تجربه زایمان طبیعی با امپول فشار پارت ۳
دکتر انروز خیلی بد اخلاق بود و راضی نمیشد هرچی اصرار میکردیم دیگه باز منو بردن تو اتاق همینجوری تا شب فقط ۳ سانت بودم عصری که شیفتشون عوض شد مامای شیفت خیلی مامای مهربونی بود ماما نیسی الانم تحت نظرشم من کیسه ابم پاره شد جیغ زدم که کیسه ابم پاره شد و اینا کسی نیومد اومدم بیرون به ماما نیسی گفتم منو بزارین تو وان گفت نمیشه دخترم کیسه ابت پاره شده گفتم تروخدا گفت باشه رفتم تو وان ولی یکم بعدش حس کردم دارم از حال میرم در اومدم همینجور لخت رفتم تو لیبر خودم گفتن خانم لباس بپوش من تو حال خودم نبودم😂 دیگه هیچی تا ساعت دوازده شب زندایی شوهرم راه دادن داخل اومد پیشم منم دسشو فشار میدادم میگفتم تروخدا کمکم کن رفت مادر شوهرم صدا کرد اومد داخل گفت پاشو ابتسام گفتم نمیتونم گفت میتونی پاشو منو گذاشت تو بغلش راهم برد چربم کرد گفتن ۴ سانت شدی غذا اورد برام بهم داد ولی اوردم بالا ماما نیسی گفت خوبه یعنی نزدیک زایمانشه چیزی نمونده دوباره راه رفتم چربم کرد تا ساعت ۳ گفتن ۷ سانتی امپول بهم وصل کردن

۱۱ پاسخ

اره نیسی خوبه منم زیر نظرش بودم

آدرس مطب ماما نیسی کجاست عزیزم

منم بچه اولم همینطور شد ۴۰ هفته رد کردم هیچ دردی نداشتم با آمپول فشار یک روز کامل درد کشیدم هیچ فایده ای نداشت آخر سزارین شدم خیلی بد بود هر دو درد کشیدم زایمان وحشتناکی بود من لگنم کوچیک بود طبیعی نمیشد

بقیشو بگوووو

وااااای هر چی در مورد زایمان طبیعی فکر خوب میکردم خراب شد 😂😂😂😂😫

خب ادامش🥺

چجوری چربت میکردن

الان طبیعی با اپیدورال و گاز انتونکس اومده راحت تره

من انتخوابم طبیعی بود ترسوندیم🤦

دوروزه فقط دردداشتی و زایمان نکردی،؟🥲

وای چه سخت🥲

خب بعدش

سوال های مرتبط

مامان آرتین و آرمین🩵 مامان آرتین و آرمین🩵 هفته بیست‌وهشتم بارداری
تجربه زایمان طبیعی با آمپول فشار پارت ۲
دیگه همینجور دردم که میگرفت من جیغ میزدم میگفتم دردت به جونم مامان چه دردی کشیدی تا بدنیا بیایم همش زیر زبونم مامان مامان میگفتم و جیغ میزدم تنها تو یه اتاق کسی نمیومد پیشم یعنی ما یکی و هماهنگ کرده بودیم که زایمان منو بگیره هی میرفت هی میومد مینشست تو گوشیش منم جیغ از درد گفتم بیا چربم کن گفت نمیشه باید چهار سانت بشی گفتم منو بزارین تو وان باز گفت باید چهار سانت بشی منم هی اصرار کردم تا منو گذاست بعد گفت ببینم رفتی تو وان چقد پیشرفت کردی گفت همونی🥲 ساعت ۱۲ امپول قطع کردن یکم رفتم خانوادم دیدم مادر شوهرم چربم کرد منم بغلش کردم مامانم گریه میکرد یکم پیششون درد کشیدم دوباره منو بردن امپول بهم وصل کردن و تا صبح دردم میگرفت جیغ میزدم اروم میشد میخوابیدم دردم میگرفت جیغ همش میگفتم بزار ایندفعه جیغ نزنم نفس نکشم ولی انقد شکمم سفت میشد نمیتونستم تا صبح اومدن گفتن ۳ سانتی صبح رفتم پیش خانوادم گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم بهشون بگین منو سزارین کنن مادر شوهرم اصرار کرد سزارینش کنید ما امضا میکنیم میگفتن نه این میتونه طبیعی زایمان کنه
مامان سه فنقل مامان سه فنقل روزهای ابتدایی تولد
سزارین اول
پارت سوم
یه ماما اومد گفت عزیزم شیو لازم داری. گفتم صبح شیو کردم گفت اره معلومه ولی چون خوب دید نداشتی یه جاهایی مونده😅 بنده خدا برام اومد شیو کرد و رفت...
یه ماما اومد مثل فرفره سوند گذاشت و رفت. وقتی رفت پرسیدم گذاشتی؟ گفت اره تموم شد... گفتم اصلا به من دست نزدی که... گفت نمیخواد به تو دست بزنم که.خندید و رفت... واقعا برگام از حرفه ای بودنش ریخت...
یهو در بلوک باز شد و همسرجان اومد داخل...
گفت درست باهم خدافظی نکردیم اومدم ببینمت.
یکم نشست پیشم و بعد ماما اومد بردش...

باز من موندم و فضای جدید بلوک زایمان...
ان اس تی رو جدا کردن و یکی اومد گفت بریم اتاق عمل...
رفتیم اتاق عمل و اونجا بلندم کردن رفتم رو تخت اتاق عمل.
تختش خیلی خیلی باریکه،که دکتر بتونه دسترسی کامل به بدن داشته باشه، استرس داشتم از روش بیفتم😂
به صورت نشسته که بودم گفتن خم شو و آمپول بی حسی رو وارد کمرم کردن. یه سوزش خیلی خیلی خیلی کمی فقط حس کردم... یعنی امپول پنی سیلین خیلی دردش بیشتره تا اسپاینال... بهم میگفتن بیشتر خم شو و شکمم اجازه نمیداد😂
خلاصه گفتن اوکی دراز بکش تمومه...
یهو کم کم حس کردم پاهام داره گرم میشه و احساس کردم تو جکوزی دراز کشیدم.
دستامو از بغل بستن و بازوبند دستگاه فشار و اکسیژن و اینا بهم وصل کردن... یه بی حسی خیلی خوبی داشتم...
مامان ارغوان شهرزاد مامان ارغوان شهرزاد ۶ ماهگی
خاطره روز زایمان بگم براتون؟. من دو سه روز دو درجه باز شد بودم هی میرفتم میومدم بیمارستان دیگ شد بودم چوپان دروعگو دیگ گفتم دردمم بگیر ب کسی نمگم ۳۸ هفته رفتم بهداشت جلو همه گفت ب شوهرم نزدیک داشت باشین منم خجالت کشیدم شبش نزدیک کردیم صبح شوهرم امتحان پایه یک داشت منم بلند شدم صبحون دادمش یهو ی چیز ریخت زیر پام مثل اب گرم گفتم خدا چیه بعد رفتم دسشوی تا اب گرم فهمیدم کیسه پاره شد اول نمخاستم دوباره بشم چوپان دروع گو دوم شوهرم امتحان داشت نمخاستم استرس بگیر بهش گفتم سر راه من ببر بیمارستان گفت درد دار گفتم ن اقا ما برد کارت داد گفت من میرم امتحان میدم میام میبرمت منم رسیدم گفتن کیسه پاره شد زنگ مادرم زدم اومد پرونده تشکیل داد ساعت ده بود لباس کردم یازده نیم سوزن فشار شروع شد یهو ی ماما دانشجو اومد گفت میخای ورزش بدمت منم گفتم اره ایقد کمکم کرد ۱۲ و ۴۰ درد فعالم شروع کرد ۱ دنیا اومد دختر کوچک کوچک انداز کف دستم لاغر چروکید همه میگفتن چ زشت ولی دکتر گفت ی دختر ازش در بیاد باورتون نش گفت قول میدم و الان نگاه دخترم میکنم یاد اون روز میفتم ک دکتر گفت دختر زیبا میش الان ایقد زییا بور ک هیچ کسی نمگه اون دختر ریز هست