۳ پاسخ

عروسی عموم بود بچه بودم از اینطرف خیابون میخواستم برم اونطرف خیابون..یه ماشین با سرعت تمام میاد بهم میزنه.منو از گوشه ی اینطرف خیابون پرت میکنه اونطرف خیابون روی چمن...شاید باورتون نشه چندتا خراش روی دست و بدنم فقط افتاد.رفتیم بیمارستان بعدش اومدم دوباره عروسی.هرچقدر مامان بابام گفتن نریم عروسی گفتم نه بریم...کلا خدا خیلی ازینکارا برام انجام داده.انگار یکی همیشه مراقبه اسیب جدی نبینم.هزاران بار خطر از بیخ گوشم رد شده..

ای وای اره واقعا.معجزه امام رضا بوده.خوبی گلم؟ شوهرت بهتره؟؟؟ خودت چطوری اروم شدی؟

طفلی بچه
خدا بهش رحم کرده ناقص نشده

سوال های مرتبط

مامان جوجه طلایی مامان جوجه طلایی ۲ سالگی
سلام روزتون بخیر دیشب یاسینو بردم با همسرم پارک(ساحلی)،درحال تاب بازی بود یه دختر همسنو سال خودم با دوتا بچه از دور داشتن میومدن سمت تاب ،دختره ک بهش میگفتن مامان نمیتونست درست راه بره یه قدم راست میومد یه قدم چپ ، اصلا ی مدلی بود ایستاد کنار تاب تا بعد یاسین سوار بشه پارکم حساااابی شلوغ،یهو افتاد رو زمین چشاش باز رود ولی تو حال خودش نبود جالبه ک هیچ کدوم از خانما نرفت کمکش، اروم رفتم کنارش گفتم خوبی؟گفت ن،دست گدآشتم پشت کمرش کمکش کردم نشست یه بوی خیلییییی تندو بدی میداد،بچه هاش مدتم گریه میکردن گفتم کسی باهات نیس فقط نگام کرد انگار متوجه نمیشد چی میگم ،ب سختی با گرفتن نرده ایستاد سرپا سرش رفت عقب باز پهن زمین شد ،رفتم جلو گفتم چیزی شده؟گفت فشارم افتاده ولی منی ک همیشه افت فشار دادم علائمو میشناسم این حالتا عادی نبود از افت فشار نبود همسرم اروم صدام زد گفت بیا،رفتم کنارش گفت مطمنم ی چیزی مصرف کرده فقط دلم برا بچه ها سوحت، یکیش چند ماهه بود تو بغلش ک هربار میوفتاد از دستش ول میشد یکی دیگه هم سن پسر من، نمیدونم چی بگم والا قضاوت با خودتون
#پوشک#شیرخشکاسهال#تب#فرزنداوری#دوسالگی
مامان آبان مامان آبان ۲ سالگی
سلام مامان‌های گل
دوباره کتاب آوردم براتون. اسمش هست "چه عالی عزیزم" ولی ما بهش میگیم "گوشی". کتاب طوطی (بخش کودک انتشارات فاطمی) منتشر کرده، کاغذش هم گلاسه‌ست. راستش مطمئن نیستم این کتاب برای گروه سنی بچه‌های ما مناسب باشه ولی از اونجایی که آبان خیلی دوستش داره و موضوع جالبی هم داره که دغدغهٔ خیلی از مامان‌هاست، گفتم معرفی کنم.
کتاب دربارهٔ یه مادر و پسره که با همدیگه میرن پارک. پسر کوچولو خیلی هیجان‌زده است و به مامانش میگه امروز می‌خوام از اون درخت بزرگ بالا برم و... ولی مامانش سرش تو گوشیه و در جواب همه چیز فقط به پسرش میگه چه عالی عزیزم!
پسر کوچولو از درخت میره بالا و اونجا کلی ماجراجویی میکنه و اتفاقات مختلف براش می‌افته (تو این قسمت‌ها تخیل هم وارد میشه، مثلا روی درخت میمون‌ها میان و پسر کوچولو رو پادشاه خودشون می‌کنن یا اونجا با یه پلنگ دوست میشه و...) بعد که برمی‌گرده پیش مامانش، می‌بینه مامانش همچنان با گوشی مشغوله. پسر بچه دمغ میشه و با خودش فک می‌کنه مامانش این همه چیز جادویی و قشنگ رو ندیده. با هم برمی‌گردن خونه. موقع خواب مامانش چن‌تا برگ، چوب و... که پسر بچه از پارک با خودش آورده رو می‌بینه و ازش می‌خواد براش تعریف کنه تو پارک چه اتفاقاتی افتاده. پسر بچه هم تعریف میکنه و مامانش میگه بار بعد منم باهات از درخت میام بالا.
بقیه رو تو کامنت‌ها میذارم براتون