۱۱ پاسخ

منم همینجوری شده بودم ی مدت،دیگه خودم ازدست خودم بشدت ناراحت بودم.شروع کردم قرص میخورم خ ارومترشدم خداروشکر

عزیزم چون نمیتونیم به کارا برسیم و بچه ها هم تو این سن زیاد بهمون میچسبن عصبی میشیم سعی کن وقتی خوابه کارارو انجام بدی تو بیداری باهاش بازی کن

بهم‌ریختگی هورمون ها، کمبود ویتامین ، علایم افسردگی
این سه مورد راحت میتونی چک کنید
اول برو کمبود ویتامین ها آزمایش بده یا ی مدت ویتامین د و آهن بخور اگر بهتر شدی خب کمبود ویتامین اگر نه برو گزینه بعدی هورمونها پیش دکتر زنان چک کن اگر درست بود برو گزینه سوم و با یک مشاور صحبت کن که اگر افسردگی راهکار بده بدون دارو کنترلش کن دیدی نمیشه دارویی که اعتیاد و وابستگی میاره ی مدت بخور کلا این دوران افسردگی زیاده بخصوص اگر خانواده و کمکی کنارت نباشه

منم همینطورم فک‌کنم بخاطر فشار و خستگی و استرس باشه همش سعی میکنم خودمو کنترل کنم نفس عمیق بکشم نمیشه

بخاطر خستگیه،واسه منم پیش اومده ،ولی آخرش با عذر خواهی سعی کردم دل اطرافیانم رو بدست بیارم.معمولا این رفتار رو با عزیزترینام دارم،کسایی که ازشون انتطار دارم بیشتر حالم رو درک کنن

حال روحیتو نمیدونم عزیزم از نظر ویتامین و اهن خودتو بررسی کن اگه کم خونی و کمبود ویتامین دی داری که خییییلی شایعه مثل خودم قرصاشونو بخور ، اگه روزای قبل پریود هستی که طبیعیه ،پریودات منظمه مثلا بهم ریختگی هورمونی نداری!؟
برای معذرت خواهی هم سعی نکن بگی خب حالا که چیزی نشده عزیزم ببخشید دیگه هرچی تو بگی و اینها ،بلکه باید سعی کنی مسئولیت رفتارت که ناراحتش کرده رو بپذیری و به فکر جبران باشی
مثرا بگی یا حتی اینو رو کاغذ بنویسی و از در بفرستی تو!
بگی: عزیزم میدونی امروز تو منو خیلیییی خوشحال کردی ، اما امشب سرو صدای بچه اعصابمو خورد کرده بود حق با توعه باید ازت کمک میگرفتم عزیزم ،از این به بعد از قبلش بهت بگم ،ممنونم که میتونم روت حساب کنم
هروقت که میتونی و حوصلشو داری بیا درباره ی اتفاق امشب صحبت کنیم.


اما باید وقتی باشه که خودتم حوصله داری باید غرور رو بزارین کنار و با تفکر باهم صحبت کنید و به هم گوشزد کنید که هیچ کس وسط حرف اون یکی نیاد و صداتون اروم باشه ، برای تمرین میتونید یه خودکار بگیرید دستتون ، خودکار دست هرکسی باشه فقط اون اجازه ی صحبت داره ،این به شنیده شدن حرف هاتون کمک میکنه فقط درباره یه موضوع گفتگو کنید بحث های دیروز و پارسال و اینده رو قاطی نکنید تا به نتیجه برسید

آجی تنها نیستی همدردیم،آخه مردا عین خیالشون نیست بچه ای دارن واین زن هم احتیاج به آرامش،استراحت و...دارن .همش بفکرخودشونن.
ماله من ازش کارمیادهمش استراحت ،گوشی.جونشون درمیادکمکت کنن

یه مسئله ای خیلی ناراحتت میکنه ببین کدوم موضوع هست سعی کن توی کاغذبنویسی وبعداتیشش بزن یا پاره کن توی اب بنداز
ببین قرارنیس بچت تااخر عمرش بچگی کنه وامروز هیچ وقت تکرار نمیشه ومخصوصا این سن بچت ظرف شستن همیشه هست خونه تمیزکردن تمومی نداره ولی این لحظه ای که بچت توش قرار داره همیشگی نیس سال دیگه این موقع بچت دوسالشه وچشم بهم بزنی میبنی بزرگ شده وتولذت نبردی بیخیال کارای خونه بابچت بچگی کن ازکاراش لذت ببر

منم بخاطر یسری مشکل اینطوریم دست خودم نیس یهو داد میزنم بچمو داعوا می‌کنم سر همه داد میزنم حاضرم بمیرم ولی اینجوری نشم..توجهم که بهم نمیشه🥲

منم همینجورم
شما کمکی نداری توی بچه داری؟
من چون توی شهر غریبم و ۲۴ساعت بهم وصله و کسی نیست ۱ساعت نگهش داره واقعا دلم میخواد بعضی روزا بمیرم از بس کلافه میشم

نمی‌دونم والا منم مثل شماام نمی‌دونم چکار کنم واقعا دارم ب بن بست میرسم

سوال های مرتبط

مامان دو قلوها🩷🩵 مامان دو قلوها🩷🩵 ۱۷ ماهگی
یه خاطره یادم اومد گفتم ب شما هم بگم
این خاطره مال اونوقتی ک بچه هام ۸ ،۹ ماهشون بود
یه بار صبح که یکی از قل ها زودتر بیدار شد ،من خیلی خسته بودم و به شوهرم گفتم تو یه امروز اینو نگه دار تا من یکم بخوابم دیشب هیچی نخوابیدم.گفت باشه
منم با خیال راحت تو اتاق پیش اون یکی قل خوابیدم
بعدش دیدم هی صدا گریه بچم میاد ولی صدا شوهرم نمیاد که ارومش کنه.هی گفتم شاید داره اروم باهاش حرف میزنه ک من بیدار نشم و منم چون خیالم راحت بود ک شوهرم پیششه نمیرفتم ببینم چه خبره.دیدم خیلی داره گریه میکنه و هی با مظلومیت میگه ماما ماما
دیگه اعصابم خورد شد و رفتم ببینم پسرم چشه.
حالا هرچی تو اتاقو نگاه کردم دیدم بچم نیست و شوهرمم نیست و فقط صدای گریه بچم میاد.یه لحظه دیدم بچم تو تاب هست .
وای اینقدر اعصابم خورد شد و دلم سوخت برا بچم که حد نداشت.اینقد گریه کرد منه خوش خیال فکر میکردم شوهرم پیششه و منم نرفتم پیشش
منم زنگ زدم به شوهرم و کلی بد و بیراه بهش گفتم که چرا بچه رو گذاشتی تو تاب و ول کردی رفتی.
اونم گفت اخه تو تاب خوابید منم کمربندشو بستم و اومدم سرکار
گفتم خو لامصب قبل اینکه بری میومدی بیدارم میکردی ک حواسم بهش باشه،یوقت از تاب نیفته و از تنهایی نترسه
گفت من چه میدونستم که بیدار میشه و گریه میکنه😐
مامان گوجه گیلاسی مامان گوجه گیلاسی ۱ سالگی
دیگه گذشت و زردی برطرف شد و اینم بگم که امیررضا ۳۵هفته دنیااومد اما به لطف خدا دستگاه هم نرفت حالش خوب بود دیگه اومدیم خونه و تا ۶ماه خوب بود اسباب کشی کردم رفتم یه خونه جدید تازه یه هفته بود حابه جا شدم که یهو امیررضا تب کرد شربت دادمش شیاف گذاشتم داشت با باباش بازی میکرد یهو خواب‌آلود شد ما فکر کردیم خوابش میاد نگو بچه طفلی تشنج خفیف زد بعد ۳۰ثانیه هم برگشت سریع شد ساعت۱۲شب من نصف دیگه شیاف که از غروب مونده بود براش زدم اومدم رو پام گذاشتم برقا همه خاموش بادوستم چت میکردم یهو گفتم بزار منم بخوابم این بچه هم خواب هی حواسم پرت شد و چت کردم یهو رو پام یه تکونی حس کردم تازه میخاستم به دوستم بکم بچه باز بیدار شد نور گوشی انداختم رو صورتش که یاخدا بچه چشاش سمت پایین تشنج کرده جیغ زدم شوهرم بیدار کردم به بدبختی رسوندمش بیمارستان بستری کردن اون بیمارستان نوار مغزی نداشت بعد دوروز گفتن ببرین مطب خصوصی آقا مااومدیم با معرفی نامه رفتیم مطب دستمون خالی هزینه ویزیت نوار زیاد بود با منشی حرف زدیم خدا خیرشون بده کم کردن برامون دیگه نوازش خوب نشون داد حتی نگفت نوساناتی تو مغزش بوده اصلا گفت خوبه دارو هم نیاز نیست اما اگه تکرار شد فیلم بکیر برام بیار منم به دل خوش گفتم دیگه خوب شده هیچیش نمیشد گذشت تا۲۶روز خوب بود بچه روز عید غدیر بود حالش خوب بود. بدون هیچ مریضی رفتیم جشن و ملودی برگشتنی تو راه بچه خوابالو شد فکر کردم خوابش میاد اومدم رسیدم دم در کلید بندازم دیدم مثل یه چوب خشک تو دستم چشاش سمت بالا لرزش چانه وای خدایا منو میگی جیغ و داد همسایه ها ریختن پاهام رمق نداشت بکوبم تو در شوهرم بیاد دستام هم نمی‌گرفت کلید دربیارم
یچه#پوشک #شیر خشک