پارت ۲
💙🩵💙🩵💙
تو زایشگاه یه ماما بود که یک بار کلاس امادگی زایمان پیشش رفته بودم دعا دعا میکردم شیفتش باشه تا کمکم کنه (ماما خصوصی نگرفته بودم)
ازشون پرسیدم خانوم فلانی هستش؟
گفتن آره برو دراز بکش تا معاینت کنیم اونم میاد
من رو تخت دراز کشیدم گفت خانوم تو هنوز دهانه رحمت بسته هست و نرم نشده بزور دو سانتی
میتونیم با این شرایط بستریت کنیم ولی خودت اذیت میشی و ..
یهو همون مامایی که منتظرش بودم اومد منتظر بودم اون چیزای امیدوار کننده تری بگه ولی اونم تایید کرد گفت برو ورزشایی که قبلا باهام انجام دادیم رو انجام بده پیاده روی هم داشته باش شیاف گل مغربی هم استفاده کن هم بخور هم بصورت شیاف بزار اینجوری خیلی زود دهانه رحمت باز میشه خودشم همون موقع یه شیاف رو سوراخ کرد کردش تو سرنگ و برام زد باز من دست از پا دراز تر برگشتم خونه ولی اینبار دیگه منتظر ننشستم حس میکردم حالا حالاها دردم نمیگیره شوهرم خیلی خستش بود ولی مجبورش کردم باهم بریم پیاده روی بعد یه نیم ساعت خیلی خستم شد (پیاده روی روزای آخر خیلی سخته😮‍💨)

۶ پاسخ

باز خوبه ب شما گفتن ک اذیت میشی و بری پیاده روی. ب من هیچی نگفتن. حتی همه تاکید میکردن ک لگن تنگه. دهانه رحم 1سانته.ولی خدا ازون دکتر اصلی نگذره ک گفت چون شکم اول بزارید تلاشش بکنه اخر سر نشد بره سز ک با حال خراب دیگ سز کردن. ایشالا خراب شه بیمارستانشون ک قتلگاه بود بیمارستان اکبر ابادی

آره بخدا پیاده روی برام آنقدر سخت شده ک نگو اصلا همش دلم میخواد دراز بکشم خیلی سنگین شدم کسل شدم

کاپشن و پتو بافت ترک به قیمت پارسال موجود شده عزیزم

چون از پارسال داشتم همون قیمت پارسال گذاشتم
بیا کانال روبیکا ببین

‏@nini_hed

شماره روبیکا
۰۹۰۱۹۶۱۵۹۲۳

خوب.

بقیه اش هم بزار منتظریم

پارت بعدی هم بژار عزیزم

سوال های مرتبط

مامان ویهان و نیلماه مامان ویهان و نیلماه ۹ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسیدسلام دوستان بالاخره من امدم تجربه مو از زایمان طبیعی بگم ۱۴۰۴/۹/۸ رفتم پیش دکترم که معاینم کنه و ببینه پیشرفت کردم یا نه معاینه کرد ولی همون دو سانت بودم و تاریخ من ۱۴۰۴/۹/۹بود و ۴۰هفته میشدم وزن خودم بشدت بالا رفته بود لکه بینی هم داشتم ابریزش هم همینطور بخاطر همین دکترم نامه بستری داد که برم بستری بشم خلاصه رفتم بیمارستان و بعد از کارای بستری و.. نوار قلب بچه رو گرفتن و بعد بهم یه سرم داد تقریبا ساعت ۹شب بود داخل سرم آمپول فشار رو زدن و گفتن ورزش و پیاده روی شروع کن منم شروع کردم هر از گاهی یه دردی میومد ولی زیاد نبود تا کم کم خیلی زیاد شد تحملش برام سخت شد ولی باید پیاده روی میکردم چون‌بچم خیلی پایین بود ولی دهانه رحم پیشرفت نمیکرد بعد از کلی پیاده رو و ورزش که دیگه جون نداشتم حس دفع داشتم و حالت تهوع ساعت حدود ۱۱بود میرفتم دستشویی ولی هیچی نداشتم دکتر گفت تا معاینت کنم شده بودم سه سانت ولی بچم پایین تر آمده بود دکتر گفت باید بیشتر پیاده روی کنی وگرنه تا صبح زایمان نمیکنی ولی من خیلی درد داشتم و اصلا از جام نمیتونستم بلند بشم صدا مادر شوهرم زد گفت بیا کمکش کن پیاده روی کنه و من حین پیاده روی بالا آوردم خیلی بیحال شده بودم شاید اثرات آمپول فشار بود ولی بازم مجبور بودم پیاده روی کنم تا حدود ساعت ۱۲که دکتر گفت بسه دراز بکش و بهم گاز به دردی دادن با هر نفس کشیدن گیج تر میشدم درد کمتری میفهمیدم خیلی بهتر بود
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱۳ ماهگی
پارت 1 زایمان طبیعی من
39 هفته کامل رفتم دکتر و دکتر گفت که یک سانت ونیم رحمت باز شدع
با اینکه از سه هفته قبلش هم پیاده روی رو شروع کرده بودم و هم مرتب شیاف گل مغربی مصرف میکردم و دوبار هم معاینه تحریکی شده بودم
ولی دهانه رحمم تکون نخورده بود
دکتر گفت من 30 تیر بیمارستان کلاله هستم وماهی فقط سه روز اونجام
همونجا عز مم رو جزم کردم که من باید همون روز زایمان کنم .
واقعا سختم بود دیگ ادامه دادن
دبگه او نسه روز باقی رو هم کلی پیاده روی کردم و روز موعود رقتم بیمارستان
ساعت 9 صبح بیمارستان بودم
معاینه کردن و گفتن هنوز دوسانت نشدی😐
گفتم مریض فلان دکترم و میخام منتظر بمونم تا بیاد
زنگ زدن که من اومدم
نامه هم دکترم داده بود که بهشون بدم
با ماماهاشون اشنا بودم وقبلا کلاسای پیش از زایمان با دوتا شون اشنا شده بودم و از شانسم هر دو شون بودن
قبل اینکه دکتر بیاد ورزش میکردم وهرکاری که به زامانم کمک بکنه
دکترم اومد وقشنگ معاینه تخریکی کزد وگفت ......
مامان آریا مامان آریا ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

خلاصه گفت هنوز زوده و نمیتونم بستریت کنم ولی برو تو محیط بیمارستان راه برو
بازم رفتم پیاده روی تا ساعت ۱۲ و نیم دردام بیشتر شده بود اومدم معاینم کرد گفت هنوز سه سانت نشدی دیکه نشستم رو توپ اسکات میزدم راه میرفتم
باز هنوز بستریم نکرده بود باید ۴ سانت باشی انگار که بستری کنن
دیگه خسته شدم یکم دراز کشیدم رو تخت برام شیاف گل مغربی گذاشت nst وصل کرد بهم گفت بخواب یکم ولی من اصلا خوابم نمیبرد همچنان درد داشتم ولی قابل تحمل بود برام
دیگه ساعت دو شد صدای مامانم رو شنیدم که از یه شهر دیگه اومده بود تازه رسیده بود سریع بلند شدم رفتم دم در دیگه کلی نشستم پیش مامانم حالم کامل خوب بود و دردا میومدن و میرفتن کلی حرف زدیم تا ساعت ۲ و چهل دقیقه اینا
رفتم داخل
ماما معاینم کرد گفت خوب پیشرفت کردی
کیسه اب پاره کرد گفت بلند شو بدو
تازه اون موقع پرونده تشکیل داد و بستریم کرد
تازه دردای اصلی اومد سراغم از ساعت ۳ دیگه نمیتونستم کنترل کنم و اه و ناله میکردم
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۲

من همچنان ورزش ها رو انجام میدادم نیم ساعت صبح ورزش میکردم نیم ساعت بعداز ظهر و یکساعت هم پیاده روی که عصرا میرفتم یاهم شبا
اما فایده نداشت مثل اینکه پسر من جا خوش کرده بود
هر هفته هم نوار قلب میگرفتم که خوب بود
تا اینکه ۳۸هفته و ۵روز بودم رفته بودم برا نوار قلب ماما برام وصل کرد و خودش رفت (ماماهه یه دختر خوشگل و جوون و مهربون بود) وقتی اومد گفت اوووه دختر این چه نوار قلبیه با این نوار قلب که من باید بستریت کنم
گفتم مگه چشه گفت اصلا حرکت نداره و اینکه یه اصطلاحی گفت که من الان یادم نمیاد چی بود
خلاصه سریع زنگ زد به دکتر و جریان رو گفت و عکس نوار قلبم هم براش فرستاد تو همون حین هم ازم دوباره نوار قلب گرفت گفت دست بکش رو شکمت تا بیدار بشه حرکتاش بیشتر بشه نوارت خوب بشه که با اینکار نوار بهتر شد اما دکتر گفته بود اگه میخواد تا بستریش کنیم با آمپول فشار زایمان کنه گفتم نه میخوام خودم دردام شروع بشه دیگه برگشتم خونه اینم گذشت تا رسیدم به ۳۹هفته و ۴روز ماماهمراهم پیامم داد که از امروز دیگه هر سه روز یکبار برو نوار قلب بگیر و بگو برات معاینه تحریکی هم انجام بدن که خیلی کمک کننده است گفتم باشه فرداش رفتم زایشگاه گفتم ۳۹هفته و ۵روز و هنوز دردام شروع نشده گفتم که درد دارم اما منظم نیست بدون اینکه بهش بگم برام معاینه تحریکی انجام بده خودش برام انجام داد ولی شدتش بیشتر بود و دستکش ماماهه خونی شد بهم گفت ۲سانت و نیم بازی و سر بچه هم اومده تو لگن اما دهانه رحمت ضخیمه بهش گفتم چی باعث میشه نرم بشه گفت شیاف گل مغربی گفتم که ماماهمراهم برام ممنوع کرده گفته اصلا نذار شاید بچه مدفوع کنه
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت ۶
گفتم نمی‌دونم گفت دردات مال همین عفونت ادراریت هم هست می‌دونستی گفتم نه والا من تازه جواب ازمایشم رو گرفتم شما دیدید گفت این ۷ تا آمپول رو بگیر با دوتا قرص یکی سفیکسیم یکی دیگه هم بود خشک کننده بودن رفتم از داروخونه خریدم بردم براش نشونش دادم ۴ تا آمپول رو بهم همون شب زد گفت این ۳ تا هم فردا بیا برات بزنم گفتم باشه دیگه فرداش هم رفتم آمپول هام رو زدم یک هفته بعدش هم رفتم تو ۳۶ هفتگی ولی خب بخاطر اینکه هنوز عکس بارداریم رو نگرفته بودم رفتم عکسای بارداریم رو هم گرفتم تا ۳۶ هفته ۳ روزگی رفتم برای سرکلاژم دکتر سونو آخریم رو دید که مال لگن و چرخش بچه بود دید بچه سرش پایینه داخل سونوم نوشته بودن لگنم هم سرکلاژم رو باز کرد دکترم معاینمم کرد گفت لگنت کاملا برای زایمان طبیعی خوبه و الان هم بچت کاملا تشکیل شده و میتونی زایمان کنی ولی خب دکترم چون زایمان طبیعی انجام نمی‌داد فقط سزارین میکرد یکم برا طبیعی ترسیده بودم گفتم نمیشه سزارینم کنید گفت چون سنت کمه لگنت به این خوبی که من دیدم باز میشه چرا میخوای خودتو از الان نابود کنی گفتم من نابود شدم سرکلاژم که کردی از این سوزنه خب دیگه کمر نشده برام گفت اون سوزن یه بار زدی اگه الان بازم بخوای بزنی تازه اون دوز بی حسی که برات زدم برای سرکلاژت چون سر ۱۵ دقیقه تموم شد کم بود برا سزارین ۷ لایه شیکمت پاره میشه دوز بیشتری بیحسی میخواد تازه کلی عوارض هم داره گفت بیا برو برات قرص گل مغربی نوشتم ولی چون تو دهانه رحمت الان ۲ سانت بازه نمی‌خواد بخوری هر ۱۲ ساعت ۱ دونه سوراخ کن داخل بزار پیاده روی کن رابطه داشته باش ورزش کن پله برو بالا پایین گفت ولی اگه سعی کنی بتونی تحمل کنی ۳۸ هفتگی زایمان کنی خیلی بهتره بچه رسیده تر میشه
مامان نیکان مامان نیکان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۱
سلام
بعد از یک ماه تصمیم گرفتم بیام تجربم از زایمان رو باهاتون به اشتراک بزارم
واقعیتش اهل تجربه زایمان گذاشتن و اینا نیستم ولی چون زایمان خوبی داشتم تصمیم گرفتم واستون بنویسم که یکمی گارد و ترسی ک نسبت ب طبیعی دارین شاید کمتر شه چون خودمم یه زمانی مث شماها بودم.❤️
خب من ۳۷ هفته بودم که رفتم و با ماما همراهم هماهنگ شدم واسه زایمان(اینم بگم که از خوش شانسی من ماما همراهم مامای خود زایشگاه هم بود و تقریبا اکثر وقتا ک ب مشکل میخوردم میتونستم همونجا پیداش کنم و دستش واسه کمک کردن به من خیلی بازتر بود که حالا بعد متوجه میشین)
تقریبا یکی دوروز بعدش زنگم زد که بیا زایشگاه چکت کنم و ببینم در چه حالی
رفتم معاینم کرد گفت کاملا بستس دهانه رحمت
وقتی اینو گفت یاد زایمون اولم افتادم ک تو هفته ۳۷ یک و نیم سانت باز بودم ولی با این حال ۴۰ هفته زایمان کردم و دوروز تمام درد میکشیدم بخاطر اون تجربه بدم تا ۶ ماه بعدش من افسردگی داشتم
خلاصه وقتی گفت که دهانه رحمت باز نیس همونجا بغضم گرفت
ولی اول معاینه تحریکیم کرد بعد نشست قشنگ ورزشارو برام توضیح داد بهم توپ داد کارایی ک باید انجام میدادمو بهم گفت و یدونه امپول ک نمیدونم چیه بهم زد و گفت اون ب باز شدن دهانه رحمت کمک میکنه
خلاصه همون شب از زایشگاه تا خونه رو پیاده روی کردم و از همون شب بکوب شروع کردم ب ورزش کردن و خاکشیر و عسل خوردن و دمنوش و شیاف و کلیییی کار دیگه
یه هفته گذشت و من همه اینکارارو کل روز انجام میدادم و دردم داشتما ولی خب میدونستم کاذبه
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان