خیلی وقته چیزی اینجا نذاشتم، ولی دلم خواست این خوشحالی کوچیکمو باهاتون به اشتراک بذارم. 🥹❤️
هنوز راه نمی‌ری دخترکم…
اما من از همون روزی که فهمیدم قراره یه دختر کوچولو داشته باشم، برای قدم‌هات رویا ساختم. 🥹❤️

بابات همون موقع برات این کفشا رو خرید…
کفش‌هایی که شاید اون روز برای پاهات خیلی بزرگ بودن، ولی برای دل مامان، پر از یه عالمه آرزو بودن.
نگهشون داشتم تا بالاخره یه روز بشه اندازه‌ی پاهای کوچولوت.

امروز یهو دلم خواست امتحانشون کنم…
آروم کفشا رو پوشوندم به پات و وقتی دیدم اندازه‌ت شده، از ذوق دلم فقط جیغ کشیدم 😭🥹❤️
همون‌قدر ذوق کردم که تو هم از خوشحالی ذوق کردی… انگار خوشحالی من، خوشحالی تو شد.
هنوز قدمی برنداشتی، هنوز با این کفشا راه نرفتی…
ولی من همین امروز، با دیدن پاهای کوچولوت توی این کفشا، هزار بار توی خیالم دیدمت که داری توی خونه بدو بدو می‌کنی و من دنبالت میام. 🥹👣

کاش زمان یه کم زودتر بگذره…
کاش زودتر برسه اون روزی که صدای قدم‌های کوچولوت رو بشنوم و ذوق کنم 😍
کاش زودتر ببینمت که با همین کفشا می‌دوی و من با ذوق صدات می‌کنم: «ریتاج مامان!» ❤️

نفس مامان… عشق مامان… جون مامان…
دختر من، عمر من…
هنوز راه نمی‌ری، ولی بدون که هر قدمی که قراره برداری، مدت‌هاست توی قلب مامانت منتظرته. ❤️🥹👣


❤️❤️❤️1405/6/17❤️❤️❤️

تصویر
۱۳ پاسخ

انشاالله هر چه زود با همین کفش هاش راه میره و ذوقش رو کنی فقط انرژی مثبت براش بفرست

عزیزم راهم میره بدو‌بدو هم می کنه ، فقط صبور و پر انرژی بمون 💋♥️😘😍

مگه هنوز راه نمیره

عزیزم انشالله تن اش سلامت بزودی راه بره و قدم هاش ب خیر برداره اولین قدم و برداشت جلو پاش یه اسکناس بنداز و بگو خدایا این پاها همیشه به خیر برداشته شن

انشالله ک زودی دختر کوچولو با همینا کفشا بدو بدو کنه

انشاالله زودی خبر خوش میدی بهمون❤️😍

عزیزم انشالله هرچه زودتر قند عسلت راه بیوفته و از خوشحالیت ماهم خوشحال بشیم .

سلام عزیزم ببخشید موقع تولد مشکلی چیزی داشت که الان نسبت به هم سناش دیرتر راه میره؟!ممنون میشم جوابم بدی منم مثل شما نگرانم....

عزیزم دختر منم دیر را افتاد ولی یروز وایسادم جلوش با دوسه قدم فاصله گفتم بیا دستمو بگیر اروم را اومد باهاش کار کردم تا را بیوفته❤️ از دیوار یا مبل میگیره راه میره؟

چه ناااز 🥹😍
خدا حفظش کنه
ان شاءالله بع زودی بدو بدو به سمت پارک با کفش خوشگلاش

عزیزم ایشالا ب زودی پیام بزاری بگی راه رفت 🤲

ایشالا راه میره عزیزم تو عکس ک رو پنجه نیست

چرا راه نمیره کار درمانی بردیش؟

سوال های مرتبط

مامان 𝐍𝐨𝐲𝐚𝐧👑💛 مامان 𝐍𝐨𝐲𝐚𝐧👑💛 ۱ سالگی
ولی همیشه از سختی‌های مادری میگن…
از شب‌بیداری‌ها، خستگی‌ها، دندون‌درآوردن‌ها و روزهایی که برای خودت حتی چند دقیقه وقت نداری…
اما کسی نگفته سن دو تا سه سالگی چقدر شیرینه؛
وقتی بچه‌ات تازه جمله گفتن یاد می‌گیره،
وقتی برای اولین بار خودش با قاشق غذا می‌خوره،
وقتی کم‌کم می‌تونه خواسته‌هاشو با کلمات بهت بگه،
وقتی می‌خنده و خونه با خنده‌هاش پر میشه…
وقتی می‌بینی دیگه اون نوزاد کوچولوی بغلی نیست و یه آدم کوچولوی مستقل داره جلوی چشمات بزرگ میشه. 🥹🤍

من عاشق همین روزام…
عاشق «مامان» گفتن‌هات،
عاشق حرفای نصفه‌نیمه و جمله‌های شیرینت،
عاشق وقتایی که بابت هر چیزی که بهت میدم با اون صدای کوچولوت میگی «مرسی مامان»…
و بیشتر از همه، عاشق اون لحظه‌های قبل خوابم که توی بغلم آروم میشی و میگی:
«مامانی زلا، دوستت دارم»… 🥹🤍

کاش می‌شد این روزها رو یه جایی نگه داشت؛
همین دست‌های کوچولو، همین حرف‌های شیرین، همین «مامانی» گفتن‌ها…
چون می‌دونم یه روز دلم برای همین روزهای ساده، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنم تنگ میشه.
نویانِ من، بزرگ شدنت قشنگ‌ترین اتفاق زندگی منه. 🤍✨
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
یکی از چیزای جالبی که بعد بچه دار شدن باهاش مواجه شدم اینه که وقتی به بچه ها خوش میگذره به منم خوش میگذره و یه جایی از وجود خودم هم واقعاً روشن می‌شه…
رضایتی که از خوشحالیشون می‌گیرم صددرصدیه،نه از جنس فداکاری، نه برای اینکه فکر کنم «مادر کافی»ای هستم…
یه حس واقعی و عمیقه🤍

از تصور اینکه قراره چقدر هیجان‌زده بشن، خودم هیجان‌زده می‌شم
از خنده‌هاشون، از ذوق کردنشون… انگار یه تکه از همون هیجان توی من هم اتفاق می‌افته.
گاهی فقط نگاهشون می‌کنم و با خودم می‌گم چطور ممکنه خوشحالیِ دو تا آدم دیگه، این‌قدر عمیق منو خوشحال کنه؟

مادر و پدر شدن، برای من هنوز هم عجیب‌ترین و جالب‌ترین حس دنیاست!
فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت برام عادی بشه که دو انسان، یه روزی توی وجود من رشد کردن و به دنیا آوردمهنوز گاهی از قدرتی که بدن و وجودم برای انجام دادن این کار داشته، شگفت‌زده می‌شم🥹

شاید به جرئت بگم قشنگ‌ترین نقشی که توی تمام زندگیم داشتم، همین مادریه
وقتی که دست دوتا پسرکوچولو رو گرفتم و کوله ی اسپایدرمنشون رو دوشمه🥹💙


شیرخشک ترک پوشک ترک پستونک شیرمادر بارداری تب واکسن ویروس!
مامان نی نی کوچولو مامان نی نی کوچولو ۳ سالگی
سلام . این متن دل نوشته است برای پسرم . عزیز دلبندم فکر نکردی مامان شوکه میشه . هنوز خیلی زود بود . آمادگی شو نداشتم . سرمست بودم از اینکه پسرم از شیر جانم تغذیه می‌کنه و ذوق شو داره . دلم گرفته . غافل گیر شدم . من هنوز می‌خوام بعلت کنم بچسبونمت به سینه ام و صدای شیر خوردن تو بشنوم . آروم آروم بسته شدن چشماتو در حین شیر خوردن . یادته با یک دست با موهام بازی میکردی و نوازش میکردی موهامو موقع شیر خوردن . دلت نمی‌خواد هیچ تل یا گیر سری روی سرم باشه . من میخواستم دو ماه بیش تر از دو سال بهت شیر بدم که تو تابستون تشنه نشی زیاد اذیت نشی . چرا بهم نگفتی آخرین باری که داری شیر میخوری که حداقل از لحظه لحظه اش لذت ببرم و فرصت خداحافظی کردن با این حال مادرانه رو داشته باشم . شاید درک احساسم سخت باشه اما من هنوزم سخت محتاج توئم . کی می‌دونه شاید این من بودم که با قلب و روحم از تو تغذیه میکردم . پر میشدم از عشق و حس خوب . پسرم بهم قول بده که دیگه هیچ وقت یهویی تصمیم نگیری ‌. مثلا یهو نخوای بری سربازی ، یهو نخوای بری دانشگاه یه شهر دیگه ، یهو نخوای زن بگیری ازم جدا شی و خیلی یهویی های دیگه ، مثلا یهو نگی مامان دیگه بغلم نکن نبوسم من دیگه بزرگ شدم جلو دوستام خجالت میکشم . یا اینکه یهو خیلی سنگین نشو طوری که دیگه نتونم بلندت کنم بغلت کنم . 🥹🥹🥹🥹😭😭😭😭 خوشحالم که بهت سخت نگذشت خیلی راحت از شیر خوردن گذشتی . همین که فقط من اذیت شدم ، خوبه . تو راحت باش من بشم فدایی تو 💓❤️💞 کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه 🥹💋❤️🥹💋❤️ و ناگهان چقدر زود دیر میشود .