۴ پاسخ

استانه درد هر فرد متفاوته در زایمان من حتی دیدم اونا که کلی ورزش و اگاهی دارن هم از درد جیغ داد میکنن بهتره نگی بیخودی در هر حال اون فرد داره درد میکشه

عزیزم موقع زایمان طبیعی درد زیاده جیغ و داد الکی چیه
واقعا درد داره الکی نیست من خودم بیمارستان گذاشتم رو سرم

بخدا درد داره من خیلی درد کشیدم انقد جیغ زدم که گلوم گرفت بخدا لبام خشک شده بود فقط التماس میکردم یکم آب بهم بدن وقتی زاییدم

وایییی

سوال های مرتبط

مامان نجلا و دلوین مامان نجلا و دلوین ۹ ماهگی
تجربه زایمان 5
بعدش رفتم رو تخت دراز کشیدم دیگه هر بیست دیقه معاینه میشدم اما بهم نمیگفت چند سانتی ولی دردا شدید بودن خیلی حس زور داشتم بعدش ساعت یک. معاینه مرد گفت نزدیکی ب زایمان چون دردا واقعا غیر قابل تحمل بود ساعت یک. و بیست دیقه دیگ بچه خیلی فشار میاورد و دکتر وسایلای زایمان رو اورد و گفت هر موقع درد داشتی بگو ی امپول توی انژیوکتم کم کم تزریق کرد ک. واقعا کمکم کرد و بعد ک معاینه کرد گفت فول شدی و هر موقع درد داشتی زور بزن و خیلی دردا شدید بودن چهار بار زور زدم اونم خیلی طولانی چون دردا شدید بود گفت سر بچه رو میبینم زور بزن با زور پنجم سر بچه اومد و من ک کلافه شده بودم از دردا از حال رفتم و پاهامو بستم ماما داد زد ک پاهاتو باز کن بچه رو خفه کردی ی زور دیگه بده خلاصه ی زور دیگه زدم و بجه رو. گذاشت رو شکمم و بچه گربه نکرد اروم یکم ناله کرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت صبر کن کم کم گریه میکرد اما دلوین وقتی بدنیا اومد صداش خیلی بلند بود گریع میکرد بعدش بچه رو برد و اومد گفتم بچه رو کجا بردی گفت بردم اکسیژن بگیره یکم و اینجا تازع داستان بدبختی من با بیرون اومدن جفت شروع شد هر چی گفت سرفه کن جفت بیاد هر چی سرفه میکردم از جفت خبری نبود دستشو تا ارنج برد تو شکمم و گفت جفت چسپیده جون عفونت داشتم موقع بارداری
مامان پناه🩷🫀 مامان پناه🩷🫀 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

تو راه بیمارستان به خونه دردام هی داشت شدید میشد خودم نمیخواستم قبول کنم میخواستم فردا نرم بستری
رفتم رسیدم خونه دیدم هی داره فاصله دردا کم‌میشع ولی خب زیاد شدید نیست به مامانم زنگ زدم گفتم کلی دعوام کرد چرا نشستی پاشو حاضرشو بیا بریم بیمارستان
دیگه مامانم اومد ساک منو بچرو برداشت من اصلا دلم نمیخواست برم
دیگه به زور شوهرم و مامانم پاشدم حاضر شدم رفتیم بیمارستان معاینه کردن گفتن نه تا فردا نمیاد برو خونه فردا بیا باز برگشتیم خونه تا خود صبح هی داشتم فکر میکردم گریم‌ میومد خیلی میترسیدم صبح پاشدم آماده شدم مامانم اومد رفتیم ساعت ۹ نیم بود رفتیم معاینه کرد گفت ۳ سانتی برگ بستری گرفت کارهارو کرد ساعت ۱۱ شده بود بستری شدم قرص زیر زبونی دادن‌ دردام هی شدید شد فاصله دردا به ۴ دیقه رسیده بود دردا در حد ۳۰ ثانیه میگرفتن قابل تحمل بودن هی ورزش میکردم بشین پاشو میرفتم آب داغ مامانم میگرفت شکمم ماساژ میداد هییییچ‌ تغییری نکرده بود خشک خشک درد بود و فاصلشون کم نمیشد دیگه ساعت ۳ داشتم میمردم بین دردا هی خوابم می‌گرفت ساعت ۳ دکتر اومد معاینه کرد گفت همون ۳ سانتی یه چیزی وارد کرد کیسه آبم رو پاره کرد کلییی آب داغ همراه خون روشن صورتی اومد دکتر رفت هی میومدن معاینه میکردن
مامان سورنا مامان سورنا ۳ ماهگی
پارت سوم
بعد معاینه ماما، خون تقریبا زیادی ازم ریخت آمپول فشار هم که زدن و دستگاه به شکمم وصل کردن تا روند زایمان شروع بشه(تمومممم تلاشتون کنین درداتون خونه شروع بشه علاوه بر اینکه دردا آمپول فشار خیلی تیز و دردناک هست مجبورین یه دستگاه هم به شکمتون وصل باشه که نوار قلب بچه هر لحظه چک بشه چون آمپول فشار ممکنه تپش قلب کند کنه...بعد بهتون اون وصل باشه مجبورین همش دراز کشیده باشین نمیتونین راه برین و ورزش کنین دردا هم وقتی راه برین خیلی قابل تحمل تر میشه ولی دراز کشیده با هر دردی طاقتتون تموم میشه🤒)
خلاصه من ساعت ۴ آمپول بهم تزریق شد و ساعت پنج رسماً دردای اصلی شروع شد نیم ساعت اول دردا می‌شد با تکنیک تنفس و اینا راحت تر گذروند نیم ساعت بعد بالاتر رفت 😩 دیگه ماما دید دردام انگاری زیاده ناله زیاد میکنم اومد معاینه کرد گفت خیلی پیشرفتت خوب بوده تو تا دو ساعت دیگه زایمان می‌کنی .گفتم خب زنگ بزنین دکتر بیهوشی بیاد گفت نه هنوز تا آمپول اپیدورال مونده 😭
نیم ساعت سوم آرزو مرگم داشتم دنبال یه آمپول بودم آمپول هوا بزنم خودم بکشم😄 دردا خیلیییییی وحشتناک بود دیگه ناله ها بلند و همراه گریه داشتم ماما دید اوضام داغونه اومد دوباره معاینه م کنه بهش گفتم کمرم داره می‌شکنه میفهمم بچه داره میاد،معاینه کرد گفت تو هفت هشت سانت بازی دیگه باید کم کم بری تخت زایمان .😐
مامان کایلین🫀 مامان کایلین🫀 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳🥲💖

تا کارای بستریمو کردم و سرم اینامو وصل کردن ساعت ۳ شد بهشون گفتم من گاز بی دردی میخام دیگ رفتن از
همسرم اجازه گرفتن و بعد بردن منو داخل اتاقی ک کپسول گاز بی دردی داشت رو تخت دراز کشیدم دردام قابل تحمل بود اومدن و طریقه استفاده از کپسول گاز بی دردی و بهم توضیح دادن گفتن موقع ایی ک درد داری دو الی سه تا نفس عمیق بکش و تا موقع ک درد داری ماسکو از جلوی دهنت اینور نکنی گفتم باشه و بعد رفتن
دیگ رو تخت دراز کشیده بودم و دردم هی شدیدتر میشد بخاطر آمپول فشار موقع درد از ماسک استفاده میکردم اوایل یکم دردمو گم می‌کرد ولی بعد اینکه دردام غیر قابل تحمل شد ن زیاد تأثیر گذار نبود ی ماما اومد و نوار nst وصل کرد به شکمم که ضربان قلب بچرو داشته باشن خدایی نکرده افت نکنه معاینم کرد و حین معاینه کیسه ابمو پاره کرد، و بعدش رفت دراز کشیده بودم و هی آب ازم می‌ریخت دردم می‌گرفت ول میکرد و هی بیشتر میشد و تایمش کمتر ماما اومد معاینم کرد و گفت ۶ تا ۷ سانتی پیشرفتت خوبه به پهلو دراز کشیدم دیدم دردم شدیدتر میشه اینجوری دوباره برگشتم به کمر دراز کشیدم همینجوری گذشت و گذشت دیگ اینقد دردم شدید شده بود داد میزدم ناله میکردم از شدت درد به خودم میپیچیدم وای وحشتناک بود اصلا قابل تحمل نبود
اینقد درد داشتم ک خودم داد میزدم بیاین معاینم کنید ببینید چند سانت شدم هی صدا میزدم ماما بیاد بالا سرم ....
مامان بردیا مامان بردیا ۱۵ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان دخترمون🇮🇷 مامان دخترمون🇮🇷 ۷ ماهگی
پارت سوم تجربه زایمان 💢
دردا شدید شده بود منم دیگه نمیتونستم با تنفس کنترل کنم آخ و نالم رفته بودهوا اومد یه آمپول بهم زد که سرمو گیج کرد و خیلی خوب بود برای نیم ساعت انقباضا رو نمیفهمیدم ، یعنی میفهمیدم دردش قابل کنترل شده بود واسم
بعد نیم ساعت اومد معاینه کرد ۳ چهار مرتبه دسشو برد داخل و میگردوند و گفت ۴ و نیم سانت شده ، دکتر لیهوشی اومد و اپیدورال رو زد و خیلی هم گیر میاد چرا اینطوری نشستی من واسش نمیزنم و...
خلاصه زد و گفت دراز بکش منم دراز کشیدم پاهام و کمرم گرم شد و انقباض داشتم ولی دردشو نمیفهمیدم ، گفتم میخوام بخوابم ، گفت بخواب ، از ساعت ۱۱ تا تا یه ربع به ۱۲ خوابیدم و گیج بودم
یه ربع به ۱۲ ماما همراهم اومد خودشو معرفی کرد و روی تخت پاهامو ماساژ میداد و با پاهام حرکت میزد
اومدن سرم فشار گذاشتن و وقتی یکم گذشت حس دستشویی شماره ۲ داشتم ، حیلی زیاااد
ولی میگفتن نباید زور بدی ، همین حس هر ۲ ۳ دقیقه یه بار تکرار میشد و خیلی زیاد بود
بعد گفت زور بزن ، و متاسفانه یه عالمه مدفوع کردم و خجالت میکشیدم ، وای ماما همراهم و پرستارا میگفتن اشکال نداره عادیه راحت باش و ...
ماما همراه گفت من گفتم تو ساعت ۳ و ۴ صبح فارغ میشی ولی الان خیلی خوب پیشرفت داشتی یکم دیگه نینی توی بغلته
مامان رادمهر&رایان مامان رادمهر&رایان ۱ ماهگی
پارت دوم
بعدش هم با یه چیزی زد کیسه آبمو پاره کرد خلاصه افتادم رو درد شدید دکتر گفت الان پنج سانت و نیم شده دیگه دردهایم شدید و غیر قابل تحمل شده بود اما باید تحمل میکردم نفس های عمیق می‌کشیدم حدودا ساعت هفت اینا بود فکر کنم بعد دیگه ماما یه آمپول دیگه اومد زد که گفت این باعث میشه دهانه رحمت نرم بشه منم همچنان درد می‌کشیدم و دعا میکردم زودتر ده سانت بشه.این وسط هم ماما می اومد معاینه میکرد میگفت چند سانت شدی ساعت های هشت و نیم اینا بود که احساس زور بهم اومد صدا ماما زدم اومد معاینه کرد گفت دیگه باید زور بزنی منم ضعف کرده بودم و توان نداشتم ماما گفت میخای بگم یه چیزی بیارن بخوری تا جون داشته باشی زور بزنی گفتم آره اونم گفت به همراهم تا خوراکی بیاره برام اما من دیگه خیلی حس زور داشتم همینطور زور زدم با دو سه تا زور بچم به دنیا اومد ماما میگفت خیلی زورت قوی بوده با اینکه توان نداشتی عالی بودی پسرم به دنیا اومد بدون اینکه برش بخورم
مامان رادین مامان رادین روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم
ده دقیقه اینجا ساعت چهارعصر بود بابام دیگه کلی غر زد ک پاشید برید خطرناکه دیگه به اجبار ما راه افتادیم ماما همراهم گفته بود درد منظم به پنج دقیقه رسید راه بیفت و بگم ک این دردا که این مدت کشیدم قابل تحمل بود دراز می‌کشیدم و نفس می‌کشیدم دردا اروم میشد تنفس خیلی مهم سر همین ک اروم بود اصلا نگران نبودم چون شنیده بودم درد زایمان وحشتناک میگیره ول می‌کنه
راه افتادیم سمت بیمارستان ساعت پنج رسیدیم دیگه تا کارا رو بکنیم منم ک اروم ارومممم ریلکس ک خب دردم ده دقیقس باشه نزدیک بشه ک حداقل آمپول فشار نخورم خودم رفتم پذیرش کارام خودم انجام دادم بلکم دردا نزدیک بشه ولی نشد ساعت وقتی دراز کشیدم ک معاینه بشم ساعت 6 عصر شده بود تا معاینه کرد گفت بچه چندم گفتم اول گفت دردا چطوره گفتم هر10 دقیقه قابل تحمل گفت امکان نداره دهانه رحمت 8سانت باز شده سریع کارا رو کرد بهم گفت تکون نخورم بشینم سرجام تا کیسه آب ی وقت پاره نشه و سریع لباس تنم کرد برد منو اتاق آمپول بیحسی گرفتم زدن به دستم دردا هنوزم قابل تحمل بود تا اینکه ساعت7شد همش حس زور داشتم و اون موقع فول شدم ماما همراهم گفت همکاری کنی
مامان ویهان🧿 مامان ویهان🧿 ۱۴ ماهگی
پارت سوم تجربه زایمان.
دیگه رفتیم طبقه دوم بخش زایمان بعد رفتم داخل مامانم همرام بود بعد یه خانم گفت بیا دراز بکش دراز کشیدم معاینه کرد گفت فول شدی دهانه رحمم کامل باز شده بود ولی درد داشتم همچنان دیگه اون خانمه برام انژیوکت به دستم وصل کرد و گفت پاشو برو تو اون اتاق هنوز کیسه ابم پاره نشده بود دیگه بلند شدم از تخت اومدم پایین دردم زیاد شده بود ولی قابل تحمل بود از تخت اومدم پایین کیسه آبم پاره شد دیگه دردام تموم شد اصلا درد نداشتم دیگه مامانم سریع منو برد اون اتاق رفتم دراز کشیدم ماما اومد سرم رو برام وصل کردو چند تا زور زدم که ماما گفت بسه دیگه زور نزن سرش اومده دیگه اونجا رو برام سر کرد برش داد و بچه به نیا اومد ساعت ۵:۳۵ دقیقه ظهر بود که بچه بدنیا اومد یعنی تا شوهرم کارای بستری شدنم رو انجام داد من بچه رو اورده بودم دیگه سریع پاکش کردن و بردن به مامانم و شوهرم نشونش دادن و بردن بخش نوزاد داخل دستگاه اکسیژن وصل کرده بودن بعد اومدن سراغ من برام بخیه زدن و دکتر اومد بالا سرم و ماساژ شکمی داد و رفتم بخش بعد یه شب بخش خوابیدم و فرداش مرخصم کردن ولی بچم هنوز بستریه اصلا نمیزارن بری بچه رو ببینم فقط میزارن مادر بچه بره داخل و بچه رو ببینه دیروز رفتم دیدمش خواب بود بچم قربونش برم اکسیژن و این چیزا بهش وصل نبود نمیدونم چرا نگهش داشتن انشاالله که دکترش بگه خوبه مرخصش کنن دلم براش یه ذره شده
مامان تیارا مامان تیارا ۴ ماهگی
پارت ۳
دیگه تا منو پذیرش کردن همش میگفتم هیوسین بهم بزنین گفتن باید پذیرش بشی دیگه که پذیرش شدم همون ماما مرکز اومد برام هیوسین وصل کرد ی مقدار دردا را کاهش میداد ولی خیلی اثر نداشت البته من چون شب قبل نخوابیده بودم خیلی گیج بودم و خواب داشتم بیشتر روی تخت خواب بود ماما اومد بهم گفت من ساعت ۸ شیفتم تموم میشه میام کلا پیش تو و گفت هر وقت دردت گرفت روی توپ برو بشین و واقعا هم اثر داشت ولی وقتی دردا بیشتر می‌شد دیگه اثرش کمتر میشد بیشتر راه رفتن و دراز کشیدن اثر داشت دکتر شیفت هم اومد منو معاینه کرد و گفت ۳ سانتی و دوتا امپول هیوسین دیگه با یک مسکن برام نوشت یدونه توی سرم برا زد یک هم از امپول های هیوسین با مسکن هم توی پا به من همش میگفت سجده برو که سر بچه قشنگ بچرخه منم خواب بودم ی مقدار سجده میرفتم دوباره میخوابیدم اومد منو معاینه کرد گفت ۴ سانتی بعد نمیدونم چقد طول کشید که من همونجور سجده بودم هی حس مدفوع و فشار داشتم گفت بخواب معاینه کنم گفت ۷ سانتی دیگه همراهیم هام را بیرون کردن خودشون اومدن وسیله هاشون را آماده کردن دکتر اومد و ماما همراه خودم با چند تا ماما دیگه دکتر و ماما بهم میگفتن الکی زور نزن وقتی حس فشار داشتی زور بزن با گلوت هم زور نزن من هم همینطوری بودم با تمام توانم سعی می‌کردم زور بزنم که تموم شه تقریبا از وقتی بهم گفتن الکی زور نزن با ۵ . ۶ تا زور نی نی بدنیا اومد
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد