امروز پسرمو برده بودم چکاپ
قبلش هرکاری کردم بخوابه موفق نشدم دیگه داشت نوبت دکترم میگذشت گفتم ولش کن برگردم میخوابونمش
دیگه شیرم نخورد و غذا دادم رفتیم
اقا این بچه شروع کرد بی قرااااری 😮‍💨😮‍💨😮‍💨 هی ارومش کردیم با خواهرم
اونجا تو مطب یه اتاق بازی داشتن که تا نوبتت بشه بچه بازی کنه
دوتا بچه که یکم مریض حال بودن تو اتاق بودن و عینک هم داشتن
منم ترسیدم بذارم بره بازی کنه گفتم عینکو میکشه حالا بیا درست کن
این بچه ها هم از قصد میومدن بیرون هی جلوی بچه ی من اسباب بازیارو نشون میدادن دوباره میرفتن
پسرم بیشتر بی قرار شد 😂 کفش هاشم نبرده بودم که بتونه راه بره خیلی بی قرار تر شد😁
دگ نوبتمون شد رفتیم تو
دکتر فکر کرد بچم بیش فعاله 😁 پسرم خیلی ارومه خیلی ولی اونجا یه کارایی میکرد که باورم نمیشد عین اژدهایی بود که از تخم بیرون اومده 🐲 دکتر اصلا صدامو نمیشنید
گفت همیشه اینجوریه؟گفتم نه بخدا
ولی باور نکرد گفت کمتر تی وی ببینه مثلا یه ساعت در روز
گفتم بخدا نیم ساعتم نمیبینه والا
گفت به خودش و اطرافش اسیب نمیزنه؟ارتباط میگیره؟
گفتم ای بابا این بچه فقط نخوابیده و شیر نخورده
همیییییین
الانم استرس گرفتم والا
چرا دکترا اینجورن؟مگه نباید بتونه یکم بچه رو اروم کنه؟این چجور ویزیته؟
دکتر بهروز سلطانی هم دکترش بود که اصلا نه از مطبش راضی بودم نه از خودش
هیچ تسلطی نداشت اصلا به حرفام گوش نمیداد حتی
منتظر بود فقط برییییم 😁

تصویر
۱۰ پاسخ

الهی
فقط امروز روزش نبوده
اشکال نداره
من فقط وقتی مریض باشه دکتر میبرم
چکاب مکاب اصلا
خودت که میدونی مشکل نداره حرف دکتر و بقیه مهم نیست بیخیال

من دکتر محمد روحی زاده میبرم خیلی راضیم ❤️داروهایی که هربار سر مریض شدن دخترم داده عالی بودن نتیجه دیدم فقط میریم تو اتاق از اپل تا آخر دخترم گریه میکنه 😩

سوالى كه دارم اينه كه راحت همه غذايي ميخوره؟؟؟ خوش به حالت پسرم اصلااااااا غذا نميخوره😭

باز پسر من تو خونه ی اتیشی میسوزونه که نگووو بعد پیش دکترش که میریم انقد اروم و با ادب میشه قشنگ میشینه دکتر معاینه اش میکنه قشنگ دهنشو باز میکنه چون کوکوملون میدید ی کلیپش مربوط به چکاپ و دکتره اونو دوس داشت براش ست پزشکی هم خریدم همرو معاینه میکرد 😁 دکتر هم دید گفت چه پسر خوبیهههه چند تا دونه ابسلانگ بهش داد گفت برو دکتر بازی کن

دکتر محسن ارفع نیا واقعا خوب بود فقط یکم مطبش دوره سمت دولت اباده ما خودمون غرب تهرانیم یکم سخته دوره ولی واقعا تشخیصش خوبه دکتر خوبیه.

خوابش میومده نگران نباش.
من قبلا پیش دکتر همایون قطبی میبردم هرچی میگفتم شب نمیخوابع بچم میگفت بیا مشاوره تغذیه بدم بهت ریشع ای حل کن فقط دنبال پول بود اخرین بار بردم بچم مریض بود تشخیص داد وبروسه گفت تا چندروز دیگه اسهال میگیره ولی دارو نداد که یبار دیگه بریم پیشش بچم یهو روز جمعه بود انقدر حالش بد شد تب کرد بزور شیاف تبشو اوردیم پایین شنبش بردیم پیش دکتر محسن ارفع نیا یکم دور بود مطبش ولی معرکس عالیه بهترین دکتریه که میشناسم خدا خیرش بده.

🤣🤣🤣عاشق تعریف کردنت شدم

اژدها از تخم بیرون اومده باشه چجوریه مگه🤣🤣🤣🤣🤣

حالا ما برعکسیم.رایان پیش دکترش آرومه من وقتی مینالم بهم میگه (مادر استرسی)مادراسترسی بچه به این ارومی کی داره 😆😆😆میگم آقا دکتر بخدا موزیه تو خونه اینجوری نیس😂😂

مامانی تهرانی و حومه اگ یه مرکز خوب برای مراقبت پوستی،فشیال،مزو و...خاستین من درخدمتم میتونم بهتون مشاوره بدم و وقت رزرو کنم
اگ بگین از طرف من هستین کارت تخفیف هم بهتون تعلق میگیره

آره خوابش میومد ول کن

سوال های مرتبط

مامان آنا مامان آنا ۱ سالگی
مامان ❤️❤️❤️❤️ مامان ❤️❤️❤️❤️ ۱ سالگی
دختراااا بیاید یه چی جالب تعریف کنم بخندیم. 😅
من امروز پسرمو بردم خونه بازی اونجا بچه ها زیاد بودن یهو چشمم به یه پسر هشت ساله خورد همینکه نگاش کردم مستقیم اومد بغلم کرد منم نازش کردم
دیگه من همش درگیر پسرم بودم باهاش بازی میکردم اینم هی دنبال ما میومد نمی‌دونم این بچه تو دلش چی بود ولی حس بدی گرفتم یجوری نگاه می‌کرد خودشو میچسپوند بهم دوسه بارم الکی میومد بغلم می‌کرد یجوری نگاه می‌کرد حس می‌کردم میخاد ببوسه😩 😩😂🤦🏻‍♀️
حس بدی گرفتم گفتم خاله برو اونور با بچه ها بازی کن پسرم کوچیکه من با این بازی میکنم دیگه منم چون بی بی فیسمم😂
بچه یهو گفت مگه پسر داری گفتم آره میگه مدرسه نمیری گفتم نه یه عالمه سوال پرسید گفتم من مامان اینم نگاه کن پسرم کوچیکه میخام باهاش بازی کنم توام برو با بقیه خاله ها بازی کن بنده خدا همینکه فهمید عروسی کردم بچه دارم‌ یجوری شد رفت دیگه نیومد 🤦🏻‍♀️🤣🤣🤣
بنظر شما منظورش چی بود؟😂😂😂
شیرخشک
پوشک
رفلاکس
مای بی بی
مولفیکس
شیردهی
نوزاد
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
درباره بازی- ۸
من خیلی دنبال این بودم که هم سن و سال پسرم پیدا کنم تا باهم بازی کنن. ولی تجربه ام نشون داد که این سن برای هم بازی شدن خیلی زوده. مطلبش رو هم خوندم که بچه ها تو این سن بازی نمیکنن. یه پدیده ای هست به اسم بازی موازی. یعنی هر کدوم برای خودشون بازی میکنن.
بچه های کم سن تر ، بچه های بزرگتر و بچه های دقیقا هم سنش رو امتحان کردم.
کلا از دیدن هر نوع بچه ای خوشحاله☺️
بچه های کوچیکتر رو دوست داره نگاه کنه و ناز کنه و دست بزنه. بچه های هم سن خودش خوب میتونن با هم راه برن، بیشتر با هم به به میخورن و دبنال هم راه میفتن و سر اسباب بازی دعواشون میشه😅
بچه های حدود ۲ یا ۳ سال خیلی تجربه جالبی نبوده. چون خیلی تو اون سن بچه ها بچن و همینطور لجباز و خودمحور میشن.
بچه های سن بزرگتر حدود ۴ یا ۵ و ۶ هم با دخترا بهتر کنار میاد.مواظبشن. رعایتشو میکنن. پسرها خیلی ورجه وورجه دارن تو این سن انگار‌ یه جا بند نمیشن که البته طبیعیه.
بچه های بزرگتر که دیگه مدرسه ای شدن هم خیلی دوستش دارن خیلی توب مواظبشن. ولی خوب دیگه پسرم نمیتونه به اون صورت باهاشون بازی کنه.
و اینکه تو این سن باید حتما بازی با نظارت و دخالت بزرگترا باشه. باید اگه دعواشون‌میشه دخالت کرد حتما.
سن پسرم ۱ سال و ۴ ماهه.
و از همون موقعی که میتونست بشینه قرارهای دوستانه براش میذاشتم.
الان چندتا دوست داره که خونمون میان و خونشون میریم. فکر میکنم بیشتر دوس داره که نی نی بیاد خونمون و باهاش تو اتاقش بازی کنه. ولی رفتن به خونه بقیه و اسباب بازی های جدیدم خیلی براش جالبه.
خانه بازی هم بردمش چند بار. از وقتی تونست خوب راه بره. ولی با کسی هم بازی نمیشه. خودش بازی میکنه ولی بودن تو محیط بچه ها رو مسلما خیلی دوست داره.
مامان دلانا مامان دلانا ۲ سالگی
مامان سوگند مامان سوگند ۱۵ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو
مامان فسقلی جون🧒💜 مامان فسقلی جون🧒💜 ۲ سالگی
سه،چهارروز پیش من و پیثری خونه ی مامانم اینا بودیم. داداشم و پیثریش هم بودن. بچه داداشم خیلی واقعا سن بدی رو میگذرونع، مامان باباشم به هیچکدوم از اصول روانشناسی اعتقاد ندارن و تازه بچه دومم اومده و اصلا این بزرگه نابوده. بچه داداشم سر یه توپ بچه منو زد من اندکی دعواش کردم که دیگه نمیزنیا بچه ها رو نبابد زد و اگه تکرار بشه دیگه باهات بازی نمیکنم. امشب داداشم کشوندم کنار که خیلی ناراحت شدم بچمو دعوا کردی. گفتم ببین بچه من یکسالشه بچه تو ۵سالش. اون متوجه میشه و باید دعوا یا تنبیهی باشه ( تنبیه بدنی نه ها😐) که متوجه کار بدش بشه وگرنه یاد میگیره و همش میزنه. بچه منم اگه بعد از دوسال ونیم بچه کوچیک تو رو زد تو دعواش کن. قبلش من باید حواسم باشه چون قشنگ متوجه میشه ولی نمیتونه دفاع کنه. گفتم خواهربرادریمونم خاطر بچه ها اسیب نبینه، بچه تو بچمو زد دعواش میکنم بچه منم بچتو بعد دوسال و نیم زد دعواش کن. که بفهمن کارشون اشتباهه. الان نمیدونم کارم و حرفام درست بوده یا نه😐✌🏼
مامان قیزیم مامان قیزیم ۱ سالگی
یه غلطی کردیم با مادرشوهرمم اومدیم خونه روستامون یعنی یه تنه ریده به عصابما مادرشوهرای شمام بفهمن بیرون چیزی خوردین به اذن الهی سنگ میباره روسرشون یا نه بعد افطار شوهرم گفت بریم بیرون رفتیم بجغوربغور پیدا نکردیم دوتا ساندویچ گرفت خوردیم گفتیم برا شام املت درس میکنیم اومدیم خونه مادرشوهره گفت من گشنمه شام بخوریم گفتم زوده هنوز ساعت ۷ یکم بگذره بعد رفت تو اشپزخونه برا خودش املت درس کرد شما نمیخورین گفتم نه یکم بعد با اخم تخم میگه ها رفتیم بیرون خوردین بخاطراون نمیخورین کم بود سکته کنه از حرص فتنه تا میخوام چیزی بخورم انگار از دار اویزونش میکنن یه ویفر میخورم برا بچه گرفتی یا خودت به بچه هم بده یه استکان شیر میخورم به شوهرم میگه بی عقل توهم یه استکان شیر بخور عقل نداری که زود بعدمن میره شیر میخوره میگه پدرشوهرت گفت شیر گرفتم توهم بخوری میگم خب بخور مگه من میگم نخور ای خدا لعنت کنه این وضعیت رو هرکی میبینه میگه چرا لاغر شدی میگم یک‌ونیم ساله‌بچه شیر میدم بخاطراون نمیدونن که فقط حرص میخورم از دست این عفریته