۲ پاسخ

الهی که شیرینی روز های پیش رو این خاطرات تلخ تو ذهنت کمرنگ و کمرنگ تر کنه🩷

خدا واست بچه اتو نگهداره عزیزم میدونم خیلی سخته

سوال های مرتبط

مامان 🩷MAHLIN🧿 مامان 🩷MAHLIN🧿 ۱۶ ماهگی
مامان رقیه سادات💚🫀 مامان رقیه سادات💚🫀 روزهای ابتدایی تولد
پارت پنج
گفت سرفه کن تا جفتت بیاد اما هرچی زور میزدم و سرفه میکردم جفت نمیومد گفت عفونت که داشتی احتمالا بخاطر اونه جفتت چسبیده من کلی تلاش کردم و بعد پنج دقیقه جفتم اومد

بچه رو بردن و داستان تازه شروع شد🥲🫠💔
خونریزی شدید داشتم و بافت دهانه رحمم بشدت تخریب شده بود و پارگی زیاد داشتم
ماما اول شروع کرد به بخیه زدن اما خب متاسفانه به خونریزی افتادم و یکی از بخیه ها در رفت و دوباره بخیه هارو به کلی شکافتن و خونریزی خیلی شدید تر شد و اون وسط افت فشار شدید داشتم سریع دوتا سرم به ارنجام وصل کردن و یکی پشت دستم و دوتا قرص زیر زبونی دادن و یدونه آمپول زدن تو‌رون‌پام یدونم مچ اون یکی دستم
منم اون وسط از سری درومده بودم و داشتم جون میدادم دوباره دکتر اومد خونریزی رو‌بند آورد و شروع کرد به بخیه زدن اول بافت داخلی بعدم بیرونی و با هربخیه من میمردم و زنده میشدم و از کله سر جیغ میزدم
دیگه جونی تو تنم نمونده بود
بخیه هارو زدن و واسه بند اومدن خونریزی دوتا گاز استریل گذاشتن تو‌واژنم و ماساژ شکمی شروع شد سه نفری ماساژ میدادن و دکتر معاینه می‌کرد
نفسم بند اومده بود
ساعت ۹:۴۵دقیقه که بچه ب دنیا اومد ساعت ۱۲:۳۰بخیه هام تموم شدن
بعدش بردنم رو‌تخت خودم و لرز شدید داشتم دندونام بهم میخوردن از لرز سه تا پتو انداختن روم تا گرمم بشه و دوباره ماساژ رحمی
مامان دیان مامان دیان ۱ ماهگی
دیگه امدن تو اتاق سوند و وصل کنن بهشون گفتم تو اتاق عمل برام بزارین گفتن نمیشه اون موقع گذاشتن زیاد اذیت نشدم اما حس خیلی بدی داشتم موقع وصل کردنش دیگه سرم بهم وصل کردن و رفتیم تو اتاق عمل تیم اتاق عمل خیلی پر انرژی بودن و خوش برخورد بخاطر امپول فشار ها درد میگرفت و قطع میشد بهشون گفتم من درد دارم دکتر بیهوشی گفت امپول بی حسی و بزنم دردات قطع میشه همینجور هم شد امپول بی حسی از کمر زدن و زیاد اذیت نشدم بعد دکتر شکم و باز کرد بهشون گفتم من دارم حس میکنم چون پاهامو هنوز میتونستم حرکت بدم دیگه تا بچه بدنیا امد اول جیش کرد بعد شروع کرد به گریه دکتر هم شروع کرد به بخیه اینم بگم بخاطر امپول فشار رحمم خیلی شل شده بود بخیه که کرد شکمم مثل توپ شد از داخل خون ریزی کردم دکتر زد رو شکمم مثل توپ صدا میاد به دستیارش گفت سریع بازش کن منم که مت جه حرفشون شدم فشارم همینجوری داشت میرفت بالا تمام بدنم میلرزید وقتی دیدن فشارم رفت بالا از سر هم بیهوش شدم بعد منو بردن ریکاوری عملی که نیم ساعت طول میکشید ۳ ساعت و نیم طول کشید دکتر امد گفت که خیلی اذیت شدم چه بافت بدنت بد بود همراه بخیه کرون گوشت بدنت له میشده و میرخته بدن من فوق العاده حساسه از بخیه زد حساسیت استفاده کردن بعد دکتر میگفت خدا کنه واکنش نشون نده به بخیه های داخل شکمت منو سه روز بعد از زایمانم بستری کردن که خون ریزی مو چک کنن چون تو اتاق عمل افتاده بودم به خون ریزی اونجا که شکمم مثل توپ شده بود خون ریزی کرده بودم
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۱۳ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۱زنگ زدن که منو ببرن اتاق عمل و با ویلچر منو بردن اونجا چندتا سئوال پرسیدن و باهام حرف زدن تا استرس اگه دارم برطرف بشه تا نوبت من شد رفتم داخل اتاق که بنظرم خیلی جالب بود دکتر بیهوشی اومد و بهم اطمینان داد که آزارم نمیکنه و ازم خواست که همراهیش کنم با کمک پرستار خم شدم و آمپول بی‌حسی زده شد و باید بگم مثل زدن سروم بود آمپولش فقط یه لحظه تو نخاع حس تیر کشیدن میده و به دقیقه نمی‌کشه که بی حس بی حس میشی درازم دادن و ماما شکممو ماساژ داد تا کامل عصب شکمم بی حس بشه بعد جلومو پارچه گذاشتنو دکتر اومد و شروع شد اون تایم یه ماما کنارم بود تا من نترسم و چک می‌کرد تا حالم بد نشه
سر ساعت ۱۱و۲۵دقیقه موقع ساکشن کردن کیسه آب شکمم یهو رفت پایین و صدای بچم در اومد🥹
و بهم نشونش دادن و گذاشتن رو تخت و اومدن سراغ من تا جفت خارج بشه بعد اون یه لحظه تهوع گرفتم که سریع آمپول زدن که خوب خوب شدم بعد انجام کارا پسرمو آوردن و گذاشتن رو صورتم یعنی بهترین حال جهان بود برام بوی بهشت صورت نرم و گرمش اصلا نمیتونم خوب بودن اون لحظه رو با کلمات توصیف کنم
مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت هفت✅
میتونستم زور میزدم تا اینکه مثل ماهی پسرم لیز خورد اومد بیرون بهترریییین حس دنیا بود اون لحظه لباسمو دادن بالا بچه رو گذاشتن رو سینم منم داشتم عین بید می‌لرزیدم تا چند دقیقه بعد بچه رو برداشتن و گفتن زور بزن تا جفت بیاد اونم اندازه یه بچه زور و درد داشت تا بیادبعد اینکه جفت اومد بخیه زد بعد بخیه متوجه شد من خونریزی داخلی کردم دستشو با وجود بخیه کرد تو تا لخته هارو خارج کنه و من همه بخیه هام باز شد دوباره‌ همه پرستارا ودکترارو صدا کرد گفت خونریزی کرده 😂 همه ریختن رو سرم یه نفر بهم قرص زیر زبونی داد یه نفر ازم رگ می‌گرفت یه نفر آمپول زد رو باسنم خدمه هم همینطور داشت شکممو فشار میداد تا لخته ها خارج بشن بلاخره هر طوری بود خونریزیم بند اومد و اومد بخیه بزنه ک بی حسیم تقریبا رفته بود من قشنگ می‌فهمیدم داره میدوزه و کلی درد داشتم تا هر طوری بود بلاخره منو بخیه زدن بردن بخش زایمان تا اومدن بهم دستگاه وصل کردن دیدن تبم سر 40درجه و فشارم رو14هستش بچه رو آوردن پیشم و مامانمو صدا کردن بیاد لباسامو بپوشونه تا برم بخش بستری مامانم اومد کلی با مامانم گریه کردیم و بلاخره رفتم تو بخش این بین هم همسرم اومد منو بچه رو دید منم دو روز به خاطر فشارم و تبم بستری بودم سه روزم به خاطر زردی پسرم تا پریروز مرخص شدم اومدم خونه و بخیه هام یه خورده اذیت می‌کنه چون خیلی بخیه خوردم پسرم یکم ماشاالله درشت بود 3650گرم بود و باعث شد مامانش کلی بخیه بخوره و عذاب بکشه خلاصه ببخشید سرتونو درآوردم اینم از تجربه زایمانم وبگم بهترین و بدترین تجربه عمرم شد😍😂
مامان کیان مامان کیان ۶ ماهگی
پارت سوم
منو بستری کردن ماما میخاست‌ شیف تحویل بده اومد منو چک کرد و یه سری توضیحات به ماما شیفت بعد داد ماما شیفت بعد منو چک کرد و معاینه کرد گفت دهانه رحمت خیلی نرمه و خوبه رفت با یه دکتر اومد اون دکتره بهم نگفت میخواد معاینه تحریکی انجام بده وای این قسمت معاینه تحریکی خیلی دردناک بود بعد از معاینه تحریکی دردام شدید تر شد و یه سرم بهم وصل کردن هر موقع دوز سرمه بالا تر می‌رفت درد منم شدید تر میشد و من با نفس عمیق دردام رو کنترل میکردم اصلا جیغ نمیزدم چون جیغ زدن باعث میشد دهانه رحمم متورم بشه و زایمانم سخت تر بشه ماما بهم گفت یه عطری چیزی بود کن نفس عمیق بکش این کمی برای من موثر بود یه چهارساعتی گذشت دیدم ماما اومد منو معاینه کرد با یه حالت تعجبی گفت الان دهانه رحمت کامل باز شده بهم گفت حالت دستشویی ایرانی بشین هر موقع انقباض داشتی زور بزن تا سر بچه بیاد پایین
سه تا زور محکم زدم موهاش که معلوم شد منو از اتاق درد به اتاق زایشگاه منتقل کردند
دکتر و ماما بهم کمک کردند نشستم رو تخت و بهم گفتن هر موقع دوباره درد داشتی زور بزن سه بار زور زدم سر بچه بیرون اومد بدنش هم عین ماهی لیز خورد منم هرچی درد داشتم از بین رفت سریع بچه رو گذاشتن رو شکمم و لحظه قشنگی که هیچوقت یادم نمیره بچه ای که نه ماه تصورش میکردم و تو شکمم بود الان تو بغلمه
مونده بود جفت بیاد بیرون دوتا سرفه محکم کردم جفت اومد بیرون
دیگه یه ماساژ شکمی انجام دادن و بخیه هارو بهم زدن منو بردن بخش
بعد از دو ساعت من تونستم برم دوش بگیرم و راه برم
خیلی خوب بود و زود تموم شد
به نظر من هرکسی که آستانه تحمل دردش بالاست بهترین انتخاب طبیعی هستش عوارض کمتری داره خیلی خیلی خوبه بعدش راحت تر به کارات می‌رسی
مامان ❤سیده هلنا😘 مامان ❤سیده هلنا😘 ۱۳ ماهگی
🚩🚩🚩🚩 قسمت هشتم 🚩🚩🚩🚩

تادیدن خونریزی کردم سرما بیشتر شد دنبال رگ خوب بودن تیکه تیکه شدم خلاصه که نیاز به کیسه خون باشه سریع بهم وصل کنن
ریختن رو سرم خون گرفتن ازم فرستادن آزمایشگاه که ببینن درصد خونم چقد شده از ۱۲ اومده بود ۷ و همه نگران بودن که چقد سریع اومده پایین

گفتن بفرستیم سنوگرافی ببینیم از داخل شکمش چخبره با همه ی اون دردا منو باز از روی تخت خودم جابه جا کردن گذاشتن روی تخت دیگه بردن به سمت سنوگرافی یه عالمه منتظرموندیم بااینکه اورژانسی بودم تا نوبتم شد بردنم داخل دکتر اومد پانسمان روی بخیه رو کندن چقدم دردم کرد وو محکم میکشید روی کل شکمم یه صحبتهای پزشکی میکردن خودشون که درآخر نتیجه این شد که فعلا خوبه ببرین اگر خونریزی ادامه داشت باز بیارین برای سنو🤦🏻‍♀️

منو باز برگردوندن دوتا کیسه خون رو بهم وصل کردن و تا صبح اجازه نمیدادن من خواب برم تا چشام میرفت روهم تکونم میدادن که بیدار باشم واقعا لحظات سختی بود صبح شد همچنان رسیدگی ها خوب بود تااینکه گذشت و دوباره ازم همون آزمایش خون روگرفتن ودیدن خداروشکر از ۷ شده ۱۲ونیم و خونریزیم هم کمتر شده بود
مامان آقا پسری مامان آقا پسری ۱۸ ماهگی
تجربه زایمان #۳
دیگه بچه مو بردن nicuنذاشتن تماس پوستی برقرار کنیم😔
کلی حالم بد بود و شروع کردم به گریه کردن،همه اونایی که توی اتاق عمل بودن میخواستن ارومم کنن ولی نمیشد بچه مو برده بودن بدون اینکه بهم بگن چرا ،
منو بردن ریکاوری ،که خدا لعنتشون کنه اونجا من و گذاشتن و رفتن ،دیگه کاری به کارم نداشتن ،باید زود می اومدن من و میبردن توی بخش که شیکمم و ماساژ بدن ،بعد ۴۰دقه اومدن من و بردن توی بخش ،
توی بخش پرستار اومد شروع کرد به فشار دادن شیکمم که کلی لخته خون به گفته مامانم اندازه یه جیگر بزرگ ازم خارج شد که پرستارم ترسید ،رفتن دکترمو اوردن بالا سرم ،که کلی امپول و قرص زیر زبونی بهم دادن ،توی همون چند دقه کلی شیکمم و فشار دادن که خون ازم خارج بشه ،خیلی دردش وحشتناک بود یعنی مرگ و به چشم دیدم ،
دکتر میگفت اگه دیرتر متوجه میشدن رحمم نرم شده بود و مجبور میشدن از خون ریزی زیاد رحمم و دربیارن،با این فشارا رحمم سفت شد،ولی همچنان درد داشتم و از ساعت ۲تا ۷همینجوری فشار میدادن درد خودم به کنار نبودن بچه ام یه درد بود واسم ،
میگفتن بردنش توی بخش که ببینن به خاطر مریضی من عفونت توی خون بچه نباشه ،که خداروشکر ازش خون گرفتن و جوابش منفی بود،بعدش دیگه بچه مو اوردن پیشم و لحظات سختی و تجربه کردم ولی تهش شیرین بود.
تجربه خواهرانه بهتون اگه عفونت دارید درمان کنید
کلی مراقب باشید سرما نخورید،
مامان لوبیا 🌸 مامان لوبیا 🌸 ۱ ماهگی
تجربه سزارین:
من سزارینم اختیاری نبود و اجباری بود بخاطر جفت سرراهی. به من گفتن ۴ و نیم صبح بیمارستان باش که خوب شد واقعا همون زمان رفتم که تونستم اتاق خصوصی بگیرم. تا کارهای پذیرش، تحویل اتاق، رضایتنامه ها و آزمایش ها تموم شه، ساعت شد ۷ که دیگه من رو بردن زایشگاه. همون جا برای من انژوکت رو وصل کردن بردنم تو اتاق عمل. من برای تزریق داخل کمر خیلی استرس داشتم که ازشون پرسیدم چقدر درد داره، گفتن از گذاشتن آنژوکت کمتر😆 واقعا هم فقط چند ثانیه ورودش رو متوجه میشی همین. اما متاسفانه دارو به من نساخت. از همون لحظه که کم کم سر شدم، اول یک حالت تهوع خیلی شدید بهم دست داد که بهشون گفتم و سریع بهم دارو زدن. بعد هم یک سر درد خیلی شدید که انگار با پتک داشتن می‌کوبیدن تو سرم که وقتی گفتم و چندتا مسکن بهم زدن، تقریبا بقیه مدت عمل رو خیلی منگ بودم. ولی کل عمل بیشتر از ۱۵ ۲۰ دقیقه طول نکشید با اینکه دکترم گفت جفتت افتاد به خونریزی. جالبه من استرس بستن دست هارو هم داشتم ولی اصلا نفهمیدم بستن یا نه😂 دیگه بعد از اینکه بچه ام رو چسبوندن به صورتم و همسرم رو صدا کردن بیاد بند ناف رو ببره، بخیه زدن و فرستادنم ریکاوری. اونجا متاسفانه حالم بد شد و بالا اوردم 😢 دیگه تا بیارنم پایین و تو اتاق ساعت ۱۰ بود