سلام مامانا حالتون چطوره خوبين؟
خيليا كفتين از تجربه بچه شير به شير و زايمانم بگم واستون
خب از روزي كه رفتم بيمارستان شروع ميكنم تا مرحله بستري همه چيز خوب بود اما همين كه پامو تو اتاق عمل گذاشتم تمام بدنم شروع به لرزيدن كرد امااا انقد پرسنل اتاق عمل و دكترم خوب بودن كه آروم شدم خلاصه چيزي از زايمان متوجه نشدم خيلي همه چيز خوب بود حتي دردم مثه زايمان اول قابل كنترل بود و بنظرم درد زايمان تا ٥/٦ روز اول طبيعيه ولي خب قسمت بد اينجا بود بسرم بعلت ناله تنفسي بردنش ان اي سيو و فقط ١ ساعت پيشم بود و خداروشكر بعد از ٤ روز مرخص شد.
از واكنش آرتاجانم بخام بگم خب هنوز خيلي كوجولوعه فك ميكنه عروسكه دوس داره دست بزنه به دستاش به پاهاش هر روز كه بيدار ميشه بدو بدو ميره داداششو ببينه ولي مامانا اينم بگم من كمكي دارمم و شبا ميخابم و اگه كمكي نداشتم اصلاااااا شدني نبود و نيست نكهداري از دوتا بچه همزمان و اين سني. و

تصویر
۲۴ پاسخ

اون قسمت کع گفتی کمکی داری این خیلی مهمه قدرشون بدون

سلام عزیزم،خدا گل پسرات رو برات حفظ کنه💙
چند روز دیگه وضعیت من هم اینطوریه البته دختر گلی من ۲۵ ماهشه از آرتاجان بزرگتره
ممنون که تجربه ات رو به اشتراک گذاشتی🌻

ای جانم چ عکس قشنگی 😍خدا حفظشون کنه برات

شیر مادر میدی یا خشک؟

ای جااااانم نی نی😍😍چه عکس قشنگی عزیزم❤️❤️

عزیزمممم خدا حفظشون کنه😍
آره واقعا بدون‌کمکی اصلااااا نمیشه
چون خورد و خوراک مادر و بچه ی اول. نگه داری بچه ی دوم حداقل مادر بخوابه یکم
وای بعضی اوقات فکر میکنم ازینکه اگر تنها بودم چقدر ترسناک میشد همچی😬😬

خداروشکر که حالتون خوبه و همچی هم خوبه انشالله این دوتا داداش هم بزودی هم بازی هم میشن❤️❤️❤️

کمکیت کی بود؟

قدم نو رسیده مبارک باشه عزیزم

ای جانم😍مبارک باشه

مباااااااارکه😍😍😍😍😍😍😍 نی نی کوچوووولووو💓😇😇

وایییی قربونشون بشم 🥹خسته نباشی رفیق🫂♥️💋

قدم نو رسیده مبارک عزیزم سلامت باشین

عزیزم. عاقبتشون بخیر باشه. پسر منم بار اول یک ماه پیش نی نی دید، کلی تلاش میکرد بره بهش دست بزنه. فکر میکرد عروسکه. جالب بود براش. دست میزد کلی ذوق میکرد براش.

مبارک باشه نسترن جان خدا حفظشون کنه ان شاءالله

تن کسی هم که کمکت میکنه همیشه سلامت باشه و خدا خیرش بده

سلام منم باردارم وقتی بچه بدنیا میاد پسرم ۲۰ ماهش خداراشکر مادرم و خواهرم هستن ولی منت میزارن زیاد

افرین به شما روحیتو حفظ کن. همه تعجب میکنن که من چطور کنار اومدم با این قضییه ولی من خیلی خوشحالم. از اینکه میبینم ینفر مثل منه خوشم میاد . انشالله خدا توان و انرژی بده بهترین شکل کنار هم بزرگ بشن

خدا حفظشون کنه. مرسی که یه اشتراک میذاری ماهم انشالله دی ماه قراره تجربه کنیم. ولی بجز مادر و مادر شوهرم بنظرم ینفر باید باشه فقط یکماه اول تو اشپزخونه آشپزی و اینا

قابل اعتماده کمکیت؟؟؟

ماهی چند میدی به کمکی؟؟؟

ای جونم خدا برات نگهشون داره

قدم نو رسیده مبارک عزیزم

پسر اولت چند ماهه بود که دومی رو باردار شدی؟
دوره حاملگیت با بچه چطور بود

خدا حفظشون کنه
یادمه باردار بودی استرس داشتی گفتی که خیلی حساسی رو بزرگ کردن بچه منم خیلی حساسم نمیخوام اصلا بچم گریه کنه بی خوابی بکشه و یا به کسی بسپرم .... و این باعث شده به بچه دوم فمر نکنم

من دخترم ۲ سال چهارماهشه و دختر دومی هم ۴۶ روزشه کمکی هم ندارم و واقعا وحشتناکه هرروزم شده گریه البته مامانم میگه دخترم بزرگمه بذارم پیشش ولی من راضی نمیشم چون وابستگی شدید داریم به هم دیگه

سوال های مرتبط

مامان آوین🐣🌱 مامان آوین🐣🌱 ۱ سالگی
آبان ماه شیردوش برقیم دادم به کسی استفاده کنه یه ماه بعدش بهم داد،امروز شوهرم زنگ زد گفت همکارش خانومش تازه زایمان کرده اگه شیر دوش قرض میدی بهش بگم گفتم باشه عیب نداره بیان ببرن. رفتم سر کمد آوین که شیر دوش در بیارم دیدم چقدر کثیفه و شیر خشک شده توش مونده حالم خیلی بد شد. من خودم زایمان کرده بودم قبل اینکه شیر دوش بخرم از همین دوستم قرض گرفته بودم شیر دوشش بعد ۴ روز ازم گرفت داد خواهرشوهرم چون تازه زایمان کرده بود ولی من کامل تمام قطعاتش جدا کردم استریل شده تحویلش دادم دیگه شوهرم مجبور شد تواون وضع بره یه شیر دوش برقی بخره چون بچم تو دستگاه بود سخت سینه میگرفت و مجبور بودم شیر بدوشم.
ولی واقعا خب شد در آوردم از کارتونش دیدم وگرنه کثیف میخواستم بدم به همکار شوهرم چقدر زشت و بد میشد ولی خب این مابین که گشتم این پازلم پیدا کردم حالم خوب شد پارسال آوین بستری بود بیمارستان موقع نیمه شعبان بود چنتا خیر اومده بودن به بچه ها هدیه میدادن مناسب سنشون درسته برای روزای سختمون ولی خب با دیدنش یاد این افتادم که چقدر به وقتش مادرقوی بودم با وجود زایمان زودرس از پس این همه مشکل بر اومدم الان نمیدونم مثل اون موقعم یا نه ولی خب‌....
#شیرخشک
#پوشک
#فرزندپروری
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان آوان و رزان مامان آوان و رزان ۱ سالگی
هیچوقت دوسنداشتم این عکسارو کسی ببینه🥲 ولی اونایی که دو یا چند قلو دارن کاملا درک میکنن، چه روزایی بود🥲
یکم براتون از اونروزا بگم😅 سبزی هارو بیارید پاک کنیم🧘🏻😜
من خیلی بارداری راحتی داشتم باوجود دوقلو نه حالت تهوع شدید نه سرکلاژ و…
روز زایمان ..قل دومم که رزان خانومه با وزن ۱/۹۰۰ به دنیا اومد، از اول تشخیص ساکینگ ضعیف رو به قل دومم دادن(یعنی خوب شیر نمی مکه) یکم انگار تو شکمم بیحال شده بود ، دکتر همون روز فرستادش بخش نوزادان که خدای نکرده اتفاقی نیفته،… بخش نوزادان تو دستگاه بود( nicu نبود خداروشکر چون همه اندام های حیاطیش تشکیل شده بود و به راحتی نفس میکشید
من که تو بخش پیش قل اول بودم.. بماند که قل اول هم وزنش کم بود ۲/۵۰۰
( این وزن ها برای دوقلوها طبیعیه)
یک دلم خون بود و هرکی میومد دیدنم سریع گریه میکردم😭 خدا خیلی سخت بود😭😭😭
مامانم که از استرس من آلرژیش عود کرد و خونه نشین شد، بنده خدا مادرشوهرم که یه عمر مدیونشم مراقبم بود ۴۸ ساعتی که بیمارستان بودم،
خلاصه با اون شکم پاره و بخیه ها یه دستم سِرُمم بود یه دستم زیرشکمم، که برم رزان خانوم (قل دوم) رو تو بخش نوزادان ببینم، باورتون نمیشه این بچه انقد کوچیک بود انگشت شصتم اندازه دستاش بود😭 ولی دخترا نارس نبودن خداروشکر، ما تاحالا این مدلی نینی نداشتیم همه ۳ کیلو تپل مپل…
ولی خب گذشت همه کمک کردن که به سلامتی بگذره.سخت گذشت ولی گذشت…
یعنی الان عکسای بیمارستان رزان خانوم میبینم ، به خودم میگم چقدر اونروزا قوی بودم چقدر سخت گذشتتت
الان ماشالله دخترا هم وزنشون عالیه و قد بلندن شکر خدا
حتی جدیدا اعداد رو میشمرن و…، وقتی کارا و همبازی بودنشون رو میبینم خستگی اونروزا از ذهنم پاک میشه🩷❤️ .
مامان آقای گوجه🍅 مامان آقای گوجه🍅 ۱ سالگی