من به شما دوتا واقعا افتخار میکنم
بهتون افتخار میکنم‌که آدم جا زدن و کم آوردن نیستین..
ابوالفضل جونم که از دوسالگی توان بخشی رو شروع کردیم براش و چه روزایی رو گذروندم و میگذرونم باهاش
روزایی که می‌ترسید...نمیتونست ارتباط بگیره...فقط جیغ و داد و عرق بود که می‌ریخت و مادر بدبختی مثل من که تو اتاق می‌نشستم گریه میکردم .....گوشام میگرفتم که صدای گریه های بچه ی دو سالم رو نشنوم ،بچه ای ک تازه از شیر مادر گرفته بودم ای خداااا.....سختی هایی که بچه های من کشید روستا زندگی می‌کنیم و تا شهری ک توان بخشی میرفت باید سه تا ماشین عوض میکردم
خدا تو شاهد بودی ک هم من هم‌بچم تلاش کردیم هوا گررررررم که ساعت ۷ صبح بیرون میشدیم‌مثل ساعت ۱۲ ظهر گرم بود
هوای سرد که خیابون ها پر از یخ و برف بود و تو باید مراقب بچه بیش فعال میبودی ک زمین نخوره دست و پاش خدایی نکرده بشکنه.....
با ماشین گذری رفتن و اومدن و واستادن تا یکی دلش به حالت بسوزه و نگهداره برات و سوار کنه تورو ببره تا مقصد
هزینه های توان بخشی و....

تصویر
۱۲ پاسخ

وقتی یه بچه پرچالشو بزرگ میکنی بعد یه بچه دوباره میاد خونت ازلحاظ حرف زدن راه رفتن ازهمه لحاظ هیچ هشکلی نداره اونوقت به خودت میای میبینی چی کشیدی

خداهرودوبرات نگه داره

چقد قوی هستی بهت افتخار میکنم
کاش منم بتونم مثل شما بشم هفته ۵ جلسه پسرمو میبرم کاردرمانی و گفتار خودم تک وتنهام له له شدم زیر این فشار روحی و روانی😥😭

امیدوارم هر دو پسر نازنینتون اونقدر خوشبخت و موفق بشن که تمام این سختی‌ها براتون به یه خاطره‌ی دور و مبهم تبدیل بشه و حتی فرصت یادآوریشون رو نداشته باشید.

خدانگهدارشون باشه
انشالا خوب خوب بشن

خداحفظشون کنه عزیزم

چقدرررر گریه ام گرفت با متن تون ،دقیق میفهمم چی میگن مامان مهربون مامان قوی مامان روزهای سخت ،قطعا هر دو پسرتون تا همیشه بهتون افتخار خواهند کرد که آدم جا زدن نبودید ،خدا هر ۲ گل پسرتون رو حفظش کنه

ادم اگه ضعیفم باشه باید بخاطر جگر گوشه هاش تلاش کنه خدا ب خودت و خانوادت سلامتی بده❤🤲

خدا حفظشون کنه برات ایشالله تن هر سه تاتون سالم باشه

خداحفظشون کنه برات عزیزم وهمیشه مادرقوی بمون💪نزارهیچ چیزازپادرت بیاره

ای جووووونم
چه مادر قویی
ینی شما مادری قویی که باعث اقتخارید تاج سرید💚🧡💛💜💙
برعکس شما من مادر ضعیفی هستم و همش نگران بچم، دکترا میگن سالمه ولی من افسردگی دارم و همش دنبال ایرادم ازش و هم خودم هم شوهرم و همم بچمو عذاب میدم.

و پسر کوچیکم امیرعلی که امید و شور و نشاط خونم شده ما بهش میگیم امید شما هم بگین امید تا عادت کنین😊🥺از وقتی فهمیدم بادارم هیچ کلاس ابوالفضل رو لغو نکردم به بهانه ی ویار و استراحت
آمینوسنتز شدم نتونستم استراحت کنم چون ابوالفضل بیش فعالی داشت،در به در دنبال ازمایشای ژنتیک باش
هفته ای ۳ بار رفتم توان بخشی و از مهر ماه تا اسفند پا به پای ابوالفضل با امیرعلی که داخل شکم بود رفتم مهدکودک و پا به پای ابوالفضل بازی کردم و فوتبال و ....چون کسی باهاش بازی نمیکرد و در نهایت بچم سر موقع بدنیا اومد
و الهی بمیرم که ۴۰ روزگیش شده یار و رفیق من
پا به پای ما میاد مشهد توان بخشی، بمیرم که هوای گرم تو هم الاف ما هستی ،بمیرم که تو هم به غریبی و تنهایی من سوختی که کسی ندارم خورو پیشش بزارم
ابوالفضل فرشته ی خونم هست
امیرعلی امید خونم
خداروشکر بخاطر وجود گل پسرام💙💚❤

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی ها🍓🍓 مامان توت فرنگی ها🍓🍓 ۱ سالگی
*خواب مستقل* پارت ۲
بعد از یک هفته بچه ها اون تایم براشون جا افتاده بود که وقت خوابشونه
دیگه ساعت ۷ که اماده میشیدیم برای خواب زودتر میخوابیدن قبلا تا ساعت ۹ شده بود طول میکشید
ولی بعد از یک هفته دیگه تا ۸ بچه ها خواب بودن

حالا وارد مرحله بعدی شدیم »»» باید کمکم رو کم میکردم مثلا تکون دادن رو کم میکردم تا دیگه کلا حذف شه
بعضیا هستن با شیر میخوابونن اونا هم روش دیگه داره (تو پارتای بعدی میذارم)

حالا روش کار چطوری بود؟
بعد از انجام روتین بچه ها رو چند دقه تو بغل تکون میدادیم بعد ک آروم میشدن میذاشتم توی تختشون (چون عادت داشتن به بغل گریه میکردن) دوباره بغلشون‌میکردم تکون میدادم آروم میشدن دوباره میذاشتم رو تخت ، روی تخت با شوش گفتن و دست زدن روی سینه اش آرومش میکردم(اصطلاحا میگن شوش تب) اگه باز گریه میکرد بغلش میکرد این کار رو تا زمانی که بچه ها رو تختشون بخوابن و تو بغلم نخوابن تکرار میکردم

این کار اوایل اصلا راحت نیست، شاید ساعتها طول بکشه
برای من ساعتها طول کشیده

من این کار رو ۳ روز مداوم انجام دادم تا بچه ها تقریبا عادت کردن

ادامه رو پارت بعدی میذارمم
مامان ماه‌‌دونه 🌖🎀 مامان ماه‌‌دونه 🌖🎀 ۷ ماهگی
و رسیدیم به آخرین شب اسباب کشی…
اخرین شبی که تو اولین خونه مون زندگی‌ کردیم🫠
خونه ای که توش‌ کلی خاطره های قشنگ داشتیم
روزای خوب و بدی رو گذروندیم،
چه شبایی که تا صبح غرق خوشی بودیم،
و چه شبهایی که تا صبح با گریه سر شد …
خونه ی قشنگم تو‌هم شاهد لحظه های قشنگ زندگیم بودی،
هم لحظه های سخت و دردناک،
هم صدای قهقه هامونو شنیدی ‌و‌ هم صدای دعوا ها و گریه هامون.
تو‌این دو سال و‌ نیم سرپناه مون بودی
تو سرما و تو گرما، تو برف و بارون ...
بااینکه خونه ی خودمون نبو‌د و مستاجر بودیم و شاید از نظر بقیه خوب‌نبودی‌‌ ولی آنقدر حسم بهت عمیق بود که فکر‌میکردم‌خونه ی خودمه واقعا و اصلا دوست نداشتم از این خونه برم🫠

هیچوقت یادم نمیره اون روزایی که با ذوق جهازمو دونه دونه میچیدم،
یا اولین شب زندگی مون که بعد تالار با لباس عروس‌ اومدم و زندگی مونو شروع کردیم🥲...
یا تجربه ی حس شیرین مادر شدن بعد از مثبت شدن بیبی چکم🫠
یا اون روز قشنگی‌ که فهمیدم تو‌دلیم دختره ... 🥺🩷
روزی که از بیمارستان اومدم خونه؛
و تک تک روزهایی که دخترم توی این خونه رشد کرد و نفس کشید🥺...

حالا اما وقت جدایی رسیده ،
ثبت خاطرات شیرین زندگی‌ مون توی این خونه به پایان اومد🥲
ولی من هرگز تو رو یادم نمیره خونه ی قشنگم🥲
خیلی خیلی حس خوبی داشتم بهت
همیشه خاطرات شیرینی که توی این خونه داشتم تو ذهنم نگه میدارم،
به امید روزی که خودم بتونم خونه ی رویاهامو با همسرم بسازم و توش خاطرات قشنگ بسازیم؛
و ان شالله تو این خونه ی جدید خاطرات قشنگ جدید کنار همسرم و دختر نازم داشته باشم😍🩷

خدایا بابت تک تک‌ نعمت هایی که بهمون دادی ازت ممنونم💙

خدایا شکرررررررت😍😍😍😍