۷ پاسخ

منم همینجورم تو تنها نیستی🙂من فقط شوهرمو دارم تو کل این چندماه مامانم یکبار نیومد کاری برام بکنه با این ک یه بارم سقط داشتم چند باریم رفتیم پارک باهاشون ظرفای کثیف رو جا میزاشت واسه من یکبار نبرد بشوره بگه دخترم بارداره. خونه دایم و مامانم رو دعوت کردم بیان اینجا مامانمم با دایی اینام اومد زودتز نیومد ک بگه شاید دخترم کاری داشته باشه انجام بدم کمکش کنم. تازه بابامم نگم ک فقط تو فکر اینک چجوری ابرومو ببره.منم دوس داشتم واسه زایمان ک میرم به مادرم اصلا نگم اما مجبورم بخاطر تو فامیلا🥲بهمم گفت بعد زایمان نمیام پیشت کمرم درد میکنه اما واسه برادرم حاضره با همون کمر دو روز تمام بیاد و بره. اصلا تنها نیستی منم مثل توم❤

عزیزم منم دست کمی ازت ندارم خواهرم تو این بارداری یک بارم حال خودمو بچمو نپرسید مادرمم چسبیده به اون الان نزدیک زایمانم مامان هی به اینو اون پیغام میفرسته که اره من دوست دارم بیام برای زایمانش دلم تنگ شده ولی من جوابشو نمیدم به اوناهم گفتم بهش بگین نیاد حاظرم بمیرم ولی دیگه نبینمشون مادر شوهرمم میگه هر روز زنگ میزنه گریه میکنه ولی من نمیخوام چون یادم نمیره باهام چکار کردن ، اگر از من میشنوی بهترین و سرسنگین گزينه خونه امن خوده ادمه اینا به درد ما نمیخورن به والا من حسادت. تو چشم خواهرم دیدم فکر نکن که هر پدرو مادر خواهر برادری خوبه نه نه

ولا خواهر تو تنها نیستی خانواده شوهر من رفت امدم داریم بعضی وقتا هفته دو بار میریم در حد سه چار ساعت می مونیم تو هر دوتا بارداریم از سنگ صدا در امده از اونا نه تا ماه هشت ونه تازه الان مادر شوهرم به دختر میگه اخی گلم میشی ابجی بزرگه تو طول بارداریم نه گفتن ویار داری نداری مریضی نیستی حالت خوبه نیست با دختر یکساله اوضاعت چطوره سر دختر دیگه مم همین طوری بودن انگار از پسرشون باردارنشدم .انقد حرسم میگیره وقتی قوربون صدقه دختر میرن دلم می خواد بهشون بگم تا تو شکمه من بود حرومی بود الان شده نوه تون اینم بگم دخترای من اولین نوه های پسری هستن

به قول خودت تو ۹ ماه حالتو نپرسیدن حالا که بچه میخواد بیاد میگن بیا پیش ما
به نظرم خانوادت هرچیم باشن باز خانواده خودتن به مادرت بگو بیاد پیشت برا زایمانت که فردا منتی هم سرت نباشه

خانواده خودم خواهرم وقتی شنید گفت خب برو خوبه ک دورت باشن ببین خانواده من منو نادیده می گیرن مثلا همین خواهرم ک اینجوری میگ من ۳ماه پیشش بودم قبل و بعد از زایمان فقط میگن بری بیمارستان میایم بچه بیاد میایم ولی من الان احتیاج داشتم و دارم اون موقع ک دکتر و پرستار هستن ک

گلم ب نظرم توی این شرایط تنها نباش
مادری ک زایمان میکنه خیلی نیاز به کمک داره

نمیدونم چی بگم مادرتو بگو کی زایمانته.. بقیه ولش تنها باشی بهتره هی نمیگن عه اینکارو کردی نکردی رومخت نمیرن.. منم خداروشکر قط ارتباط با خونواده همسریم.. ی درصد بخوان بیان ک نمیان اصن را نمیدم بیان تو سختی کشیدم نیاز داشتم نبودن هرگز نباشن

سوال های مرتبط

مامان شاهان💙👣 مامان شاهان💙👣 ۳ ماهگی
سلام خانما لطفا ی نظر ب مشکل من میدین
من خونه خودم ی شهر دیگه هست مامانمینا هم ی شهر دیگه بعد خانواده شوهرم تو یکی از روستاهای شهری ک مامانمینا هستن میشن ک یساعت فاصله داره
من هفته بعد زایمانمه و مادرشوهرم گیر داده ک روز دهم حتما باید بیای خونه ما جشن میخوایم بگیریم من اصلا دوس ندارم بچه رو تا قبل چهل روزگیش مهمونی ببرم اونم مهمونی ب اون پر جمعیتی ک معلوم نیست کی ویروس داره ک نه و اون صدای بلند جشن و پایکوبی
چند هفته پیش ب من گفت باید بیاین من بهش گفتم نمیایم تا چهل روزگیش هر جشنی هم میگیری بمونه بعد چهل ولی الان زنگ زده ب شوهرم و کلی بحث و اینا ک حتما باید روز ده اینجا باشین من از الان مهمونامو هم دعوت کردم ینی اصلا ب حرف من ک گفتم نمیایم هیچ اهمیتی نداده از طرفی هم من و همسرم بعد از سه سال اقدام بچه دار شدیم خیلی چشم انتظار این بچه بودم و تو سه ماهگیش مجبور شدم از جنینم ازمایش خیلی سختی بگیرن و همه اینا باعث شده خیلی بیشتر حساس باشم روی بچم
حالا ب نظر شما من چیکار کنم این مهمونیرو؟؟؟
اینم بگم ک تو طول بارداریم خانواده همسرم هیچ نوع رسیدگی ب من انجام ندادن حتی من این سه ماه اخر از همسرم دور بودم فقط یبار اومدن دیدن من بد الان از من انتظار دارن با همه این چیزا برم اونجا

خانما اصلا نمیدونم چیکار کنم شما ی نظر ب من بدین لطفا🥺
مامان کوهیار👑💙 مامان کوهیار👑💙 ۶ ماهگی
ادامه پارت ۴
باز خداروشکر خیلی این زور دادنه طول نکشید
دکتر اومد بالا سرم و وسایلای بخیه و بچه رو هم اوردن. دکتر گفت چن تا زور محکم ب معقدت بزنی جوری ک یبوستی میخای مدفوع کنی ...پسرت بغلته
منم هرچی توان داشتم زور زدم خداروشکر بعد س تا زور محکم پسرم ساعت۱۸:۴۵دقیقه ب دنیا اومد.. باورم نمیشد هیچ دردی ندارم خیلی تعجب کردم از دکترم میپرسیدم دردام کو
قسمت جذابش همین بود ک بعد ب دنیا اومدن هیچ دردی داشتم.پسرمو خاستن بزارن بغلم ک فهمیدن یکم نفسش خرابه و بردنش یکم بهش اکسیژن زدن.دکتر شروع کرد ب دوختن نیم ساعت طول کشید و اصلا هم درد نداشت من نفهمیدم این نیم ساعت چجوری گذشت چون فکرم پیش پسرم بود نگرانش بودم . بخیه دکتر ک تموم شد پسرم حالش بهتر شد و اوردن دادن بغلم ک شیرش بدم همون لحظه ام همسرم و مادرمو گذاشتن بیان داخل البته ک طی زایمان همسرم کلا پیشم بود این خیلی بهم کمک کرد ب روند زایمان.چون تو زایمان طبیعی ارامش اولویته منم با وجود همسرم این ارامشو ب دست اوردم😁ولی از ی جایی ب بعد همسرم نتونست تحمل کنه و اتاق زایمان رو ترک کرد (اخراش بود البته)اره خلاصه ماام از اتاق زایمان رفتیم تو بخش و مادرم شبو موند پیشم تا اینکه فردا صبح شد و گفتن ک مرخصی
همسرم رفت کارای ترخیصو انجام داد و ساعت شد۱۲ظهرو ما مرخص شدیم.کلام اخر:
مامان نیهان مامان نیهان ۴ ماهگی
خانوما من کم مونده دیوونه شم کم مونده افسردگی بگیرم همش گریم میگیره از کارای همسرم و خانوادش دیروز همسرم ب مادرش میگ مامان تو سینت و بزار دهن بچه بزار ببینیم میخوره مادرشوهرمم جلو مادرم سینشو میزاره دهن بچم میگ میخوره تو شیر نمیدی موقع رفتن هم بهم گفت ب بچه ی من شیر بده گناه داره من طبقه‌ی بالای مادرشوهرمم مسیرمونم مشترک ی روز برادرشوهر ب همسرم میگ بچه رو بیار پایین ببینیم همسرم اومده بود ب زور میخاست بچه رو بیدار کنه ببره دخترم چن روز ب دنیا اومده و کوچولوعه بزور راضیش کردم رفته دیشبم مادرشوهرم اومده بود بچه رو ببره پدرشوهرم ببره همسرمم میگ هرموقع اومدن بده ببرن تو باید ب اونا حق بدی دلشون میخاد خب نوشونه منم همش گریم میگیره موقع بارداری و بعد از زایمان و این همه درد هیچ کس کنارم نبود و حالم نپرسید الان ی طوریم برخود میکنن انگار ک هیچ کارم😭😭😭😭دارم دیوونه میشم مادرمم فقط غر میزنه میگ ب خودت نگیر ولی دست خودم نیست چیکارکنمممم😭😭😭