۱۳ پاسخ

عزیزم میدونم بعضی از مادرا دلشو ندارن کنار کوچولوشون باشن من خودمم همین بودم تا چند روز قبلش میگفتم من نمیرم باهاش همسرم با خواهرم می فرستم ک بعدش نشد کسی باهاش باشع خودم و همسرم رفتیم باباش پاهاشو گرفت منم دستاشو ولی چون کلاه گذاشتم نمی دیدم با اشکاش جیگرم اتیش می گرفت گریع می کردم ولی رو دلم نموند ک خودم کنارش نبودم چون پسر من فقط تو بغل خودم اروم میگیرع جز من کنار هیچ کس نمی مونع از این جور مواقع زیاد داریم من واکسناش باهاش نبودم ولی از این ب بعد تصمیم گرفتم باشم کنارش بمونم تا حداقل یکم دلش اروم بگیرع🥲

خیلی سخته😭منم دلشو ندارم

پیش کدوم دکتر بردی؟

من پسرمو‌ بردم ختنه اصلا گریه نکرد
اصلا متوجه نشد بچم

الهی
من هم سعی کردم بیمارستان قوی باشم ک استرشو و حال بدم وقتی پسرمو بغل کردم بهش ندم و‌آرومش کنم
ولی تا مدتها شده بود کابوسم اون صحنه ای ک اوردنش توتخت
یاهمش ب این فک میکردم پیشش ک نبود چقد گریه کرده چقد دردکشیده چجوری باهش رفتار کردن

مبارک باشه ایشالله دامادیش گلم 😘

بچه هر چ بررگ تر بشه بیشتر میفهمه گناه داره من پسرمو یک ماهگی ختنه کردم موقع رو تخت شیشه شیرم دهنش بود بعدشم اذیت زیاد نشد چون ۳۰ روزش بود
گناه دارن اگه قصد ختنه دارید نزارید بچه ها بزرگ بشن
البته روش لیزر بهترین بی درد و خونریزی و زخم ترینه ک عالی هم واسه نی تی هم مادر مراقبت هم نداره اصلا فقط ی پماده ک روزی ۵ ۶ بار بزنی همین

واقعا اون همه اذیت شد؟خداروشکر پسر من خیلی کم موقع تزریق آمپول بی حسی گریه کرد،دیگه کلا تا افتادن حلقه اصلا ناراحتی و اذیتی نداشت

مبارکش باشه منم هنوز ختنه نکردم میخام این روزا ببرم دیگه شما خیلی اذیته الان چجوریه اودیش خونه گریه میکنه میشه تربت بگی

منم همین بودم انقدری که من اذیت شدم به نظرم بچه نشد

آخی منم خیلی استرس دارم کاش این ختنه کردن اصلا واجب نبود ..گناه دارن طفلیا😭

الهی عزیزم مبارکه انشاالله زودی خوب میشه منم دل ندارم خیلی میترسم ک اون روز چجوری قراره تحمل کنم

الهی بگردم، ختنه خیلی سخته
خداروشکر تموم شد دیگه، ازین مرحله سخت رد شدین
مبارکش باشه گلم❤️

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۶ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س