تجربه زایمان پارت ۱۸
خلاصه چند باری اون پرستار اومد ماساژ داد
هر باری که مبومد تمام بدنم میلرزید از درد اصلا دیگه بچه رو نمیدید چسمم از درد زیاد
اصلا شیر دیگه نمیتونستم بدم خیلی درد داشتم
صبح شد گفتن باید پاشی راه برژ یه پرستار دیگه اومد با همسرم اصلا نمیتونستم قدم بردارم خیلی درد بدی بود اون اولین قدما فقط داد میزدم کمرم خم بود راست نمیشد با هر سختی بود چند قدم برداشتم دوباره نشستم نمیدونم چرا انقد بی طاقت شده بودم اصلا فکر نمیکردم اینطور پیش بره زایمانم ولی با اون حال دوبار دیگه هم راه رفتم
دکتر اومد گفت ساعت ۵مرخصی
خلاصه اومدن سوند اینارو کندن و با ولچر تا جلو ماشین اوردنم و اومدیم خونه
تو راه خیلی درد داشتم
مامانم کلی بهم مایعات داده بود اومدیم خونه رفتم سرویس زور داشتم ولی ادرار نمیوومدددد که متوجه شدم احتباس ادرار گرفتمممم اصلا مثانم تخلیه نمیکرد ادرارو هر چی خورده لودم همون داخل مونده لود لحظه به لحظه دردم بیشتر میشد عرق زده بود بدنم داد میزدم از درد

۲ پاسخ

برای منو شکممو اصلا فشار ندادن تعجب بود برام

مگه بیمارستان معاینه نکردن بعد از کشیدن سوند

سوال های مرتبط

مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۱ ماهگی
ضربان قلب بچه جک میکردن دردام زیاد بود واقعا کم آورد بودم ماما با دکتر معاینه کردن فقط موهای بچه میدیدن دردم زیاد بود هر چی زور میزدم هیچی چند تا ماماو دکتر معاینه کردن بعد با خودشون چندتا حرف زدن که دکتر گفت اتاق عمل رو آماده کنید دیگه دکتر رفت منم آماده کردن برای اتاق خیلی درد داشتم تو عمل که وارد شدم خیلی سرد بود بهش گفتم اگه اتاق رو گرم کنین یکی از پرستار الان کولر خاموش میکنم دیگه این قدر درد داشتم همین که آمپول بی حسی حس خیلی خوبی داشتم دیگه از درد خبری نبودسر 5یا10دقیقه صدای دخترم تو اتاق عمل اومد فقط میگفتم نشونم بدین دیگه آوردن دیدم بچه ام خیلی حس خوبی داشتم همه اون اذیت های که شدم یادم رفت
دکتر تواتاق عمل گفت رحمت یه مشکل کوچک داشت که نتوسستی زایمان کنی برات الان مشکل حل میکنم
تا نیم ساعت تو اتاق عمل بودم ساعت 6که دخترم به دنیا اومد تا 6:30 داخل اتاق بودم بعد ریکاوری رفتم ساعت ۷بخش رفتم اون جا که رفتم گفتن تا۶صبح نباید چیزی بعدم صبح باید راه برم فقط از سزارین اولین راه رفتن سخت بعدش دیگه همه چیز خوبه هر چی بیشتر راه بری درد کم تر میشه
مامان ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ــــߊ‌ࡍ߭ مامان ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ــــߊ‌ࡍ߭ ۴ ماهگی
ادامه تجربه من از سزارین پارت ۳
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم
از عمل هم بخوام بگم روز اول و دوم درد داشتم و اولین بار که از تخت میخواستم بیام پایین واقعا وحشتناک بود برام و اولین بار ۲ قدم برداشتم دوباره رفتم رو تخت بعد دوساعت دوباره اوردنم پایین با کمک مادرم چند قدم راه رفتم و واقعا مردم و زنده شدم ،روز دوم هم درد داشتم ولی مرخص شدم و اومدم خونه با کمک مسکن ها و شیاف روز سوم بهتر بودم و تا رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم چون حالم داشت بهم می‌خورد از گرمایی که تو بیمارستان باعث شده بود بدنم بو بگیره
بخوام نظرم رو بگم سزارین خوبه و من با اینکه دو روز درد داشتم
،هرچند من اولین زایمانم بود و تجربه طبیعی ندارم ولی حتی تصور زایمان طبیعی هم برام ممکن نبود و اصلا دلم نمی‌خواست تجربه ش کنم ولی تمام دردی که کشیدم فدای یه تار موی پسرم 🥰
چون واقعا هیچ لذتی برای من بالاتر از داشتن پسرم نبوده و نخواهد بود 🥰💞
امیدوارم همه کسانی که دلشون بچه میخواد به زودی قسمتشون بشه و این احساس زیبارو تجربه کنند😍
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۱ ماهگی
بازهم اومدن چند تا ماما و دکتر دستگاه وصل کردن دردام خیلی بد جور چند بار معاینه کردن که ساعت 3که دکتر معاینه کرد گفت 10سانتی دیگه هر موقع درد داشتی فقط زور بزن چون من درد ام زیاد از صبح تا 3جیغ زده بودم دیگه حال نداشتم دکتر گفت هر موقع دردت آومد فقط زور بزن منم همین کار میکردم ولی زور زدم فقط در حد 30ثابنه بود چند تا ماما هم بودن وقتی دیدن من نمیتونم زور بزنم به خوبی که بچه بره پایین یکی از ماما ها از جا شکمم فشار داد با دستش که خیلی درد داشت من اون ماما نمیبخشم چون وقتی من نفس کم می آوردم بازهم فشار میداد دردشش زیاد زیاد بود بازهم من نمی‌تونستم خوب زور بزنم دوتا ماما اومد یکی فششار میاد با دستش یکی شکم رو داشت دکتر نگاه میکرد سر بچه داره میاد یانه که فقط میگفت موهاشو دارم میبینم یکی دیگه جا دکتر بود نگاه کردن گفت زور بزن دیگه کم آورده بودم که هر چی زور میزدم اون ها که شکمم رو فشار میدادن واقعا دردش زیاد بود تا ساعت 4:30همین جوری بود دکتر گفت تا 5زایمان نکنی باید به فکری کنیم
مامان پناه مامان پناه ۱۳ ماهگی
#پارت5
ماما هر چند دقیقه میومدم و ازم سر میزد. صب ساعت 7صبحانه اوردن من درد داشتم نمیتونستم صبحانه بخورم ماما اومد گفت چرا صبحانه نمیخوری گفتم درد دارم نمیتونم بخورم میگفت صبحانتو بخور تو هنوز میخای زایمان کنی باید انرژی داشته باشی به پرستار گفت برام یه لیوان چایی بیاره. هر طور شد چند لقمه غذا خوردم به زور
بعد صبحانه اومد و معاینم کرد گفت دهانه رحمت خیلی نرمه خوبه منم که از وقتی بستری شدم همش روی تخت دراز بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم
کم کم دردام بیشتر بیشتر شد جوری که وقتی رفتم دستشویی درد گرفتم نمیتونستم راست بشینم وقتی از دستشویی اومدم بیرون وقتی درد گرفتم کمرمو خم کردم نمیتونستم راست کنم انگار کمرم شکسته بود
بچه هم هی زور میزد و به مقعدم فشار میومد جوری که همش فکر میکردم مدفوع دارم اصلا دست خودم نبود. ماماعه گفت بیا کمکت کنم تا بتونی ده دقیقه دیکه بری اتاق زایمان من میگفتم نمیتونم دیگه تحمل درد ندارم و اون میگفت بیا کمک کنم. من قبول کردم با دستش دهانه رحمم رو باز کردو گفت هر وقت دردت گرفت زور بزن چندتا زور که زدم دیدم یه چبزی اومد بیرون سر بچه بود گفتم اومد اومد😂😂 ساعت 11صبح رفتم اتاق زایمان
من از ساعت3صبح که بستری شدم تا ساعت 11طول کشید تا فول بشم
خلاصه رفتم اتاق زایمان و روز صندلی دراز کشیدم
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۳ ماهگی
الان دقیق یادم نیست ولی میگفتن انگار ۴-۵ ساعت تکون نخور که گردن درد نگیری و اون ۴-۵ ساعت نذاشتن من نه حرف بزنم خیلی نه سرمو تکون بدم و واقعا هم مشکلی برام پیش نیومد ولی خب درد جای زایمانم خیلی بود،اهان ماساژ رحمی هم یبار تو ریکاوری انجام دادن که من بیشتر فشاری که بهم وارد شدو متوجه شدم،درد نداشت اونموقع،ولی وقتی اوردن بخش دوبار اومدن برای ماساژ رحمی و واقعا اون دوبار مردم و زنده شدم،یبار دیگه هم یه پرستار اومد گفت فقط میخوام ببینم خونریزیت چقده و واقعا درد نداشت
اومدن بلند کنن که راه برم،من همش میگفتم منو ببرید دخترمو ببینم ولی میگفتن نمیشه شرایطت اوکی نیست فردا میبریم،میگفتم بخدا خوبم ولی میگفتن امروز نمیشه،شوهرم مدام میرفت بالا بهش سر میزد میگفت میترسم جابجاش کنن اخه خیلی خوشگله،از طرفی هم‌نگو زیاد حالش خوب نبوده بمن نمیگفته میرفته سر بزنه بهش،بمیرم براش واقعا این حق ما نبود،داشتم میگفتم اومدن گفتن باید راه بری واقعا در خودم نمیدیدم بتونم پاشم چون خیلی درد داشتم با کمک پرستار و شوهرم به سختی بلند شدم چندتا قدم اولو اصلااا نمیتونستم بردارم واقعا درد داشت ولی بعدش اروم شد یکمممم،چند قدم راه رفتم بردن خوابوندن،دوباره چندساعت بعد گفتن راه برو‌تا اوکی شی فردا بتونی بری پیش بچت،بعد میگفتن باید شکمت کار کنه،اینم بگم این مدت من صدبار از درد گفتم بیان داروبزنن چون دردم زیاد بود چون عملم هم کمی سخت بود دیگه ،شکمم کار نمیکرد برام شیاف گذاشتن تا کمی کار کنه،و بعدش گلاب به روتون کار کرد😐من اونشب تا صبح نخوابیدم از درد و دوری دخترم میگفتم کاش هنوز تو دلم بودی😭😭😭
پارت بعد
ادامه پارت بعد
مامان نینی مامان نینی ۱۶ ماهگی
(پارت سوم زایمان سزارین )

خیلی از ماساژ رحمی میترسیدم به اون پرستار گفتم تروخدا قبل اینکه بی حسیم بره ماساژو بده که حس نکنم اون زنه یکم ماساژ داد
بدش کارام تموم شد منو جاب جا کردن بردن ریکاوری اونجا دیدم چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم که میگن این دفع لخته داره سریع چند امپول داخل سرمم زدن
باز یه پرستار اومد شکمم ماساژ داد یکم درد داشت منم فقط دسته پرستار محکم نگه داشتم
هی میگفتم چرا منو نمیبربن بخش
که بعد چند دقیقه منو بردن دم در شوهرم اینا بودن منم کلن میگفتم میخندیدم اصلن درد اینا نداشتم (ولی یه اشتباهی که کردم نباید حرف میزدم )
بردنم بخش منم از قبل پمپ درد خرید که خیلی عالی بود من اصلن درد حس نکردم یا خیلی کم حس کردم ولی بقیه اتاقا زنا از درد داشتن میمردن
ساعت ۶غروب یکم تختمو به حالت نشسته کردم یکم اب ولرم کمپوت اینا خردم ساعت ۱۰گفتن باید راه بری اولش میترسیدم ولی شوهرم و جاریم منو بلند کردم درد نداشتم ولی حسه سنگینی داشتم اون سب خودم تنهایی چند بار راه رفتم
ولی از فردا به هیچ عنوان شکمم کار نمیکرد خیلی اذیت شدم
مامان نینی کوچولو مامان نینی کوچولو ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱۹
زنگ زدم بیمارستان گفتم خانم اینجوری شدم
گفت سریعتر برسون خودتو به نزدیکترین درمانگاه مامانم رفته بود خونه وسایلاشو بیاره چون همچیز یهویی بود واسه شب وسیله نداشت
زنگ زدم گفتم سریع بیا بچه تنهاست
دیدم مرگو پارم با چشمام میبینم اومدیم تو حیاط الهی بمیرم بچه تنها تو تختش بود منم یکسره از درد داد میزدم زور پاشتم خیلی حس بدی بود انگار بخیه هام داشت میترکید از فشار
پشت خونمون یه کلینیک بود رفتیم گفتم ادرارم نمیاد دختره گفت باشه بره همسرت بخره بیاد تا همسرم بیاد انگار یکسال بود هر لحظه مرگ و ترکیدن خودمو میدیدم انگار زور میزدم داد میزدم عرقمو با دستمال پاک میکردم خلاصه دختره سوند رو زد گفت خانم چیزی نیومد که مطمعنی ادرارته
اخه وگرنه باید میومد تو کیسه دیگه من اصلا چشممو خون گرفته بود گفتم دارم میترکم
دیگه کلا امیدم نا امید شد اون لحظه دیگه گفتم میترکه الان مثانم
تو نگوووو خانم زده تو رحمم اشتباهی سوندوووو از هول
گفت بزار به دکتر بگم
دکتر هم پیرمرد بود گفت اجازه میدید خودم بیام حالا نصف شبی اجازه میخواست تو اون شرایط
دیگه دکتر زد یهو ۱/۵لیتر ادرار سریع تو کیسه ریخت با لخته خون همراهش بود خدا رحم کرد اصلاااا بهم یهو یه نفس عمیق کشیدم
مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۷ ماهگی
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان پناه مامان پناه ۱ سالگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید
مامان هیراد مامان هیراد ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم آخر خلاصه ساعت نزدیک ۳ و نیم چهار صبح بود بردنم بخش اونجا خواهرم و زن داداشم اینا اومدن شوهرم اومد همشون ترسیده بودن از اینکه برده بودنم اتاق عمل و شنیده بودن خونریزی شدید داشتم. فقط گفتم بچم کجاست گفتن انقد خوشگله چقدم شبیه خودته بعد چند دقیقه زن داداشم آوردش بهش شیرخشک داده بودن منم که نباید تکون میخوردم اصلا تا ساعت ۹ صبح و چیزیم هم نباید میخوردم .خلاصه انقد کم خونی گرفته بودم که بعد سرپا شدن و رفتن سرویس اونجا خورده بودم زمین و بیهوش شده بودم😪
و بدبختی دیگه که داشتم اصلا نمیتونستم مثانه مو تخلیه کنم و حس ادرار داشتم ولی نمیتونستم به خاطر این موضوع هم دو روز دیگه بستری بودم سوند بهم وصل بود تا درست شدم 🤦‍♀️
لگن درد شدید داشتم از بس زور زده بودم موقع زایمان‌.اصلا نمیتونستم تکون بخورم از درد حتی فرستادنم ام آر آی لگن گرفتم ...اصلا نتونستم شیر به بچم بدم و بهش برسم و روز دومش پسرم زردی
گرفت اونم بستری کردن زن داداشم رفت پیشش موند و من همچنان سوند بهم وصل بود و اصلا نایی نداشتم برم پیشش😭
فرداش که مشکل ادرارم حل شد من ترخیص شدم پسرمم ولی همچنان بستری بود .دو شب اونجا موند و من بدون بچم و با درد زیاد رفتم خونه تا فرداش که اونم ترخیص شد و به سختی تونستم به سینه عادتش بدم شدید مقاوت میکرد و نمیگرفت🥲
خیلی روند زایمانم سخت بود و همشم تقصیر دکتر و ماما و بهداشت بود که گفتن لازم نیست ماه آخر سونو بدی وگرنه اگه میدادم میفهمیدم که وزنش بالاست و سزارین میشدم ...ولی بازم با همه اینا خداروشکر میکنم که بسلامتی تموم شد و من مامان شدم🥰❤️ایشالا هیچکس همچین زایمان سختی رو تجربه نکنه و به خوشی و راحتی بچشو دنیا بیاره🤲
مامان آوین🩷🎀 مامان آوین🩷🎀 ۱ ماهگی
تجربه_زایمان
پارت1
من تجربه زایمان طبیعی رو داشتم و خیلی سخت زایمان کرده بودم هیچوقت دلم نمیخاست دیگه طبیعی زایمان کنم
سر زایمان اولم دخترم سی پی شد چون مجبورم کردن به طبیعی💔
سر این بارداری به دکترم از همون اول گفتم که من سزارین میخام و اونم قبول کرد
طرفای عصر بود آماده شدم برم دکتر نوبت چکاپم بود 34 هفته و 3 روز بودم مطب دکترم یک ساعت فاصله داشت با شهرمون آماده شدیم با همسرم راه افتادیم
تو راه یهو یکم شکمم سفت میشد و دلم درد می‌گرفت خیلی درد کمی بود اصلا بهش توجه نکردم رسیدم تو مطب خیلی شلوغ بود حدود دو ساعتی نشستم تا نوبتم بشه بازم شکمم سفت میشد هر  ده دقیقه
رفتم داخل به دکترم گفتم یکم درد دارم و منظم هست اونم دستگاه گذاشت رو شکمم گفت آره یکم انقباض داری منو فرستاد یه بیمارستان دیگه باز چک کنن   گفت اگه درد زایمان باشه ما اینجا دستگاه برا نوزاد نداریم شاید بچه بره دستگاه

من راه افتادم سمت بیمارستان رفتم اونجا گفتم بهشون یخورده درد دارم و دردهام منظمه اولش اصلا توجه نکردن گفتن احتمالا دردهای کاذبه
بعد گفتن حالا که اومدی دراز بکش رو تخت چک کنیم پرستار اومد ان سی تی گرفت گفت همه چی خوبه ولی یخورده انقباص داری
دکتر شیفت رو صدا زدن اومد بالا سرم خیلی دکتر مهربون و دلسوزی بود اومد معاینه کرد گفت که 4سانتی😮
بعد از معاینه دردهام خیلی بیشتر شد جوری که گریه میکردم از درد
بردنم یه اتاق دیگه بستریم کردن
مامان آریا مامان آریا ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

خلاصه گفت هنوز زوده و نمیتونم بستریت کنم ولی برو تو محیط بیمارستان راه برو
بازم رفتم پیاده روی تا ساعت ۱۲ و نیم دردام بیشتر شده بود اومدم معاینم کرد گفت هنوز سه سانت نشدی دیکه نشستم رو توپ اسکات میزدم راه میرفتم
باز هنوز بستریم نکرده بود باید ۴ سانت باشی انگار که بستری کنن
دیگه خسته شدم یکم دراز کشیدم رو تخت برام شیاف گل مغربی گذاشت nst وصل کرد بهم گفت بخواب یکم ولی من اصلا خوابم نمیبرد همچنان درد داشتم ولی قابل تحمل بود برام
دیگه ساعت دو شد صدای مامانم رو شنیدم که از یه شهر دیگه اومده بود تازه رسیده بود سریع بلند شدم رفتم دم در دیگه کلی نشستم پیش مامانم حالم کامل خوب بود و دردا میومدن و میرفتن کلی حرف زدیم تا ساعت ۲ و چهل دقیقه اینا
رفتم داخل
ماما معاینم کرد گفت خوب پیشرفت کردی
کیسه اب پاره کرد گفت بلند شو بدو
تازه اون موقع پرونده تشکیل داد و بستریم کرد
تازه دردای اصلی اومد سراغم از ساعت ۳ دیگه نمیتونستم کنترل کنم و اه و ناله میکردم
مامان نیلای قشنگم❤️😍 مامان نیلای قشنگم❤️😍 ۹ ماهگی
تجربه زایمانم از طبیعی🥲

سنوهام اینا انجام داده بودم ۳۸هفته و۳روز بودم نوبت دکتر داشتم رفتم سنوهام اینا نشون بدم که دکتر گفت همه چی عالیه فقط وزنش کمه منم ده روز به زایمانم مونده بود دیگه خلاصه گفت معاینه تحریکی میکنم دیگ معاینه کرد و گفت اندازه دو بند انگشت بازه ختم بارداری برات میزنم فردا بیا زایشگاه دیگه خلاصه فرداش ساعت۹صبح رفتم زایشگاه دوباره معاینه انجام داد و آن اس تی گرفتن و بستری شدم داروها رو بهم زدن سرم و اینا آزمایش اینا گرفتن دیگه قرص فشار حل کردن بهم دادن سه چهار مرتبه تا دهانه رحمم نرم شد و اینا یکم دل درد داشتم ولی قابل تحمل بود تا سوزن فشار اینا بهم زدن و ای چیزا خلاصه کمکم دردم شروع شد اولش خوب بود تا یه یک ساعتی دیگه هیج جام درد نمیکرد فقط زیر شکمم هی سفت و شل میشد خیلی درد داشت درد داشت درحال مردن بودم هرچی معاینه میکردن همون دوسانتی بیشتر نمی‌شدم بود۱۷ساعت درد کشیدن مرتب درد داشتم این ۱۷ساعت و فقط گریه میکردم از بس التماسشون میکردم که ببرم سزارین نمیبردن خدا لعنتشون کنه پمپ درد واسه آدم های سزارین آوردن درد و کم میکنن ولی با اونم آروم نشدم هرچیزی بهم زدن با هیچکدوم آروم نشدم بود۱۷ساعت ونیم اینا ک گذشت ماما همراه داشتم اومد خلاصه به ورزش و ای چیزا هم نرسید چون درد خیلی شدید داشتم نمیتونستم سرپا وایسم حتی نوار قلب داشتن می‌گرفتن از شدت درد نتونستم تحمل کنم فقط گریه میکردم از بس که درد داشتم هیچ جوره نتونستم همراشون همکاری کنم که ماما همرام اومد کمرم اینا ماساژ داد و ای چیزا به ورزش البته نرسید دیگه حس دستشویی داشتم رفتم رو توالت حس دستشویی داشتم ولی دستشویی نمیومد