#۱تجربه سزارینم #زایمان
#پارت ۲
بعد یهو سردمم شد دیگه دکتر شروع کرد
البته بگم میترسیدم بی حس نشده باشم یهو گفتم من هنوز بی حس نیستم گفتن صبرکن بی حس میشی
دیگه وقتی شروع کردن من هیچی حس نمیکردم
یهو دیدم دارن میگن چه بچه خوشگلیه پرستاره میگفت اره فندقه دکترم گفت ازه بچه خوشگلیه که صدای قندعسلم دراومد گریه هاش اومد گریه هاشو شنیدم دلم رفت براش
دلم میخاست زودتر ببینمش
بچمو بردن اونطرف تمیز کردن بعد اوردن به من نشون دادن
دیگه بعدش بردنش و شروع کردن بخیه زدن
من یکم استرس داشتم یهو گفتم نفسم بالا نمیاد که پرستار فهمید فشارم افتاده اکسیژن بهم دادم ماسک اکسیژن دادن
بخیه زدن ۱۰ دقیقه دیگه طول کشید بعدم دکترم رفت
البته بگم دکترم گفت من امشب میرم باغ نیستم
داروهاتو مینویسم میدم پرستار
اگه هم میخای خودم باشم باید تا ظهر صبرکنی از باغ برگردم
گفتم نه خانم دکتر میخوام صبح مرخص بشم شما برین خوش بگذره
این عکس پسرمه
دکترم تو اتاق عمل میگه پرستارا عکس و فیلم بگیرن

تصویر
۵ پاسخ

بخیه تو خوب زده؟

منم ارتش زایمان کردم شما دکترتون کی بود...هزینه سزارین چند شد

مبارکه بسلامتی

یاخدااا با اینکه سزارین دومم وحشت دارم از سزارین

عزیزم منم سزارین دومم
فاصله دو تا زایمانت چقد بود؟؟؟
دردش کمتر از قبلی بود یا بیشتر؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۶ ماهگی
مامان نیلا خانوم💗 مامان نیلا خانوم💗 ۲ ماهگی
پارت 6️⃣

ماسک اکسیژن گذاشتن روی صورتم و سریع پرده رو از زیر گردنم کشیدن. دکترم بهم گفت عزیزم ما تا مطمئن نشیم کاملا بی حس هستی عمل رو شروع نمیکنیم. متوجه نشدم کی عمل رو شروع کردن اما چند دقیقه بعد صدای گریه نشاط بخش دخترم اتاق عمل رو پر کرد و من در بهت کامل بودم که خانم دکتر گفت چه دختر خوشگلیه ماشالله، مبارکت باشه😍
دخترم ساعت ۸ و ۲۰ دقیقه صبح بدنیا اومد.بی صبرانه دلم میخواست ببینمش. خودمم داشتم بی حال و خواب آلود میشدم و نفسم داشت سنگین شد. یه ترسی وجودمو گرفت. بی اختیار ذکر میگفتم و اسامی ائمه رو به زبون میاوردم. گفتم میشه بچه مو ببینم. صدای پرستار اومد که گفت بزار تمیز و مرتبش کنم میارمش. دخترمو آوردن چسبوندن به صورتم، صورتش گرم بود و عین یه سیب با لب های قرمز کوچولو. بهترین حس دنیا بود. از ذوق دیدنش وجودم پر از شوق شد و چشمام پر از اشک. دلم نمیخواست از کنارم ببرنش. بچه رو که بردن حس کردم دارم از حال میرم. همون موقع دکتر پرسید فشارش چنده؟ یه نفر جواب داد ۸. دکتر گفت تا فشارش رو نیارین بالا نمیتونم ادامه بدم...
مامان میکائیل مامان میکائیل ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
رفتم داخل اتاق عمل قبلش پاهامو باند بسته بودن اول شوند وصل کردن که اصلا درد نداشت بعد دکترم اومد دستمو گرفت با آرامش باهام صحبت میکرد گفتن آمپول بی حسی می‌خواییم بزنیم گفتم بهم بگو هر موقع زدی تکون نخورم مدام هم میگفتم میترسم بی حسنشم ی خانمی خیلی میترسید همراه من زایمان کرد یکم بیهوشی بهش زدن درست متوجه نمیشد اما من کامل متوجه بودم خلاصه تا بی حسی زد گفتن بخواب منم گفتم شروع نکنید تا بی حس بشم دکتر می‌گفت دارم امتحان میکنم ببینم بی حس هستی گفتم احساس کشیدگی دارم دستاشون که فشار میدادن احساس میکردم ی دفعه گفتم نکنه دنیا اومد شروع کردید😂😂😂 دیدم بله صدای گریه نی نی ساعت ۱۰:۴۰ اومد کلا ۱۰:۱۵ شروع شدعملم ۱۱ تموم شد
دیگه انقد نی نی گریه کرد آوردن پیشم خیلی حس بامزه ای بود تماس پوست خیلی عالی بود بچه رو بردن پیش باباش و مامانم منم بردن ریکاوری که اونجا یکم بچمو آوردن ی کوچولو شیر خورد راستی بگم ماساژ شکمی موقع بی حسی داخل اتاق عمل دادن من نفهمیدم موقعی که از ریکاوری اومدم هر چی صدای همراهام زدن کسی نبود. از ذوق رفته بودن پیش نی نی
ادامه پارت بعد
مامان آریشاه مامان آریشاه ۷ ماهگی
#پارت ۳

ولی چند دقیقه بعد کاملا بی حس شد حتی اگه پاهامو قطع هم میکردن حس نداشتم در طول عمل از استرس زیاد سعی میکردم پاهامو تکون بدم ولی نمیشد این منو امیدوارتر میکرد ولی از ترسم کمتر نمیشد بالاخره دستمامو بستن و پرده گذاشتن یه خانم دیگ با بتادین داشت شکممو تمیز میکرد انقد ترسیده بودم میگفتم پاهام بی حس نشده حس دارم میفهمم پرستار میگفت عزیزم بی حس کردیم قطع نخاع که نکردیم هی میگفتم منو بیهوش کنین من طاقت ندارم میمیرم اونم قول داد که خواب اور تزریق کنه ولی نکرد در صورتی که دکتر بیهوشی برام تجویز‌کرده بود بهش گفتم من بترسم حالت تهوع میگیرم گفت بهت دارو‌ میزنم نترس بالاخره دکترم اومد و شروع کرد به انجام کار متاسفانه من از اول تا اخرش دچار حالت تهوع شدم و‌ زردآب بالا میاوردم انقد دچار وحشت شدم کبود شدم و نفسم بالا نمیومد که بهم دستگاه اکسیژن وصل کردن از ناحیه کتف دچار درد وحشتناک شدم و حس میکردم هر لحظه ممکنه بمیرم چون مجبور بودم هی ماسک و بگیرن بالا بیارم دوباره ماسک و بزارن کتفم وحشتناک اذیتم میکرد فقط‌گریه میکردم و خواهش میکردم یکمی کتفمو ماساژ بدن برام زمانی که بچه رو در اوردن حس میکردم چیزی ته دلم خالی شد اولش صدای بچه نیومد که یهو صدای بلند گریه اومد اشکام پشت هم میریخت نمیدونستم برا خودم تو اون وضع گریه کنم یا برا بچم خوشحال باشم خانم پرستاری تمیزش کرد و‌ اوردش تماس پوست به پوست مثل ماه بود برام کلی بوسیدمش بالاخره کار بخیه ام تموم شد و داشت بچمو میبرد که گفتم لطفا بزار یکبار دیگه ببوسمش نمیدونم چرا حس میکردم
مامان دوقلوها💙💙 مامان دوقلوها💙💙 ۱۷ ماهگی
تا رسیدم چند سوال ازم پرسید گفت خانم بخواب معاینت کنم گفتم عمرا اگه بذارم خاطره بدی دارم تو این بیمارستان و معاینه کردن بچه اولم ۳۶هفته اومدم کیسه اب با ناخنتون که کاشت بود ترکوندید خلاصه گفت خانم معاینه نکنم تو راه خونه زایمان میکنی گفتم نمیذارم گفت شوهرت صدا کن بهش بگم گفتمش مردا چه میدونن از معاینه چیه بهش میگی میگه باشه معاینه کن دیگه منم مجبور بود وترس از دردی که داشتم گذاشتم معاینه کنه که یهو گفت خانم ۴سانت بازی سر بچه داره میاد بیرون رفت زنگ زد اتاق عمل گفت ارژانسی عمل بشم یکی بسر اومده یکی بریچه ۳۲هفته ۶روز منم بیشتر ترسیدم ترسم از اینکه بچه هام چیزشون بشه از عمل نترسیدم ولیچر برام اوردن شنیدم که گفت همراه حمیدی منم گوشی زنگ زدم مامان شوهرم گریه میکردم میخوان عملم کنم مادر شوهرم فقط بهم دلداری میداد که من الان اسنپ میگیرم میام دیدم پرستار با علی بحث میکرد که چرا زود نیوردیش بچه داره به دنیا میاد من ولیچر اوردن من با گریه نگاه علی میکردم منو برن اتاق عمل ساعت ۱۷:۴۵بود وارد اتاق عمل شدم تمام ترسم ریخت قشنگ داشتن بام حرف میزدن که امپول تو کمرم زدن بعد چند دقیقه از کمر به پایین بی حس شدم شروع کردن به عمل کردن من هیچی نمیدیدم فقط میشنیدم که قل اول دراوردن گریه اشو شنیدم بعد چند ثانیه قل دوم اونم گریه کرد شروع کردن تمیز کردن شکمم بخیه زدن ربع ساعت طول نکشید هیچ دردی حس نمیکردم
مائده مائده قصد بارداری
داستان زایمان پارت دوم
۸/۱۸
دیگه به دکترم پیام دادم و گفتم چند دقیقه یکبار درد میگیره ول می‌کنه دیدم دکترم سریع جواب داد و گفت تماس بگیر زنگ زدم دیگه داشتم از درد گریه میکردم شده بود هر پنج دقیقه یکبار منظم می‌گرفت و ول میکرد گفت سریع خودتو برسون بیمارستان و ساک و وسایل بچه هم با خودت بیار و گفت هزینه دست مزد هم واریز کن بعد بیا ک‌ ۱۵ میلیون واسه خودش و ۵ هم واسه دکتر بیهوشی واریز کردم و سریع خودمو رسوندم بیمارستان و رفتم پذیرش شدم و سریع منو بردن سمت بلوک زایمان و ازم آن اس تی گرفتن دیدن بله هر پنج دقیقه یکبار داره درد نشون میده و منم از درد فقط گریه میکردم دیگه منو آماده کردن بردن بهم لباس دادن عوض کردم و برام سوند وصل کردن اصلا درد نداشت در حد یکم فقط سوزش ولی من خیلی میترسیدم😂دیگه سریع بردنم سمت اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد ک‌ داروی بیحسی رو تزریق کنه نمی‌توانست هرچی می‌گفت شل بگیر من از درد نمی‌تونستم شاید ۱۰ بار کمرمو سوراخ کرد منم خیلی میترسیدم و استرس داشتم دیگه همینکه داروی بیهوشی تزریق شد پاهام شروع به گرم شدن کردن دکتر شروع کرد منم هی میگفتم من دارم حس میکنم صبر کنید بی حس شم یهو دیدم پرستار اومد یه چیزی تزریق کرد داخل سرم تو دستم دیگه گیج شدم بعد دکتر نمیتونست بچه رو بکشه بیرون داشت می‌گفت بچه چسبیده بیایید کمک همینکه بچه رو کشیدن بیرون یه حس خفگی و تهوع شدیدی بهم دست داد گفتم داره حالم بد میشه و دارم خفه میشم م برام آمپول ریختن داخل سرمم و دستگاه اکسیژن رو بهم وصل کردن ک دیدم دکتر داره میگه بچه مدفوع کرده ولی مدفوع خودشو نخوره یه چند دقیقه ک گذشت صدای جیغ پسرم اومد انگار کل دنیا رو بهم داده بودن منم فقط اشکام بی اختیار میریختن
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۷ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر
مامان غـ♬ـزَلُ اَحمد♡ مامان غـ♬ـزَلُ اَحمد♡ روزهای ابتدایی تولد
🌸 تجربه زایمان من | پارت دوم
لباس عمل بهم دادن پوشیدم، سوند وصل کردن که اصلا نه درد نه سوزش و بردنم گرافی.
و بله..
شازده‌پسر هنوز بریچ بود!
با ویلچر برگشتم زایشگاه و بعد از رضایت‌نامه‌ها، منو بردن سمت اتاق عمل.
خیلی ترسیده بودم، ولی همش به خودم می‌گفتم: «نترس، قراره پسرتو ببینی...» 🥺❤️
توی اتاق عمل دکترها خیلی آرومم کردن،بسیار خوش رفتار فضای اتاق عمل هم اصلا ترسناک نبود شاید چون باهام هی صحبت میکردن، بی‌حسی رو زدن دراز کشیدم و شروع کردن باهام حرف زدن..
حس گرما کم کم تو پاهام بیشتر میشد تا اینکه دیگه از کمر به پایینو حس نمیکردم دکتر بیهوشی هم داشت بهم توضیح میداد که دکتر تا مطمئن نشده که تو حس نمیکنی عملو شروع نمیکنه نترس، بعد پرده رو کشیدن دستامم گذاشتن رو جای مخصوص، راستش اینجا ترس عجیبی داشتم..
پرستاره با لبخند ازم پرسید چند سالته گفتم 20 گفت واای چه مامان کوچولویی دیگه بچه نیاریا بچه اولت چیه گفتم دختره گفت خوبه دیگه میشن دخترو پسر.. دکتر بیهوشی هم خیلی خوش اخلاق اونم هی باهام حرف میزد..
چند لحظه بعد یه حس عجیبی توی شکمم داشتم مثل خالی شدن...
پرسیدم: «عملم شروع شده؟»
دکتر بیهوشی با خنده بهم گفت: «عملت؟ نه هنوز...»
تو همین لحظه..
صدای گریه پسرمو شنیدم.
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۱ سالگی
#پارت دهم .توی مسیر اتاق عمل بابتمو مامانم امدن و بهم گفتن نگرلن نباش پسرم اشک میریخت و خواهرام صلوات میدادن و شوهرم باهام تا دم در اتاق عمل امد اونجا سرمو بوسید و من رفتم داخل و بعد کلی سوال و نوشتن جوابا و کلی از این تخت به اون تخت منو بردن رو تخت عمل و دکتر بیهوشی یا لبخند امد و کلی یربه سرم گذاشت و منو خم کردن و امپولو به نخام زدن و گفتن نگران نباش الان پاهات گرم میشه و من حس کردم پاهام دارن سر میشن یهو یه فشاری از نوک پام تا قفسه سینه ام حس کردم یه حس خیلی بد تنگی نفس بهم دست داد و حس کردم دارن از پاهام منو سمت بالا می کشن و بعد پارچه سبز رنگو جلوم زدن و منکه فقط می خواستم سلامت بودن بچه هامو بفهم با نفسای عمیق خودمو اروم کردم دکترم با دستیاراش امدن و دکترم با مهربونیش ارومم کرد و دستیارش کنارم ومند و دکتر بهم گفت نترسیا می خوام فقط معاینت کنم و عمل رو شروع نمی کنم ولی چند دقیقه بعد صدای پسرمو شنیدم و فهمیدم که شکممو بریدن و بچه رو در اوردن پسرمو اوردن کنار صورتم و بوسیدمش و بعد دیدم باز شروع کردن به کشیدن و اینبار دکخترمو در اوردن ولی اون ساکت بود ترسیده بودم ولی بعد از دن به پاش صدهی گریه اش امد دخترمم اوردن و بوسیدمش و دکتر بهم گفت یکم بخواب ولی من اصلا خوابم نمی امد و اونا منو بخیه زدن و دوختن و پرستارا بچه هدرو بردن که لباس ببوشونن