۲ پاسخ

یعنی واقعا به همین راحتی بود ؟

خداروشکر عزیزم چقد انگیزه گرفتم چون خیلی می‌ترسیدم از زایمان طبیعی 😍

سوال های مرتبط

مامان رقیه سادات💚🫀 مامان رقیه سادات💚🫀 ۲ ماهگی
پارت چهار

اون بین اومدن کیسه ابمو پاره کردن و اخرای بی حسی معاینه کرد گفت آفرین دختر ۸ـ۹ساعت شدی خیلی خوبه و منم ذوق میکردم که قراره دردا تموم بشن
خلاصه ساعت ۹و بیست دقیقه از سری درومدم و دردا با شدت بیشتری اومدن سراغم و نیم دقیقه شده بودن
وقتی درد میومد سراغم تختخو محکم می‌گرفتم و از یک تا سی میشمردم و میگفتم الان که به سی برسه دردم تموم میشه و اینجوری تحمل کردم که یهو احساس مدففوع شدید بهم دست داد داد زدم می‌خوام برم دستشویی
پرستار سریع اومد معاینه کرد گفت وای دارم موهاشو میبینم پاشو بریم اتاق زایمان
رفتیم اتاق زایمان و بی حسی ریختن رو‌واژنم و گفت تا میتونی زور بزن
انقد زور میزدم که میگفتم الانه که رگای سرم پاره بشن با هر انقباض زور میزدم وقتی ول میکرد نفس می‌گرفتم اما خب انگار زورام خوب نبودن و مجبور شدن پاره کنن تا بچه رو بیارن
دیگه بچه رو آوردن و فقط ی لحظه نشونم دادن چون خونریزیم شدید بود و بند نمیومد و وحشتناک خونریزی داشتم
بچه رو بردن دستگاه تا وزن کنن و مراقبتاشو انجام بدن
سونیا🌱 سونیا🌱 قصد بارداری
پارت ۳ از تجربه زایمان طبیعی بیمارستان تخت جمشید
به واژنم آمپول زدن و بعدش بین واژن تا مقعد منو برش زدن من اصلا این برش رو احساس نکردم وقتی دکتر و پرستار ها شگم‌منو فشار میدادن خیلی درد زیادی بود وقتی دیدن من همکاری نمیکنم و زور نمیزنم ۲ نفر با دست هاشون خیلی محکم شکم منو فشار میدادن دیگه زورشون نرسید و دکتر بی هوشی که مرد بود اومد و با همکاری یکی از ماماها چند بار خیلی خیلی محکم شکم منو فشار دادن و نی نی کوچولو به دنیا اومد وقتی بچم به دنیا اومد و ساعت ۲۳:۱۵ دقیقه یود که زایمان کردم دیگه هیچ دردی نداشتم کلا درد هام رفته بود حتی وقتی دکترم داشت بخیه میزد نگاه میکردم اما بی حس بودم و اصلا احساس نمیکردم بعد از اینکه بخیه زدن تموم شد نی نی کوچولومو دادن بغلم تا بهش شیر بدم و بعدش بهم شام دادن آبمیوه دادن که بخورم خوردم بعد که منو بلند کردن لباسمو عوض کنم یه سرگیجه خیلی بدی داشتم که اصلا رو پاهام‌نمیتونستم وایسم دوباره بهم آبمیوه دادن و منو با ویلچر بردن بخش
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۶ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت دهم
از اتاق عمل که اومدم همه خونوادم منتظر بودن و کنارم بودن اما نی نی نبود منم که نمیتونستم حرف بزنم تا اینکه شنیدم بچه تا ۱ساعت زیر اکسیژنه...همسرم اومد کنارم گفت خدا خیلی بهمون رحم کرد...نی نی مدفوع کرده بوده و گفتند خیلی خطرناک بوده اما چون تازه این اتفاق افتاده مشکلی نیست و برای احتیاط بچه ۱ساعو زیر اکسیزن هست...بعد ۱ساعت بچه رو ا وردن و پرستار اومد واسه شیردهی که خداروشکر ظاهرا اغوز داشتم ...این بود ماجرای زایمان پر چالش من
در کل از سزارین راضی ام از دکترم خیلی راضی بودم و خداروشکر میکنم که بهمون رحم کرد و اتفاق بدتری نیوفتاد....همسرم گفت تو که اتاق عمل بودی هرچی منتظر شدیم خبری نشد تا اینکا پرستار اومد گفت بچه مدفوع کرده و همه خونوادم خیلی نگران شده بودن و ترسیدن..مادرم کلی گریه کرده بود همسرم به شدت ترسیده بود..و من از همه جا بی خبر بودم چون هیچی به من نگفتن تو اتاق عمل هبچی نگفتن که من بفهمم ...همه چی اوکی به نظر میرسید..به جز اون تعداد مردی که اونحا بود و من کلی معذب بودم که لخت بودم پیش اونا و خیلی خیلی حس بدی داشتم
#فرزند پروری#زایمان#سزارین#عمل
#اتاق عمل
مامان رها😍✨ مامان رها😍✨ ۷ ماهگی
پارت سه
ساعت نه شب بود و حال من به شدت خراب از یه طرف درد زایمان از یه طرف فشارم پایین از یه طرف اون امپول فشاره که واقعا افتضاح بود واقعا داشتم احساس میکردم که چشمام داره درمیاد از زور فشار
خلاصه ماماهمراهم دوباره ورزش یادم میداد و میگفت امجام بده منم باهربدبختی بود انجام میدادم ساعت نه و نیم به من گفت بخاب معاینه کنم وقتی معاینه کرد یه اب گرمی ازم اومد و یدفعه ماما گفت وااای مامان بچت کلی مدفوع کرده چقد ابت سیاهه من داشتم از استرس میمردم با گریه میگفتم الان چی میشه بچم چی سالمه توروخدا چیکارکنم الان بچم حالش خوبه اونم اومد گفت نگران نباش داریم میبریمت سزارین منو سریع حاظر کردن سوند و وصل کردن و اصلا درد نداشت و منو با ویلچر بردن اتاق عمل دقیقا دو دقیقه به ده شب رسیدیم پایین همراهامو صداکردن دیدم مامانم و خواهرم و همسرم بدو بدو اومدن منم فقط گریه میکردم و داد میزدم از درداونا منو دلداری میدادن بغلم میکردن تا بلکه اروم بشم رسیدیم به اتاق عمل و من خداحافظی کردم رفتم تو اتاق عملو دراز کشیدم رو تخت از زور درد و استرس هی میگفتم کی دکتر بیهوشی میاد😅 میگفتن الان میاد دکتر اومد و منو بیهوش کرد....
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو ۲ ماهگی
مامان نیلا مامان نیلا ۱ ماهگی
پارت ۳ تجربه زایمانم
رفتیم بیمارستان فاطمیه وساعت سه صبح‌بود تو اورژانس بجز من کسی نبود
اومدن معاینه‌م کردن هنوز یک سانت بودم تا کارای بستریمو‌کردن ساعت شد سه ونیم و من همچنان گریه میکردم بعد با شوهرم و مامانم خداحافظی کردم و رفتم زایشگاه اونجا یه اتاق بهم دادن یه پرستار مهربون اومد بالاسرم گفت چرا با این چشای قشنگت انقد گریه میکنی گفتم من میترسم نمیشه منو سزارین کنین خندید گفت به این چیزا فکر نکن با ما همکاری کن تا زود باز شی زایمان کنی،،دستگاه نوار قلب و گذاشت رو‌شکمم و رفت ده دیقه بعد یهو دیدم صدای دستگاه افتاد داد زدم گفتم خانوم دکتر خانوم پرستار بیاین یه پرستار اومد گفت چیشده کفتم چرا دستگاه صداش افتاد،اومد هی دستگاهو تکون داد رو شکمم یهو داد زد دکتر بیاین افتاد ضربان داره،،ضربان قلب بچم افتاد🥲یهو ده تا دکتر و پرستار ریختن تو اتاق من،منم گریه میکردمو میگفتم چیشده بچم سالمه؟هی تکون دادن تا ضربان برگشت اما هی بالا پایین میشد دیگه اومدن گفتن میری اتاق عمل،همون پرستار مهربونه اومد گفت دیدی همونی شد که میخواستی بعد منو بردن اتاق عمل و زایمان کردم
خداروشکر میکنم که اونشب به حرف ماما همراه احمقم گوش نکردم چون خودش خسته بود میخاست منو بفرسته خونه اگه میومدم خونه صربان قلب بچم میوفتاد و من نمیفهمیدم و خداروشکر که خدا کمکم کرد یه زایمان راحت داشتم درسته سزارین هم درد های خودشو داره اما من واقعا از زایمان طبیعی وحشت داشتم
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۱۴ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۱زنگ زدن که منو ببرن اتاق عمل و با ویلچر منو بردن اونجا چندتا سئوال پرسیدن و باهام حرف زدن تا استرس اگه دارم برطرف بشه تا نوبت من شد رفتم داخل اتاق که بنظرم خیلی جالب بود دکتر بیهوشی اومد و بهم اطمینان داد که آزارم نمیکنه و ازم خواست که همراهیش کنم با کمک پرستار خم شدم و آمپول بی‌حسی زده شد و باید بگم مثل زدن سروم بود آمپولش فقط یه لحظه تو نخاع حس تیر کشیدن میده و به دقیقه نمی‌کشه که بی حس بی حس میشی درازم دادن و ماما شکممو ماساژ داد تا کامل عصب شکمم بی حس بشه بعد جلومو پارچه گذاشتنو دکتر اومد و شروع شد اون تایم یه ماما کنارم بود تا من نترسم و چک می‌کرد تا حالم بد نشه
سر ساعت ۱۱و۲۵دقیقه موقع ساکشن کردن کیسه آب شکمم یهو رفت پایین و صدای بچم در اومد🥹
و بهم نشونش دادن و گذاشتن رو تخت و اومدن سراغ من تا جفت خارج بشه بعد اون یه لحظه تهوع گرفتم که سریع آمپول زدن که خوب خوب شدم بعد انجام کارا پسرمو آوردن و گذاشتن رو صورتم یعنی بهترین حال جهان بود برام بوی بهشت صورت نرم و گرمش اصلا نمیتونم خوب بودن اون لحظه رو با کلمات توصیف کنم