تجربه زایمان پارت ۱۹
زنگ زدم بیمارستان گفتم خانم اینجوری شدم
گفت سریعتر برسون خودتو به نزدیکترین درمانگاه مامانم رفته بود خونه وسایلاشو بیاره چون همچیز یهویی بود واسه شب وسیله نداشت
زنگ زدم گفتم سریع بیا بچه تنهاست
دیدم مرگو پارم با چشمام میبینم اومدیم تو حیاط الهی بمیرم بچه تنها تو تختش بود منم یکسره از درد داد میزدم زور پاشتم خیلی حس بدی بود انگار بخیه هام داشت میترکید از فشار
پشت خونمون یه کلینیک بود رفتیم گفتم ادرارم نمیاد دختره گفت باشه بره همسرت بخره بیاد تا همسرم بیاد انگار یکسال بود هر لحظه مرگ و ترکیدن خودمو میدیدم انگار زور میزدم داد میزدم عرقمو با دستمال پاک میکردم خلاصه دختره سوند رو زد گفت خانم چیزی نیومد که مطمعنی ادرارته
اخه وگرنه باید میومد تو کیسه دیگه من اصلا چشممو خون گرفته بود گفتم دارم میترکم
دیگه کلا امیدم نا امید شد اون لحظه دیگه گفتم میترکه الان مثانم
تو نگوووو خانم زده تو رحمم اشتباهی سوندوووو از هول
گفت بزار به دکتر بگم
دکتر هم پیرمرد بود گفت اجازه میدید خودم بیام حالا نصف شبی اجازه میخواست تو اون شرایط
دیگه دکتر زد یهو ۱/۵لیتر ادرار سریع تو کیسه ریخت با لخته خون همراهش بود خدا رحم کرد اصلاااا بهم یهو یه نفس عمیق کشیدم

۵ پاسخ

واااای ساعت ۲ شب نشستم داستان تو رو نیخونم

استغفرالله

عزیزم درخواست دوستیم قبول کن بقیه اش فردا بخونم😅

وای واقعا خدا رحم کرده

وای عزیزم چه دردی کشیدی

سوال های مرتبط

مامان نینی کوچولو مامان نینی کوچولو ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱۸
خلاصه چند باری اون پرستار اومد ماساژ داد
هر باری که مبومد تمام بدنم میلرزید از درد اصلا دیگه بچه رو نمیدید چسمم از درد زیاد
اصلا شیر دیگه نمیتونستم بدم خیلی درد داشتم
صبح شد گفتن باید پاشی راه برژ یه پرستار دیگه اومد با همسرم اصلا نمیتونستم قدم بردارم خیلی درد بدی بود اون اولین قدما فقط داد میزدم کمرم خم بود راست نمیشد با هر سختی بود چند قدم برداشتم دوباره نشستم نمیدونم چرا انقد بی طاقت شده بودم اصلا فکر نمیکردم اینطور پیش بره زایمانم ولی با اون حال دوبار دیگه هم راه رفتم
دکتر اومد گفت ساعت ۵مرخصی
خلاصه اومدن سوند اینارو کندن و با ولچر تا جلو ماشین اوردنم و اومدیم خونه
تو راه خیلی درد داشتم
مامانم کلی بهم مایعات داده بود اومدیم خونه رفتم سرویس زور داشتم ولی ادرار نمیوومدددد که متوجه شدم احتباس ادرار گرفتمممم اصلا مثانم تخلیه نمیکرد ادرارو هر چی خورده لودم همون داخل مونده لود لحظه به لحظه دردم بیشتر میشد عرق زده بود بدنم داد میزدم از درد
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
خیلی درد داشتم. فقط جیغ میزدم. زور به پایین. گفتم جیغ نزن. انرژی الکی از دست میدی منم. دهنم بستم زور به پایین گفتم حس میکنم داره میاد گفت بیا روی تخت رفتم گفت موهاش معلوم میشه موقع درد. پاهات جمع کنم دست زیر پا سر بیار روی سینه زور بزن. من دیگه توان نداشتم فقط جیغ میزدم گفت تا فردا هم جیغ بزنی پیشرفت نداری چون زور بیرون می‌بری پس زور به پایین بده. زور به پایین میدادم انگار چشام داشت از کاسه در میومد هر ثانیه برای مرگ آماده بودم آمپول بیحسی زد. مناز آمپول میترسم انقدر درد داشتم آمپول نفهمیدم. با قیچی فهمیدم. پاره کرد. بعد چند ثانیه اومد بیرون بچه رو گذاشت روی سینم انگار کل دنیا مال من بود از درد خبری نبود. یکم دیگه زور زدم جفت هم اومد. بعد شروع کرد به بخیه من همه شو حس میکرد خیلی درد ناک بود چون صبرم لبریز شده بود دیگه تحمل نداشتم دو ساعت توی اتاق زایمان بود که همش شکم فشار میدادن من میگفتم تورو خدا ولم کنید چی میخای از جونم ماما گفت عزیزم دوست داری دوباره بری اتاق عمل اگر این کار نکنیم خون لخته میشه خیلی بود فشار. شکم
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو 🪼🐚🪸

ولی من گفتم نمیرم زایشگاه میرم پیش دکتر تا اون برام سنو کنه
مامای اونجا هم من معاینه کرد یک فینگر باز بودم
دیگه با همسرم سریع رفتیم مطب دکترم ساعت ۸ شب رسیدیم وقتی داخل شدم دیدم ۱۹ نفر توی نوبت هستن سریع از مطب زدم بیرون و به همسرم گفتم من حوصلم نمیکشه اینهمه تو نوبت بمونم خلاصه با همسرم تصمیم گرفتیم که بر گردیم خونه و فردا صبح زود برم زایشگاه برای سنو
اون شب من از استرس اصلا خوابم نمی‌برد دیگه ساعت ۶ بود بلند شدم صبحانه درست کردم و خونه رو مرتب کردم و برای احتیاط ساک بچه هم با خودم بردم دیگه وقتی رسیدم زایشگاه رفتم قسمت تریاژ و گفتم که برای سنو اومدم اونم بهم گفت باید بستری بشه ۱۲ ساعت تا سنو تو انجام بدیم منم به همسرم گفتم بره خونه تا ۱۲ ساعت دیگه بیاد دنبالم
خلاصه نوبتم شد رفتم تریاژ تا برام پرونده اوکی کنه
تا سنو هامو دید و نامه مامای دیروز رو خوند گفت بخواب تا معاینه کنم معاینه کرد و گفت دو فینگر بازم گفت تو باید ۳۷ هفته میومدی برای زایمان چرا نیومدی منم گفتم دکترم گفته نیاز نیست و بهم یه برگه داد گفت برو پذیرش کارتو انجام بده منم چون همسرم نبود خودم به خیال بستری برای سنو رفتم تا پذیرش بشم که کارامو انجام داد و برگه داد بهم گفت برو بخش لیبل منم همون جا پرسیدم لیبل کجاست گفت بخش زایمان!!🫠
من همون جا از ترس یهو شوک بهم وارد شد استرس شدید گرفتم پاهام سست شده بود رفتم بخش تریاژ اون برگه رو بهشون دادم از فشار گرفت ۱۵ روی ۹ بود فشارم بالا بود دیگه من با ویلچر بردنم بخش زایمان بستری شدم همون جا به همسرم پیام دادم بره سراغ مامانم و بیاره
مامان کارن مامان کارن ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۳
بعدش یهو بدنم انگار آتیش گرفته باشه داغ شده بودم حس میکردم تو کوره آدم پزی ام دستگاه که مال نوار قلب جنین بود دراوردم نشستم رو تخت هی خودم باد میزدم. میگفتم گرممه اونقدر گرمم شده بود دردم یادم رفته بودمن داد میزدم گرمهه کولر بزنین بعد تخت بغلیم داد میزد سردمهه🤣🤣🤣تا ماما اومد بهم آب داد گفت بخور خنک میشی آب گرفتم ریختم تو سر و صورتم ولی خنک نمیشدم خواست دوباره دستگاه وصل کنه که نزاشتمش
یهو درد شدید گرفتم از داخل انگاذ که شکمم داشت پاره میشد از بیرون بدنم گر گرفته بود
دیگه نتونستم تحمل کنم گفتم گاز بی حسی میخوام
ماما گفت بزار معاینه ات کنم بعد بهت گاز میدم
معاینه ام کرد گفت ۸ سانتی دیگه گاز نمیخواد
احساس دفع داشتم بشون گفتم گفتن موقع دردات ژور بزن منم هر کار که گفتن انجام دادم دوباره اومد معاینه کرد گفت فولی یکم دیگه زور بزن تا سر بچه رو ببینم ۲ ۳ زور دادم گفت خوبه دیگه موهاش پیداست
زور نزن بیا ببرمت رو تخت زایمان
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱ سالگی
سلام تا دخترم خوابیده دلم خاست بیام از تجربه زایمان طبیعیم بگم..
پارت ۱

۳۹ هفته و دو سه روز بودم که با شوهرم رفتیم بیرون خرید نزدیک مطب دکترم بودم شوهرم گفت تا اومدیم اینجا زنگ بزن دکتر یه سر بریم پیشش(چون هفته آخر بود نوبت نزد برام گفت اگه به دنیا نیومد خودت بیا)
رفتیم مطب و نوار قلب اینا گرفتیم بعد دکتر اومد معاینه کنه تا دست زد کیسه آبم پاره شدددد🥲
گفت کیسه آبت به مو بند بوده و من خیلی وقتا برای بقیه مجبورم با سوزن سوراخ کنم کیسه آبو…
یه ترسی تمام وجودمو گرفت از اینکه دیگه قراره زایمان کنم
دستام شروع به لرزیدن کردن
دکتر باهام حرف زد و یه کم آرومم کرد
راستش بیمارستان تا اون لحظه هم باز تصمیم نگرفته بودیم کجا بریم
دکترم پیروزی بود گفت کجا میری بیمارستان گفتم احتمالا بریم قلهک
گفت من خودم بیمارستان تهرانپارسم هزینه دستمزد و خود بیمارستان ۱۱ تومنه
گفتم دوتاش؟ گفت بله
دیگه گفتم دکتر خودمه خب خوبه گفتم پس باشه میرم اونجا
زنگ زد سفارشمم کرد و بهش گفتم میتونم برم خونه پردیس وسایلمو بیارم؟
گفت نه باید بری بیمارستان همسرت میره وسایلت و بیاره
خلاصه راه افتادیم بیمارستان تهرانپارس
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۶ ماهگی
پارت ۲😂
شوهرم هول شد بدو بدو لباسامو آورد حتی نمی‌تونستم تکون بخورم لباسامو تنم کرد و به زور از پله ها رفتم پایین وااای چه دردی داشتم گفتم الانه که بزام ترافیک بود وحشتناک هی بوق میزد عصبانی بود من گریه میکردم تا بالاخره رسیدیم بیمارستان معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود دکترم اومد بالا سرم گفت بستریش کنین
لباس بهم دادن پوشیدم به شوهرم گفتم برو وسایل و ساک بچه رو بیار اصلا فک نمی‌کردم بخوام بستری شم چون ۳۷ هفته بودم
کارای بستری انجام شد من چقدر گریه کردم از تنهایی خودم
بهم قرص زیر زبونی دادن کم کم دردام بیشتر شد دیگه نمی‌تونستم دراز بکشم ولی دهانه رحمم باز نمیشد .چون اتاقم خصوصی بود اجازه داشت همسرم بیاد به ماما گفتم گفت الان خیلی شلوغیم نمیشه خلوت تر بشیم بعد میگیم بیاد
ساعت ۱۲ شد زایشگاه خلوت شد به ماما گفتم بگین شوهرم بیاد گفت الان ۱۲ گذشته قبل ۱۲ باید میومد 😐گفتم خودتون گفتید الان شلوغیم بعد دیگه کوتاه اومد گفت زنگ زد بگو بیاد بالا
حالا مگه این شوهر من زنگ میزد وای چقدر فحشش دادم
دوستم زنگ زد به تلفن اتاق بهش گفتم توروخدا بگو نیما زنگ بزنه
زنگ زد گفتم بیا گفت مگه منو راه میدن حالا من دارم از درد به خودم میپیچم این لج کرده ......
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۱ ماهگی
بازهم اومدن چند تا ماما و دکتر دستگاه وصل کردن دردام خیلی بد جور چند بار معاینه کردن که ساعت 3که دکتر معاینه کرد گفت 10سانتی دیگه هر موقع درد داشتی فقط زور بزن چون من درد ام زیاد از صبح تا 3جیغ زده بودم دیگه حال نداشتم دکتر گفت هر موقع دردت آومد فقط زور بزن منم همین کار میکردم ولی زور زدم فقط در حد 30ثابنه بود چند تا ماما هم بودن وقتی دیدن من نمیتونم زور بزنم به خوبی که بچه بره پایین یکی از ماما ها از جا شکمم فشار داد با دستش که خیلی درد داشت من اون ماما نمیبخشم چون وقتی من نفس کم می آوردم بازهم فشار میداد دردشش زیاد زیاد بود بازهم من نمی‌تونستم خوب زور بزنم دوتا ماما اومد یکی فششار میاد با دستش یکی شکم رو داشت دکتر نگاه میکرد سر بچه داره میاد یانه که فقط میگفت موهاشو دارم میبینم یکی دیگه جا دکتر بود نگاه کردن گفت زور بزن دیگه کم آورده بودم که هر چی زور میزدم اون ها که شکمم رو فشار میدادن واقعا دردش زیاد بود تا ساعت 4:30همین جوری بود دکتر گفت تا 5زایمان نکنی باید به فکری کنیم