پارت سه
خلاصه تو اون یه هفته اخر باز شیاف میزاشتم پیاده روی میکردم واسکات و ازینکارا ولی تو دلم غوغا بود
یک روز قبل تاریخ زایمان رفتم سونو دیگه اونم تو چهار کیلو بود خواهش کردم از دکتر سونو که وزن بچمو بزنه بالای چهارونیم که سزارین کنن شرایطم اینجوره قبول نمیکنن اونم کلی تعجب کرد چرا قبول نمیکنن دلسوزی کرد برام صدک بالا زد واسم و گف دیگه بااین چیزا حتما باید بیمارستان قبول کنه سزارین بشی منم دلخوش جواب سونو رو گرفتم بردم برا دکتر اونم خندید گف بااین نمیشه کاری کرد ازمایش قندم نوشته بود واسم گف اینم نمیشه هشتادوپنجه باید نود به بالا باشه، خلاصه همه درا به روم بسته شده بود رفتم بیرون شوهرمم که گفتم اخلاقش عن شده بود تا بهش گفتم تو خیابون جلو بقیه داد زد فردا میریم بستریت کنن همون طبیعی بیار(الانم که یادش میوفتم گریم گرفته) این بچه برین.ه تو شکمت چی میشه و این حرفای سم منم اشکم درومده بود فقط میگفتم صداتو بیار پایین🥲همه داشتن نگامون میکردن
دیگه هیچی رفتیم خونه منم نتونستم درست بخوابم روز بعد رفتیم زایشگاه،توراه شوهرم اهنگ گذاشت مثلا از حال بدم کم کنه ولی دیگه من یجور بیحس شده بودن انگار قراره بمیرم..

۲ پاسخ

چند سال فرق سنيته با شوهرت؟سن كم ازدواج كردن اينه ها جرعت ميكنه هر رفتاري باهات بكنه

خبببب...

سوال های مرتبط

مامان ایلیا مامان ایلیا ۱ ماهگی
پارت دو
دکتره اخر حرفاش باتمسخر گف برو کارشناس مادران شاید مجوز بت بده تیر تو تاریکی باشه برات منم دنبال راه..
رفتیم زایشگاه یه ماما بود گف هرچی برگه داری بده دادم بهش سونو هام دید زنگ زد به کارشناس مادران برای وزن بچه اونم گف چهارونیم باید باشه تا سزارین بشه
دیگه کلا قطع امید کردم گفتم هرچه باد ابادی یا میمیرم یا زنده میمونم اخر😅
نوار قلب گرف فشار گرف گف همه چی اوکیه برو خونه یه هفته دیگه وقت داری گفتم نمیشه بستری کنی؟ سه سانتو نیمم گف نه باید چهار باشی هنوز یه هفته دیگه وقت هس رفتم بیرون شوهرم نشسته بود رو صندلیا تودلم گفتم حالا چطور بش بگم نذاشتن بستری بشم
دیگه گفتم چیزی که گفتو عصبی شد گف حالا ما بخوایم بستری بشی چی گفتم نمیشه 🤦‍♀هنوز نشسته بود رو صندلی چیزی نمیگف فقط عصبی نفس میکشید😒😒گفتم پاشو گف بشین
خلاصه بعد یه رب پف کردن بلند شدیم رفتیم خونه اونم یجور تهدید وار گف از امشب هرروز میریم پیاده روی:/
و هفته اخر هم خیلی بد گذشت تا اینکه رسید یک روز قبل تاریخ موعود...
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت اول

من تقریبا از ۱۶ هفته جفتم پایین بود و کاملا سرراهی،دکترم گفت اگه اینجوری پیش بره تا آخر بارداری سزارین میشی ولی فعلا صبر کن تا ۳۱ هفته که میری سونوی وزن همه چی مشخص میشه.
۳۱ هفته رفتم سونو وزن دکتر سونو قبل از اینکه سونو کنه گفت احتمال زیاد جفتت رفته بالا ولی وقتی دستگاه رو گذاشت همون اول گفت باید سزارین بشی جفتت هیچ تغییری نکرده،خیلی استرس گرفتم چون زایمان اولم طبیعی بود و این یکی قرار بود سزارین باشه .
خلاصه جواب سونو رو بردم پیش دکترم،دکتر منو فرستاد یه بیمارستان دولتی پیش یه دکتر دیگه چون وضعیتم خطرناک بود و دکترم گفت به ما اعلام شده مامانایی که وضعیتشون اینجوری فقط بفرستیم فلان بیمارستان

من رفتم بیمارستان دکتر برام ۳۴ هفته سونو نوشت که وضعیتم چک بشه و ختم بارداری بهم بدن .۳۴ هفته رفتم سونو که متاسفانه بازم جفتم تغییر نکرده بود و دکتر ۳۷ هفته بهم ختم بارداری داد

ادامه پارت بعدی می‌زارم ♥️
مامان Panah🪽🩷 مامان Panah🪽🩷 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت یک
من تو بارداری هفته ۱۸ سرکلاژ شدم و استراحت نسبی بودم و هفتگی امپول میزدم و از هفته ۳۲ دیگه امپول رو دکترم قطع کرد و سرکلاژم رو هفته ۳۷ باز کردم بعد از اون معاینه شدم و گفتن لگن خوبی برای زایمان طبیعی داری منم فقط پیاده روی کردم یک روز در میون و خاکشیر و رابطه داشتم و ۳۹ هفته و ۶ روز رفتم سونو دادم فهمیدم اب دور جنین ۶ شده که کم بود و به ماما همراهم گفتم و اونم گفت برو بیمارستان بستریت میکنن منم رفتم بیمارستان ۱۷ شهریور اونجا معاینم کرد ۳ سانت بودم بدون درد ولی اونجا پذیرش نکردن و گفتن باید بری بیمارستان امام رضا یا بیمارستان قائم منم خیلی ترسیدم ولی در نهایت رفتم بیمارستان امام رضا،از در ورودیش انقدر ترسیدم که نگم براتون خیلی وحشتناک بود رفتم اونجا همه دانشجو و داغون بودن محیط بسیار کثیف و افتضاحی بود دانشجوهاشون ریختن سرم چندبار معاینم کرد میگفتن چرا ۴ سانتی ولی درد نداری خلاصه تو همون یک ساعت خیلی اذیتم کردن
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۱۶ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو

ان اس تی وصل شد و اولش همه چی خوب بود تا اینکه یه ۱۰دیقه گذشت و ضربان قلب بچم بهم ریخت بالا پایین شد دستگاه هعی بوق زد دکتر اومد بالا سرم گف دستگاه دردتو نشون میده باید مهاینه شی برد تو اتاق معاینه کرد گف دهانه دحمت کامل بستس ۴بار ان اس تی وصل کردن همچنان دردام بیشتر میشد و رحمم بسته بود دکتر یواشکی گف هیچی نخور ناشتا بمون چون از قبل برنامه‌ریزی کرده بودیم که من سز شم نامه بستری رو دادن به شوهرم دم در بود همه سونو ها رو کپی کردن تشکیل پرونده کردن شوهرم زنگ زد بهم گف بستریت کردن من خبر نداشتم خودم گفتم نه گف یه پرستار اومد برگه بستریت رو داد بهم ببرم پذیرش کاراتو انجام بدم من خشک شدم همونجا چون یکم زود بود قرار بود ۳۸هفته۵روز سز شم وزن بچمم کم بود نگرانش بودم روز جمعه بود منو اورژانسی بردن سونوگرافی داخل بیمارستان گفتن بچت سفالیکه ولی دکتر وزنشو درخواست نداده بود به دوست پرستارم گفتم وزنش چنده گف ننوشته تو سونو دیگه گریم گرفته بود خدایا بچم زردی نداشته باشه وزنش کم نباشه تا اینکه شوهرم زنگ زده بود به بابام مامانم بیاین غزل رو بستری کردن ۲۰دیقه طول کشید تا مامانم بیاد پیشم بعد اومدن مامانم یکم آروم شدم اومد دلداری داد گف نگران هیچی نباش فقط به این فکر کن که یه ساعت دیگه پسر گلت بغلته یه پرستار سلی/طه اومد گف دکتر میگه من تورو واس طبیعی بستری کردم نه سزارین😶
مامان سولین کوچولو🥰 مامان سولین کوچولو🥰 ۱۲ ماهگی
زایمان طبیعی ۱
دقیق ۳۹ هفته کامل پیش ماما رفتم میخواستم زودتر نی نیم به دنیا بیاد میخواستم نامه بستری بنویسه ماما فامیل بود بدون هزینه برام نامه نوشت که بیمار شکایت درد کمر دارد و اینا گفتم برای ۳۹ هفته و ۳ روز بنویسه اونم همون تاریخو زد اونجا معاینه شدم که اصلاااا درد نداشت و دهن رحمم باز نشده بود فقط یه سانت بود اومدم به آقام گقتم دهن رحم باز نشده بریم بگردیم امروز معاینه شدم شاید باز شد اونم قبول کرد و ما رفتیم خرید واسه زایمان اینجا و اونجا کلی فروشگاه گشتیم و از پله بالا پایین و اینا خسته شدم دیگه اومدیم ناهار خوردیم قرار بود شبش برم خونه مامانم ساعت ۳ اینا رفتیم خونه بابام به مامانم گفتم ماجرارو اونم رفت به بابام گفت امروز بریم خرید وسایل نوزاد من بابامم که فردا قرار بود بره سرکارش قبول کرد که برن شهر خرید من گقتم منم میخوام بیام با ماشین همسرم منو مامانم و بابام و آبجی کوچولوم پیش به سوی خرید واسه کوچولوم دیگه اونجا انقدررررر پیاده روی کردم کمر درد گرفتم بعد از خرید برگشتیم خونه مامانم شام و اینا خوردیم اسرار کردن شب بمونیم قبول نکردم اشاره دادم به آقام که بگه نه میریم کار دارم فردا و اینا من دلم میخواست بمونم ولی با این همه پیاده روی یه رابطه هم باید نوش جان میکردم که دهن رحم کامل باز شه دیگه .......
مامان دردونه مامان دردونه ۱ ماهگی
تجربه من از سزارین
من دوشب قبل قرار بود سزارین بشم رفتیم بیمارستان چون دکتر نامه داده بود سزارین اورژانسی رفتیم زایشگاه گفتن احتمالا قبول نمیکنن باید برین تریاژ زایشگاه رفتیم اونجا یه خانومه بداخلاق بود گفت چون سونو و نامه رو یه دکتر داده نمیشه ولی باید زنگ بزنم از دکتر انکال بپرسم زنگ زد و اون دکتره گفت اوکیه مشکلی نیست من رفتم زایشگاه لباسام رو عوض کردم واومدم رو تخت برام انژیوکت وصل کردن و سوند وگذاشتن یه سوزش ریز داشت ولی اوکی بود یه نیم ساعتی بودم که گفتن الان میان میبرنت اتاق عمل که دیدم اومدن گفتننمیشه سقف اتاق عمل ریخته و نمیشه ببریمت مریض رو گفتن مرخص کنین اومدن سوند و انژیوکت رو کشیدن منتظر بودم مامانم لباسام رو بیاره که بریم دیدم دوباره ماما اومد گف گفتن تو اتاق عمل اورژانس عمل میکنن مریض رو اماده کنین دوباره انژیوکت و سوند پنج دقیقه بعدش گفتن دکتر بیهوشی قبول نکرده تو اتاق عمل اورژانس عمل کنه چون امکانات کمه مریض رو مرخص کنید
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۱۰ ماهگی
داستان سزارین من
اول از همه من روز شنبه نامه سزارین اختیاری رو از دکترم برای روز چهارشنبه گرفته بودم
دوشنبه صبح ساعت ۹ خواب بودم یهو تو خواب حس کردم خودمو خیس کردم
خیلی حس بدی بود
بلند شدم دسشویی رفتم نوار گذاشتم همینجوری آب ازم میرفت به دکترم زنگ زدم گف برو بیمارستان منم میام
به شوهرم که محل کار بود زنگ زدم و با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدیم
تو کل مسیر شلواری که پام بود هم خیس شده بود و دردهای نسبتا شدیدی داشتم ولی چون تصمیمم سزارین بود اصلا دوست نداشتم بشمرم دردارو
رسیدیم بیمارستان و مستقیم رفتم بلوک
خوابیدم رو تخت و nst رو وصل کردم من دردام شدید تر میشد مامای بلوک اومد گفتم من خیلی درد دارم به برگه nst نگاه کرد گف اوه خیلی دردات زیاده باید معاینه شی
واییییییییییی نگم از معاینه خیلی دردناک بود خیلی زیااااد
یهو گف ۶ سانت بازی و نمیشه بری اتاق عمل
میخواستم همونجا گریه کنم
گفتم به دکترم زنگ بزنید بیاد چون من قول سزارین ازش گرفته بودم
خلاصه یه خانوم مامای دیگه اومد آنژیوکت زد برام اصلا درد نداشت و سرمم رو وصل کرد
دکترم اومد بعد احوال پرسی گف باید معاینه شی معاینه کرد گف ۶ سانتی ولی سر بچه خیلی بالاس و سریع حاضر شو بریم تاق عمل
ماماهای بلوک به دکتر میگفتن تو قول دادی یه شکم اول طبیعی بیاری نیاوردی اینو بذار بزاد اینجا 😐 خلاصه کلی بهشون برخورده بود
یه خانوم مامای دیگه اومد سوند رو وصل کرد اونم هیچ دردی نداشت حتی میگفتن بعدش سوزش داره که به نظرم اصلا زیاد نبود و کاملا قابل تحمل فقط تا اینجا نه درد طبیعی بد بود نه هیچ درد دیگه چون همه قابل تحمل بود و بعدش رفتیم اتاق عمل
اتاق عمل رو تو پارت بعدی میگم کامل
مامان تیام مامان تیام ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱
خب از اونجایی بگم که من خیلی دنبال سزارین بودم ولی چون بیمارستان های دولتی هزینشون بالا بود و دکتر ها زیر میزی زیاد میخواستن نمی‌تونستم سزارین کنم بیخیال شدم و گفتم میرم طبیعی با اپیدورال
بعد دختر دایی همسرم عمم و خیلیا که تجربه هم طبیعی داشتن هم سزارین بهم گفتن شده پول قرض کن ولی سزارین کن طبیعی خیلی وحشتناکه منم که از قبل ترس طبیعی رو داشتم استرسم هزار برابر شد
آقا دیگه زد شرایط اسفند ماه پیش اومد و ما از کرج اومدیم سمت شهرستانمون ک تو یزد هست چندتا دکتر رفتیم و قبول نکردن سزارین بنویسن گفتم نهایت طلامو میفروشم میرم خصوصی ک بعد عید قیمت بیمارستان های خصوصی سر به فلک کشید آخرین شانسمو امتحان کردم رفتم پیش یک دکتر بیمارستان دولتی که اونم اول مقاومت کرد بعدش گفت حالا ببینم چی میشه من ی امیدی ته دلم گرفتم که سزارینم می‌کنه گفت ۳۵ هفته بیا سونو رشد رفتم و دوباره ۳۷ هفته رفتم و بجای نامه سزارین طبیعی نوشت گفت چون بیمارستان دولتیه من باید یواشکی و به یک بهونه ای بیام سزارینت کنم
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۱۰ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن
مامان رضا👶💙 مامان رضا👶💙 ۱ ماهگی
پارت ۴
تجربه زایمان
خلاصه که از ساعت ۳ که کیسه آبمو زد دردام شدیدشد تا ساعت ۱۰ونیم شب ، که هم ماما معاینه کرد هم دکتر شیفت گف که بازم نیومده پایین و دکتر گف اگر تحمل کنی شاید بشه با دستگاه یکاری کرد اون لحظه فقط تو ذهنم اومد که برای بچم خطر نداشته باشه و به دکتر گفتم گف اینجور برای بچه خوب نیس سزارین برا خودت منم گفتم اشکال نداره سزارین میشم ، دیگه دکتر گف باید سز بشه یعنی به حالی افتاده بودم که خدا میدونه انقدر درد کشیدم که هم عرق کرده بودم هم بدنم میلرزید از درد فکر کنم موقع بردنم به اتاق عمل بود همسرم منو دید میلرزیدم گفت چرا میلرزی،فرستادنم اتاق عمل و پسری ما ساعت ۲۳:۱۰دقیقه ۱۴۰۵/۰۵/۰۴ به دنیا اومد
دکتر تو اتاق عمل بهم گف مریض خیلی خوش اخلاقی بودیاخه بازم نسبت به یسری ها زیاد دادوبیداد نکردم ولی حقشون بود با این همه اذیت چهارتا حرف میزدم بهشون وگفت که این همه درد کشیدی اخرشم ۰۵/۰۵ نشد منم گفتم این چیزا واسم مهم نیس همین که سالمه خداراشکر، بعدش گفتم حالا از جنبه شوخی نمیشه کاری کرد شناسنامش ۰۵/۰۵ بشه گفتن پس تو که میگی مهم نیس گفتم مهم که نیس ولی میگم ینی اگه بشه ام بد نیس😂