۱۲ پاسخ

مگه بقیه چجوری نگه میدارن عزیزم بلاخره تاکی مامان بیا. باید خودت نگه داری اره چرا نتونی از پسش بربیای غول دوسر ک نیست ی نوزاده

من متولد 72م،پسر بزرگم نزدیک 15 سالشه،سنت کم نیست بگی نمیتونم،مطمئن باش از پسش برمی‌برمیای، اتفاقا هر چی مادرت بیشتر بمونه بچه ت بیشتر بهش عادت میکنه وکارت سخت‌تر میشه،سراین بچه سومم هم مادرم دوروز اومد بهم سر زد شبم نمیموند🥲

برات شیرینه بچت پیشت بخوابه عادت میکنی

اره عزیزم عادت میکنی نگران نباش

عزیزم من متولد ۷۴ هستم بچه اولم تو ۱۹ سالکی به دنیا اوردم به تنهایی تو شهر غریب کولیک داشت بزرگ کردم الانم بچه دومم ۱۹ ماهشه بچه سومم یک ماهشه تنهایی نگه میدارم پسرمم کولیک داره چند روز اولش سخته ولی دیگه عادت میکنی

عزیزم منم مامانم شهری دیگست تا یماهگی پیشم بود نگهش داشتم بزور بعدش رفت اولش سختته تا یکم عادت کنی ولی دیگه زندگیه خودته همیشه که نمیتونن پیشمون بمونن اصلنم سخت نیست لذتشو ببر که دیگه این روزا برنمیگرده با دخترت عشق کن

چه خوب که مامانت موند پیشت من مامانم 10روز بیشتر نموند سه چهار روزم من رفتم پیشش دیگه امدم خونه سر هر سه تا بچم همینطوری بود

من از ۱۵ روزگیش دیگه خودم نگهش داشتم

ببین عزیزم شاید یکی دو شب اول سختت بشه
ولی دیگه خودت قلق بچه دستت میاد جوری که بهتر از مادرت میدونی باید چجوری بچه رو اروم کنی

من ۱۳ روزم بود تنها موندم خونه .تا ۳ ماهگی بچم شبا اصلا نمی خوابید ۱۲ بیدار میشد ۸ صبح می‌خوابید..سخت‌بود ولی نگهش داشتم قشنگ‌تربن قسمت بچه داری اینکه تنهایی خودت نگهش داری بچه‌شما که‌۲‌ماهشم‌شده ماشا

عادت، میکنی، نگران نباش

خدا ی توانی به مادر داده که به هیچ موجود دیگه ای نداده مطمئن باش از پسش برمیای همه اینا برات خاطره میشه

سوال های مرتبط

مامان سامیار🐻🤎 مامان سامیار🐻🤎 ۶ ماهگی
روز به روز وابستگیم به پسرم بیشتر میشه و حساس تر میشم روش اون اوایل پسرم گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم حتی افسردگی بدی گرفتم شرایط روحیم خیلی بد بود همه میگفتن بچه باید گریه کنه تا بزرگ بشه ولی من گوشم اینارو نمیشنید میگفتم نباید صدای گریه سامیار و بشنوم خیلییی اذیت شدم الان بهتر شدم ولی یه سریا که خودم احساس میکنم بچمو بد بغل کردن اعصابم بهم میریزه ناخودآگاه اخمام میره توهم و به یه بهونه ای میگیرم ازشون دست خودم نیست رو بچم حساس شدم از خانوادم دورم و خانواده همسرم اینجا زندگی میکنن،، یه وقتایی واقعا خسته میشم هم روحی هم جسمی شوهرم میگه به مادرم یا خواهرم بگو بیان کمکت یا تو برو اونجا یا تو هفته یه شب و خونشون بخوابیم که تو استراحت کنی ولی من میگم نه خودم از پسش بر میام کلا ادم سخت گیر و حساسی هستم دوست دارم خودم از تک تک لحظات بزرگ شدن بچم لذت ببرم هر چقدر هم سخت باشه امشب هم شوهرم میگه عید نتونستی هیچی بخری بچه رو بذاریم خونه مامانم بیا امشب بریم خرید کن میدونم بخاطر خودم میگه ولی من دلم نمیاد بچمو تنها بذارم همش احساس میکنم به من احتیاج داره گناه داره..🥲
شوهرم میگه خیلی داری سخت میگیری و خودتو اذیت میکنی اینجوری پیر میشی ولی من دست خودم نیست وابسته شدم به بچم کسی هست مثل من باشه؟ چیکار کنم این حساسیتم کمتر بشه؟