اوايل جن بود
اسفند ماه
رفتم انومالى
دكترسونوگرافی برام نوشت كه استخوان ران و دست دو هفته عقبه از رشد
رفتم دكتر خودم , شانس من همين كه صدام كرد رفتم تو , نزديك مطب رو زدن
همه مادرا ترسيدن
جيغ فرار گریه
كل مطب ريخت بهم
دکتر براى اينكه فقط منو از سرش باز كنه
سريع برگه رو دید گفت مشكلى نيست بايد آسپرين بخورى تاخون رسانى بشه بچه رشد كنه یه ماه اسپرين بخور
روزى دو تا
ماه ديكَه بيا برو سونوگرافی ببينيم جيشده
بهش گفتم باز الان برم سونوگرافی ببينيم درست بوده يانه؟؟ گفت نه نمى خواد هزينه الكى نكن
خلاصه بخاطر شرايط جنگی همسرم منو برد شهرستان پيش پدر مادرم یه ماهى رو اونجا بودم
دقيقا بعد سيزده بدر اومدم
۱۶فروردين رفتم دكتر سونوگرافی برای رشد
باز گفتن دو هفته ران و بازو عقبه سرش يه هفته جلوعه

رفتم دكتر خودم ديدم رفته خارج گفتن از ا فروردين رفته ارديبهشت مياد
رفتم يه دكتر دیگه گفت باز هفته آينده برو سونو بده
هفته آينده شد اول ارديبهشت
رفتم تهران بيمارستان بهمن
ميخواستم اونجا زايمان كنم
همه چی عالى بود از نظرم
كلى ذوق و شوق داشتيم
اصلا فكر نمى كرديم اينطورى بشه

بقیش پارت بعدیک

۲ پاسخ

خداقوت بهت ان شاالله روز ب روز حال پسر گلت بهتر بشه

الان حال بچت خوبه؟

سوال های مرتبط

مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱ سالگی
سلام تا دخترم خوابیده دلم خاست بیام از تجربه زایمان طبیعیم بگم..
پارت ۱

۳۹ هفته و دو سه روز بودم که با شوهرم رفتیم بیرون خرید نزدیک مطب دکترم بودم شوهرم گفت تا اومدیم اینجا زنگ بزن دکتر یه سر بریم پیشش(چون هفته آخر بود نوبت نزد برام گفت اگه به دنیا نیومد خودت بیا)
رفتیم مطب و نوار قلب اینا گرفتیم بعد دکتر اومد معاینه کنه تا دست زد کیسه آبم پاره شدددد🥲
گفت کیسه آبت به مو بند بوده و من خیلی وقتا برای بقیه مجبورم با سوزن سوراخ کنم کیسه آبو…
یه ترسی تمام وجودمو گرفت از اینکه دیگه قراره زایمان کنم
دستام شروع به لرزیدن کردن
دکتر باهام حرف زد و یه کم آرومم کرد
راستش بیمارستان تا اون لحظه هم باز تصمیم نگرفته بودیم کجا بریم
دکترم پیروزی بود گفت کجا میری بیمارستان گفتم احتمالا بریم قلهک
گفت من خودم بیمارستان تهرانپارسم هزینه دستمزد و خود بیمارستان ۱۱ تومنه
گفتم دوتاش؟ گفت بله
دیگه گفتم دکتر خودمه خب خوبه گفتم پس باشه میرم اونجا
زنگ زد سفارشمم کرد و بهش گفتم میتونم برم خونه پردیس وسایلمو بیارم؟
گفت نه باید بری بیمارستان همسرت میره وسایلت و بیاره
خلاصه راه افتادیم بیمارستان تهرانپارس
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
مامان نی نی کوچولو مامان نی نی کوچولو ۱۰ ماهگی
حالا از تجربم تو وزن گیری جنین براتون مینویسم
من با اینکه استراحت بودم و خوب میخوردم ۳۴ هفته رفتم سونوی وزن وزن جنین خیلی کم بود آیتم ها سه هفته عقب بودن و دور سر یه هفته عقب تر از بقیه آیتم ها و سونوی خون رسانی برام نوشت خونرسانی نرمال بود گفت با به متخصص که خودش معرفی کرد مشورت کنم و احتمال اینکه همون روز بستری بنویسه سزارین کنه و بچه رو ورداره زیاده
با کلی استرس رفتم پیش متخصص جنین و دویاره اون خودش سونو کرد گفت خونرسانی نرماله دو هفته وقت بدیم ببینیم وزن میکیره یا رشدش متوقف شده ولی این دو هفته رو مرتب ان اس تی میری و استراحت میکنی و حرکات جنین رو بعد صبحانه ناهار و شام‌ میشماری
یه هفتش خوب گذشت و کلا بستنی دلستر حلیم مغزیجات عدسی و اینا مرتب میخوردم و لیدی میل رو نه ایشون نه دکتر خودم تجویز نکردن و گفتن نخورم هفته دومش سرما خوردم 🫢🫢 بعد دو هفته رفتم باز سونو وزن و خونرسانی هر کودوم از آیتما جای دو هفته یه هفته اومده بودن جلو
آمپول هپارین بهم تجویز شد و برا ۳۸ هفته و دو روز وقت زایمان البته خودم سزارین خواستم و بچم ۲۳۰۰ به دنیا اومد خیلی ریزه میزه و خدارو شکر سالم
تاپینگ بعدی هم زردی بچه رو براتون میتویسم 😅
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان اهورا مامان اهورا ۳ ماهگی
عکس از پسرم نیست ، از اینترنت در اوردم تا متوجه بیماری که گفتن بشید

پارت سوم :

باز به یه دکتر بسنده نکردم
تو‌یک‌ هفته ۶ بار سونوگرافی دادم
اخرین سونوگرافی رو پیش یکی از بهترین پریناتولوژیست های ایران دادم

تیر اخر رو زد
گف دست و‌پاش خیلی کوتاهه
سرش خیلی بزرگه
فک پایینش خیلی کوچیکه
بچه ات شبیه غورباقه است

من همینطوری اشک میریختم
شوهرم با نا امیدی گف یعنی هیچ امیدی نداری دکتر؟؟؟
گفت چه امیدی بابا؟؟؟ شوهرم گفت یعنی ممکن نیست رشد کنه؟؟؟
گفت نه اقا ، پسر شما مشکلی دیس پلازی اسکلتی شدید داره
از این بچه هایی میشه ک دست و پاهاشون خیلی کوتاهه قدش کوتاهه سرش بزرگه
حتی با شرایطی که از جنین شما میبینم احتمالا تنفسشم به مشکل میخوره و تا اخر عمر عذاب میکشه

همه ی این حرفارو با بی رحمی تمام خیلی رک کوبوند تو صورتمون

با گریه بهش گفتم اقای دکتر بنظرتون ختم بارداری بدم؟؟؟
گف قطعا ، باید همینکارو کنی وگرنه چطوری میخوای با یه بچه مریض دست و‌پنجه نرم کنی؟؟؟
تو‌جوونی به فکر اینده باش

همسرم گفت خب قانون میذاره؟؟؟ گف نه اصلا
گفتیم چیکار کنیم؟ گفت ب من مربوط نیست با دکتر زنان صحبت کنید

داشتیم جون میدادیم
هر جفتمون پر از بغض بودیم
تموم ارزو و امیدمون یه شبه خراب شد

جفتمون لال بودیم
فقط با غم به هم دیگع نگاه میکردیم