۴ پاسخ

عزیزم بهت حق میدم دردش زیاده البته بعضی ها آستانه تحملشون کمه مثل من که اگر پمپ درد نبود شاید اون شب اولی که سزارین شدم میمردم.

طفلی خیلی اذیت شدی عزیزم. من از همون اول بارداری با طبیعی مخالف بودم.سزارین خود خواسته بودم،سزارین شدم ولی تجربه خوبی بود خداراشکر اذیت نشدم درد عمل قابل تحمل بود

تجربه زایمانت واقعا چیز عجیبی بود چقدر درد کشیدی و اذیت شدی🥲همین کارا رو میکنن خانوما از زایمان طبیعی فراری میشن دیگه🥲همون روز اول دیدن نمیشه باید ردز دوم صبح سزارین میشدی🥲نکه سه روز درد بکشی

چه بد رفتار بودن
ما هم توی بخش سزارینی زیاد بودیم اکثرا درد نداشتیم من که کلا هیچی
ولی یکی بود ب قولی از درد عربده میزد طفلی والا همه پرستارای بخش دورش بودن یکیشون قوربون صدقش میرفت طفلی😂🤦🏻‍♀️

سوال های مرتبط

مامان کارن🐣🐣 مامان کارن🐣🐣 ۱۶ ماهگی
پارت دوم زایمان
خلاصه ک بعد. سزارین انتقالم دادن بخش حتی اونجا با آدم درست رفتار نمی‌کرد چهار ساعت پاهام بی حس بود ی بار اومد تو این چهار ساعت برای معاینه هی می‌گفت پاتو باز کن میگفتم خانم حس ندارم می‌گفت ادا در نیارید چهار ساعته بلاخره اون شب سخت گذشت فرداش برای اولین بار خاستم بلند شم ک از درد سر گیجه داشتم پس میوفتادم با هزار بد بختی رفتم بعد ظهر اون روز منو مرخص کرد پسرمو نه گفتن زردی داره فردا هشت صبح بیاین فردا هشت رفتم گفت پسرت عفونت داره برو خونه هر روز زنگ بزن گفتم میخام ببرمش باهام دعوا کرد کلی بد حرف زدن من منتظر موندم دکتر پسرم بیاد دکترش ک اومد باز رفتم پرستار با لحنی بدی گفت خسته مون کردی هی میایی ولی دکتر ک ی خانم مسن و مهربون بود گفت مامانی کی هستی خودمو معرفی کردم گفت عزیزم امروز پسرت مرخصه همه چیش عالیه برو بیرون منتظر بمون صدات میکنن دیروز اشک منو تا مرخص کردن در آوردن ینی خدا ازشون نگذره کلی هزینه هامون ۴۵میلیون شد میگم فدای سر پسرم ولی رفتار زشت زننده اونا یادم نمیره
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۳ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان یزدان مامان یزدان ۹ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان نون خامه ای🥹 مامان نون خامه ای🥹 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم🩵✨️
معاینه کردن گفتن یک سانتی ان اس تی گرفتن انقباض چند تا داشتم گفتن بستری میشی باز امپول ریه بزنن و جلوگیری کنن از زایمان چون بچه نارسه بدنیا بیاد حتما‌ میره دستگاه فردا مرخصی دیگه بستری شدم مامانم پیشم بود تا شب همه چی خوب بود تقریبا ۱۲ شب بود مامانم خوابیده بود من زیر شکمم هی درد میگرفت هی ول میکرد من پریودیام دردم زیاده این درده از درد پریودی یکم زیادتر بود هی میرفتم دستشویی ولی دو قطره میومد مامانم بیدار شد گفت چقد میری دستشویی گفتم مامان درد دارم و همش میرم دستشویی گفت مبینا اینا درد زایمانه که 😳 گفتم نمیدونم گفت خب برو به پرستار بگو رفتم به پرستار گفتم درد دارم توروخدا بهم مسکن بزن نمیتونم بخوابم اومد بهم سُرُم وصل کرد که اصلا از دردم کم نکرد هر جور بود تا نزدیک صبح سر کردم نزدیکای صبح بود که مامایی که میخواستم بگیرم اومده بود بیمارستان یکی دیگه رو بزائونه پرستار گفته بود من درد دارم اومد تو اتاق گفت همش یه سانتی دخترِخوب اینجوری میکنی هنوز کجائه تو قوی درد زایمان باید استخونای کمرت از درد تق تق صدا بده قیافه من اون لحظه👈😐واسه دلداری دو تا هم دوستانه زد پشتم و رفت 😂 من استانه دردم خیلیییی پایینه با خودم‌گفتم اگه این درد مال یه سانته من بعدا بخوام زایمان کنم تا ده سانت میمیرم که😐 دردام هر لحظه بیشتر میشد شده بودم ۳۶ هفته و ۴ روز دردا بازم قابل تحمل بود من زیادی استانه دردم پایینه ساعتای ده صبح بود مامانم از درد من درد میکشید کلافه شده بود رفت‌ به پرستار گفت داره درد میکشه یه کاری بکن یه امپول مسکن قوی بهم زد ۵ دقیقه ای اروم شد باز شروع شد
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
اومدن رگم رو بگیرن متاسفانه من کلا آدم بد رگی ام استرس ام که داشته باشم کلا رگم پیدا نمیشه خلاصه که بعد هفت بار رگ گرفتن یه رگ پیدا کرد نوار رو هم به شکمم وصل کردن و یه سرم به زدن بهم امپول فشار رو هم زدن داخلش من دردام یواش یواش شروع شد وقتی تخت میخوابیدم دردام خیلی شدید می شد نمیتونستم تحمل کنم وقتی ام که نوار وصله بهت باید تخت بخوابی اینجوری بود که من التماس میکردم بزارن به پهلو بخوابم😭😂 تو همین وضعیت بودم که یه پرستار اومد گفت از تخت بیا پاین برو رو اون یکی تخت یه چیزی مثل سون دستش بود من پرسیدم گفتم این چیه اسمشو گفت ولی یادم نیست گفت میخوام بزارم تو رحمت تا زودتر باز بشه دقیقه همون سون بود ولی بزرگش🤣و من بیش از اندازه از سون میترسیدم خلاصه من اومدم پایین رفتم رو اون یکی تخت اون پرستار هرکاری کرد نتونست فیکسش کنه یکی دیگه رو صدا کرد خدا شاهد آنقدر اذیتم کردن که نگو زیرم کلا شد خون😭و من حتی صدام در نیومد به بدبختی وصلش کردن گفتن برو روی اون یکی تخت و اونا رفتن من. رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد دو دقیقه اون سون لعنتی ترکید😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان السای مامان السای روزهای ابتدایی تولد
#تجربه من ازایمان سزارین #پارت سه
خلاصه شب رو بردن توی بخش استراحت کنم و جون داشته باشم برای فردا ولی شب هم درد داشتم و به زور خوابیدم فردا صب دکتر اومد تو اتاقم همراهم که خواهرم بود رو بیرون کرد یه جوری معاینه کرد که از درد زیاد اکسیژنم افتاد (الهی خیر نبینی دکتر داد خواه😂)بهم دستگاه وصل کردن یه کم که حالم بهتر شد با برانکارد باز بردنم قسمت بلوک زایمان و باز بهم آمپول فشار زدن ولی روز دوم کلا اکسیژن وصل بود بهم و نمی‌تونستم از تخت بیام پایین ورزش کنم و هم اینکه روز دوم واقعا درد خیلی شدیدی داشتم ولی خب کلا من عادت ندارم موقع درد زیاد دادو‌ هوار راه بندازم و چون پریود میشدم خیلی درد داشتم آستانه تحمل دردم بالا بود روز دوم هم هی میومدن معاینه میکردم میگفتن هنوز همون یک سانته و من از درد می پیچیدم به خودم ولی خدایی ماما های من همه شون خیلییی مهربون بودن روز دوم هم با هزار درد و بدبختی تموم شد و من هی می‌پرسیدم من فردا تا چه ساعتی باید درد زایمان طبیعی رو بکشم اگه تا کی زایمان طبیعی نکنم میرم سزارین اونا هم گفتم با فردا شب یا پس فردا صب و منی که دیگه تحمل درد رو نداشتم و به خودم نفرین میکردم
مامان نون خامه ای🩵 مامان نون خامه ای🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین من پارت اخر

وارد اتاق شدیم من بی نهایت درد داشتم ولی باز قابل تحمل بود همه خوشحال بودن من میخواستم همه چیو تعریف کنم و از ذوقم بگم که همسرم نزاشت و گفت نباید حرف بزنی بعد اومدن مسکن و سرم اینا زدن خلاصه شب شد و من هی دکمه پمپ درد زیر دستم بود بازم ارومم نمیکرد و‌حواهش میکردم برا شیاف دیکلوفناک ولی نمیزاشتن و میکفتن با پمپ تداخل داره
تحمل کردم تا اینکه شب شد و پرستار اومد که اولین راه رفتن بعد زایمان رو بریم چون ازش خیلی شنیده بودم منتظر درد وحشتناک بودم ولی میشه گفت قابل تحمل بود کمی راه رفتیم و شب تا صبح روز بعد تقریبا بیدار بودم و از درد خواب نداشتم
صبح تا ظهر بهتر بودم گفتن اگه تا ظهر دفع داشته باشین هم من هم نوزاد مرخص میشیم همونم شد و ما با درد زیاد ولی با حس خیلی خوب راهی خونه شدیم
(راستی من ماساژ رحمی هم تو بیحسی ریکاوری گرفتم و درد زیادی حس نکردم)

خواستم تجربه ام اینجا بمونه که ازش کوه نسازید چه با ترس چه ریلکس اون روز قشنگ ترین و ناب ترین روز عمرتونه لذت ببرید و هر لحظش رو تو ذهنتون ثبت کنید

و در اخر آرزو میکنم همه ی دخترا و عاشقا ثمره ی عشقشون رو ببینن،مادر بشن و این حس رو تجربه کنن ،بی نظیره🫠❤️🥹

به تاریخ ۱۴۰۵/۶/۱۰
مامان هدیه امام حسین مامان هدیه امام حسین ۱ ماهگی
زنگ زدم خواهرشوهرم گفتم بیاد دنبالم تا اون بیاد دوش گرفتم آماده شدم مدارکمو برداشتم رفتیم بیمارستان دیگه دردام هر ۱۰ دقیقه شده بود وقتی می‌گرفت کل بدنم عرق میکرد رفتم
اونجا معاینه کردن گفت ۵ سانتی برو بستری شو هم استرس داشتم هم دلم میخواست زود دخترمو بغل کنم تا کارای بستریمو انجام دادیم شوهرم اومد من گریه میکردم اون گریه میکرد بلاخره پرستار اومد منو بزور برد داخل پرستارا به شدت بد اخلاق بودن اجازه حرف زدن نمیدادن رفتم خوابیدم رو تخت از شب چیزی نخورده بودم آبمیوه باز کردم خوردم تا ۷ ۸ سانت چیزی نمیفهمیدم بعد از اون همش بالا می‌آوردم حس مدفوع داشتم
ساعت ۵ عصر شده بود تا اصلا دردا قابل تحمل نبود پرستار اومد کیسه ابمو پاره کرد گفت تا ۸ زایمان میکنی
دردام میومد اصلا جیغ و داد نمیکردم فقط نفس عمیق میکشیدم این خیلی کمکم میکرد انرژیممم هدر نمی‌رفت ساعت ۷ و نیم شیفت عوض شد یه ماما به شدت مهربون اومد بالا سرم
معاینه کرد گفت زور بزن دید نمیتونم گفت برو سرویس بشین دردات شروع شد زور بزن ساعت ۸ رفتیم اتاق زایمان ۸ و ۵ دقیقه دختر نازم دنیا اومد
کل دردا قبل از زایمان بعد از اون دیگه هیچ دردی نداره
برای بخیه هم چیزی نفهمیدم کلا ۳ تا بخیه خوردم
برام بی‌حسی هم زدن
تا ۸ و نیم کارام تموم شد بردنم یه اتاق دیگه بهشون گفتم تروخدا شوهرمو بگین بیاد تو
چون اون ساعت کسی نبود شوهرم اومد بخش زایمان یه ساعتی پیشم بود بردنم بخش
از زایمان طبیعی راضی بودم بازم برگردم عقب انتخابم زایمان طبیعی
فقط تا جایی که میتونید خونه درداتونو بکشید که اونجا زیاد ادیت نشید
اینم بگم هر ۱۰ دقیقه معاینه میکردن درد خاصی نداشت کلا دو تا انگشت داخل میرفت
۳۸ هفته و ۴ روز زایمان ساعت ۸ و ۵ دقیقه شب زایمان کردم
مامان السای مامان السای روزهای ابتدایی تولد
#تجربه زایمان سزارین# پارت چهار
باز شب دوم رفتم بخش استراحت کنم برای روز سوم که اون شب هم من با بدبختی خوابیدم روز سوم شد بلاخره و من واقعا تحمل نداشتم صبح زود دکتر اومد معاینه نکرد دمش گرم گفت اگه تا شب زایمان نکنی من باید عملت کنم با هزار التماس که ترو خدا من امروز دیگه روز سومه دیگه تحمل ندارم زودتر تمام کن گفت من نهایت بتونم بعد ساعت ۵عملت کنم قبل اون نمیشه و من اجازه ندارم باید سه روزت تکمیل بشه ازش پرسیدم لاقل میشه با بی هوشی عمل کنین گفت باید با دکتر بیهوشی حرف بزنی با من نیست ولی سعی کن از ساعت ۱۲به بعد چیزی نخوری که برای بیهوشی مشکلی پیش نیاد و منم قبول کردم منو اومدن بردن باز بلوک زایمان و دوباره آمپول فشار یه ماما اومد معاینه کرد که اونم باز خیلیییییی درد گرفت که گفت می‌خوام دهانه رحمت رو تحریک کنم وااااایییی که تو دلم کلی فهش بهش دادم آخه یکی نبود بگه دهانه رحم من اگه میخواست باز بشه تو این دو روز با آمپول فشار باز میشد تو دیگه روز آخری چرا منو زنده کش می‌کنی و باز اکسیژن من افتاد ولی خدارشکر حال بچه خوب بود ولی روز آخر دیگه واقعا تحمل نداشتم و حتی توان جیغ زدن هم نداشتم فقط جمع میشدم تو خودم و بیصدا اشک میریختم