سلام دوستان .
روز پنجم شهریور نوبت سزارین داشتم.
از شبش کلا خوابم نبرد تا روز موعود
۴نفر تو اتاق انتظار بودیم .به ترتیب صدا بزنن برای زایمان
من نفر آخر بودم
ساعت ۱۱ به یعد صدام زدن.
رفتم تو اتاق تمام تنم استرس بود .
فشارم یرای اولین بار تو زندگیم بالا رفته بود
دکتر بیهوشی اول برام یه آمپول زد فشارم اومد پایین .
گفتن.بشین. پاهات رو صاف کن و خودت رو شل بگیر. و به سمت جلو خم شو
سوزن بی حسی رو زدن .ترس داشت ولی درد نداشت و تو یک ثانیه بی حسی تزریق شد.
بهم گفتن الان پاهات داغ شد .گز گز .مور مور میکنه به طرف ران .
گفتم نه هیچی تغییری نکردم.
گفتن پاهات رو صاف کن ببر بالا منم پاهام رو بالا بردم.
گفتن پاشو بشین بی حسی اثر نکرده .باید دوباره تززیق کنیم
انبار کامل بی حس شدم .
و گفت سریع دراز بکش.
پرده جلوم رو نصب کردن. دکتر شروع کرد کلا ۵ دقیقه زمان نبرد .
صدای گریه بچم بلند شد .
حسی که با تمام وجودم منتظرش بودم.
و خودمم شروع به گریه کردم ‌.وقتی شروع کردن برای همه دعا کردم . و حتی برای تمام دوستان گهواره.
به خاطر دوبار بی حسی .
ریکاوری سه ساعت طول کشید .

تصویر
۱۸ پاسخ

تو۳۸ هفته چندکیلو بود؟

ای جان🥺🥺
بسلامتی و دل خوش بزرگش کنی فندق چیو🥺🥺

ای جانم😍😍 چقدر نازه

الهی مبارکه عزیزم
منم یبار بی حسی گرفتم ولی تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری بودم

ماشاءالله
خدا حفظش کنه براتون عزیزم
مرسی که برامون دعا کردی ❤️

ای ییی خدااا ماشالله چه خوشمزه هم خوابیده
خداروشکر حالتون خوبه به امید روزی که ما هم نی نی هامون رو صحیح و سلامت دنیا بیاریم

من اگر کارم به سز بکشه میگم بیهوشم کنن

وای چه حس قشنگ و پراسترسی
ممنون که در مورد اتاق عمل گفتی من در این مورد خیلی استرس داشتم خیلی ذهنم آروم تر شذ
انشاءالله زندگیت همیشه پراز خوشی باشه

اوخ ننه خوش اومدی به دنیای ما آدم بزرگا ایشالله دنیای ما برآت پر از سلامتی و خیرو برکت باشه قشنگ خالهههههه

مبارک باشه 🌹🌸

چقدر عکسش قشنگه ماشالله. چ آرامشی داره انگار بعد ی گار سنگین دوش گرفتی تخت خوابیدی😄

مبارکه عزیزم 😍

وای ننه ، خدااااا ، مبارک باشه

ماشاالله🧿😍به سلامتی

بسلامتی عزیزم خدا کوچولوت واست حفظ کنه عزیزم و ممنون که برای ما هم دعا کردی عزیزم

آخی ماشالله قلی قلی

باز خوبه که دوباره بیهوش شدی منم ۱۰شهریور زایمان کردم گفتم بی حس نیست بدنم کسی توجه نکرد تا بچهامو برداشتن تشنج کردم فشارم رفت رو ۱۷و خورده ای دیگه نفهمیدم وقتی چشم باز کردم داخل آی سی یو بودم
هنوزم که هنوزه اون ترس در وجودم هست
الان که ۳روز میشه از بیمارستان آمدم
توان ندارم بچمو شیر بدم خیلی خیلی بی حالم🥹

مبارکه عزیزم بسلامتی و دل خوش💖💖💖💖💖

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۲ ماهگی
پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد
مامان Lena👶🏻💗 مامان Lena👶🏻💗 ۵ ماهگی
بهم یه سرم دیگه وصل کردن اومدن برای گذاشتن سوند تنو بدنم لرزید گفتم میشه تو بی حسی بزنید برام گفتن نه دیگه چون سزارین اجباری شدی باید قبل بی حسی بزنیم برات بین پام کلی بتادین ریختن خودمو شل گرفتم پامو بیشتر باز کردم بعدش خانمه سریع سوند گذاشت یلحظه سوختم ولی بعدش اوکی بود
بعدش با ویلچر بردن اتاق عمل بی حسی زدن برام سرمو شونه هامو خم کردم خودمو شل گرفتم بی حسی رو زدنی درد نداشت ولی پای چپم یهویی تیر کشید
بعد زدن بی حسی سریع خوابوندنم پام شروع کرد به گرم شدن و گز گز کردن بعدش جلوم یه پرده کشیدن کل شکممو بتادین زدن بعدش شروع کردن به برش دادن من فکر میکردم برش میدن بچه میاد بیرون دیگه ولی یکی اومد از بالای شکمم با دوتا دستش فشار میداد حالت تهوع گرفته بودم میخاستم بالا بیارم جلوی دهنم ماسک گذاشتن گفتن نفس بکش الان دخترت میاد
انقد حس منگی و تنگی نفس و حالت تهوع داشتم فقط منتظر گریه های دخترم بودم
بعد چند دیقه صدای گریه دخترمو شنیدم خودمم باهاش گریه کردم🥺
اوردن برای نشون دادن و تماس پوستی دیدم یه دختر کپی همسرم سفید با لپای صورتی 🥺😍😂
انقد حس خوبی بود اون لحظه که نمیتونم توصیفش کنم
بعدش بردن ریکاوری تقریبا ۲۰ دیقه ام‌ اونجا بودم بدنم شروع کرده بود به لرزیدن
پرستاره بهم یه امپول تو سرمم زد که لرزشم کم شه
بعدش منو بردن سمت اتاقم تو راهرو دیدم مامانمو خالم و مادرشوهر و خواهرشوهرم منتظر منو دخترمن کمک کردن منو گذاشتن رو تخت بعد که همسرم اومد شروع کردم به گریه کردن 🥲😂
دست خودم نبود فقط دلم میخاست گریه کنم تا خالی شم
مامان دلانا فندق طلا مامان دلانا فندق طلا ۵ ماهگی
واسم سرم وصل کردن و سوند .سوند اینقدر میگفتن داد میزنی و جیغ اصلا درد نداشت از امپول سرماخوردگی هم دردش کمتر بود فقط باید خودت شل بگیری زانوهات خم کنی و یکم پاهات باز کنی .هرچند که میگن بستگی به طرف داره دستش خوب باشه یانه .
دکترم ایلخاص زاده بود یعنی بهترین دکتر بودم از نظرم باوجودی که فقط برای عمل انتخابش کرده بودم اما خدا خیرش بده .
خوابیدم سرم تخت اتاق عمل کل بدنم استریل کردن و خانم دکتر مهربونم اومد بوسم کرد و دستم گرفت و بهم محبت کرد .خیلی دلم آروم شد چون خیلی مهربون.
بعدش پرده کشیدن و دستگاه بهم وصل کردن .
دکتر بیهوشی بهترین دکتر بود اومد و میخوام یه امپول بی حسی بزنم اینقدر دستش خوب بود اصلا حسش نکردم .امپول زد فوری پاهام بی حس شد نمیدونم چی شد ۲ ثانیه نشد بچم نشونم دادن
امیدوارم این حس خیلی خوب بود نصیب همه چشم انتظار بشه .
لطفا برای عمل سزارین بهترین بیمارستان و بهترین دکتر انتخاب کنید
تو اتاق عمل گفتم پمپ درد میخوام و زنگ زدن به شوهرم برام آورد
تو اتاق ریکاوری بودم که پمپ درد رسید و برام وصل کردن و دردم بهتر شد
تو اتاق ریکاوری فشارم رفت بالا اما پرستارهای مهربونم خیلی کمکم کردن و فشارم اومد پایین
تو اتاق ریکاوری ۴ بار اینا شکمم ماساژ دادن و خودتون سفت نگیرید تا اذیت نشین
مامان پسته پسر👶💙 مامان پسته پسر👶💙 ۲ ماهگی
#تجربه سزارین ۱
بخاطر طولانی بودن‌ و محدودیت گهواره مجبورم‌توی چند‌پارت این‌تجربه رو باهاتون شریک بشم .
من تجربه های مختلف رو تو گهواره خونده بودم و با کلی اضطراب ساعت ۶/۵ صبح ۲۶ خرداد رفتم بیمارستان برای تشکیل پرونده .
بعد از گرفتن فشار خون و nst نوبت سوند زدن شد. من از قبل به دکترم گفتم سوند رو تو بی حسی بزنیم اماقبول نکردمتاسفانه .
سوند : سوند زدن برای من یکمی دردناک بود چون ترسیده بودم وخودمو سفت میکردم . اگه بدنتون رو شل کنید متوجه نمیشین چون خیلی سریع انجامش میدن درحد چند ثانیه .بعد از سوند احساس سوزش داشتم و نشستن واسم سخت شده بود . بیست دقیقه ای منتظر شدم که صدام زدن رفتم اتاق عمل . اونجا اضطراب زیادی داشتم اما پرسنل اتاق عمل مخصوصا دکتر بیهوشی اینقدر مهربون و خوش رو بودن وسعی میکردن کمی آرومم کنن.
آمپول بی حسی : آمپول بی حسی برای من درحد یه سوزش ساده بود و واقعا ترسناک نبود به محض اینکه آمپول بی حسی رو زدن پاهام داغ شد اما دکترم گفت یه گفت ۱۰ دقیقه طول میکشه بی حس بشی و من میخوام بتادین بزنم ممکنه سردیش رو حس کنی پس نگران نباش ، اما به یک دقیقه هم نکشید که فشاری زیادی رو شکمم حس کردم و صدای پسرکم رو شنیدم و اونجا متوجه شدم دکتر خیلی زود کارش رو شروع کرده بود برای اینکه استرسم کم بشه اینطوری گفته بود.🙃
مامان محمدعلی⁦💙 مامان محمدعلی⁦💙 ۸ ماهگی
قسمت دوم
وارد اتاق عمل شدم هم دکترم و هم کادر اتاق عمل کاملا آماده بودن.
متخصص بیهوشی اومد و گفت بیهوشی میخوای یا بی حسی؟
من گفتم هرچی دکترم بگن
دکترم گفتن بی حسی بهتره منم قبول کردم.
اولش یک آمپول زد به کمر و گفت اصلا سر وشونه و بدنت رو تکون نده
آمپولش اصلا دردنداشت بعدش گفت دراز بکشم و جلوم پرده کشیدن.
کم کم پاهام بی حس شد و احساس بی وزنی میکردم فک میکردم پایین تنه‌م رو ابراست🤦😁
حسش بد بود برای من دوست نداشتم
بعد صدای پسرم که یک کوچولو فقط نق زد اومد اصلا گریه نکرد
آوردنش کنارم بوسش کردم و بردنش
ساعت ۸:۳۰ عمل شدم راس ۹ بردنم ریکاوری
ولی تجربه ریکاوری خیییییلی بد بود
دوساعت ریکاوری بودم داشتم جون میدادم
حالم اصلا خوب نبود درد نداشتم ها ولی تمام بدنم میلرزید گفتم برام هیتر آوردن گرم بشم
به حدی شلوغ بود که همه ی کادر عصبانی بودن چرا بیمارستان این همه سزارین قبول کرده
برای همین رها شده بودم رو تخت و دوساعت کسی دورم نیومد
فقط تو این دوساعت ۵تا سرم زدن بهم
ساعت۱۱ اومدن بردنم بخش
مامان آرِن مامان آرِن ۶ ماهگی
سوند رو که وصل کردن در همین حین ان اس تی ام ازم گرفتن و بعد گفت از تخت بیا پایین چون سوند تازه بهم وصل کرده بودن یکم سختم بود و سوزش داشتم ولی نشستم رو ویلچر و از زایشگاه بردنم اتاق عمل تو اتاق عمل گفتم من بیهوشی کامل میخوام گفتن نمیشه و فقط با بیحسی هرچی اصرار کردم گفتن نترس و من اینقد میترسیدم از بی حسی نشوندنم رو تخت و سرمو گرفتن پایین و از کمر شروع کردن بی حس کردن شاید وحشتناک نبود برای من چمن من از سوزن نمیترسم ولی حدود نیم ساعت و ۲۰ تا سوزن بی حسی تو کمرم زدن و من بی حس نمیشدم هربار سوزن میزد تو کمرم برق از پاهام میپرید و میفهمیدم یه مایعی داره تزریق میشه تو پام و کمرم ولی میگفت اینقدر ورم داری بی حسی به نخاع نمی رسه اخرش دکترم اومد گفت چرا اذیتش میکنید گفت دراز بکش و شروع کردن پارچه ها رو انداختن روم هی میگفتن پات بی حسه میگفتم نه بخدا حس دارم تو روحدا بیهوشم کنید اینقدر ترسیده بودم هی میگفتم توروخدا بیهوشم کنید ولی کادر اتاق عمل خیلی خوش اخلاق بودن هی میگفتن باشه نگران نباش الان بیهوشت میکنیم دکتر تیغو گذاشت رو پوستم گفتم خانم دکتر بخدا بی حس نیستم میفهمم گفت باشه عزیزم دست نمیزنم تا بیهوش بشی