری میدادم
مامان ملکا مامان ملکا ۱ سالگی
#درد و دل
ما تو روستا زندگی میکنیم از روز دوشنبه برادر شوهرم سه تا دختراشو که ۱۴،۱۰،۸،ساله هستن اورده روستا انداخته خودش رفته با زنش یه خونه باغ دارن اونجان از طرفی خاهرشوهرمم دخترشو اورده اینجا انداخته از تهران اومدن اینجا هم خونه دارن رفته خونه خودش من موندم و یک گله بچه زبون نفهم که نمیشع بهشون گفت بالا چشت ابرویه دختر خاهر شوهرم مریض بود اومدن دختر منم مریض کریه دیروز بردم دکتر امپول زدن الان سه شبه نمیخابه همش بهانه میگیره
یه ادم چقد میتونه نفهم باشه که تو این گرونی و بد بختی این همه بچه بندازه گردن یکی دیگه خودش هم عین خیالش نباشه اونایی که روستا ان میدونن کار روستا چقد زیاد من که دیگه نا ندارم از یه طرفی اون بچه ها از یه طرف هم دخترم خاهر شوعرم که اصلا انگار نه انگار که بچش مریض دیروز گفتم دخترت مریضه خندبد گفت اره اون تهران بودیم مریض شد دکتر نبردمش حالا من با اینا چیکار کنم شوهرمم عین خیالش نیس نمیشه حرفی بهش زد سری به اقا بر میخوره
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌وپنجم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۳
ادامه پارت قبلی
داستان زندگی من


منی که برای لحظه به لحظه بند بند وجودش که تو بدن من شک میگرفت استرس کشیده بودم غصه میخوردم رو تخت سونو خشک شده بودم بچم انگار حس کرده بود که مامانش دیگه بدنش حس نداره انگار صدای دکتر رو نمیشنیدم داشت با درد هام اضافه میشد دیگه از شوک در اومده بودم تو دلم گفتم اگر قراره بچه طوریش بشه نباشه دیگه منم نیستم یا با هم میمیریم یا سالم بیرون میایم رفتیم دوباره به اون بیمارستان لعنتی چشمم که به درش خورد تموم اون لحظه های که جیغ زدم التماس خدارو کردم که بچمو نگیره جلو چشمم اومد گلو خشک شده بود دست پام به شدت یخ بود چشمام سیاهی میرفت رفتیم اوراژنس سونو رو که دید گفت باید معاینه کنیم چون سرکلاژی اگر فشار رو رحم باشه پاره میشه رحم گفت یک لحظه اجازه میدید مامانمم همراهم بود به بهانه ای فرستادمش بیرون گفتم اجازه نمیدم معاینه کنید صداشو برد بالا خانوم پس چرا اومدید اینجا مگه من مسخره شمام بغض داشت خفم میکرد اون نمیدونس که جیگرم داره پاره میشه از درموندگی فقط حرف میزد گفتم نمیزارم گفت پس باید امضا کنی که اگر رحمت پاره شد مردی ما مقصر نیستیم اون لحظه نمیدونستم دارم نامه مرگ خودمو امضا میکنم یا مرگ بچمو فقط میدونستم که دوتا انتخاب بود یا دوتامون قرار بود بمیریم یا هیچ کدوم دستم میلرزید اما امضا مردم نه با تردید با دل جون امضا کردم #ادامه پارت بعدی#
مامان احسان مامان احسان ۲ سالگی
دیشب سرم پسرم در اومد از رگش انقدر که باهاش ور رفته بود.. بردم پرستار یا نمیدونم متخصص بود یا چی زنه نتونست یدونه سرم وصل کنه به بچه زد همه‌ی رگ هاشو خراب کرد پسرم انقدر در کشید و گریه کرد که من گریه کردم هر دوتا دست و پاشو خراب کردن نتونستن وصل کنن بعد میگن چون اسهاله سخته گرفتن رگ 😑😑😢😢
یکی دوساعت پسرم رو که اروم کردم اومدن دوباره رگ بگیرن که نذاشتم گفتم شما نمتونین بگیرین پسرم رو اذیت نکنین دیگه خوب شده و نمیخوام دیگه سرم وصل کنید
دیگه خسته شده بودم از بیمارستان و مریض ها بخدا دیگه انقدر دلم گرفته بود که گفتم پسرم خوب شده
ولی خوب نشده بود
صبح شوهرم اومد و با اصرار من کارای ترخیص رو انجام داد ولی خداروشکر امروز پسرم کمتر از روزهای قبل اسهال رفت و حجمش هم کم شده
دکتر دارو و محلول نوشت گفت وقتی اسهال میره از محلول بدم که آب بدنش کم نشه
بعد خداروشکر مرخص شدیم و از زندانی که چند روز گیر کرده بودیم آزاد شدیم...
میخواستم بدونم پنج بار اسهال رفتن در روز خوبه؟ امروز هم خیلی سره حاله و بازی میکنه و از محلول هم میدم به زور نمیخوره که