سوال های مرتبط

مامان پسرم مامان پسرم ۲ ماهگی
تجربه زایمان
(پارت۵)
دراز کشیدم رو تخت دکتر بیهوشی اومد گفت دوست داری بیهوشی بگیری یا بیحسی(حق انتخاب دادن بهم)منم که از قبل انتخابمو کرده بودم گفتم بیحسی ولی باز هرطور شما صلاح میدونید که همون بیحسی رو برام انجام دادن.
سوزن بیحسی که دردش شبیه به همون آمپول زدن و دردش قابل تحمل فقط من موقعی که سوزن رو فرو کرد تو کمرم ناخودآگاه یکم تکون خوردم که محکم نگهم داشتن گفتن تکون نخور وگرنه باید دوباره سوزن رو وارد کمرت کنیم و بعد سریع کمک کردن تا دراز کشیدم خیلی طول نکشید پاهام گرم شد و بیحس شدم ولی هنوز میتونستم انگشتای پامو تکون بدم که به پرستار گفتم
گفت پاهاتو بلند کن دیدم نمیتونم😆
دهنم تلخ شده بود که وقتی به پرستار گفتم گفت بخاطر رفلاکس.
دکترم اومد همو دیدیم خیلی خوش انرژی
و یه آهنگ گذاشت
(قلب تو قلب پرندست...پوست اما پوست شیر ...
خیلی حس خوبی داشت برام فضای اتاق عمل)
که کارو شرو کنه پرده رو کشیدن جلو صورتم دستامو هم به صورت باز کنار
بدنم ولی نبستن.
مامان دیانا مامان دیانا ۴ ماهگی
تجربه سزارین ۵
دیگه دکتر بیهوشی اومد مرد بود گفت چند سالته گفتم ۱۶ گفت مریض خاصی نداری گفتم نه گفت مثل فشار و قند و .... کلی چیزای دیگه پرسید گفتم نه دیگه ساعتای ۸ بیست کم اینا بود منو بردن اتاق عمل دوباره از رو تخت دیگه گزاشتنم رو تخت دیگه کلا تا میخواستن ببرنم اتاق عمل روی ۴ تا تخت عوضم کردن خیلی دکتر و پرستارای مهربونی بودن همشون خیلی خوب بودن دوباره دکتر بیهوشی اومد همون سوالای قبلی پرسید بعد یکی پرستارا گفت میبینی تو سن کم بچه اوردن چقدر خوبه هیچ مشکلی نداری میگفتن تو خیلی کوچولویی مامان کوچولو اولین باره یه مامان به این سن داریم سزارین میکنیم بعد نشستم واسه سوزن بی حسی که خیلی ازش میترسیدم گفت یکم خم شو چونتو بچسبون به سینت من همینکار کردم فک کنم سوزن وارد کمرم نمیشد همش دکتر پشت سرم میگفت نچ نچ وای منم اقد ترسیده بودم چون یکی از اقوامای شوهر بخاطر سوزن بی‌حسی فلج شد بعد ۴ سال رو جا موندن فوت کرد دیگه سوزن وارد شد فک کنم دوتا زد گفت بخواب بعد یه پارچه سبز جلوم وصل کردن یه خانومه اومد گفت میخام شکمتو با بتادین بشورم نترس وقتی داشت میشست خیلی حس بدی بود انگار داشت برقم میگرفت دستمو بردم جلو پیش شکمم گفت میخوای دستت تکون بدی بزار بیام دستتو ببندم گفتم نه بخدا دیگه تکون نمیدم نبد دیگه دکتر اومد داشت عمل می‌کرد قشنگ حس میکردم داره شکممو پاره میکنه ولی درد نداشتم داشت حالم بد میشد حالت تهوع گرفتم پرستاره بالا سرم بودگفت داره حالت بد میشه گفتم اره یه پارچه گزاشت کنارم استفراغ کردم
مامان نینی کوچولو مامان نینی کوچولو ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱۹
زنگ زدم بیمارستان گفتم خانم اینجوری شدم
گفت سریعتر برسون خودتو به نزدیکترین درمانگاه مامانم رفته بود خونه وسایلاشو بیاره چون همچیز یهویی بود واسه شب وسیله نداشت
زنگ زدم گفتم سریع بیا بچه تنهاست
دیدم مرگو پارم با چشمام میبینم اومدیم تو حیاط الهی بمیرم بچه تنها تو تختش بود منم یکسره از درد داد میزدم زور پاشتم خیلی حس بدی بود انگار بخیه هام داشت میترکید از فشار
پشت خونمون یه کلینیک بود رفتیم گفتم ادرارم نمیاد دختره گفت باشه بره همسرت بخره بیاد تا همسرم بیاد انگار یکسال بود هر لحظه مرگ و ترکیدن خودمو میدیدم انگار زور میزدم داد میزدم عرقمو با دستمال پاک میکردم خلاصه دختره سوند رو زد گفت خانم چیزی نیومد که مطمعنی ادرارته
اخه وگرنه باید میومد تو کیسه دیگه من اصلا چشممو خون گرفته بود گفتم دارم میترکم
دیگه کلا امیدم نا امید شد اون لحظه دیگه گفتم میترکه الان مثانم
تو نگوووو خانم زده تو رحمم اشتباهی سوندوووو از هول
گفت بزار به دکتر بگم
دکتر هم پیرمرد بود گفت اجازه میدید خودم بیام حالا نصف شبی اجازه میخواست تو اون شرایط
دیگه دکتر زد یهو ۱/۵لیتر ادرار سریع تو کیسه ریخت با لخته خون همراهش بود خدا رحم کرد اصلاااا بهم یهو یه نفس عمیق کشیدم
مامان عباس مامان عباس ۱۱ ماهگی
پارت ۴
بعد اینکه معاینه کرد رفت و اصلا اجازه نداد برم سرویس بعد چند دقیقه دوباره صداشون کردم ایندفعه یکی دیگه اومد تا گفتم اجازه بدید برم سرویس واقعا لازم دارم گفت بذار معاینه کنم گفتم نع همین الان همکارت معاینه کرد از بس معاینه کردن بعصی هاشون زجر اوره بعضی ها دستشون سبک خیلی خوبن ولی بعضی ها نه
به ماما برخورد و گفت مگه ما دوست داریم دائم معاینه کنیم بخاطر خودتون میگیم گفتم زنگ بزنین ماما همرام بیاد گفتن هنوز سه سانتی تا ۴ سانت نمیشه همین که رفت بیرون اعصابم بهم ریخت از یه طرف درد و از یه طرف هم که اجازه نداشتم از تخت بیام پایین زنگ‌زدم ماما همراهم گفتم میشه الان بیاین گفت زنگ زدم بیمارستان گفتن هنوز سه سانت داخل قرارداد از ۴ به بعد میایم گفتم خواهش میکنم گفت واسه هزینه مشکلی ندارین گفتم نه فقط تو بیا که من با اینا میمیرم تا اومدن ماما یه ربعی طول کشید همین که اومد بهش گفتم سرم و اینا رو جدا کن برم سرویس گفت چرا بهت اجازه ندادن گفتم نه گفت خدا خیرشون بده تو هنوز سه سانتی خطری نداشته که رفتم سرویس و برگشتم وگفت تا معاینه کنم ببینم چه پوزیشن برای تحمل دردام خوبه بعد معاینه گفت حالت سجده باش و تکنیک تنفس رو انجام بده خودم از قبل داخل یوتیوب ورزش های مناسب زایمان و تکنیک های تنفس رو تمرین میکردم تو کل [هفته هایی که با ماما قرار داد بستم دوبار اونم برای معاینه تحریکی دیدمشون ولی یه خانم خیلی با تجربه ای بودن و هنوز که هنوز روند زایمانم رو مدیونشم ]قبل اینکه دردام شدید تر شه گفت ورزش کنیم من اسکات میزدم و اون کمرمو ماساژ میداد و خیلی خوب بود همین جوری که داشتیم راجب درد ها و روند زایمان صحبت میکردیم گفتم کی میتونم از گاز بی دردی استفاده کنم و گفت همین حالا هم میتونی معاینه که
مامان سلن و دوقلوها🤱 مامان سلن و دوقلوها🤱 روزهای ابتدایی تولد
پارت ده
ساعت ۳ صبح بود رفتم گفتن بشین رو تخت نشستم گفتن خم کن کمرتو پایین و نگاه کن اصلن تکون نخور من کل وجودم و استرس گرفته بودم اصلن ی حال بدی داشتم ترس از آمپول بی حسی داشتم
ی پرستار خانوم اومد کنار وایستاد دستمو گرفت گفت آروم باش فقط تموم نخور گفتم استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم گفت فاطمه خوبی گفتم خیلی استرس دارم گفت چیزی نیس
دکترم اون سمت داشت وسایل و با ی پرستار دیگه آماده میکرد یک پرستار دیگه داشت پارچه واسه بچه رو توش بزارن آماده میکرد دوتا دکتر بیهوشی داشتن آمپول و آماده میکردن
من از شدت استرس حس میکردم الانه ک بیهوش بشم
دکتر بیهوشی اومد گفت تکون نخور تکون بخوری مواد جابجا میشه گفتم باشه استرسم صد برابر شد ی چیز یخ رو ککمرم حس کردم الکل زدن رو کل کمرم یهو ی درد خیلی بدی تو کمرم حس کردم کمرمو تکون دادم گفت نکن جابجا شد اکه تکون بدی مجبوریم همین درد و چهل پنجاه بار تحمل کنی پرستار کنارم دستمو همینجوری داشت دلداریم میداد آروم بشم یکم خودمو کنترل کردم تا زد آمپولو
مامان اراد و جوجه مامان اراد و جوجه ۸ ماهگی
تجربه زایمان دوم
پارت ۲

دیگه هی دردام بیشتر میشد منم گفتم احتمالا درد الکی هست چون هنوز یک سانت بودم هفته قبلش که رفته بودم دکتر میگفت وزن بچت کمه استراحت کن که تا دوهفته دیگه بشه ۲۷۰۰ ساعت گرفتم هر دردم پنج دقیقه یبار میگرفت و یک دقیقه طول میکشید تا اروم بشه رفتم دوش گرفتم دردش دیگه غیر قابل تحمل بود زنگ شوهرم زدم باشگاه بود ماشین هم نداشتیم گفت طول میکشه اگه دردت زیاده زود بیام گفتم نه کارت انجام بده الکیه دردم تا مادرشوهرم فهمید من میگم درد دارم گفت ای فشارم رفت بالا قندم رفت بالا پاشو برو دکتر من جرئت نداشتم دیگه چیزی بگم فقط با هر درد شکممو میچسبوندم به بخاری که کمی اروم تر بشه شوهرم ساعت ۹اومد رفتم بیمارستان نوارقلب که گرفت گفت هشتا درد داری باید سریع بستری بشی مسکن بگیری چون بچت وزنش ۲۵۰۰هست احتمال داره نارس باشه بره دستگاه منو میگی فقط گریه میکردم مسکن که زدن اومد بالا سرم دست گذاشت شکمم گفت درد داری منم واقعا اروم شده بودم گفتم نه گفت پس یه نوار قلب بگیریم اگه خوب باشه تا صبح مرخصت میکنیم منم خوشحال به شوهرم زنگ زدم ساک بچرو نیاره من تا صبح مرخصم اونم رفت خونه که بخوابه همین که نوار قلب گرفتن دردام شدید تر شده بود و چهار سانت شده بودم که گفتن سریع بگو شوهرت برگرده باید بری عمل منم مثل بید میلرزیدم شوهرمو که دیدم کمی اروم شدم چون از قبل به دکترم گفته بودم از بیحسی و سوند میترسم توی اتاق عمل اومد داشت باهام حرف میزد که یهو گفتن بخوام گفتم عه بیهوشم میکنید گفتن نه بیحسی زدیم من اصلا نفهمیدم و بعد سوند گذاشت برام و عمل شدم