۴ پاسخ

برو ی سونوگرافی بده حتما

برو سونوگرافی بیرون انجام بده از بقایای جفت نمونده باشه خطرناکه اگ رفتی وچیزی نبود نگران نباش درد سینه هات به خاطر اینکه ک شیر میکنه بهش میگن تب شیر اما شما بازم اول برو سونو بده خیالت هم راحت بشه

یه سونوگرافی بده بقایای جفت نمونده باشه

عزیزم منم بعد زایمان دو روز پشت هم تب کردم اول گفتن شیرم سفت شده رفتم بیمارستان قشنگ خالیش کردن بعد دوباره ک تب کردم ازمایش گرفتن ازم عفونت داشتم اول گفتن بستری باید بشم اما قبول نکردم رفتم متخصص برام هر ۸ساعت انتی بیوتیک همراه با سرم تجویز کرد دوروز استفاده کردم خوب شدم
شما هم اول از سینت مطمعن شو قشنگ خالی میشه یا نه اگ مشکل از سینت نیست یه ازمایش بده شاید عفونت باشه

سوال های مرتبط

مامان رامان مامان رامان ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
بعد بچه دنیا اومد من فکر کردم تموم شد نگو بازم ادامه داره هی پرستار شکمم و فشار داد گفتن زور بده باید جفت بیاد بیرون خلاصه کلی ام اونجا با فشار زور دادم جفت بیاد بیرون بعد که جفت اومد تقریبا پنج شیش بار دیگ ام معاینم کرد هی شکمم و فشار میدادن دست مینداختن داخلم میگفتن باید خونای تو رحم بیاد بیرون وای مردمو زنده شدم دیگ طاقت نداشتم واقعا بعد دیگ گفت میخوام بخیه بزنم بهت بعد گفت به همه ی دونه بی حسی میزنم به تو دوتا زدم 😂از بس کولی بازی دراورده بودم خلاصه پنج و نیم بود پسرم دنیا اومد یک ربع به شیش شروع کردن بخیه زدن تا شیش و نیم طول کشید فقط بخیه های روی پوستی چندبار سوزنو حس کردم همین بعد که بخیه زدن تموم شد به پرستاره گفتم تو نجاتم دادی هی می اومدن میگفتن چهار سانتی تو نمی اومدی معلوم نبود چی میشد خلاصه بخیه زدن تموم شد هر کدوم پرستارا دوباره می اومدن داخل اتاق ازشون عذرخواهی میکردم میگفتم تروخدا منو ببخشید دست خودم نبود اونام میگفتن عیب نداره تو فقط بزا 😂😂😂ما بخشیدیمت بعد یکی دیگه از پرستارا اومد گفت مامانت ی دونه خودش زایمان میکرد راحت تر بود تا تو زاییدی بعد یکی از پرستارا اومد گفت معنی اسم پسرت چیه گفتم آرام متین گفت خداکنه همین باشه به تو نره انقدر کولی هستی 😂از بس که جیغ ‌کشیده بودم فکر کنم پرستارام دعا میکردن فقط من زایمان کنم😂
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان برهان💙 مامان برهان💙 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳

بعد از اینکه بچه رو بیرون آوردن اومدن جفت رو بیرون بیارن و رحمم رو جا بندازن ولی جفت میخوان بیارن بیرون زیاد درد احساس نمیکنی حالت یه سوزش بهت دست میده که زود تموم میشه خلاصه که جفت مارو کشیدن بیرون و دست های مبارکشون رو تا آرنج کردن تو بدن ما تا اگه لخته خونی چیزی جا مونده در بیارن یکی پس از دیگری میومدن و هی دست می‌کردن خدا برای هیچ بنده ایی همچین چیزی نیاره خیلی خیلی عذاب کشیدم درد زایمان یکطرف درد رحم جا انداختن که هی فشار میدن به شکم و دست میکنن تو رحمم یکطرف خلاصه با هزار درد بدبختی که کشیدم پرستارا بهم گفتن که تموم شد میخواییم بخیه بزنیم منم خوشحال از اینکه دیگه قرار نیست کسی دستمالیم کنه و شکمم فشار بده ولی ای دل غافل که چه اتفاقات بدتری قراره سرم بیاد بخیه زدن رو شروع کردن نه بی حسی زدن نه چیزی قشنگ درد بخیه جیگرمو میسوزوند بچمو آوردن گذاشتن تو بغلم که مثلا دردشو تحمل کنم و یادم بره اما اینقدر دردناک بود که نمیتونستم حتی بچمو نگه دارم حتی از بچه خودمم بدم میومد میگفتم بخاطر این اینجوری شدم ببریدش نمیخوام ببینمش با هزار سختی بخیه زدن هم تموم شد اومدن دوباره سه چهار نفری افتادن رو شکمم هی فشار میدادن ببینن خونریزی دارم یا نه دیدن انگار خونش یکم زیاده رفتن به ماما گفتن اومد
مامان نورا مامان نورا ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۹😍❤️
بعد دیگه جفت در نمیومد‌اینا هم بهش زور نیوردن قه نیم ساعتی طول کشید تا جفت‌خودش بیاد بیرون بعد ک جفت رو درآوردن شروع کردن به بخیه زدن منم دخترم داخل بغلم بود باهاش حرف میزدم اینجا خیلی هم میلرزیدم
دکتر دوتا بخیه خودش میزد دوتا میداد دست دانشجو ها خیلی دردم می‌گرفت همش میگفتم تموم شد میگفت یکی دیگه یکی دیگه خلاصه تموم شد زیرمو‌تمیز کردم بعد یه ساعت دیگه بچه رو هم بردن لباس پوشیدن ک بیارن شیر بدم بهش اینجا دیگه عمم اومد پیشم و یه چیزی داد بخورم ک حال بیام بعد گفتن ک باید یه دوساعت بگذره که ببریم بخش من ساعت ۴ عصر زایمان کردم ساعتای ۶ بود دیگه لباسامو عوض کردن رفتم بخش اول خودمو بردن چون دیگه از ساعت ۶ ونیم به بعد بخش پس از زایمان مریض تحویل نمی‌گرفت عمم نشسست‌با دخترم اومد منو بردن بعد رو تخت درازم کشیدم اومد معاینه و دکتر شیفت خودشو‌معرفی کرد و رفت اینجا دیگه مامانمم‌رسیده بود خدارشکر میکنم‌که نبود ببینه چقد درد کشیدم دیگه یه نیم ساعتی گذشت بچه رو آوردن من بهش شیر دادم