خوب ادامش من یعنی میرقتم گریه میکردم که مامان واسم خاستگار اومده تو مادرمی باید باشی هزار دنگ و فنگ می اومد خیلی خشک هم برخورد میخورد
هربارم ی جوری رفتار میکرد خانواده پسره دمشه و میزاشت رو کولش میرفت
همشون واس اینکه من دختر طلاقممیگقتن نه
خیلی سخته ن
افسردگی گرفته بودم از کارای خونه خسته بودم باشم میگفتم هیچی نمیگف
داداش کوچیکم که ۱۰سال ازم کوچیک تره اون موقع کلاس اول بود رسما خودم بزرگش کردم
خیلی دوران سختو پشت سر گذاشتم
داداش بزرگم که سرکار کار میرفت دو وعده غذا میزاشتم که با خودش ببره
دیگه اینقد نا امید بودم اصلا به بابام میگفتم مگه من چمه
من کلا س ی ن ه و ب ا س ن داشتم نه لاغر بودم نه چاق
درسمم میخوندم
به بابام گفتم دیگه خاستگار قبول نمیکنم نمیخام کسی رو نمیخام
گذشت تا اینکه یه روز یکی جلو بابام گرفته بود که از دخترتون خوشم اومده میخایم بیایم خاستگاری
من اولش گفتم نه بابام گفت پسر خوبی دیده میشه بزار بیان
باز من همش حالم بد بود بخاطر بابام قبول کردم
نمیدونم حق داشتی بلاکش کمی یا نه اما بنظرم سر سنگین شو باهاش نه قطع رابطه پدرت ازدواج نکرد؟؟؟ چه آدم خوبی بوده خدا کنه زیاد باشن از این مردا 👏👏👏
والا حق داری بلاک کنی
چه زندگی سختی داشتی عزیزم😘🫂
واقعا بابات ارزش اینو داره بخاطرش مامانتو بلاک کنی👌 جور نبودناشو کم نکشیدین؛ هم تو هم بابات تو این سالها
منم بودم نمیزاشتم کسی بهش حرفی بزنه
بزار چند وقت همینطور باشه.... بعد هر موقع اگگگررر دلت خواست از بلاکی درش بیار و یه تماس باهاش بگیر
عزیزم الهی همیشع شاد و سلامت باشین با همسز و بچه ت....
با اینکه همیشه یه گوشه از ذهنت درگیر مادرت میشه ولی خودت رو یوقت غرقش نکنی .چون خیلی ها اسمشون مادره فقط .
زیاد رو احساساتشون حساب نکن.
خدا بهت یه پدر خوب داده یه همسر خوب
خدا حفظتون کنه برای هم.
من پدرشوهرم خیلی برای زنش تلاش کرد صدشو گذاشت.مادرشوهرم مریض بود جوون ولی فوت کرد .
پدرشوهرم به سالش نشده بچه هاشو تو منگنه گذاشته بود که زن میخواد
با اینکه خیلی خدمت خانومش کرد خیلی دوسش داشت.
الان دوسال میشه دنبال همسرن براش
اصلا بیخیالم نمیشه.
باز پدر خوبی داشتی کنار خانوادش موند یه دردی به درداتون اضافه نکرد.
مامانت یعنی عاشق یکی دیگه شد طلاق گرفت؟؟
هرچقدم بد باشه بازم مادرته بلاکش نکن هیچکی مادر نمیشه
بعدش چی شد?حس کردم دارم رمان میخونم
پارت ۶ هم داره؟
پارتتتت ۵ چون پیدا نمیکنید
خلاصه من باهاش دوست شدم واسم مهم نبود که میخاد نمیخاد ازدواج کنه ولی چار چوب داشتم واس خودم
بعد چند وقت رفت و آمد مادر شوهرم پیدا شد هی به هر بهانه ای می اومد مغازه
هی میگف شماره مامانتو بده بده
من نمیدادم آخرم از همون خانم که پیشش کار میکردم شماره مامانمو پیدا کرده بود بهش زنگ زده بود
اینم بگم قضیه جداییی مامانم اسنارو گفته بودم به همسرم اونم به مامانش گفته ولی منو شناخته بود مامانش خوشش اومده بود
ناشناس همسرم زنگ زده بودن به خانواده که بیان خاستگاری منم خبر نداشتم
دیگه به شوهرم گفتم من مهمون داریم ی امشبم نمیام مثلا گف اوکی
دیگه مرخصی گرفتم و رفتم خونه همه اومده بودن
شب شدن اومدن دیدم اااااااا صابکار خودم 😂🥲
خوبببب
همینجا بزار دیگ
خب بگووووو دیگه
بقیش؟
خب.
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.