به قدری عصبی ام از دست پسر نمک نشناس پست فطرتو مادر شوهر بیشعورم که خدا می‌دونه،باردارم هستم همه بدنم از حرص داره میلرزه
ی مسافرت لعنتی رفتیم اجباری تو یه سوییت کوچیک بودیم با مادر شوهر اینا،این بچه رفتارای بدش دیگه شروع شد،ب زور بچه رو می‌برد تو بغلش بخوابونه میگفتم نه باید بیاد اتاق ما،ب زور میوردم
الان اومدیم خونمون هی میگه برم پایین ،الان آخر شب رفتم بیارمش دست مادرشوهرمو میگیره میگه باید بیای پیشم بخوابی،الان چند شبه داره تکرار میشه هی مودبانه بهش میگم مادر کار درستی نیست بذار من ببرم بخوابونمش نباید با گریه هرچی میخواد انجام بده،میگه تو برو اصلا خودم می خوابونمش تو بغلم میارم،میگم رفتارت ید بود پسرم فردا دیگه اجازه نمیدم بری پیش بچه‌ها،اون میپره چسط میگه خودم صبح سریع میام در میزنم میام دنبالت
عملاً پسرمو داره با من بد میکنه
امروز میگه مامان ازت خوشم نمیاد
اصلا شاخ دراوردم،منی که۲۴ ساعت با پسرمم،یعنی من یه باشگاه نمیرم بخدا،بازاری بیرونی
همش با پسرم وقت میگذرونم بعد در بیاد اینو بگه
با اینکه من امشب کاملا عصبانی بودم و چهرم نشون میداد چقدر ناراحتم بازم خانوم کارشو خودشو کرد و رفت

۸ پاسخ

جدی و محکم به مادر شوهرت بگو بیشتر از این پیش بره احتراما ریخته میشه،به شوهرتم باید بگی حریف بشن.

باهاتون چت کردم،کمی آروم شدم،ممنون از درک و همراهی تون❤️🙏

باید شوهرت به مامانش بگه این کارو‌ نکنن اشتباهه، تو بگی بدتر هم میکنن

خیلی سخت.
تنها کاری که از دستم بر می اد همدردیه.
نه حرفی مونده برای گفتن و نه احتمالا راهکاری که به سرعت جواب بده.
خیلی از عوامل دست به دست هم داده که وضعیت به این نقطه برسه. یکیش نزدیکی خونه های شماست.
(صرفا به عنوان یک پیشنهاد میگم، اینکه عملیات هست سا نه شرایطتون چطوره و … رو نمی دونم) شاید بد نباشه خیلی سوسکی، جوری که کسی شک نکنه، روی ذهن همسرتون کار کنین که خونه رو عوض کنین و حایی دورتر ساکن بشید.
بچه ها بسیار سو استفاده گر هستند متاسفانه.
کار ما زمانی که کس یا کسانی موش می‌دونن تو‌زندگیمون و رابطمون با بچه مون خیلی سخت می شه.

هستیم

بقول دوستمون محکم جدی بگو احترام نگهه داریم نداریم اخرش همون عروس بده هستین

خاهر شوهرم ۲ساله ازدواج کرده ۴۳سالشه بچه دار نمیشه واگدارش کردم ب خود امام حسین ک طفل معصوم من باید بترسه و اون جرقه دعوا راه بندازه ینی بزار هرکی میخاد بگه بدجنس ولی از تهه دلم میگم واگذارش ب خود امام حسین ک فتنه ب بپا کرد من ۱ونیم شال پیش شیمی درمانی شدم چقد سختی کشیدم چندین بار گفتم دست از سر زندگی نا بردار ما خودمون مشکل داریم مسعولیت زندگیت بنداز گردن شوهر گردن کلفتش و عمدا باز تکرار کرد

ینی متوجه نیستین از عمدا این کار میکنه فقط بچه وسیله خالی کردن عقده هاشونه تتها هدفشون عصبی کردن عروسه و در نهایت هم عروس بمیره عین خیالشون نیست ۴تا خاهر شوهر دارن ۲ااش بد نیستن اذیتم نکردن یکیش عصبی بود کشتم باردار بودم روانیم کرد ۲تا مجرد بود ۲تا متاهل ۲تا متاهل خوب بودن یکی از محردا هم بدک نبود تا اینکه شوهر کررد عقده ای شب و روز زنگ شوهر من میزنه بقا ببرم اینجا اونجا دکتر و ...کل مسعلویت زندگیشه با شوهرمه البته شوهرمم فضول اون روز با حرفش یه جرقه دعوا بین من شوهرم راه اتداخت بدترین دعوای عمرمون کردیم هزارت فحش بدهنی و جیغ داد ک تا عمر از ذهن بچم نمیره

سوال های مرتبط

مامان آرسین مامان آرسین ۴ سالگی
من یه پسر 11ساله و یه پسر ۴ ساله باور کنید من پسر بزرگمو شاید حتی بیشتر از کوچیکه دوست دارم ولی انگار برام سحته زیاد قربون صدقش نمیرم ولی برا پسر کوچیکه زیاد به زبون میارم قربون صدقش میرم بوش میکنم مثلا دردت به قلبم به جونم
پسر بزرگم انگار حساس میشه میاد میچسبه بهم لپشو میچسبونه به لبم میگه بوس کن بیا بغلم کن منم بوسش میکنم بغلشم میکنم ولی بهم میگه تو انگار آرسینو بیشتر از من دوست داری میگم نه فرقی نمیزارم تاره پدر مادر بچه بزرگو بیشتر از کوچیکه دوست دارن چون بچه بزرگه بیشتر تو زندگیشون بوده میگه نه شما انگاروقتی منو داداشم با هم بحثومن میشه هم تو هم بابام پشت اونو میگیرید
اما واقعا چون پسر کوچیکم چهار سالسه چیزی حالیش نیست میبینم سر چیزی دعواشون میشه من یا باباش میگیم پسرم تو بزرگتری ماشاءالله دیگه بزرگ شودی زیاد سر به سر داداشت نزار چیزی میخواد بده بهش نباید چیغشو در بیاری انگار نمیخواد بفهمه میگفت نه روزی صد بار شما اونو بوس بغل میکنید بوش میکنی اینو راست میگه ولی نمیدونم چرا نمتونم واقعا له اندازه کوچیکه به بزرگه محبت کنم حتی وقت های که میاد میچسبه بهم بعد پنج دقیقه میگم برو دیگه بس ماشاءالله اندازه خودم شوده وقتی زیاد میچسبه
مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
مامانا یه درمانگر چند ماه پیش به اشتباه یه تشخیص واسه پسرم داد( اوتیسم ) که بردمش پیش فوق تخصص روانپزشکی کودک گفت نه این مشکل رو نداره یه مقدار بی بی دیجیتال شده که درست میشه ، اون موقع چون من خیلی بی قراری کردم که باید همین روز ببریمش پیش متخصص شوهرم قبول نمیکرد و با عصبانیت به خونواده اش زنگ زد قضیه رو گفت حالا از اون روز به بعد خواهر شوهرم همش میگه با مشکلی که پسرت داره و ...یه بارم گفت پرت کردن از علائم اصلی اوتیسم هست که پسر تو هم زیاد پرت میکنه ،خلاصه هی جوری حرف میزنه که یعنی آره بچه تو این مشکل رو داره یه روانشناسی هم خونده فک میکنه متخصص هست ، پسر من تاخیر گفتاری داشت الان جملات شش هفت کلمه ای هم میگه رنگا اشکال هندسی و ...، تازگیا شروع کرده سعی میکنه تعریف کنه ، اما خیلی شیطون هست و یه جا نمیشینه ، من نمیدونم پسرم من مشکلی داره یا نه ولی فقط خدا میدونه چی تو دلم میگذره زندگی برام نمونده فقط گریه ، هر دفه خواهر شوهرم همچین حرفایی میزنه من ساعت ها گریه میکنم ، الان میخوام یه متخصص دیگه ببرمش ببینم چی میشه فقط تو این شبا برام دعا کنید خیلی دل شکسته ام امروزم خواهرشوهرم گفت پرت کردن وسایل تو این سن نشونه های اصلی یه سری بیماری هاست پسر من قبلا پرت نمیکرد تازگیا پرت میکنه