۱ پاسخ

کدوم بیمارستان بستری بودین و دکترتون کی بود

سوال های مرتبط

مامان اورهان👶🏻💙 مامان اورهان👶🏻💙 ۱۵ ماهگی
مامان hamin🫶 مامان hamin🫶 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت۳

تقریبا یک ربع بعد صدای بچم اومد لباس پوشوندن و
اوردن چسبوندنش به صورتم ب همین ک بردن منو خاب گرفت و هیچی نفهمیدم تقریبا ۴۵ دیقه بعد بازم حالت تهوع اومد سراغم سه بار اول و وسط و اخرای عمل شدید شد ...
بعدشم بردنم اتاق ریکاوری کنار بچم
یساعتی اتاق ریکاوری بودم
بعدش بردنم بخش
روی شکمم شن گذاشتن ، مخدر تزریق کردن و سرم وصل کردن، شیاف گذاشتن گفتن ۸ ساعت نباید چیزی بخورم و تقریبا ۶ ساعت بعد بیحسی رفت
تو اتاق عمل شکمم فشار دادن تو ریکاوری فشار دادن و چندبار تو بخش فشار دادن چون‌بیحس بودم هیچی نفهمیدم فقط بار اخر که تو بخش فشار داد با مشت فشار داد و بیحسیم‌رفته بود خیلییی شکمم درد کرد

بعدش مایعات شروع کردم و سوند دراوردن و راه رفتم
اولین راه رفتن خیلیی سخته خیلییی همراه نداشته باشین نمیتونین اگه تونستین بگین همسرتون یا پدرتون کمک کنه یه اقا کمک کنه راحت تره چون بعد بیحسی من ورم داشتم و خیلی سنگین شده بودم
من به توصیه یکی از مامانا به همسرم‌گفتم اومد کمکم کرد
مامان Lena👶🏻💗 مامان Lena👶🏻💗 ۶ ماهگی
بهم یه سرم دیگه وصل کردن اومدن برای گذاشتن سوند تنو بدنم لرزید گفتم میشه تو بی حسی بزنید برام گفتن نه دیگه چون سزارین اجباری شدی باید قبل بی حسی بزنیم برات بین پام کلی بتادین ریختن خودمو شل گرفتم پامو بیشتر باز کردم بعدش خانمه سریع سوند گذاشت یلحظه سوختم ولی بعدش اوکی بود
بعدش با ویلچر بردن اتاق عمل بی حسی زدن برام سرمو شونه هامو خم کردم خودمو شل گرفتم بی حسی رو زدنی درد نداشت ولی پای چپم یهویی تیر کشید
بعد زدن بی حسی سریع خوابوندنم پام شروع کرد به گرم شدن و گز گز کردن بعدش جلوم یه پرده کشیدن کل شکممو بتادین زدن بعدش شروع کردن به برش دادن من فکر میکردم برش میدن بچه میاد بیرون دیگه ولی یکی اومد از بالای شکمم با دوتا دستش فشار میداد حالت تهوع گرفته بودم میخاستم بالا بیارم جلوی دهنم ماسک گذاشتن گفتن نفس بکش الان دخترت میاد
انقد حس منگی و تنگی نفس و حالت تهوع داشتم فقط منتظر گریه های دخترم بودم
بعد چند دیقه صدای گریه دخترمو شنیدم خودمم باهاش گریه کردم🥺
اوردن برای نشون دادن و تماس پوستی دیدم یه دختر کپی همسرم سفید با لپای صورتی 🥺😍😂
انقد حس خوبی بود اون لحظه که نمیتونم توصیفش کنم
بعدش بردن ریکاوری تقریبا ۲۰ دیقه ام‌ اونجا بودم بدنم شروع کرده بود به لرزیدن
پرستاره بهم یه امپول تو سرمم زد که لرزشم کم شه
بعدش منو بردن سمت اتاقم تو راهرو دیدم مامانمو خالم و مادرشوهر و خواهرشوهرم منتظر منو دخترمن کمک کردن منو گذاشتن رو تخت بعد که همسرم اومد شروع کردم به گریه کردن 🥲😂
دست خودم نبود فقط دلم میخاست گریه کنم تا خالی شم
مامان نویان مامان نویان روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین پارت ۲

واقعا دیگه از استرس زبونم بند اومده بود میخواستم حرف بزنم صدام میلرزید
بردن تو اتاق عمل خوابیدم رو تخت اول یه امپول زدن تو سرمم
بعد بلندم کردن از کمرم امپول بی حسی زدن که اصلا درد نداشت
فقط باید خودتو شل کنی و تکون نخوری شونه هاتو رو به پایین بندازی
فقط من یه مشکلی که داشتم بدنم نسبت به دارو مقاومت داره
پای چپم بی حس شد پای راستم بی حس نمیشد
هی صبر کردیم بعد دیگه دکتر مجبور شد یه داروی دیگه هم بزنه
بهم گفت شما بدنت مقاومت دارویی داره لایه های شکمت بی حس میشه کامل، ولی داخل شکمت نه !!
چون داروی بی حسی زیاد گرفته بودم حالت تهوع شدید و تنگی نفس گرفتم
سریع عملو شروع کردن من هی حالم بدتر میشد
اکسیژن گذاشتن برام ولی فایده نداشت بزور نفس میکشیدم
هرچقدر سعی کردم بالانیارم نشد اخرشم بالا اوردم از شدت حالت تهوع
یه حال مزخرفی داشتم حین عمل ترکیب حالت تهوع ، تنگی نفس ، گشنگی ، سرگیجه ، استرس ….😅
کلا ۲ دیقه هم نشد که صدای گریه بچه اومد
بردن تمیزش کردن بعد اوردن گذاشتن کنار صورتم که خیلی حس خوبی بود🥰!
مامان کارن مامان کارن ۳ ماهگی
پارت دوم زایمان
دیگه ساعت یک ربع به ۹بود منو رو ویلچر نشوندن لباسای بچه دادن دستم رفتم سمت اتاق عمل که استرس داشتم ولی انقدر نبود دیگه گفتن پاشو رو تخت بشین سرتو پایین نگه دار تکون نخور که سریع امپول بزنیم اذیت نشی ولی چشمتون روز بد نبینه یکبار زد گفت نمیش دفعه دوم دوم زد گفت نمیشه سوم زد گفت گوشتت سفته😐درحالی که دفعه قبل که سزارین شدم تو یکدفعه امپولمو زد و اصلا اذیت نشدم خلاصه دیگه دفعه چهارم تونست که اینم بگم امپولش اصلا بنظر من درد نداره فقط همین که باید خم باشی یکم رو شکم فشار میاد اذیت کنندس دیگه من دراز کشیدم کل شکممو بتادین زدن احساس خفگی بهم دست داد به دکتر گفتم گفت ماسک اکسیژن بزن که اونو زدم انگار بدتر شدم گفتم نمیخام بعد که عمل شروع کردم حالت تهوع وحشتناکی اومد سراغم و چندتا پارچه کنار سرم گذاشتن گفتن اشکال نداره ولی چون ناشتا بودم چیزی پس نمیاوردم دیگه حرکات احساس میکردم رو شکمم که تکون میخوره واینور اونور میشه که بعد چند دقیقه صدای اقا پسرگلم کل اتاق برداشت🥹دیگه نشونم دادن بوسش کردم شروع کردن به بخیه زدن ساعت۹:۱۰بود که من اومدم تو ریکاوری و بچه اوردن گذاشتن رو سینم که شیر بدم اینم بود تجربه سزارین من که من از پمپ درد استفاده نکردم و دردامو با شیاف کنترل میکردم و اولین راه رفتن نشستن سخته خیلی ولی نباید خودتو ببازی و بعدش دیگه کم کم اشون میشه❤️🌹
مامان امید مامان امید ۱۱ ماهگی
تجربه #زایمان #سزارین
بیمارستان #تخت_جمشید
دکتر میترا امینیان
پارت ۲

بچه امو روی سینم هم گذاشتن و من بعدشو تو خواب بیدار بودم
یه ذره حالت تهوع گرفتم
یه نفر بالا سرتون هست و مرتب چکتون میکنه
بهش گفتم و همون لحظه عوق زدم
اما فقط حسش بود چیزی بالا نیاوردم دیدم تو سرم یه آمپول زد و حس بد حالت تهوع رفت
صدای دکتر که در مورد بچه ام حرف میزد عالی بود
بعد چشم باز کردم تو ریکاوری بودم
اینم بگم کل عمل شاید ۴۰ دقیقه باشه ولی به خاطر سر بودن و منگ بودن و خواب الودگی
شما ۱۰ دقیقه شو یادتونه
تو ریکاوری باز خواب آلودی یه خانم اومد شکمم رو محکم فشار داد حس کردم ولی درد نداشتم
اما بعدش کم کم احساس گرم شدن تو شکم رو حس کردم
اعلام کردم چون میترسیدم سر شدنه بره درد شروع بشه پرستار اومد آمپول تو بازوم زد که دوباره اروم شدم

سخت ترین قسمت برام ریکاوری بود
چون تازه داشتم به خودم میومدم
فوکوس کرده بودم کجام درد میکنه دوست داشتم برم بخش و بچه ام خانواده ام رو ببینم ولی انگار زمان کش میومد
۲ ساعت و نیم بعد رفتم بخش و تمام....
بعدش درد هست اما شبیه درد پریودی
میان برات شیاف میزارن اوکی میشی
دو بار هم تو سرم آمپول مسکن زدن خودشون
من ساعت ۱۰ صبح عمل شدم ساعت ۶،۷ غروب اومدن سوند رو خارج کردن
و کمک کردن پاشم راه برم
خیلی کم دو سر بخیه ام سوخت ولی اصلا درد نداشت
چون قبلش شیاف گذاشته بودن
رفتیم دستشویی و بعد راه رفتن
فرداش هم مرخص شدم.
من هر مرحله فک میکردم این مرحله دیگه سخت ترینه مخصوصا در مورد راه رفتن و سوند و سر کردن ولی هیچ کدوم نبود😁
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۵ ماهگی
*پارت ششم*


منو بردن ریکاوری و به شدت اونجا چون سرد بود با اینکه پتو هم داشتم لرز کرده بودم...
بعد یه خانم اومد حالمو پرسید و یکم شروع کرد شکممو تا اونجا که میتونست چلوند و ماساژ داد در حد چند ثانیه.. چون هنوز بی حس بودم چیزی زیاد درد حس نکردم..

بعد دوتا نوزاد انگار تو ریکاوری بودن صدای یکی آرومتر بود صدای یکی جیغ وحشتناک که فهمیدم اون جیغ جیغو بچه منه🤣🤣

آوردن گذاشتنش رو سینم و سینمو یکم مک زد و یکم آروم شد بعد دوباره بردش...

حدود ۱ ساعت تو بخش ریکاوری بودیم که بعد اومدن و منو دیگه ببرن بخش..
همون قسمت خروجی دوباره یه خانم دیگه اومد منو ماساژ رحمی داد که دروغ نگم اون وحشتناک درد داشت چون بی حسی رفته بود
البته از اتاق عمل پمپ درد هم داشتم دردی حس نمیکردم تا اینکه شکممو ماساژ دادن..

بعد بچه رو روی سینم گذاشتن و من اونجا تازه اشک شوق ریختم که واقعا این بچه و زحمات ۹ ماهه ی منه روی سینمه🥹🥹🥹

همینطور که منو میبردن یهو همسرم و مامانمو و بابامو بالا سرم دیدن و کلی مبارک باشه و قربون صدقه منو بچه رفتن منم هم میخندیدم هم اشک میریختم😅

دیگه منو بردن تو اتاقم و بچه رو هم گذاشتن توی تخت شیشه ای کنارم که هر از گاهی بهش شیر بدم..

منم هی نگاهش میکردم باورم نمیشد این فسقلی از شکم من درومده🥹🥹

خلاصه هی پرستارا میومدن بهم سر میزدن، یکی برام غذا میاورد، یکی سرم میزدم، یکی کارهای لازم بعد عمل اومد بهم گفت، یکی کمکم می‌کرد راه برم...
از برخورد پرسنل واقعا راضی بودم و رسیدگیشون خیلی خوب بود🌸🌸
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۱۰ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم