۱۴ پاسخ

خوب ادامش من یعنی میرقتم گریه میکردم که مامان واسم خاستگار اومده تو مادرمی باید باشی هزار دنگ و فنگ می اومد خیلی خشک هم برخورد میخورد

هربارم ی جوری رفتار می‌کرد خانواده پسره دمشه و میزاشت رو کولش میرفت
همشون واس اینکه من دختر طلاقم‌میگقتن نه
خیلی سخته ن
افسردگی گرفته بودم از کارای خونه خسته بودم باشم میگفتم هیچی نمیگف
داداش کوچیکم که ۱۰سال ازم کوچیک تره اون موقع کلاس اول بود رسما خودم بزرگش کردم
خیلی دوران سختو‌ پشت سر گذاشتم
داداش بزرگم که سرکار کار میرفت دو وعده غذا میزاشتم که با خودش ببره

دیگه اینقد نا امید بودم اصلا به بابام میگفتم مگه من چمه
من کلا س ی ن ه و ب ا س ن داشتم نه لاغر بودم نه چاق
درسمم میخوندم
به بابام گفتم دیگه خاستگار قبول نمیکنم نمیخام کسی رو نمیخام
گذشت تا اینکه یه روز یکی جلو بابام گرفته بود که از دخترتون خوشم اومده میخایم بیایم خاستگاری
من اولش گفتم نه بابام گفت پسر خوبی دیده میشه بزار بیان
باز من همش حالم بد بود بخاطر بابام قبول کردم

نمیدونم حق داشتی بلاکش کمی یا نه اما بنظرم سر سنگین شو باهاش نه قطع رابطه پدرت ازدواج نکرد؟؟؟ چه آدم خوبی بوده خدا کنه زیاد باشن از این مردا 👏👏👏

والا حق داری بلاک کنی

چه زندگی سختی داشتی عزیزم😘🫂
واقعا بابات ارزش اینو داره بخاطرش مامانتو بلاک کنی👌 جور نبودناشو کم نکشیدین؛ هم تو هم بابات تو این سالها
منم بودم نمیزاشتم کسی بهش حرفی بزنه

بزار چند وقت همینطور باشه.... بعد هر موقع اگگگررر دلت خواست از بلاکی درش بیار و یه تماس باهاش بگیر

عزیزم الهی همیشع شاد و سلامت باشین با همسز و بچه ت....
با اینکه همیشه یه گوشه از ذهنت درگیر مادرت میشه ولی خودت رو یوقت غرقش نکنی .چون خیلی ها اسمشون مادره فقط .
زیاد رو احساساتشون حساب نکن.
خدا بهت یه پدر خوب داده یه همسر خوب
خدا حفظتون کنه برای هم.

من پدرشوهرم خیلی برای زنش تلاش کرد صدشو گذاشت.مادرشوهرم مریض بود جوون ولی فوت کرد .
پدرشوهرم به سالش نشده بچه هاشو تو منگنه گذاشته بود که زن میخواد‌
با اینکه خیلی خدمت خانومش کرد خیلی دوسش داشت.
الان دوسال میشه دنبال همسرن براش‌
اصلا بیخیالم نمیشه.
باز پدر خوبی داشتی کنار خانوادش موند یه دردی به درداتون اضافه نکرد.

مامانت یعنی عاشق یکی دیگه شد طلاق گرفت؟؟
هرچقدم بد باشه بازم مادرته بلاکش نکن هیچکی مادر نمیشه

بعدش چی شد?حس کردم دارم رمان میخونم

پارت ۶ هم داره؟

پارتتتت ۵ چون پیدا نمیکنید

خلاصه من باهاش دوست شدم واسم مهم نبود که میخاد نمیخاد ازدواج کنه ولی چار چوب داشتم واس خودم
بعد چند وقت رفت و آمد مادر شوهرم پیدا شد هی به هر بهانه ای می اومد مغازه
هی میگف شماره مامانتو بده بده
من نمیدادم آخرم از همون خانم که پیشش کار میکردم شماره مامانمو پیدا کرده بود بهش زنگ زده بود
اینم بگم قضیه جداییی مامانم اسنارو گفته بودم به همسرم اونم به مامانش گفته ولی منو شناخته بود مامانش خوشش اومده بود
ناشناس همسرم زنگ زده بودن به خانواده که بیان خاستگاری منم خبر نداشتم
دیگه به شوهرم گفتم من مهمون داریم ی امشبم نمیام مثلا گف اوکی
دیگه مرخصی گرفتم و رفتم خونه همه اومده بودن
شب شدن اومدن دیدم اااااااا صابکار خودم 😂🥲

خوبببب

همینجا بزار دیگ

خب بگووووو دیگه

بقیش؟

خب.

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۲ سالگی
اول شوهرم پریود مغزی شد ، یک هفته الکی باهام دعوا میکرد غر میزد تو اون حین بچمم اسهال بود و بهونه گیر ، بعد خودم پریود شدم به بهونه پریود سه روز رفتم خونه بابام ، بعد این ویروسه رو گرفتم پدرم دراومد از بدن دردش ، رفتم سرم اینا زدم ، سه روز کامل تو خونه با ماسک بودم بچمو بوس نمیکردم و اینا که نگیره ، ولی گرفت ، یهو تب کرد ، تب شدید که با هیچی پایین نیومد ، مجبور شدیم ببریم بیمارستان ، سرم زدن تا اومد پایین ، بعد آنتی‌بیوتیک داد دکتر بهش که بچه من آنتی‌بیوتیک نمیسازه بهش ولی مجبور بودم بدم تا تبش قطع بشه ، خلاصه دو روز دادم که اسهال شدید شد و پاش به شدت سوخت ، دیگه دیروز روز هفتم آنتی‌بیوتیک رو قطع کردم بلکه اسهالشم قطع بشه وضعیت پاهاش افتضاهه ، تو این حین به شدت بهونه گیر و وابسته و چسبیده به من بود چون از سرم و اینام ترسیده ده بود ، بعد وقتی خودمو بچم مریض بودیم هیچ‌کمکی هم نداشتم چون مامان بابام درگیر کارای خواهرم بودن که متأسفانه نامزدیش به هم خورد و اینا ، اصلا حواسشون یه من نبود ، وقتم نداشتن در واقع
خلاصه این شد که تو دو هفته چهار کیلو کم کردم ، الانم تهوع و سرگیجه دائم دارم با دمیترون زندم
خیلییییی وزنم کم شده ، شوهرم خودش لاغره ، میگه خوب شدی تازه ، ولی خودم میدونم وضعیتم افتضاه شده و نمیدونم چیکار کنم ، بچمم از بعد این ماجراها دیگه جایی نمیمونه که بتونم برم دکتر ، حتی اجازه نمیده درست غذا بخورم ، همش داره بهونه میگیره و بغلمه ، غیر از جسمی ، از نظر روحی و ذهنی هم خیلیییییی خستم خیلی و واقعا نمیدونم چیکار کنم ، خونم خیلی به هم ریخته حتی نمیتونم یا نمیرسم مرتب کنم
دلم میخواد گریه کنم
احساس میکنم دارم خفه میشم همش
مامان آنا مامان آنا ۱ سالگی
بچه من دوماهگی واکسنشو که زد روز بعد رفلاکس گرفت
واکسن ۴ ماهگیشو که زد
چتد روز بعد اسهال خلطی گرفت
کفتن حساسیت پیدا کرده استفراغای جهشی پیدا کرد رفلاکس پنهانش شد اشکار
۶ماهگی که زد به شیر ببااک کامفورتی که میخورد و بهش میساختم دیگه بهش نساخت و فقط خلط دفع کرد
جدو ابادم اومد جلو روم تا بتونم شیرخشک سازگار باهاش رو پیدا کنم
الفامینو پپای پپای مونیور هیچکدوم این بچه رو درست نکردن جزززز ال اف
که با اون عالی شد وزن گرفت از خط قرمز نمودار اومد رو نازنجی بعد زرد
ولی قدش کم بود هنوز
که دکتر گفت کم کم لاکتوز رو به بدتش معرفی کن
تا قدش بهتر بشه
ابنکارو کردم شروع کرد به دندون دراوردن تو ۷ماهگی یه دندون دراورده بود دیگه در نمیاورد
مدتها فاطی دادم شیر تا ال اف رو کم کم قطع کردم و شیر عادی میخورد و خیلی هم خوب بود
تااا اینکه واکسن یکسالگیشو با تاخیر دریکسالو دوماهگی زد
دوباره مصیبت شروع شد تمام غذاهارو دونه دونه حذف کردم ببینم به چی حساسه ولی این مدفوع هضم نشده با بوی ترش خوب نشد
دوباره برگشتم به شیر ال اف
ایا هنوزم ایمان نمیاورید که تو این واکسنتی کوفتی یه چیزی هستتتتتت.
اگه دوباره خدا بعم بچه بده که محاله بده .یدونه واوسنم نمیزنم بهش