سوال های مرتبط

مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۴ ماهگی
پارت سهههه
چند ثانیه تونستم پاهامو تکون بودم ولی بعد نتونستم و کامل بی‌حس شدم دستامو دراز کرده بودم رو دسته تخت و لباسمو کشیدن جلو صورتم و یدونه پرده هم کشیدن جلوش تا اصلاااا نبینم
جالب اینکه خوابم میومد و کاملا داشتم از خستگی هوشیاریمو از دست میدادم
به پرستار میگفتم میشه من بخوابم خیییییلی خوابم میاد پرستارا خندیدن بهم😫 گفت مگه دیشب نخوابیدی گفتم نههه بابا یه عالمه کار داشتم 🤣
دکتر شکمم رو داشت بتادین مالی میکرد که شکمم یه جوری میشد گفتم من میفهمم گفت میفهمی ولی درد رو حس نمیکنی که اصلا نفهمیدم کی تیغ رو کشیدن یکم خودمو هوشیار کردم که نینی رو ببینم (در حین عمل بهتره سرتونو تکون ندید) نفسم داشت بند میومد که به پرستار گفتم گفت هیچی نیست که یه لحظه کشیدن کل بدنم تکون خورد و به شدت کتفم درد گرفت 🥲 و تا دو روز کتفم شدید درد میکرد
صدای نینی اومد دکتر اونجا گفت یه پسر تپل و سفید و بور به کی کشیده بوره 😍و چند دیقه بعد آوردن صورتشو مالیدن صورتم😍 انقدر داغ و نرم و تمیز بود انگار یه دور حسابی با لیف افتادن به جونش 😂😍
نینی رو بوسیدم و بردن و دکتر بخیه زد و بردن ریکاوری😵‍💫
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۶ ماهگی
مامان نینی کوچولو مامان نینی کوچولو ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱۹
زنگ زدم بیمارستان گفتم خانم اینجوری شدم
گفت سریعتر برسون خودتو به نزدیکترین درمانگاه مامانم رفته بود خونه وسایلاشو بیاره چون همچیز یهویی بود واسه شب وسیله نداشت
زنگ زدم گفتم سریع بیا بچه تنهاست
دیدم مرگو پارم با چشمام میبینم اومدیم تو حیاط الهی بمیرم بچه تنها تو تختش بود منم یکسره از درد داد میزدم زور پاشتم خیلی حس بدی بود انگار بخیه هام داشت میترکید از فشار
پشت خونمون یه کلینیک بود رفتیم گفتم ادرارم نمیاد دختره گفت باشه بره همسرت بخره بیاد تا همسرم بیاد انگار یکسال بود هر لحظه مرگ و ترکیدن خودمو میدیدم انگار زور میزدم داد میزدم عرقمو با دستمال پاک میکردم خلاصه دختره سوند رو زد گفت خانم چیزی نیومد که مطمعنی ادرارته
اخه وگرنه باید میومد تو کیسه دیگه من اصلا چشممو خون گرفته بود گفتم دارم میترکم
دیگه کلا امیدم نا امید شد اون لحظه دیگه گفتم میترکه الان مثانم
تو نگوووو خانم زده تو رحمم اشتباهی سوندوووو از هول
گفت بزار به دکتر بگم
دکتر هم پیرمرد بود گفت اجازه میدید خودم بیام حالا نصف شبی اجازه میخواست تو اون شرایط
دیگه دکتر زد یهو ۱/۵لیتر ادرار سریع تو کیسه ریخت با لخته خون همراهش بود خدا رحم کرد اصلاااا بهم یهو یه نفس عمیق کشیدم
مامان سلن و دوقلوها🤱 مامان سلن و دوقلوها🤱 روزهای ابتدایی تولد
پارت ده
ساعت ۳ صبح بود رفتم گفتن بشین رو تخت نشستم گفتن خم کن کمرتو پایین و نگاه کن اصلن تکون نخور من کل وجودم و استرس گرفته بودم اصلن ی حال بدی داشتم ترس از آمپول بی حسی داشتم
ی پرستار خانوم اومد کنار وایستاد دستمو گرفت گفت آروم باش فقط تموم نخور گفتم استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم گفت فاطمه خوبی گفتم خیلی استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم اون سمت داشت وسایل و با ی پرستار دیگه آماده میکرد یک پرستار دیگه داشت پارچه واسه بچه رو توش بزارن آماده میکرد دوتا دکتر بیهوشی داشتن آمپول و آماده میکردن
من از شدت استرس حس میکردم الانه ک بیهوش بشم
دکتر بیهوشی اومد گفت تکون نخور تکون بخوری مواد جابجا میشه گفتم باشه استرسم صد برابر شد ی چیز یخ رو ککمرم حس کردم الکل زدن رو کل کمرم یهو ی درد خیلی بدی تو کمرم حس کردم کمرمو تکون دادم گفت نکن جابجا شد اکه تکون بدی مجبوریم همین درد و چهل پنجاه بار تحمل کنی پرستار کنارم دستمو همینجوری داشت دلداریم میداد آروم بشم یکم خودمو کنترل کردم تا زد آمپولو
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۱۰ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان دیانا مامان دیانا ۴ ماهگی
تجربه سزارین ۵
دیگه دکتر بیهوشی اومد مرد بود گفت چند سالته گفتم ۱۶ گفت مریض خاصی نداری گفتم نه گفت مثل فشار و قند و .... کلی چیزای دیگه پرسید گفتم نه دیگه ساعتای ۸ بیست کم اینا بود منو بردن اتاق عمل دوباره از رو تخت دیگه گزاشتنم رو تخت دیگه کلا تا میخواستن ببرنم اتاق عمل روی ۴ تا تخت عوضم کردن خیلی دکتر و پرستارای مهربونی بودن همشون خیلی خوب بودن دوباره دکتر بیهوشی اومد همون سوالای قبلی پرسید بعد یکی پرستارا گفت میبینی تو سن کم بچه اوردن چقدر خوبه هیچ مشکلی نداری میگفتن تو خیلی کوچولویی مامان کوچولو اولین باره یه مامان به این سن داریم سزارین میکنیم بعد نشستم واسه سوزن بی حسی که خیلی ازش میترسیدم گفت یکم خم شو چونتو بچسبون به سینت من همینکار کردم فک کنم سوزن وارد کمرم نمیشد همش دکتر پشت سرم میگفت نچ نچ وای منم اقد ترسیده بودم چون یکی از اقوامای شوهر بخاطر سوزن بی‌حسی فلج شد بعد ۴ سال رو جا موندن فوت کرد دیگه سوزن وارد شد فک کنم دوتا زد گفت بخواب بعد یه پارچه سبز جلوم وصل کردن یه خانومه اومد گفت میخام شکمتو با بتادین بشورم نترس وقتی داشت میشست خیلی حس بدی بود انگار داشت برقم میگرفت دستمو بردم جلو پیش شکمم گفت میخوای دستت تکون بدی بزار بیام دستتو ببندم گفتم نه بخدا دیگه تکون نمیدم نبد دیگه دکتر اومد داشت عمل می‌کرد قشنگ حس میکردم داره شکممو پاره میکنه ولی درد نداشتم داشت حالم بد میشد حالت تهوع گرفتم پرستاره بالا سرم بودگفت داره حالت بد میشه گفتم اره یه پارچه گزاشت کنارم استفراغ کردم
مامان دیانا مامان دیانا ۴ ماهگی
تجربه سزارین ۶
بعد سریع سوزن ضد حالت تهوع زد تو سرمم بعد دکتر شکممو فشار داد ساعت ۸ و ۵۰ دقیقه صدای گریه دخترم اومد وای خدا دورش بگردم خیلی حس خوبی بود همون لحظه اشک منم در اومد همش میگفتن وای چقدر خوشکله و چه سر گردی داره چقدر تمیزه منم همش دوست داشتم ببینمش بردش اونور تر خابوندش تو تخت بود فک کنم منم سرمو تکون دادم ببینمش خانومه کنارم بود گفت سرتو تکون نده بعدش سردرد میشی ولی داشتم همینجور بهش نگاه می‌کرد پرستاره یه سوزن زد تو پاش دخترم جیقش دراومد پرستاره میگفت خاله ببخشید ببخشید وقتی بچه از شکمم بیرون آوردن خیلی حس بدی داشتم باهامو نمیتونستم تکون بدم داشت حالم بد میشد گفتم ولم کنین میخوام برم داره حالم بد میشه پرستار که پیشم بود گفت میخوای یچی بهت بزنم بخوابی گفتم آره بعد دخترمو آوردن گزاشت کنار صورتم گفت مبارکت باشه دیگه بردش لباساش بکنه تنش پرستاره هم یچیزی زد تو سرمم یچیزی هم گزاشت تو بینیم خواب رفتم دیگه وقتی هوش اومدم بیرون بودم اصلا تا وقتی منو نبردن بیرون دخترمو به خانوادم نشون نداده بودن فقط عکسش گرفته بودن نشونشون دادن دختر خالم میگفت این همه بچه دنیا اومد صداشون در نمیومد ولی وقتی دیانا دنیا اومد کل سالن گزاشته بود رو سرش بعد دخترمو آوردن گزاشت رو سینم بهش شیر بدم درست نخورد دخترم پرستار گفت وقتی رفتی بیرون سینتو با باند نم کن تا شیر بخوره وقتی رفتم هر چی پرستار فشار داد اصلا شیر نمیومد دیگه گفت قندش میوفته برو شیرخشک بگیر بهش بده دیگه شوهرم رفت گرفت اومد بهش دادیم کلا تو بیمارستان شیرخشک بهش دادیم چون تا سه روز اصلا شیر نداشتم