خانما هستین حالم خیلی خیلی بدهههه امروز یه اتفاقی افتاد برام راستش



من امروز یه جایی قرار بود برم پسرمو بردم گذاشتم پیش مامانم بعد با شوهرم رفتیم اونجا که رفتیم کارمون تموم نشده بود ولی من به شوهرم گفتم بزیم به پسرم سر بزنیم برگردیم یهو دلم براش تنگ شد اونم کفت باشه رفتیم خونه مامانم دیدم نوه همسایه مامانم که متاسفانه مریض نمی‌دونم چه مشکلیع ولی تو راه رفتن و حرف زدن و شنوایی مشکل داره (پدرمادرش ازدواج فامیلی کردن بچه مریض دنیا اومده ) اون بچه کلا با مامان بزرگش میمونه پدرمادرش طلاق گرفتن …. از اونجایی هم که مامان من خیلی بهش محبت مرده این پسره همش میره میاد خونه مامانم ولی تعادل نداره کلا نمی‌دونه چیکار کنه میبنی به همه چی دست میزنه یا پرت میکنه حالا قبل ما مامانم برنج خیس کرده بود برداشته بود ریخته بود زمین حالا مامان بررگشم از سرش باز میکنه بچه رو دنبالشم نمیاد تم حسن که برنج رو ریخته بود زمین ما رسیدیم بعد پسرمم رو پای مامانم بود و داشت شیر میخنرد یهو رفت شیشه شیر پسرمو گرفت من ازش گرفت دادم دوباره به پسرم یه لحظه گفتم الان این بچمو بزنه چییییییی ب مامانم گفتم بچه رو بردار بغلت میزنتش گفت نه دست نمیزنه همون حین دو تا محکم محکم زد صورت بچم 😭😭😭😭 صورت بچم سرخ شد نفس رفت انقد جیغ زد گریه کرد 😭😭😭

تصویر
۱۲ پاسخ

تحت هیچ شرایطی نباید بچه مونو بذاریم پیش کسی جز پدرش ب نظرم من خودمم خیلی میترسم از این اتفاقا از مامانت معذرت خواهی کن و بهش فک نکن دگ پیش میاد اون بچه هم مریض بوده

من که اون سر دنیام برم بچه‌هامو به مامانم میسپارم الهی تنش سالم باشه


ولی درست نیست بامادرت بد حرف بزنی مخصوصا جلو همسرت کارشو بی ارزش کردی
ولی به مامانت بکو وقتایی که من بچمو میارم بچه همسایه رو قبول نکن

عیبی نداره خدارو شکر به خیر گذشت ... ولی خب مامانت نباید بزاره اون بیاد اگه بیاد اتفاقی براش بیوفتع هزار تا صاحب پیدا می‌کنه یقتونو میگیرن....
من کاملا درکت میکنم گاهی بچمو میزارم پیش مامانم حواسش نیست اتفاقی میوفته یعنی خودمو میکشم انقد حرفش میزنم گریه میکنم 😭🥲ولی خب تقصیر خودمونه ما چرا باید بچمونو بندازیم گردن اونا ک اینجوری بشه نباید یک ثانیه تنها باشن

وقتی ی اتفاقی بخاد بیوفته مادر حس میکنه خوبه ک بودییی

واقعیت اینه که حق با توعه ولی بهتره از دل مامانت در بیاری بالاخره اونم نوه‌شو خیلی دوست داره و قطعا دلش نمی‌خواسته همچین اتفاقی بیوفته
کاریه که شده الانم با دعوا مرافعه زمان به عقب برنمیگرده
بچه تو هم که الحمدلله الان حالش خوبه
خودتو اذیت نکن
دفعه بعد هم بچه‌تو با خودت ببر
خیلی سخته اما یا نرو یا با خودت ببرش
مسئولیت بچه با پدر و مادر بچه‌ست
اگر به ناچار جایی میزاریش باید ریسکش رو هم بپذیری

خدا به کامانم سلامتی و عمر باعزت بده الهی که فقط و فقط پیش مامانم بچم باشه دلم آرومه
یک شبانه روز بیمارستان بستری بودم بچم پیش مامانم بود هیچچچچچچ غصه بچمو نداشتم از خودم خیلی بهتر مادری میکنه برا بچم
خدایا خودت بهش قوت و سلامتی و عمر طولانی بده انشاالله❤️‍🩹🥲🥲

حق باشمابوده عزیزم دقیقاپسرخواهرشوهرم بایه بچه فامیل که اونم بیچاره مریضه تویه اتاق خواب بوده پسرخواهرشوهرم تارسیدیم نزدیک بودخفش کنه کلی لحافوتشک انداخته بودروبچه نشسته بودروش خدارحم کرد

حق داری وقتی میسپری بایدمراقب باشه

عزیزم اشکال نداره دیگه پیش میاد حالا اون بچه ک مریضه من یه بچه خواهر دارم یک سالشه اینقدر از بچم مراقبت میکنم ولی یهو نمیفهمم کی میره سمتش یا میزنه توی سرش یا یهو میفته روش با اینکه اینقدر هم من مراقبم هم خواهرم اما خب چکار کنیم بچه س دیگه پیش میاد یهویی نگران نباش عزیزم نه نباید با مامانت قهر میکردی کارت اشتباس با عرض معذرت

نمیدونم بخدا مامانتم دل رحمه اما نوه خودش واجبتره ک
ماهم دیشب دختر همسایمون اومد خونه مامانم اینا پنج سالشه گمونم بعد نمیدونم چرا مشکل داشت هی میدید ما حواسمون نیس ب بچم هی اخم‌میکرد گریشودربیاره یا هی با حرص باهاش ی کاری میکرد ک هم من هم مامانم توپیدیم بهش رفت
بنظرم بچه ادم واجبتره

حق داری عزیزم

😭 بعد اون مادریزرگه پیداش شد مامانم حتی بهش نگفت که این اتفاق افتاد من بیشتر حرصم گرفت بعد پاشدم وسایلامونو جمع کردم گفتم ممنون که از بچم قشنگ مراقبت کردی دستت درد نکنه فلان اگه من نبودم چی اگه بچمو چیزیش می‌شد چی تو که میدونی اون نمیفهمه چرا آخه میزاری بیاد هم خونه رو بریزه هم اینجوزی کنه یا حداقل به مادربزرگش بسپار یکم دعوا کردم مامانم نشست گریه کرد شوهرمم گفت عیب نداره اون بچه هم مریضه فلان ولی من اون صحنه از یادم نمیره 😭😭😭😭😭😭 هی میاد جلو چشممم همین جوری پاشدیم اومدیم خونمون و قهر کردم با مامانم و اونجا هم که قرار بود بریم نرفتیم

الان حالم بده واقعا 🥲 بنظرتون اشتباه من بود دعوا با مامانم یا کار مامانم اشتباهه ؟
چندباری بابامم کفته نزار بیاد خدایی نکرده تو خونه ما یه اتفاقی براش میفته گیر میفتیم ولی مامانم میگه که گناه کسی رو نداره و فلان …..

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۳۹

وقتی خواهرم فرار کرد و رفت بچه‌اش ۱۰ ماهش بود و من ۱۵ سالم.
تمام مسئولیت این بچه رو به عهده گرفتم.
پسرش شیر مادر می‌خورد با رفتن نیارا خیلی بی‌قراری کرد اما چاره‌ای نبود.
یادمه چند شب تا صبح بیدار موندم تا بچه به شیر خشک عادت کرد.
تمام مسئولیت‌هاش از حموم بردنش تا خوابش و نگهداری و آروم کردنش همه چیزش با من بود پسر نیارا شده بود پسر من...
از شانس من دقیقاً همون زمان کرونا اومد ،
مدرسه‌ها آنلاین شد من که اون موقع اصلاً هیچ گوشی نداشتم و اجازه هم نداشتم گوشی داشته باشم مجبور بودم با گوشی مدل پایین مامانم که حافظه نداشت و اینترنتش ضعیف بود و همیشه هنگ میکرد، سر کلاس باشم.
وای از اون روزی که مامانم خونه نبود و کلاس‌های من شروع می‌شد ، دقیقاً اونجا بود که احساس کردم نمی‌تونم درسمو ادامه بدم چون این وضعیت واقعاً برام غیر قابل تحمل بود.
کلاس‌های آنلاین وقتی گوشی ندارم،
بچه‌ای که افتاده گردنم، خستم کرده بود...
یه روز خونه خالم بودیم که یکی تماس گرفت با مامانم گفت خواستگاره...
مامانم معمولا جواب همه خواستگارا رو یکی می‌داد، به همشون می‌گفت بچه ست ، داره درس می‌خونه.
اما اون شب بهشون گفت خبرتو می‌کنم
مامان دوتا کاکول پسر مامان دوتا کاکول پسر ۹ ماهگی
سلام دخترا دیروز خیلی داغون بودم قرار شد که نو این تایپ بهتون توضیح بدم تو این دنیا انقد آدمای بیشعور زندگی میکنن که آدم دلش نمیخواد تو این دنیا نفس بکشه جمعه تولد پسرم بود خالش براش کیف باشگاهی خرید چون یه ماهه داره میره باشگاه و هی میگفت مامان برام کیف باشگاهی بخرم باشگاه هم روبه روی خونمونه بخدا خالش پیش من یه تومن بر کیفش داد دیروز پسرم باشگاه داشت پسرمو آماده کردم خیلی هم ذوق داشت که با اون کیف بره باشگاه بردمش گفت مامان زوده هنوز در رو باز نکردن گفتم مامان جان بشین اینجا که در رو باز کنن صدرا داره گریه میکنه برم پیشش گفت باشه مامان برو همیشه هم خودش میرفت چون روبه روی خونمونه بعد ۲و۳ دیقه که آمده بودم خونه دیدم گریه کنان امد خونه گفتم چیشده گفت مامان یه پسره با مامانش کیف منو گرفت از دستم مامانش کفشام رو از دوش برداشت داد به من کیفم رو برد منم دوییدم دیدم فرار کردن همسایمون میگه هر چقد دوییدم دنبالشون رفتن بچم انقد گریه کرد که احساس کردم آب داغ ریختن روم به خدا قسم به این ناراحت 😢 نیستم که به اون چقد پول دادیم من بازم بر پسرم بخدا همون لحظه باباباش رفتیم خریدیم به این ناراحتم انقدم گریه کردم که چرا تو این دنیا اینجور آدم ها زندگی به این ناراحتم مادری که به بچش از کوچیکی دوزدی یاد میده فردا روزی تو جامعه اون بچه چی میخواد بشه و اینکه به ذوق بچم ناراحت بودم وگرنه شعورشون نکشیده عجب مادر بی فرهنگی بوده به خدا از دیروز به این ناراحتم یعنی به آینده اون بچه ناراحتمکه پیش مادرش دوزی میکنه آیندش چی میخواد بشه به خدا من رفتم دیروز براش یکی دیگه ۱۵۰۰ خریدم گفتم اشکالی نداره از اون بهترشو برات میخرم ولی ناراحت نباش تو مامان متاسفم واقعا بر این آدما😭😭🥱😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭