ولی همیشه از سختی‌های مادری میگن…
از شب‌بیداری‌ها، خستگی‌ها، دندون‌درآوردن‌ها و روزهایی که برای خودت حتی چند دقیقه وقت نداری…
اما کسی نگفته سن دو تا سه سالگی چقدر شیرینه؛
وقتی بچه‌ات تازه جمله گفتن یاد می‌گیره،
وقتی برای اولین بار خودش با قاشق غذا می‌خوره،
وقتی کم‌کم می‌تونه خواسته‌هاشو با کلمات بهت بگه،
وقتی می‌خنده و خونه با خنده‌هاش پر میشه…
وقتی می‌بینی دیگه اون نوزاد کوچولوی بغلی نیست و یه آدم کوچولوی مستقل داره جلوی چشمات بزرگ میشه. 🥹🤍

من عاشق همین روزام…
عاشق «مامان» گفتن‌هات،
عاشق حرفای نصفه‌نیمه و جمله‌های شیرینت،
عاشق وقتایی که بابت هر چیزی که بهت میدم با اون صدای کوچولوت میگی «مرسی مامان»…
و بیشتر از همه، عاشق اون لحظه‌های قبل خوابم که توی بغلم آروم میشی و میگی:
«مامانی زلا، دوستت دارم»… 🥹🤍

کاش می‌شد این روزها رو یه جایی نگه داشت؛
همین دست‌های کوچولو، همین حرف‌های شیرین، همین «مامانی» گفتن‌ها…
چون می‌دونم یه روز دلم برای همین روزهای ساده، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنم تنگ میشه.
نویانِ من، بزرگ شدنت قشنگ‌ترین اتفاق زندگی منه. 🤍✨

تصویر
۷ پاسخ

کاش اینقدر زندگی مون سخت نبود تا میتونستیم از مادرانگی مون لذت ببریم....

چه قشنگ نوشتی😍

چقدر قشنگ واقعا و زود میگذره و دلمون برای شیرینی هاشون تنگ میشه خدا حفظش کنه پسر قشنگت رو❤️❤️❤️🧿🧿🧿

چقد خوب گفتی واقعا این روزا شیرین
پسر من میخاد ناز کنه برام من صدا می‌زنع ماماناااا انقد کیف میکنم

عزیزم چندسالشه ک جمله میگه؟

ولی من واقعا کم آوردم از صبح تا شب هی پشت هم مامان مامان
مغزم درد میکنه

عزیزم خداحفظش کنه

سوال های مرتبط

مامان ‌ریتاجC᭄‌ مامان ‌ریتاجC᭄‌ ۱ سالگی
خیلی وقته چیزی اینجا نذاشتم، ولی دلم خواست این خوشحالی کوچیکمو باهاتون به اشتراک بذارم. 🥹❤️
هنوز راه نمی‌ری دخترکم…
اما من از همون روزی که فهمیدم قراره یه دختر کوچولو داشته باشم، برای قدم‌هات رویا ساختم. 🥹❤️

بابات همون موقع برات این کفشا رو خرید…
کفش‌هایی که شاید اون روز برای پاهات خیلی بزرگ بودن، ولی برای دل مامان، پر از یه عالمه آرزو بودن.
نگهشون داشتم تا بالاخره یه روز بشه اندازه‌ی پاهای کوچولوت.

امروز یهو دلم خواست امتحانشون کنم…
آروم کفشا رو پوشوندم به پات و وقتی دیدم اندازه‌ت شده، از ذوق دلم فقط جیغ کشیدم 😭🥹❤️
همون‌قدر ذوق کردم که تو هم از خوشحالی ذوق کردی… انگار خوشحالی من، خوشحالی تو شد.
هنوز قدمی برنداشتی، هنوز با این کفشا راه نرفتی…
ولی من همین امروز، با دیدن پاهای کوچولوت توی این کفشا، هزار بار توی خیالم دیدمت که داری توی خونه بدو بدو می‌کنی و من دنبالت میام. 🥹👣

کاش زمان یه کم زودتر بگذره…
کاش زودتر برسه اون روزی که صدای قدم‌های کوچولوت رو بشنوم و ذوق کنم 😍
کاش زودتر ببینمت که با همین کفشا می‌دوی و من با ذوق صدات می‌کنم: «ریتاج مامان!» ❤️

نفس مامان… عشق مامان… جون مامان…
دختر من، عمر من…
هنوز راه نمی‌ری، ولی بدون که هر قدمی که قراره برداری، مدت‌هاست توی قلب مامانت منتظرته. ❤️🥹👣


❤️❤️❤️1405/6/17❤️❤️❤️
مامان آوینا مامان آوینا ۱ سالگی
پایان شیر خوردنِ تو، شروع یک فصل تازه‌ی ما ❤️❤️
دختر کوچولوی من،
امروز ۹ روزه که یکی از قشنگ‌ترین فصل‌های کودکی‌ات رو پشت سر گذاشتیم و دلم می‌خواد این روزها رو برای همیشه یک گوشه از قلبم نگه دارم...
ماه‌ها و روزهای زیادی، آغوش من امن‌ترین جای دنیا برای تو بود؛
با شیر من آرام شدی، خوابیدی، خندیدی و قد کشیدی.
و من، هر بار که تو را در آغوشم می‌گرفتم، بیشتر از قبل می‌فهمیدم مادر بودن یعنی چه... ❤️❤️
حالا ۹ روزه که دیگه شیر نمی‌خوری؛
۹ روزه که آخرین لحظه‌های شیر خوردنت تبدیل به خاطره شده...
خاطره‌ی گرمای تنت، دست‌های کوچکت، نگاهت و آن لحظه‌هایی که با عشق به من پناه می‌آوردی.
دخترم،
از شیر گرفتمت، اما از آغوشم نه...
از شیر گرفتمت، اما از دوست داشتنت نه...
تو فقط یک قدم بزرگ‌تر شدی و من یک قدم بیشتر دلم برای روزهای کوچکی‌ات تنگ شد. 🥹😭
امروز پایان یک عادت نبود؛
پایان یک فصل از کودکی تو و شروع فصل تازه‌ای از بزرگ شدنت بود.
بزرگ شو عزیزِ جانم،
اما هرچقدر هم که بزرگ شدی، یادت باشد
آغوش مامان همیشه خانه‌ی توست. ❤️❤️❤️
این چند خط رو برای خودِ امروزمون می‌نویسم؛
برای اینکه سال‌ها بعد وقتی به این تایپیک نگاه کردم، یادم بیاد که ۹ روز از آن خداحافظی شیرین گذشته بود و دختر کوچولوی من، آرام‌آرام داشت بزرگ می‌شد.🫂🫂
دخترقشنگم با همه سختی و شب بیداری هایی ک تو این ۹شبانه روز داشتی موفق شدی این مرحله پشت سر بزاری
ولی دلم واسه وقتایی که شیرمیخوردی و با اون دوتاچشمای رنگیت تو چشمام خیرمیشدی تنگ شده عشق مامان🥹🥹😢😢