۹ پاسخ

چیه جریانش؟

عماد الان تبریز بیمارستان مردانی آذره؟؟؟؟

مگه دکترا چه اشتباهی کردن

مامان عماد رو هم دیدی

مشکلشو میدونی چیه؟
مامانش درست نمیگه مشکلش چیه 💔😥

چش شده مگه حریان چیه

میشه بگید جریانش چیه

شماخود عماروهم دیدین

اره میگن تاالان خوب نشده مثل اینکه تنفسش به دستگاه وصله مگه ارومیه دکترخوب نداره

سوال های مرتبط

مامان لیانا مامان لیانا ۱۰ ماهگی
ادامه ماجرای تب کردن دخترم
خلاصه با کلی گریه و اشک و استرس که خدایی نکرده دخترمو عمل نکنن
جمع کردیم راهی تبریز شدیم اورژانس که رسیدیم برگه سونوگرافی که دادیم گفتن بستری.
باز ازمایش خون و ادرار گرفتن و سریع بردن سونوگرافی
دکتر سونوگراف حدود ۲۰ دقیقه شکم دخترمو بررسی کرد
و گفت هیچ اثری از پیچ خوردگی روده وجود نداره
یه نفس راحت کشیدیم بعدش دکتر جراح دخترمو دید گفت این بچه هیچیش نیست یکم عفونت ادراری داره ولی محض احتیاط باید مجدد سونو بشه پس بستری هستین
چند ساعتی تو اورژانس بودیم بعد بردن بخش جراحی بستری شدیم
بعد سه شب بی خوابی منو دخترم تو بیمارستان تخت خوابیدیم
اون شب هم تو مدفوع دخترم یکم خون بود و تب داشت
صبح که شد تب دخترم قطع شد
خون تو مدفوعش نبود ولی همچنان آبکی بود
دوباره رفتیم سونو و اثری از پیچ خوردگی نبود دکتر جراح مارو مرخص کرد
ولی منو همسرم ترسیدیم که دخترم دوباره تب کنه پس گفتیم ما نمی ریم خلاصه موندیم چون پنج شنبه بود جمعه دکتری نبود رزیدنت اومد گفتم ازمایشارو بخونه برام هیچی نبود خداروشکر بجز عفونت ادراری
خلاصه تا شنبه بشه کلی عذاب کشیدیم
شنبه دکتر عفونی اومد گفت تشخیص من عفونت ادراریه و باید بستری بشه چندتا دکتر دیگه هم اومدن همه گفتن این تو خونه خوب نمیشه باید بستری بشه به سنگ کلیه اش هم مربوطه ولی ما دیگه تحمل موندن تو بیمارستان نداشتیم مخصوصا بخش عفونی که دیوونه خونه بود و هم مثل بخش جراحی تمیز و خوب نبود خلاصه با کلی شک و تردید با رضایت شخصی مرخص شدیم برگشتیم خونه.
مامان رز❤🌹 مامان رز❤🌹 ۱ سالگی
✨ امروز بعد از این همه وقت، با رز کوچولو یک ساعتی برگشتم همون جایی که یه روزی بیشتر از خونه برام خونه بود… بیمارستان.
رفتم فقط ک ببینم آدمایی رو که یه روزایی وسط خستگی‌هام، دلگرمیم بودن… همکارایی که حال آدمو از نگاه می‌خونن، بی‌صدا دست می‌گیرن، یه لیوان چای سرد رو می‌کنن بهترین استراحت دنیا.
برای اولین بار رز کوچولومو دیدن… همون فسقلی که حالا همه‌ی پرستاریِ من شده توی بغل گرفتن و لالایی خوندن و بی‌خوابی‌های شبانه.
یه ساعتی بیشتر نبود، ولی انگار همه‌چی دوباره یادم اومد… این‌که یه گوشه‌ای از دلم همیشه بوی الکل می‌ده، بوی دستکش لاتکس، صدای مانیتور.
رز هم قول داده وقتی بزرگ شد روپوش صورتی‌شو بپوشه، دست منو بگیره بیاد کنارم، که دلتنگی‌هام برای بخش و همکارا کمتر بشه.
یک ساعت دیدار با آدمای بخش، همون‌هایی که توی سخت‌ترین شیفتا، خنده رو یادمون ندادن… و حالا با دیدن رز فهمیدن زندگی گاهی ما رو شیفت عوض می‌کنه.
یک ساعت بود، ولی پر بود از یادآوری… 🤍🏥✨
مامان پارساوداداشی مامان پارساوداداشی ۱ سالگی