تجربه زایمان پارت ۴
دوباره دستگاهو وصل کردن ان اس تی گرفتن بعدش برام یه سوپ اوردن
به همون سوپ اکتفا کردم‌داشتم‌از گرسنگی ضعف میکردم بلاتکلیف بودم ساعت ۱نوبت دکتر داشتم
گفتم خانم من باید دکتر برم خب کی تموم میشه گفت نیم ساعت دیگه
گفتم باشه
دستگاه دوباره وصل کردن هی بوق میزد الارم‌میداد انگار انقباض بود هی میرفتن میومدن زیر زیرکی حرف میزدن شوهرمو‌فرستادم‌مطب دکتر گفتم‌برو‌بگو‌ما از ده صبح بیمارستانیم من تکلیفم چیه منو ول نمیکنن هی دارن ان اس تی میگیرن حرفم نمیزنن فقط این دستگاه اژیر میزنه🥲
شوهرم‌رفت گفت دکتر گفت فعلا اورژانسی نیست وضعیت خانمتون من مریضامو‌ویزیت کردم‌میام‌سر میزنم‌بهش
ساعت شد ۳و همچنان از من ان اس تی میگرفتن یهو یه پرستار اومد گفت اقا میتونی بری ساک خانمتو‌بیاری برای احتیاط
گفتم‌خانم ترافیکه الان یک ساعت تا خونمون راهه گفت خب برو همین خیابون بالاتر یه دست لباس نوزادی بخر
گفتمم وااا من اینهمه لباس خریدم مرتب کردم که الان برم سر خیابون بخرم گفت اگه همسرت میتونه الان بره تا ساعت ۵بیاد اوکیه بره
همسرم گفت میتونی تنها بمونی برم
گفتم اره برو من الان زنگ میزنم‌مامانم‌ بیاد خلاصه زنگ زدم گفتم مامان بیا اینا نهارم نزاشتن من بخورم معلوم نیست سرنوشتم چیه فقط به من لباس دادن هی ان اس تی میگیرن
مامانم گفت اخ دیدی اخر بی کس رفتی تنها رفتی 😂😂😂😂گفتم بابا من غذا بردم من خودمم نفهمیدم چی شد خلاصه کلی غر غر زد گفت باشه میام الان

تصویر
۴ پاسخ

جذاب شد بقیه اش هم بذارید 😁

بقیش

ما منتظرپنجمی هستیم هیچجا نمیریم همینجاهستیم😂😂😂

بقیش 🤔🤔

سوال های مرتبط

مامان نینی کوچولو مامان نینی کوچولو ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
صبح شنبه شد یهو یه کنر درد شدیدی گرفتم جوری که دیوتر رو‌میگرفتم‌راه میرفتم اصلا نمیتونستم قدم بردارم 😏😭همون جوری موندم غذا درست کردم ریختم توی ظرف که نهار داشته باشم بعد ان اس تی بخورم تو‌ماشین بعد برم دکتر
زنگ‌زدم به همسرم گفتم من از کمردرد نمیتونم‌راه برم زودتر بیا تا ۱۰ صبح بریم بیمارستان رفتیم بیمارستان دیدم نمیتونم تا جلو ورودی برم گفتم ویلچر اوردن
منو بردن بلوک زایمان خانمه تا منو دید گفت از کی درد داری گفتم چهارشنبه😅گفت چرا پس موندی گفتم اخه زیاد نبود که در حد دوبار
گفت برو‌بخواب ان اس تی بدی
ان اس تی گرفتن ازم یهو دیدم لباس اورد برام گفت باید بستری بشی 🥲گفتم بستری چرا گفت دکترت گفته گفتم من نوبت دارم پیشش گفت باید نیم ساعت دیگه بازم ازت بگیریم پس من غذامو‌میخورم تا تکلیفم مشخص شه گفت نههه خانم‌غذا چیه😂گفتم عه نخورم گفت نهههه غذامو گذاشتم تو یخچال دوباره نیم ساعت بعد اومدن
گفتن دکتر گفته معاینه بشی وضعیت بچرو ببینیم معاینه کرد نگم براتون از دردش داد زدمممم دستشو تا مچ فرو‌کرد انگار
خدارو شکر کردم که انتخابم طبیعی نبود انقد که درد داشت دوباره منو اوردن همین اتاق .....
مامان دیانا مامان دیانا ۴ ماهگی
تجربه سزارین ۲
که من از طبیعی میترسم وقتی بهش فامیلیمو گفتم گفت چرا میخوای اینجا سزارین کنی گفتم شهر خودم سزارین نمیکنن گفت پس منم سزارین نمیکنم😐😐گفتم حالا راهی نداره گفت برو سونو و ان اس تی و یه ازمایش انجام بده بیار ببینم رفتم قبض همشو پرداخت کردم سونو خودش انجام نمی‌داد پیش یه نفر دیگه رفتم نوبت زدم چند نفر جلوم بودن تا اتاق ان اس تی خالی بود گفتم بزار برم اول ان اس تی انجام بدم اتاق ان اس تی و سونو روبرو هم بود داشت ان اس تی میگرفت که صدام زدن واسه سونو بهش گفتم صبر کن ان اس تی بگیرم بعد میام دیگه منشی باهام لج کرد و نوبتم نداد گفت صدات زدم نبودی باید بشینی اخرین نفر منم رفتم ان اس تی به دکتره نشون دادم گفت خوبه و رفتم منتظر موندم تا سونو نوبتم بشه هر چی بهش میگفتم من از راه دور اومدم دکتر هم میره میخام برم بهش سونو نشون بدم فردا دیگه نمیتونم بیام اونم دوباره گفت صدات زدم نبودی باید بشینی آخرین نفر اگرم دکتر شما رفت ایشون خودش متخصص هست مشکلی باشه بهتون میگه منم گشنم شده بود ساعت ۱۰ و نیم اینا بود رفتم شوهرم واسم رانی و کیک گرفت خوردم دوباره رفتم نشستم تو نوبت ساعت ۱۲و نیم اینا بود که صدام زد رفتم سونو انجام دادم گفت آب دورش کم شده ۱ میلی هست باید همین امروز زایمان کنی طبیعی دووم نمیاره باید سزارین کنی
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت پنج🍶🍫🍯

دیگه ماما ازم ان اس تی گرفت و شیفتش تموم شد رفت دیگه بعد کلی استرس گفتم یه نفس راحت بکشم که دیدم مامای شیفت جدید اومد خیلی بداخلاق معاینه کرد و دوباره دستگاه ان اس تی رو آورد که نوار بگیره😐🥲
مامانم بهش گفت الان تازه نوار گرفتن گفت من کاری به کسی ندارم و کار خودمو میکنم الان شیفت منه و من باید خودم نوار بگیرم خلاصه همین که نوار رو گذاشت صدای بوق دستگاه بلند شد و ضربان قلب بچه هم خیلی تند میزد ماما بهم گفت چیزی خوردی گفتم آره اخه تازه شام و بعدش آبمیوه خورده بودم گفت پس بلند شو برو سرویس منم رفتم سرویس و اومدم خوابیدم دوباره همین که نوار رو وصل کرد باز اونجوری شد ماما گفت چرا کامل تخلیه نکردی دستشویی تو گفتم چرا کامل تخلیه شده و دیگه دستشویی ندارم ولی ماما اصرار داشت که من کامل تخلیه نشدم یهو رفت بیرون و دیدم اومد داخل اتاق میخواست بهم سوند بزنه من هر چی خواهش کردم از سوند میترسم برام نزاره و هر هرچی میگفتم مثانه ام خالیه باور نمی‌کرد و بزور برام سوند رو گذاشت خیلی دردم اومد چون خودمم جمع کرده بودم بیشتر درد داشت ولی خب به هر حال چیزی داخل کیسه سوند نیومد چون واقعا مثانه ام خالی بود دیدم یهو ماما رفت بیرون و با یه دکتر خیلی بد اخلاق اومد داخل ( همین دکتر که میگم یه خانمه اتاق بغلی بود داشت بچش بدنیا میومد جیغ زد این دکتر هم سیلی زد توی گوشش بهش گفت داد نزن زور بزن)🥲
بعد من تا دکتر رو دیدم رنگم پرید مامانم ترس توی وجوده منو فهمید به دکتره گفت برای چکاری اومد دکتره گفت اومدم کیسه ابشو بزنم
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۵ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی: خب دیگه گفت برو عزیزم اتاق کناری نوار قلب بچه رو بگیریم و رفتیم نیم ساعتی طول کشید تا نوار قلب گرفته شد بعدش گفت مشکلی نداره برو سونوگرافی رو انجام بده و بیا ... مام ساعت ۱۱ بود رفتیم سونو تا ساعت ۱:۳۰ سونوگرافیم طول کشید دکتر سونو گفت همچی خوبه ولی وزنش کمه
منم استرس گرفتم که نگو رفتیم زایشگاه شیفت عوض شده بود اون مامای دیگمم خانوم مرتضایی هم شیفت بود مامای تریاژ سونو رو نگاه کرد گفت همچی خوبه فقط وزنش کمه باید دکتر ببینه احتمالش هست بستریت کنن گفت الان وقت استراحت دکتره شما برو دکتر که دید اگه نیازی به بستری بود زنگت میزنیم
فاصله بیمارستان تا خونه مون زیاد بود ماهم پیاده روی کنان رفتیم خونه عموم . ساعت ۳ از زایشگاه زنگ زد خانوم صادقی دکتر سونو تو دیده گفته چون هفتش کامله وزن بچه هم خیلی زیاد نیس بهتره بستری بشه ( دکتر شیفت هم دکتر خودم بود)
نمیدنم یه دفعه ای چنان شوکی بهم وارد شد که یکمم گریه کردم😅خودم اونجا بودم فکرم پیش گندم . گفتم باشه پس من برم خونه یه دوش بگیرم وسایلامو بردارم میام گفتن خوبه
دیگه اومدم خونه ... ساعت ۴:۳۰ رفتم بیمارستان بستری شدم تا کارای بستری رو کردن .شد ساعت ۵ من روی تخت بیمارستان دراز کشیده ان اس تی بهم وصل کردن با سرم
ساعت ۵:۱۰ دیدم یه دردای ریزی داره میاد هر ۸ دقیقه یبار میگرفت و ول میکرد...
ساعت ۵:۳۰ مامام خانم مرتضایی اومد که ان اس تی رو چک کنه گفت میبینم که خیلی خوب داری پیشرفت میکنی درداتم شروع شده گفت اره هر ۷.۸ دقه گفت دقیقا همینطوره . یه چهارم قرص گذاشت زیر زبونم تا ساعت ۶ دوباره گفت یه معاینه خیلی شدید کرد گفت تا ۷:۳۰ که خودم هستم یک بار دیگم معاینه تحریکی میکنم که زود پیرفت کنی
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۷ ماهگی
پارت ۲
بعد ب پرستاره گفت برو دستگاه سونوگرافی رو از تو اتاق عمل بیار رفت آوردش گفت اینکه سفالیکه زنگ بزنید ب همون دکتر تا بیاد ازش سونوگرافی بگیره از همینجا منم ترسیدم گفتم خودم گفتم ک بزنه بریچ گفت پول دادی گفتم بعد سرشو چرخوند سمت پرستاره بهش گفت چن نفر دیگه بهش پول دادن تا بزنه بریچ گفتم بخدا من پول ندادم خودمم گفتم ک بزنه اون بنده خدا هم گفت ک چک میکنن من گفتم ن چون از طبیعی میترسم بعد گفت ی وجب بچه مارو سرکار گذاشته و رفت بعدش دکتر یار احمدی اومد گفت بزار معاینت کنم معاینه کرد گفت ی سانتی بستریش کنید ب دکتره گفتم نمیشه عملم کنی میترسم از طبیعی دردشو نمیتونم تحمل کنم گفت معاینه تحریکی انجام میدن زایمان نکردی نمیزارم بشه ۱ بعدظهر ب شرفم قسم میبرمت اتاق عمل گفتم باشه بعد مامانم و شوهرم رفتن کارای بستری رو انجام دادن و منو بر ن تو اتاق زایمان پرستاره ب مامانم گفت میتونی پیشش بمونی مامانمم اومد تو اتاقه پیشم بعد هی میومدن ان اس تی میگرفتن و معاینه میکردن خیلی درد داشت بعد دردامو میتونستم تحمل کنم ۴ صبح بود ک دیگه نتونستم....
پارت بعد
نوزاد
کولیک
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۷ ماهگی
پارت ۲😂
شوهرم هول شد بدو بدو لباسامو آورد حتی نمی‌تونستم تکون بخورم لباسامو تنم کرد و به زور از پله ها رفتم پایین وااای چه دردی داشتم گفتم الانه که بزام ترافیک بود وحشتناک هی بوق میزد عصبانی بود من گریه میکردم تا بالاخره رسیدیم بیمارستان معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود دکترم اومد بالا سرم گفت بستریش کنین
لباس بهم دادن پوشیدم به شوهرم گفتم برو وسایل و ساک بچه رو بیار اصلا فک نمی‌کردم بخوام بستری شم چون ۳۷ هفته بودم
کارای بستری انجام شد من چقدر گریه کردم از تنهایی خودم
بهم قرص زیر زبونی دادن کم کم دردام بیشتر شد دیگه نمی‌تونستم دراز بکشم ولی دهانه رحمم باز نمیشد .چون اتاقم خصوصی بود اجازه داشت همسرم بیاد به ماما گفتم گفت الان خیلی شلوغیم نمیشه خلوت تر بشیم بعد میگیم بیاد
ساعت ۱۲ شد زایشگاه خلوت شد به ماما گفتم بگین شوهرم بیاد گفت الان ۱۲ گذشته قبل ۱۲ باید میومد 😐گفتم خودتون گفتید الان شلوغیم بعد دیگه کوتاه اومد گفت زنگ زد بگو بیاد بالا
حالا مگه این شوهر من زنگ میزد وای چقدر فحشش دادم
دوستم زنگ زد به تلفن اتاق بهش گفتم توروخدا بگو نیما زنگ بزنه
زنگ زد گفتم بیا گفت مگه منو راه میدن حالا من دارم از درد به خودم میپیچم این لج کرده ......
مامان پسرم مامان پسرم ۳ ماهگی
تجربه زایمان
(پارت۳)
من برای سونو وزن همون یکشنبه نوبت گرفته بودم قبل نوبت دکترم
ولی چون شنبه رفتم مطب دکتر مجبور شدم سونو رو سریع برم جای دیگه انجام بدم جوابشو بیارم به دکترم نشون بدم.
تو سونو همه چی اوکی بود.
وزن جنین هم۲/۹۰۰ بود طبق سونو

بعد از سونو رفتم مطب دکترم
قبلش به منشی زنگ زده بودم وضعیتمو گفته بودم گفته بود بیا هستیم.
تو مطب منشی گفت چرا لبت کبود چیزی خوردی
گفتم نه از استرس کندم پوست لبمو😶‍🌫️
رفتم داخل دستیار دکتر فشارمو گرفت یکم بالا بود
وضعیتمو بهش گفتم گفت باید معاینه بشی منم گفتم من مثلا زایمان سزارین انتخاب کردم معاینه نشم😩
گفت باید چک بشی یوقت دهانه رحمت باز نشده باشه
دکتر اومد وضعیتمو بهش گفتم معاینه کرد گفت دهانه رحم نرم شده نشتی کیسه آبم داری بهم گفت از کی اینطوری شدی گفتم صبح
قیافش اینطوری بود😐 که چرا موندی تا الان
دکتر گفت میترسم دردات شرو شه ۸صبح بیمارستان باش منم میام منم که تو شووووووک 😄
دکتر گفت همه هفته های آخر غول میخورن فک میکنن هنوز وقت دارن ولی یهو سوپرایز میشن😆

منم که یه عالمه کار نکرده داشتم😞حتی ساک بیمارستانم آماده نبود🤯

دکتر گفت میترسم دردت شرو شه شک دارم بفرسمت بری خونه صبح بیای یا از همین جا بری بیمارستان که گفت بخواب یه ان اس تی بگیرم خیالم راحت شه.
ان اس تی خداروشکر خوب بود منم درد نداشتم فعلا.
بعد از ان اس تی برام آمپول ریه هم تزریق کردن .

و دکتر گفت برو خونه دوشتو بگیر کاراتو انجام بده صبح بیا بیمارستان و هر وقت دیدی دردت شرو شد و یا خونریزیت بیشتر شد سریع خودتو برسون بیمارستان منم میام.
منم اومدم خونه کارامو کردم خداروشکر تا صبح همه چی اوکی بود و درد و خون ریزیم بیشتر نشد
صبح رفتم بیمارستان.
مامان ایلیا مامان ایلیا ۳ ماهگی
پارت دوم زایمانم
همسرم چن باری تماس گرفته بود باهام چون گریه میکردم نتونستم صحبت کنم و از زایشگاه اومدم بیرون دیدم نشسته روی صندلی تا منو دید گفت چیشدهه چی گفتننن نامه رو دادم بهش گفتم ک دکتر اینجوری گفته گفت دکتر بیخود کرده دستمو گرفت رفتیم بیرون نگهبانی گفت کجا اقا مگ نگفتی خانمت میخا زایمان کنه کجا میبری همسرم گفت اینجا بستری نمیشه میبرمش جایی دیگع و اومدیم گفتم ببرم خونههه گفت ن گفتم ببرم خونه خونه بهم ریختس جمع و جور کنم میریم بستری میشم گفت باشه اومدم خونه کل کارام و انجام دادم بلکه حرف دکتر یادم بره و همینجوریم شد
کارام ک تموم شد حاضر شدم ساک کوچولومو با مدارکام برداشتیم و رفتیم بیمارستان فاطمیه اونجام معاینه و ان اس تی و اینا گفتن تایم زایمانته و بستریم کردن و لباس بهم دادن و گفتن گوشواره هرچی داری درار بده همسرت ببره گفتم باشه با گریه در اوردم گوشوارهمو دادم بهش گفتم ببر اینا رو خونه
تا دید گریه میکنم شروع کرد ب دلداری دادنم و گفت نگران نباش همه چی خوب پیش میره با کوچولو مون میای تو بخش
گوشیمم بهش دادم و رفتم
یا گریه تا خود اتاق زایمان رفتم
اونجا هم گفتن دراز بکش ان اس تی وصل کردن و دارو زدن از ساعت ۴ بد از ظهر یواش یواش دردام شروع شد و هی معاینه میکردن
ساعت ۶ و نیم بود ضربان بچه افت کرد