سلام به مامانای عزیز 🌸
من بعد از دو ماه و دو هفته بالاخره به خودم اومدم 😂 گفتم بیام تجربه زایمانم رو براتون تعریف کنم؛ شاید برای بعضی از مامانا مفید باشه 🤍

از اواخر ماه هشتم، مایع کیسه آبم مدام کم می‌شد. هرچقدر آب و مایعات می‌خوردم، خیلی تغییری نمی‌کرد و معمولاً بین ۶ تا ۹ بود.

۱۶ تیر، وقتی ۳۷ هفته و ۲ روزه بودم، برای اندازه‌گیری مایع کیسه آب سونوگرافی رفتم. این بار مایع از ۹ به ۷ رسیده بود 🤦🏻‍♀️
سونولوژیست هم خیلی منو ترسوند و گفت اگر همین‌طور پیش بره ممکنه برای بچه مشکل ایجاد بشه. منم با حال خیلی خراب خودمو رسوندم مطب دکترم و حرف‌های سونولوژیست رو بهش گفتم.

دکتر گفت: «برو بخواب تا معاینه‌ات کنم.»
معاینه‌ام کرد و گفت حدود دو سانت باز شدی و بهم نامه بستری داد.

منم رفتم خونه، ساک و وسایلم رو برداشتم و خوش و خرم راهی بیمارستان شدم برای به دنیا آوردن آرکان عزیزم 🫠❤️

البته هیچ تصوری از درد زایمان طبیعی نداشتم! همه بهم می‌گفتن اولش درد می‌کشی و بعد راحت می‌شی و دیگه دردی نداری. منم با همین تصور رفتم بیمارستان 😂

ساعت ۷ غروب بستری شدم. به‌خاطر استرس و ترسی که از سونوگرافی گرفته بودم، فشارم ۱۴ بود و موقع بستری هم فشارم ۱۴ ثبت شد.

رفتم داخل اتاق و سرم وصل کردن که داخلش آمپول فشار هم زده بودن. از حدود ساعت ۸:۳۰ شب دردها شروع شد…

۳ پاسخ

منم تازه حوصله کردم بنویسم😂😂تازه دیروزم واکسن زده پسته خان درگیر اونیم

.....

خوبه عزیزم بعد دو هفته به خودت اومدی من ۴۰ روزه هنوز به خودم نیومدم 😆

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۱۴ ماهگی
مامان آرکان🩵🧸 مامان آرکان🩵🧸 ۲ ماهگی
پارت دو...
اوایل دردها قابل تحمل بود، ولی از حدود ۹ تا ۹:۳۰ شب دیگه واقعاً برام سخت شد 😅

تمام شب داخل حمام بودم و مامانم آب گرم روی کمر و شکمم می‌گرفت و اونجا یکم دردم آروم‌تر می‌شد 🙁

اطرافیانم می‌گفتن قسمت معاینه خیلی دردناکه، ولی من موقع معاینه تقریباً چیزی حس نمی‌کردم. اما امان از NST گرفتن! 😂 جونم درمی‌اومد.

حدود ساعت ۴ یا ۵ صبح، پنج سانت باز شده بودم و دردها دیگه واقعاً غیرقابل تحمل شده بود. به هر پرستار، ماما، دکتر و هرکسی که می‌اومد التماس می‌کردم منو ببرن سزارین ☹️
ولی می‌گفتن دهانه رحمت نرم شده و خیلی خوب داره باز می‌شه، برای همین سزارینت نمی‌کنیم.

منم از شدت درد جیغ که نه، نعره می‌کشیدم 😂 طوری که حتی نگهبان‌های بخش هم صدامو می‌شنیدن!

ساعت ۸ صبح شد و دیگه حتی آب گرم هم تأثیری روی دردم نداشت 😣
خیلی درد داشتم و مدام درخواست اپیدورال می‌کردم. بالاخره اومدن فشارم رو گرفتن، ولی فشارم ۱۶ بود و به خاطر فشار بالا اپیدورال برام انجام ندادن 😒

به جاش یه چیزی برام آوردن که گفتن برای کاهش درده؛ دقیقاً نمی‌دونم چی بود، ولی هرچی بود برای من خیلی مسخره بود 😂 اصلاً تأثیری نداشت و دردم رو کم نکرد.

حدود ساعت ۹:۴۵ دکترم اومد و معاینه‌ام کرد. همون موقع بهش گفتم احساس می‌کنم دستشویی دارم.

دکتر سریع ماماها رو صدا زد و همه آماده زایمان شدن…
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان امیر رضا مامان امیر رضا ۱ سالگی
من بعد 3 ماه تازه وقت کردم بیام تجربه ام از زایمان طبیعی رو کامل بگم
من 40 هفته تمام بودم و هیچ دردی نداشتم حتی یه کوچولو که دلم‌گرم باشه اینا دردهای زایمان هستن
صبح بیدار شدم با مامانم رفتیم بیمارستان پیش دکتر و معاینه کرد و گفت هنوز 2 سانتی چند روز دیگه صبر کن ولی راستش من میترسیدم از حرفایی که شنیده بودم میگفتن بچه اگه تا 40 هفته به دنیا نیاد مدفوع میخوره و ممکنه خدایی نکرده خفه بشه با دکتر صحبت کردم گفتم برای شما امروز و چند روز دیگه فرق داره مگه بخاین آمپول فشار بزنین گفت اذیتت میکنن گفتم نه من اذیت نمیشم زنگ زد زایشگاه و رفتم بالا معاینه کردن گفتن دو سانتی گفتم بابا حرکات بچم داره کم میشه دیگه تکون هاشو کن حس نمیکنم گفتن یک ساعت پیاده روی کن بیا برای بستری به همسرم زنگ زدم تا بیاد برای تشکیل پرونده و خودمم شروع کردم پیاده روی بعد یک ساعت رفتم بالا لباس دادن و من بستری شدم رفتم داخل یه اتاق که فقط یه پنجره داشت یه سرم بهم وصل کردن و دراز کشیدم و هر کی از راه می‌رسید معاینه میکرد ولی درد نداشت خیلی
با ماماها صحبت میکردم و می‌خندیدم میگفتم من دردام با آمپول فشارم شروع نشده اونام هیچی‌ نمیگفتن غافل از اینکه اون یه سرم معمولیه😐
مامان هانا مامان هانا ۱۶ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_ششم

رفتم خونه و چندساعت بعد رفتم مطب دکتر. دکترم بعد دیدن جواب آزمایش دفع پروتیین گفت باید زود بستری بشی و فرستادم مشاوره قلب اونجا بود که فهمیدم باز فشارم رفته رو ۱۷ و دکتر قلب هم گفتن باید فوری بستری بشم. و دوباره منو و بیمارستان و بستری 🥲

وقتی با نامه دکتر رفتم بدون حرف و حدیثی بستری شدم و بهم گفتم دو سه روز تحت مراقبتی و حالت خوب بشه ترخیص میشی منم امیدواااااار
۲۴ ساعت اول هرچی می‌پرسیدم حالم چطوره میگفتن عالی و فشارتم رو ۱۲. حتی دیگه با مانیتور فشارم رو نمیگرفتن چون وقتی خودم فشارمو می‌دیدم استرس می‌گرفتم. با فشارسنج دستی می‌گرفتن و میگفتن خوبی.
ولی امان از تنگی نفس و سردرد و تاری چشم. ظهر ۲۹ اردیبهشت بود که دکتر زنان اومد پیشم و بهم غر زد که تویی که دیابت داری چرا داری ناهار میخوری منم دو سه قاشق خوردم و پاشدم. یکی دو ساعت بعد اومد گفت چرا تو بیمارستان گوشواره گوشته گوشواره هاتو بده مامانت نگه داره شما نباید گوشواره بندازی وقتی بستری. با استرس به مامانم گفتم نکنه می‌خوان ختم بارداری بدن اینارو میگن مامانمم مدام می‌گفت نه و دلداریم میداد.
غروب ۲۹ اردیبهشت بود که دکتر خرمی اومد پیشم گفت می‌خوام باهات رک و راست صحبت کنم. گفت از دیروز به بچه ها گفتم فشارتو بهت نگن و نذاشتیم مانیتور بهت وصل بشه ولی متاسفانه فشارت از ۱۹ پایین تر نمیاد و من دکتر بیشتر از این نمیتونم صبرکن کنم چون جونت در خطره و باید ختم بارداری بدیم. انگار دنیا رو سرم خراب شد 😭
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۸ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۸ ماهگی
سلام مامانا
میخام از تجربه زایمانم طبعی بگم براتون ک بلا نبود هم سر من هم پسرم اومد
۳۹ هفته و ۵ روزم بود ک یه سونو دادم گفتن آب دور بچه کم شده رفتم پیش ماماهمراه ک گرفته بودم گفت ک آماده شو ک زایمان رو شروع کنیم منم با شور و ذوق آرایش کرده و لاک زده رفتم ک پسرم دنیا بیارم
صبح ساعت ۷ کارامو کردیم و همراه با ماما رفتیم داخل اتاق زایشگاه معاینه کرد گفت دوسانتی سرم وصل کرد و داخلش چند تا امپول زد
یکم ک طول کشید یه درد خیلی کمی زیر دلم به وجود اومد ک از پریودم کمتر بود بعد معاینه کرد و ساعت ۹ صبح زد کیسه ابمو پاره کرد
بعد اون دردهای من با شدت زیاد شروع شد ساعت ۲ ظهر شد و من هنوز ۴ سانت بودم انقد امپول و دارو زد و من دردهای انقدر شدید بود نمیتونستم تحمل کنم ساعت ۶ عصر شد و من دردهای تا مغز استخوانم میرفت و منو به مرز کشتن میرسوند با ماما حرف زده بودم ک بهم اپیدورال بزنه ولی نزد چون بچه هیچ زوری نمی‌داد و منم زورم نمیومد
ماما هعی دستشو می‌کرد داخل و به شوهرمم میگفت ک شکممو فشار بده
انقدر این کارو کرد ک بلاخره با زور فراوان پسرم بدنیا اومد ولی ماجرا تازه شروع شده بود
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۳ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۱
اول در مورد دکترم بگم که کلی در موردش تحقیق کردم و دنبال یه دکتر کمتر شناخته شده بودم چون دکترای معروف به خاطر شلوغی به نظرم خوب رسیدگی نمیکنن. از هفته ۱۴ رفتم تحت نظرش که به نظرم از همه لحاظ حواسش بهم بود دیابت داشتم و انسولین میزدم و کلی حواسش به وزنم و آزمایشام و داروهام بود. من واقعا ازش راضیم. خدا هم ازش راضی باشه. من سزارین دوم بودم. و طبق نظر خود دکتر بیمارستان جوادالائمه رو انتخاب کردم. با اینکه خود دکتر پاستور و بنت الهدی هم میرفت. قرار شد ۲۵ خرداد ساعت ۵ صبح بستری بشم و ساعت ۸ صبح عملم کنه. نامه بستری رو از قبل بهم داده بود خلاصه با وجود تجربه بدی که زایمان اولم داشتم خیلی استرس داشتم. با شوهرم و مامانم و آبجیم رفتیم بیمارستان ۵ صبح منو اول فرستادن بخش زایشگاه و شوهرم هم قسمت پذیرش کارای بستری رو انجام داد. داخل زایشگاه مامانم و آبجیم رو اصلا راه ندادن. توی زایشگاه ۳ ساعت بستری بودم نوار قلب بچه رو گرفتن سرم زدن و سوند گذاشتن برام. اینم بگم از ۹ شب به بعد چیزی نخوردم تا ۹ صبح منو بردن اتاق عمل.
مامان آیدا🤍🪄 مامان آیدا🤍🪄 ۸ ماهگی
تجربه زایمان ‌پارت۳
اماده شدم و رفتم بیمارستان اما باخودم گفتم خب الانکه درد ندارم احتمالا برمیگردم خونه و دردارو توی خونه میکشم برای همین وسایلمو برنداشتم🥲
رفتم بیمارستان و معاینه شدم و گفتن بله نشتی کیسه ابه، دو سانت دهانه رحم باز شده و خطرناکه و اجازه خروج از بیمارستان ندارم و باید بستری بشی.خلاصه ساعت ۶ بستری شدم و چون درد نداشتم ساعت ۸ بهم امپول فشار زدن.دردام داشت شروع میشد و مثل دردای پریود بود و با تنفس قابل تحمل بود.ساعتای ۱۲ ۴سانت شدم و با مامای خودم تماس گرفتن و اومد.یه سالن توی زایشگاه بود که همراها میتونستن بیان اونجا و مارو ببینن.منم ازشون خواهش کردم که بزارن قبل از شدیدتر شدن دردام مامانم و همسرم ببینم.اونام اجازه دادن.چون یکم ترسیده بودم وقتی دیدمشون گریم گرفت🥲.همون احظه مامای خودم رسید و از همسرم خواست برای کم شدن استرسم و دردام چندتا حرکت ورزشی بهم کمک کنه که همین خیلی تاثیر داشت تا حالم بهتر بشه.حدود ۱ساعت اونجا بودم که بعد بهم گفتن باید برگردم داخل...
بدون نام بدون نام قصد بارداری
سلام عزیزای دل بعد دوماه اومدم از تجربه زایمانم بگم
پارت ۱
من دقیق ۳۷ هفته رفتم پیش دکترم ک فشارم بالا بود و دهانه رحمم دو سانت باز بود بهم نامه بستری داد تا برم برای زایمان
همون روز اومدم خونه رفتم دوش گرفتم وسایلای مورد نیازمو و ساک بچمو برداشتم و رفتم به سمت بیمارستان
اونجا اول شرح حال گرفتن فشارمو گرفتن دوباره معاینه داخلی کردن بعم گفتن لباساتو درار و برو داخل یکی از اتاقا
دکتر دستور داد ک آمپول فشار بهم بزنن ، من حدودا بعد از ظهر بستری شدم و با دوز پایین داشتم آمپول فشار دریافت میکردم البته خودمم انقباض داشتم توی ان اس تی نشون میداد انقباض دارم ولی خیلی انقباضای منظم و دردناکی نبودن خلاصه من آمپول فشار میگرفتم و همچنان دردهای آنچنانی نداشتم تا روز بعدش صبح شیفت دکترا عوض شد و یه دکتر دیگه اومد اون داروی فشار رو قطع کرد گفت لازم نیست زایمان کنی منم کلی ناراحت شدم و گفتم مگه من مسخره دست شمام من دکترم ختم بارداری داده خودمم انقباض دارم الان برم خونه قطعا دوباره باید بیام خلاصه کلی حرف زدم تا راضی زد دوباره داروی فشار رو شروع کنن اون روز هم من کااامل داشتم آمپول فشار دریافت میکردم ولی دریغ از یک سانت پیشرفت یا دریغ از دردهای منظم زایمانی
مامان nahal مامان nahal ۲ ماهگی
من صبح از خواب بلند شدم درد داشتم شکمم سفت میشد کمر درد میکرد اما میتونستم تحمل کنم به ماما زنگ زدم گفتم من یکم درد دارم گفت اگه درد بیشتر شد بیا بیمارستان من رفتم یه دوش گرفتم استراحت کردم تا شب همینجوری بود دردام دوبار زنگ زدم گفت بیا بیمارستان من ۴۰ هفته کامل بود ساعت ۷ شب رفتم تا کارامو کرد مایعنه کردن گفت یک سانت بازی چون ۴۰ هفته بود بستری کرد بعد ماما همرام کنارم بود برام زایمان کرد من با یکم از آمپول فشار زایمان کردم ساعت ۹ بهم آمپول فشار زدن من کم کم دردام منظم شد جیغ اصلا نزدم فقط نفس عمیق کشیدم تا میتونید موقع درد نفس عمیق بکشید خیلی خوبه بعد ماما همرام باهام ورزش کرد نزدیک ۲ و۴۰ دقیقه زایمان کردم وقتی زایمان کردم تمام دردام رفتن بعد دخترمو گزاشتن رو شکمم خیلی خوشحال بودم من یه قطره اشکم نریختم با اینکه تجربه اولم بود
دخترمو گزاشت رو شکم بعد ماما برام بخیه زد بعد منو بردن بخش انشالله تجربه بدرتون بخوره راحت زایمان کنید یادتون باشه فقط نفس عمیق بکشید الکی جیغ نزنید دردتون بیشتر میشه