در حالت عادی وقتی یک سلول با گروه خونی متفاوت وارد بدنت بشه سیستم ایمنی به شدت واکنش نشون می ده و اصلا فرصت نمی ده حتی چند ساعت اون سلول داخل بدنت بمونه. این مساله توی پیوند عضو خیلی مشکل سازه به حدی که کسی که پیوند انجام می ده با وجود اینکه از خیلی جهت عضو دریافتی مشابه سلولهای بدن خودشه باز باید تا آخر عمر داردهای سرکوب کننده سیستم ایمنی بخوره چون بلاخره یه جایی این سیستم متوجه می شه عه این عضو چیه اینجا این که مال من نیست و حمله رو شروع می کنه و در عرض چند ساعت اون عضو رو کلا حذف می کنه، این حالت حتی در زمان مصرف داروهای سرکوب کننده هم خیلی وقتا اتفاق می افته امااااا تو دوران بارداری تو یه انسان‌کامل با تفاوت صد درصدی( مخصوصا وقتی گروه خونی متفاوتی با بچت داری) رو درون بدن خودت نگه می داری و اون هر روز به شیوه سرطانی رشد می کنه و هر روز بزرگ و بزرگ تر می شه اما سیستم ایمنی اجازه نداره بهش چپ نگاه کنه😍
این احسن الله الخالقین نداره؟

۱۵ پاسخ

واقعا قربون خدا برم

موهای تنم سیخ شد خیلی جالب بود 🩷

بله منم قبلا به این قضیه فکر کرده بودم،البته وقتی که تو ذهنم سوال شد آمپول رگام برای چیه

شگفت انگیزه واقعا😇😇

چه باحال 😍چه خدای باحالی داریم 💖

قربونت قدرت خدا برم

سبحان الله ب خلقتش 😍
ب حمکمتش 😍

معجزه ی خلقت 😍

خوده خوده معجزه هست😍

باریک باریک الله
احسنت باریک الله😆

من همیشه سجده کردم بخدا در برابر عظمتش واونای که کافرن میگم مگه میشه اینارودیدوبهش شک کرد

قربونت برم خدا ....♥️❤️

خدایا شکرت

😍😍😍😍 بله که داره

واقعاً
شگفت انگیزه

سوال های مرتبط

مامان دلوین جون مامان دلوین جون ۵ سالگی
مامان آلبالو مامان آلبالو ۳ سالگی
رستا چند ماه دیگه چهار ساله ميشه ومن هنوز باورم نميشه روزها انقدر زود گذشتن و دختر كوچولوم داره بزرگ میشه
یک روز از من پرسید: «مامی تو از چی میترسی؟»
هزار تا فکر اومد تو سرم...مثلا :
از این میترسم که یه روزی دست هات دیگه برای گرفتن دستهای من دراز نشن،و آغوشت دیگه جای همیشگی من نباشه
از روزی می ترسم دیگه خبری از شیطونی و شلوغی اسباب بازیهات نباشه
از غصه هایی می ترسم که بهم نمی گی،از آدمهایی که شاید چراغ دلتو خاموش کنن و از دردهایی که نمی تونم ازت دور کنم
از روزی می ترسم که دیگه برای تعریف کردن اتفاق های روزت با ذوق سراغم نیای
از روزی می ترسم که اون قدر درگیر دنیای خودت بشی که حتی هفته ای یکبار هم فرصت حرف زدن با من رو نداشته باشی،
اما هیچ وقت این ترس ها رو بهت نمی گم؛نمی خوام از بزرگ شدن بترسی،از آدم ها،از روزهای نبودنمون،از تنهایی،میخوام با خیال راحت بزرگ بشی بدون اینکه بدونی مامانت از فکر کردن به آینده ت و دور شدن ازت می ترسه...
تو دوباره سوالتو میپرسیو نمیدونم چطور بگم...بیشتر از هر چیزی از رها کردنت میترسم.
پس میگم : سوسک🪳
تو هم میخندی و میگی :«منم همینطور»