سلام خانومامیشه ی راهنمایی بدید من واقعا دیگ نمیدونم چیکار کنم اعصابم بهم ریخته،ی دوستی دارم ک خیلی رفت امد داریم چ خانوادگی چ تنهایی پسرش ۶ماه از پسرم بزرگتره،توتمام این مدت ها پسرش یکسره ب بچم زورگفته وسیله هاشوخوراکی هاشو ب زورگرفتع و خیلی میزنه،خلاصه چندروز پیش پسرم تازه یادگرفته وقتی ی نفر میزنه از خودش دفاع کنه بزنه اونم اروم هان محکم،چندروز پیش خونشون بودم پسرش ک ک چندین بارپسرمو زد،پسرم حرصش دراومد اروم زد در گوشش،ببین دوستم بلند شد اومد یدونه اروم زد در گوش پسرمن،گف چرا میزنیش منم سریع زدم رو پای دوستم گفتم ببین پسرم منم زدمش،اصن انقد حالم بده میگم من هیچ وقتی رو پسر تو دست بلند نکرده پسرت داشت چشم بچمو درمیاورد من هیچی نگفتم الان چجوری ب خودش اجازه همچین کاری و داد اونم وقتی بچم توبغلم نشسته،همش دارم خودخوری میکنم شوهرم میگ ولش کن بچن دیگ،میگم اگ بچن چرابزرگتر بیاد تو کارشون اصن چیزی نشده بود ک اون بخاد همچین کاری کنه هرچندم الکی بوده باشه،ی طرف میگم بهش پیام بدم بگم ی طرف میگم ولش کن بهتره دیگ رفت و امدم و کمتر کنم اصن ازچشمم کنار نمیره

۱۰ پاسخ

هیچوقت با کسایی که بچتو اذیت میکنن یا میزنن معاشرت نکن ، خیلی اثر منفی روی بچت میذاره باعث میشه اونم ژدن رو یاد بگیره و بچه های دیگه رو بزنه

آدمای بی خاصیت این مدلی آن
انقققد بدم میاد انگار بچه ی خودشون فقط بچس
ببین اگع خودتو حساس نشون ندی بهش..ادامه دار میشه..یا رک بهش بکووو...یا توام ب بچت حساس باش..

حرفت درسته نباید ب پسرت میزد 😑

من پودم قشنگ پیام میدادم و دیگه هیچ وقت رفت امد نمیکردم

چطور سکوت کردی؟ من بودم پارش میکردم ب حرف شوهرت اصلا گوش نده همچین ادمی لایق دوستی و صمیمیت نیست قطع رابطه کن

ببین رفت آمد نکن تاهردوی بچهابزرگتربشن اینجوری هیچکدوم آسیب نمی‌بینن همین دعوتت کردبهونه بیارنروخودتم دعوت نکن

ببین من میگم وقتی 2تا بچه بازی میکنن بزرگترها نباید دخالت کنن
اون زده
پسر شمام زده
تموم شد
اما اگر پای دخالت بزرگترها بیاد وسط من باهاش رفت و امد نمیکنم
تا بچه خودش میزده اشکال نداشته
الان بچه شما زده بد بوده؟!

قط رابطه تمامم

من بودم رفت امد نمیکردم بچه زدن داره اخه ب

کار اون اشتباه بوده به نظر من اون باید معذرت خواهی کنه

سوال های مرتبط

مامان deli مامان deli ۲ سالگی
ماما تورو خدا کمک کنید دخترم خیلی رفتاراش رو مخمه کمکم کنید چیکار کنم مثلا تو گوشی هستم برنامه کودکم میزنه واسه اون هه میاد موهامو میکشه ینی میخاد شونه کنه یاپاشو میکنه تو حلقم مثلا میخاد بازی کنه باهام منم هه داد میزنم دلانا کاری ب من نداشته باش نگاه برنامه کودکت کنم دوباره دودقیقه بعدش دوباره رو مخم میره یا میگه گوشیت باید بهم بدی و.....منم این چن وقته ک خیلییییی رو مخمه میگم الان ممدقلی میگم بیا ببرت هرچند ب اندازه دودقیقه اروم میگیره دوباره شروع میکنه احساس میکنم نمیدونم چطوری باش رفتار کنم میدونم ک کارم خیلی اشتباهه ک میترسونمش ولی احساس میکنم بلدنیستم چطوری کنترلش کنم و اینم بگم ک دختر خیلی اجتماعی مثلا روضه ای مراسمی جایی بریم سریع ٱونس میتونه بگیره با اطرافیان خجالتی نیست مثلا یبار تو مراسمی چندتا بچه از فامیلامون داشتن ی گوشه بازی میکردن گفتم دلی برو پیش بچه ها بازی کن خیلی راحت رفت باهاشون دوست شد یه 8ماهه پیش بود ک زن داداشمم پیشم بود بهم گفت خیلی خوبه دخترت اینطوری دختر من الانکه بزرگ‌شده 4سالشه هم پارکی جایی هم میبرم روش نمیشه بازی کن درست ....بعد امشب تو روضه بودیم یه خانمی بود آب میداد کلمن پیشش بود گفتمم دلی برو پیشش اب بیار بخور فاصله خیلییی کمی بود خاستم خودش بره ولی نرفت انگار خجالت میکشید..پیش خودم میگم انگار من دارم ی اشتباهی میکنم ک داره اعتماد بنفسش از دست میده نمیدونم واقعا کجای کارم اشتباهه
مامان 👑 ساتیار 👑 مامان 👑 ساتیار 👑 ۳ سالگی
خانوما بیکارید بیاید ی سرگرمی خوشایند ک من خیلی از مرورش لذت میبرم بیاید هممون ی بار دیگ خاطره زایمانمون رو تعریف کنیم الان بعد این همه وقت خیلی حس حال خوبیه ...😁😉

من سر ساتیار ۳۹هفته دقیق بودم هر کاری میکردم زایمان نمیکردم پیاده روی و چیزایرسنگین هر کاری ک فکرشو کنید حتی بزور ب شوهرم میگفتم بیا رابطه اونم بدبخت می‌ترسید 🤣🤣میگفت زری میزنم چش بچه رو در میارم بشین گفتم ن باید زایمان کنم خلاصه فردا همو روز من از سب قبل آب نداشتیم خونه بهم ریخته دیگ پاشدم کلی کار کردم جارو دستمال کشی لباس شستن یعنی ی طوری ک نهار خوردنم دراز کشیدم بچه هام لقمه میرفتن دستم میدادن دیک بعدظهر رفتم پیاد روی و اومدم حونه حال نداشتم شام درست کنم ی املت زم براشون خودمم اشتها نداشتم اصن ایقد خسته بودم ساعت ۹خابیدم ساعت ۵صبح تو خاب دیدم پاهام گرم شد فکرکردم شاشیدم بخودم پاشدم دیدم ن کیسه آبمه پاشدم رفتم حموم لباس عوض کردم اومدم بیرون ی کم تو خونه چرخیدم دیدم ن درد ندارم دیگ رفتم شوهرمو بیدار کردم ک آره سعید جریان اینه گفت خو په پاشو بچه ها رو بیدار کن آماده شو بریم دیگ آماد شدم با شوهر و بچه ها با ماشین سنگین رفتیم بیمارستان من ب شوهر گفتم نبینم کسی بیاد ها وقتی زایمان کردم ب همه میگیم دیگ شوهرم یواشکی ترسید بود زنگ زد مامانم .منم سری رفتم داخل زایشگاه از استرس نگم براتون ک داشتم
بقیش پایین میزارم