تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم آخر خلاصه ساعت نزدیک ۳ و نیم چهار صبح بود بردنم بخش اونجا خواهرم و زن داداشم اینا اومدن شوهرم اومد همشون ترسیده بودن از اینکه برده بودنم اتاق عمل و شنیده بودن خونریزی شدید داشتم. فقط گفتم بچم کجاست گفتن انقد خوشگله چقدم شبیه خودته بعد چند دقیقه زن داداشم آوردش بهش شیرخشک داده بودن منم که نباید تکون میخوردم اصلا تا ساعت ۹ صبح و چیزیم هم نباید میخوردم .خلاصه انقد کم خونی گرفته بودم که بعد سرپا شدن و رفتن سرویس اونجا خورده بودم زمین و بیهوش شده بودم😪
و بدبختی دیگه که داشتم اصلا نمیتونستم مثانه مو تخلیه کنم و حس ادرار داشتم ولی نمیتونستم به خاطر این موضوع هم دو روز دیگه بستری بودم سوند بهم وصل بود تا درست شدم 🤦‍♀️
لگن درد شدید داشتم از بس زور زده بودم موقع زایمان‌.اصلا نمیتونستم تکون بخورم از درد حتی فرستادنم ام آر آی لگن گرفتم ...اصلا نتونستم شیر به بچم بدم و بهش برسم و روز دومش پسرم زردی
گرفت اونم بستری کردن زن داداشم رفت پیشش موند و من همچنان سوند بهم وصل بود و اصلا نایی نداشتم برم پیشش😭
فرداش که مشکل ادرارم حل شد من ترخیص شدم پسرمم ولی همچنان بستری بود .دو شب اونجا موند و من بدون بچم و با درد زیاد رفتم خونه تا فرداش که اونم ترخیص شد و به سختی تونستم به سینه عادتش بدم شدید مقاوت میکرد و نمیگرفت🥲
خیلی روند زایمانم سخت بود و همشم تقصیر دکتر و ماما و بهداشت بود که گفتن لازم نیست ماه آخر سونو بدی وگرنه اگه میدادم میفهمیدم که وزنش بالاست و سزارین میشدم ...ولی بازم با همه اینا خداروشکر میکنم که بسلامتی تموم شد و من مامان شدم🥰❤️ایشالا هیچکس همچین زایمان سختی رو تجربه نکنه و به خوشی و راحتی بچشو دنیا بیاره🤲

۱۴ پاسخ

اوه دلم ریش شد ...بنظرم زایمان سزارین خیلی بهتر از طبیعی باشه ...این نظر منه البته

عزیزم چه سخت بود منم دقیقا موقع زایمانم به شدت خونریزی داشتم و مثل شما چندبار به خاطر افت هموگلوبین می خوردم زمین تا بهم خون تزریق کردن و منم تا چند روز مثل شما مشکل احتباس ادرار داشتم خیلی بد بود واقعا البته بچه من ریز بود

منم دوتا درد کشید آخر سزارین شدم

منم قرار بود همین بلا رو سرم بیارن ماما های بی سواد وبی تجربه هرچی گفتم آخرین بار رفتم سونو وزن بچه بالا بوده الان هم ببرین سونو گفتن نه لازم نیست
بعد چندین ساعت درد کشیدن دکتر اومد وضعیتمو چک کنه خودم دعوا گرفتم باهاش که شما وظیفه تونه به مریض رسیدگی کنین این حرفا چرا کسی توجه نمیکنه به حرفم اونم گفت چیشده گفتم وزن بچه بالا بوده چرا نمیبرین منو سونو که پرونده و سونو قبلی و نگاه کرد گفت کسی برمن چیزی نگفته سریع بردنم سونو بعدم فرستاد منو سزارین اورژانسی
یعنی در این حد ماما ها بی مسئولیت هستن...

متاسفانه من بعدش افتادگی رحم و مثانه گرفتم، شما مراقب خودت باش که اینطوری نشی خیلی سخته... ورزش کگل انجام بده و بار سنگین برندار کار سنگینم نکن زیاد ایستاده نمون

فکر نمیکردم از بعد زایمان خودم بعد زایمان سخت تری باشه ولی شما از منم بیشتر اذیت شدی🥺 منم خونریزی شدید داشتم بعد زایمان و ۴،۵ ساعت معاینه و گاز و دستکاریم میکردن، بخیه هام پاره شد و دوباره بخیه زدن بخیه های دوم بدون بی حسی بود و مییسوخت، فکر میکنم جفت کامل نیومده بود.

وای خیلی بده من شهرستان زایمان کردم‌.همسرم ام پیشم نبود.رفتم بیمارستان درد نداشتم .گفتن بستری شو.اونجا زنگ زدم همسرم ام از تهران بیاد .امپول فشار زدن.بهم دوساعت بعد کیسه ابم ترکید دردام کمکم شروع شدچهار ساعت کشید تا زایمان کنم‌..منم بعد از اینک بخیه زدنم اوفتادم خونریزی .ولی قطع شد .بردنم بخش‌ همسرم رسید رفتم سرویس تا بیام ببینمش.تو سرویس از حال رفتم.مامانم پرستارا رو خبر کرده بود همسرم رو .اون منو دیده بود دستاش میلرزیده.گفته چرا اینجوری شده .برده بودنم بیرون.صدام زدن بزور اب میوه دادن یکم خوردم حالم جا اومد.همسرم میگفت دیدمت‌.اوفتادی کف زمین .داشتم میمردم از استرس ک چرا اینجوری شدی.منم سونو آخر نرفتم ببینم چقدره وزنش.

وزن دوماهگی پسرتون الان چنده عزیزم

وای عزیزم اول اینکه خداروشکر که هم خودت هم بچت الان حالتون خوبه و اینکه واقعا دمت گرم خداقوت چقد سختی‌کشیدی بچه با وزن بالا به سختی طبیعی زایمان کنی بعد بازم عمل بشی خیلی سخته مادرنمونه🥹💪

منم همینطور شدم سونو اخر نفرستادنم ۹ساعت و نیم درد طبیعی کشیدم سزارین شدم 😢😓

خداروشکر بخیروشادی گذشته الحمدالله تنتون سلامت واقعاارزش داره و ایشالله هرکی بچه میخواد خدابهش بده

انشاالله بپه بعدیتو چی میکنی... انتخابت سزارین یا طبیعی..؟
تجربت خیلی سخت بود..

چطوری جراحیت کردن؟؟ از واژن جراحی شدی؟؟🥲🥲

عزیزم چ سخت
منم تجربه موگفتم بارداری پراسترسی داشتم واقعامادرشدن بااینکه سخته ولی ارزششوداره

سوال های مرتبط

مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه سخت من از زایمان طبیعی پارت اول1️⃣ بعد از ۳ ماه میخوام بزارم 🤱
۳۱ فروردین من ۴۰ هفته کامل میشدم و ساعت ده صبح رفتم که نوار قلب بچمو گوش بدم چون گفته بودن یا باید درد داشته باشم یا ۴۱ هم تموم کنم بعد بستری میکنن .خلاصه رسیدم اونجا معاینه کرد گفت یک سانت بازی و قرار بود برم اتاق نوار قلب که یهو ماما اونجا اولین قند ماه اول بارداریمو دید که لب مرز بود گفت تو که قند داشتی گفتم نه فقط ماه اول یکم لب مرز بود گفتش نه اینم قند محسوب میشه باید بستری بشی همین الان ....
یه حس خوب و هم حس ترسی برم داشت گفتم باشه فقط بزارید برم وسایلمو از خونه بیارم خونمون نزدیکه ولی نزاشتن هرچی اصرار کردیم خودم و شوهرم گفتن نه نمیشه شوهرت بره وسایلتو بیاره .
خلاصه دیگه لباس دادن پوشیدم و یه اتاق بهم دادن
بعد اومدن یه چی شبیه سوند وصل کردن به واژنم گفتم این چیه گفتن سرم که باید از اونجا وارد بدنت بشه و دردت شروع بشه خلاصه من ساعت ۱۱ صبح بستری شده بودم.بعد سرم کم کم دردام شروع شدن و بعد هی میومدن معاینه که ببینن چند سانت شدم و من همچنان درد شبیه پریودم داشت بیشتر میشد و همش میگفتم یعنی قراره دردام از اینم بیشتر بشه 🤦‍♀️ خلاصه من ساعت ۸ شب بود که تازه ۴ سانت شده بودم و گفتن میتونی به ماما همراهت بگی بیاد بعدشم اومدن کیسه آبم رو پاره کردن. ماما همراهم اومد و اونجا من دیگه دردای شدید داشتم گفت روغن و دستکش آوردی گفتم آره تو کیفه خلاصه شروع کردیم گفت هرموقع درد داشتی بگو که ماساژت بدم هر موقع درد قطع شد ورزش میکنیم ...
مامان هیراد مامان هیراد ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم4️⃣
اصلا نفهمیدم چی شد که دور و برم پر ماما و پرستار شد هی کی یه وری میدوئید عین تو فیلما شده بود ترسیده بودن خیلییی همش داد میزدن اینو بیارین اونو بیارین زنگ بزنین دکتر بیاد سریع خونریزش شدیده هی آمپول میزدن فشار میگرفتن این دستم اون دستم دورم خیلی شلوغ بود از اونورم صدای گریه ی بچم میومد😭 انقد شکمم رو فشار دادن که دردای زایمانم پیشش هیچ بود تا اون لحظه هیچ دادی نزده بودم اونجا کلی داد زدم درد شدید داشتم هی فشار میدادن شکمم رو .
دکتر اومد معاینه کرد گفت پارگی داخلی شدید داده خونریزیش بند نمیاد کم برش زدین که اینجور شده 🤦‍♀️اصلا نمیشه بخیه زد باید بره اتاق عمل سریع آمادش کنید برانکاردو بیارید
همشون به هول ولا افتاده بودن سریع بردنم اتاق عمل و از بچم دور شدم😭 من زایمان طبیعی انتخاب کردم که بعدشم زود بتونم به بچم برسم ولی نشد .ولی با این حال اصلا غمی نداشتم با خودم میگفتم مهم بچست که سالمه و دنیا اومده منم بلاخره خوب میشم.
بردنم اتاق عمل آمپول بی حسی از کمر زدن نزدیک دو ساعت طول کشید بخیه زدن و من دوساعت تمام تو اتاق عمل لرزیدم .لرز شدید داشتم هی التماس میکردم سردمه لرز دارم پتو بیارید اصلا بهم گوش نمیدادن🤦‍♀️
بعدم بردنم ریکاوری اونجا هم فقط لرز داشتم و کم کم لرزم خوابید یه پرستار اونجا خدا خیرش بده پتو آورد کشید روم.بعد اونم گردن و شونه درد شدید داشتم اصلا پاهامو حس نمیکردم ای خداا چقد سخت بود بهشم فکر میکنم بدنم میلرزه باز😪
مامان آیهان مامان آیهان ۱۲ ماهگی
#زایمان طبیعی. #پارت دوم

منم معاینه کردن گفتن هنوز دو سانتی رفتم کلی ورزش کردم اونجا با توپ ساعت ۱۰ معاینه کردن ۳ سانت شده بودم بازم ورزش کردم دیگ تا ساعت ۱۲ شدم ۵ .۶ سانت خیلی درد داشتم غیر قابل تحمل بوداز همون ۷ صبح ساعت ۲ اینا بود فک کنم معاینه کردن ۸ سانت اینا بودم دیگه اصلا تحمل نمیشد دردش بچه خیلی خیلی اومده بود پایین از همون صبح به خاطر ورزش های شب قبلم ولی دهانه ی رحمم سفت بود دیگ ساعتی ۲ و نیم دکتر می‌گفت فقط باید زور بزنی من کلی جیغ و داد و گریه اصلا نایی نداشتم برای زور زدن وای الان که بهش فک میکنم یکی از بد ترین خاطره ها بود برام اصلا برام انرژی نمونده بود ساعت شده بود ۳ دکتر همش میگفت زور بزن درست زور نمی‌زنی بچه داره خفه میشه من اصلا نمیتونستم زور بزنم خسته شده بودم دیگ یکی از بالای شکمم فشار میداد دو نفر پایین بودن بچه رو به زور در آوردن بچم اصلا گریه نمیکرد اصلا بقلم نزاشتنش دیدم دارن بین خودشون حرف میزنن فهمیدم که به خاطر اینکه بچه مو به زور کشیدن بچم دست چپشو نمیتونه تکون بده 😔😔 همون اونجوری دستش افتاده بود گریه هم نمیکرد ساعت ۳ و ربع بدنیا اومد دیگه وقتی بدنیا اومد اصلا اینقدر جون نداشتم که باهاشون جر و بحث کنم دست بچه ی منم ناقص کردید بچه مو بقلم نزاشتنش حتی بهم نشونشم ندادن بردن ان آی سی یو بستریش کردن من موندم و با دلی شکسته
و یه خاطره وحشتناک از زایمان و ناقص شدن دست بچم
الان بچم تقریبا ده روز دیگ میشه سه ماه میبرمش کار درمانی هنوز که هنوزه دستشو تکون نمیده
مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۱۷ ماهگی
انقد دوره بارداری و زایمان سختی داشتم که هنوزم به خودم نیومدم☹️ افسردگی خیلی شدید گرفته بودم پسرم ۳۶ هفته چون iugr شده بود با وزن ۱۸۲۰ به دنیا اومد ۱۵ ساعت درد طبیعی کشیدم آخر سزارین به دنیا اومد اما آمپول بی حسی روم اثر نکرد تا عمل رو شروع کردن دادم رفت هوا انقد داد زدم که دیگه یادم نمیاد فکر کنم بیهوشم کردن یکی داشت بیدارم میکرد پاشدم دیدم همه چی تموم شده دارن میبینم ریکاوری اما من خیلی دوست داشتم گریه بچمو بشنوم بیارن بدن بغلم ولی اصلا هیچی حالیم نشد بعد که رفتم بخش بعد ۵ یا ۶ ساعت پسرمو آوردن گفتن تو دستگاه نرفت خیلی ریز و فسقلی بود 😍اونجا انگار دنیارو بهم دادن وقتی فهمیدم صحیح وسالمه چون دکترم منو ترسونده بود میگفت ۹۰ درصد بچت مشکل داره😒دو روز دیگه هم بستری موندم چون هی پسرمو میبردن سونوگرافی و قلبش و اینا رو چک میکردن آخر بعد ۵ روز میخواستم مرخص بشم که گفتن زردی داره باید حداقل یه شب بره دستگاه که با رضایت شخصی اومدیم خونه دستگاه اجاره کردیم خلاصه خیلی عذاب کشیدن چون مادر نداشتم که بیاد بهم برسه خیلی دلم گرفته بود از مادرشوهرم هم دل خوشی نداشتم چون تو کل دوره بارداری ازش خیری بهم نرسید با اینکه تو یه ساختمونیم فقط بلد بود عذابم بده خلاصه تا ۱۰ روز خونه خواهرم بودم بعد اومدم خونه خودم مجبور شدم خودم تنهایی همه کارمو بکنم با اونهمه درد هم مراقب بچه بودم هم کارای خونه رو میکردم خیلی عذاب آور بود تا شب میشد اظطراب میگرفتم کارم شده بود گریه خیلی افسرده شده بودم خداروشکر اون روزا بخیر گذشت و بچم صحیح و سلامت کنارمه 😍🩵همسرم تو این مدت خیلی کمکم کرد وگرنه هنوزم به خودم نمیومدم خیلی ازش ممنونم همیشه برام حامی بوده🥰🤗
مامان پسرشجاع مامان پسرشجاع ۸ ماهگی
منم اومدم بعد دوماه و ۱۳روز باتجربه ی زایمان
دکتر به من نامه ی بستری داده بود که اگه تا ۲۸ ابان دردام شروع نشد برو بیمارستان برای بستری منم روز ۲۸رفتم بیمارستان اول NST و سونو همه چی انجام دادن بعد دکتر خودم که نبود یه دکتر که شیفتش بودگفت ۴۰ هفتت هم پر شده به نظرمن که باید بمونی واسه زایمان منم گفتم اگه شما میگید که میمونم دیگه لباس دادن و کارام و کردم و بستری شدم واسه زایمان شوهرم رفت و مامان موند از ساعت ۱۲ظهر شروع کردن به زدن آمپول فشار من اوایل که اصلا درد نداشتم هی پرستارا میومدن به دستگاهی که بهم وصل بود نگاه میکردن میگفتن توچرا دردات شروع نمیشه😬😬خلاصه تا سه چهار دردای خیلی کم شروع شد معاینم کرد دکتر گفت یه سانتی 🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️دیگه باخودم میگفتم تا ساعت ۸شب حتما میزاااام😩😩۸شد ۱۰ شد دردا زیاد شد نیومد که نیومد به محض اینکه سرم و ازم جدامیکردن برم دستشویی درد من تموم میشد انگار ن انگار واین واسه خود دکترهم عجیب بود 🤷🏼‍♀️خلاصه ۱۲شب شد و اومدن سرم و جدا کردن طی این مدت ۳بار دیگه معاینم کردن ولی همون یه سانت باقی مونده بودم گفتن دوباره صبح باید سرم و وصل کنیم اونشب با بدترین حال باصدای جیغ و داد زائو های دیگه خوابیدم شوهرمم که همش پیام میداد و زن میزد چرا اینطوری شد خطرناک نباشه و هُل کرده بود بیچاااره😭😭😭
مامان هاکان مامان هاکان ۱۱ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان مهراد مامان مهراد ۶ ماهگی
پارت یک تجربه زایمان:
۴۰هفته ۶روز زایمان کردم از هفته ۳۸دهانه رحمم باز شده بود
مرتب ورزش های زایمان فیزیولوژیک بوزیم و از هفته ۳۸انجام میدادم
و از هفته ۲۰هم ورزش های لگنی انجام میدادم ۲هفته آخر مرتب پیاده رویی داشتم به مدت ۱و نیم ساعت تا ۲ساعت و پله نوردی
هفته۳۸یک ساتن دهانه رحمم باز شده بود سر بچه کاملا داخل لگن فیکس شده بود
هفته آخر دهانه ی رحمم ۳سانت باز شده بود ولی انقباض نداشتم
برای چکاب جنین ساعت ۱۱رفتم بیمارستان آن اس تی گرفتن و معاینه. گفتن باید بستری شی تا شب زایمان میکنی
ساعت ۲ظهر بستری شدم درد نداشتم بهم یک چهارم یه قرصی رو دادن بعد رفت تا شش و نیم بعد از ظهر خواستن برام سرم فشار بزارن که قبلش معاینه کردن گفتن چهار ساتنی و زنگ زدن به ما ما همراهم تا اون بیاد. شروع کردم ورزش کردن ورزش هایی که بادم بود من اصلا انقباض و درد نداشتم مانا همراهم که اومد معاینه تحریکی انجام داد و باهام ورزش کرد. کم کم دردام شروع شد معاینه کردن گفتن شش سانتی و کیسه ابمو پاره کردن دردام شدت گرفت با کمک ورزش و دوش اب گرم بعد از چهل دقیقه فول شدم و احساس زور داشتم که رو تحت خوابوندنم گفتن زور بده. بعد از چند تا زور سر بچه دیده می‌شد که بردنم اتاق زایمان اونجا سه زورداذم بچه به دنیا اومد. قشنگ ترین لحظه زندگیم بود و بخاطر ماساژ پرینت ایی که از هفته ۳۷ انجام میدادم. بخیه های بیرونی فقط ۶تا بود
مامان دوقلو👧🏻👦🏻 مامان دوقلو👧🏻👦🏻 ۹ ماهگی
اومدم تجربه زایمانو خلاصه کنم براتون حوصله ندارم پارت پارتیش کنم.
۱۴ نوبت عملم بود ۱۳. شب ساعت ۸ رفتم بستری شدم صبح که شد ساعت ۱۲ ظهر منو بردن اتاق عمل اونجا بهم لباس دادن وپوشیدم ورو تخت دراز کشیدم یکی اومد سوند وصل کرد اصلا درد نداشت بعد دکتر بیهوشی اومد شروع کرد صحبت کردن با من که متوجه نشم امپولو زد بازم درد نداشت اصلا وقتی منو زد سریع منو خوابوندن حالت تهوع اومد سراغم بالا اوردم با اینکه هیچی نخورده بودم وشروع کردن به عمل اصلا حس نکردم فکر کردم هنوزن ولی دکترم یهو گفت این قُل اول دختر صدا گریشو شنیدم بعد هم قُل دوم پسرم وقتی صدا گریشون تو اتاق عمل شنیدم اصلا یه حس عجیب بی اخیتار همینجوری اشک میریختم،بعد شروع کردن بخیه زدن ۵ دقیقه طول نکشید ومنو بردن ریکاوری یعنی قشنگ تو ریکاوری مُردم وزنده شدم از لرز یعنی از شدت لرز تختم رو جاش واینمستاد و۳ بار اومدن برام ماساژ رحمی انجام دادن راستشو بخوام بگم ماساژ رحمی خیلی درد داشت تقریبا ۳ ساعت تو ریکاوری موندم بعد منو بردن بخش از منی که هم زایمان طبیعی وسزارین رو تجربه کردم به نظرم طبیعی خیلی بهتر بود با اینکه دو روز درد کشیدم تا زایمان کنم ولی انتخابم طبیعیه بازم بستگی به بدن داره .
😊😊😊😊