۱۸ پاسخ

ماشالله عزیزم 😍

ای ننه عزیزمممم
دختر منم پرستارا میگفتن میخواستیم بدزدیمش برا خودمون😂😂

هزار الله اکبر ❤️😍😍😍

خدا جونم واقعا هم توت فرنگیه خانوم خانومی🥹

ای جون ماشالله هزارماشالله جوجه کوپولومون خدا حفطش کنه
اسپند دودکن براش😍😘❤️🫶🏻

ای جونم خدا حفظش کنه ایشالا

ای خدا ماشاالله خدا حفظش کنه🥰❤️

عزیزم ماشالله بهش وزنش چقدر بود خدا حفظش کنه انشالله

نزار صورتش چنگ بندازه دستکش کن دستش یا ناخن هاشو کوتاه کن
عزیززززم🥰🧚

کشنمه میدی بخورمممممم😩😩😩😩😩😩😍😍😍😍🥰

اوخی عزیزم خداحفظش کنه😍

شما سزارین کردی؟

ماشاالله خدا حفظش کنه
اسپند دود کن🥰🤩

ای خداخداحفظش کنه

وای خدایا هزار ماشالله❤️❤️چقدر نازه💋قدمش مبارک🥹

عزیزممم😍😍مبارکهههه

هزار ماشالله

ای جان خداحفظش کنه😍

سوال های مرتبط

مامان آیهان🩵 آیماه🩷 مامان آیهان🩵 آیماه🩷 ۵ ماهگی
مامان 🩷MAHLIN🧿 مامان 🩷MAHLIN🧿 ۱۷ ماهگی
مامان ❤️یاسین و آیسان❤️ مامان ❤️یاسین و آیسان❤️ ۵ ماهگی
تو ریکاوری همه چی چک شد و یکیار نافمو محکم فشار دادن و منو راهی بخش کردن.
جلو در شوهرمو صدا زدن ک بیاد کمک کنه. شوهرم با خانم پرستار منو بردن اتاق و همسرم با کمک بهیار منو گذاشتن رو تخت،همسرم منو تو چه وضعی دیده بود رفته به مادرش گفته بود وای چقدر ازش خون میره🙄
خوبیه اون بیمارستان این بود تو تک تک مراحل همسرت کنارته و این خودش قوت قلبه❤️😍بعدش زنگ زدن مامانم و یاسین اومدن.
تایم ملاقات بود ک پسرم اومد و تا منو دید کمی شوک شد مامانم دراز کشوند کنارم و پسرم از جاش تکون نمیخورد و دوست داشت بغلم باشه بمیرم براش ۳روز منو ندیده بود و غصه داشت.تو همین حین شوهرم هی میرفت به دخترم سر میزد و میومد به من توضیح میداد شرایطو.
هر چی از خوشحالی همسرم بگم کم گفتم😅از خوشحالی به همه پرستارا و بهیار پول داده بود به عنوان شیرینی😅😹
تو تایم ملاقات بودیم ک بهیار اومد گفت پتو بچه بدید میاد پیش خودت و خداروشکر نیاز به ان ای سیو نیست.
تو سالن بخش چون اتاقا شلوغ بود داشتن لباس تنش میکردن.و دخترم اولین اغوشی ک لمس کرده اغوش داداش گلش بوده🥰
بهیاره دیده داداشش کوچولوه ایسان و اول داده بغل یاسین🥰
مامان میران مامان میران ۶ ماهگی
پارت ۳خاطرات زایمان سزارین من❤️
گفتم تو رو خدا منو از اینجا ببر شوهرم می‌گفت بهم بگو چی شده گفتم هیچی فقط میخوام برم حتی می ترسیدم که ب شوهرم بگم اینجا منو زدن از استرس بچم چیزیش بشه گفتم میخوام برم یه بیمارستان دیگه اگ بیمارستان دیگه نمیریم منو ببر خونه تو خونه زایمان کنم فقط منو اینجا تنها نزار شوهرم راضی شد که انتقالم بده جای دیگه ولی خواهرم نه گفت که اینجا دکترای بهتری داره بیمارستانهای دیگه همه دانشجوان و معلوم نیست چه بلایی سرت بیارن دوباره منو ب زور خوابوندن رو تخت و خواستن ضربان قلب خودم و بچه رو بگیرن که متاسفانه ضربان قلب خودم و بچه افت کرده بود و خیلی اومده بود پایین برا بچه خیلی کند بود و من حتی دیگه نای گریه کردن نداشتم از صبح گریه کرده بودم و الان یازده و نیم شب بود خودشون زیر لب پچ پچ میکردن و میگفتن سریع انتقالش بدیم اتاق عمل ترسیده بودن دکترا و پرستارا تند تند راه میرفتن برگه اتاق عمل همین طور ک روی تخت بودن انگشتمو گرفتن سریع لباس اتاق عمل تنم کردن و زمانی که منو انتقال میدادن ب اتاق عمل شوهرم منو دید و هی می‌پرسید ک چی شده چرا اتاق عمل همین الان با زنم صحبت کردم حالش خوب بوده هیچ جوابی نمیدادن و منو میبردن خواهرم با گریه بهم میگفت نترس تموم شد ب این فکر کن ک زودتر میتونی ببینیش رفتم اتاق عمل از خوابیدن روی تخت تا آمپول بی حسی و زایمان کلا خیلی نگذشت و ساعت ۱۱:۵۶زایمان کردم ولی صدای گریه بچم و نمیشنیدم صداش نمیومد من ن میتونستم حرف بزنم ن تکون بخورم فقط اشک میرختم صدا میومد که بچه رو میزدن که گریه کنه
مامان کارن مامان کارن ۸ ماهگی
دیگه نوار قلب گرفتن سرم وصل کردن سوند ک وصل کردن اون لحظه دردش قابل تحمل بود ولی بعدش برام عذاب بود درد داشت تکون میخوردم یکم یه جوری میشدم ساعت ۱۱:۷ گفتن آماده شو بریم اتاق عمل اون لحظه فقط به همسرم زنگ زدن ک بیاد قبل اتاق عمل منو ببینه منو که بردن تموم تنم سرد شده بود استرسم بیشتر شده بود داخل اتاق عمل تموم تلاش میکردن ک جو عوض کنن منو حرف گرفتن فقط گفتن شونه هات شل باشه به چندثانیه نکشید تو پام انگار وزنه گذشتن گفتن دراز بکش من نمیدونستم شده بودم سنگ فقط چشمام باز بود جلو پرده کشیدن دکترم با من حرف می‌زد شکم داشتن برش میزدن یه حسی داری درد اینا نیس ک بگی من همه چیو میفهمم ۱۰ دقیقه نشد بچم دنیا اومد بهم نشونش دادن دیگه بردنش مستقیم تو دستگاه تا چند روز بچم تو دستگاه بوده منو فکر کنم ۱۲ یا ۱۲ نیم بود آوردن اتاق ریکاوری آنقدر سردم بود میلرزیدم بهم گرمایش وصل کردن ماساژ رحمی ک دادن اون دوباری ک تو بیهوشی بودم دردش زیاد حس نکردم بخاطر اینکه اون روز تخت جا نداشتن زیاد چون اون ترخیص های ک باید میرفتن اتاق تمیز میکردن تا بعدی بیاد طول می‌کشید من ساعت ۱۱ رفتم اتاق عمل قرار بود تا ۱۲ نیم بیام تو بخش چون جا نبود منو ساعت ۴ اوردن تو فقط من نبودم اون روزا ۱۵ تا سزا بودم همینجور بود خانوادم نگران شده بودن ترسیدن با اونا ک بحث کردن منو فرستادن تو بخش وگرنه باز معلوم نبود کی میاوردن بیرون
مامان آوان مامان آوان ۱۰ ماهگی
ادامه ۵...
یادمه تا صبح سه تا آمپول فشار زدن و هزار بار معاینه کردن اما هیچ پیشرفتی در کار نبود رحم من هنوز کامل بسته بود
هفت صبح که شد من موندم و دسته دسته دانشجو های پرستاری و مامایی و پزشکی که میومدن بالا سرم سوال تکراری میپرسیدن و با استاداشون حرف میزدن و منی گه از استرس و درد هیچ جونی نداشتم
و تمام این مدت کلا دستگاه آن اس تی ب من وصل بود و ضربان قلب بچه تا ۱۹۰ میرفت ولی این آشغالا منو سزارین نمیکردن و میگفتن ما باید تمام تلاشمون کنیم تا تو طبیعی بیاری و فلان دوز دارو مصرف کنی و شروع کردن علاوه بر سرم و آمپول شیاف هم گذاشتن حال منو بچه ب شدت خراب بود یادمه پرستاران و دکترای اونجا که همه اینترن هم بودن با وحشت نگاه ضربان قلب بچه میکردن ولی جرعت عمل کردن منو نداشتن و الکی بهونه میاوردن هرچی التماس میکردم بزارید برم تا خودمو برسونم شهر دیگه ای میگفتن ما برای تو دارو مصرف کردیم اجازه خروج نداری از بیمارستان حتی با رضایت خودت و فقط تنها کاری گه میکردن معاینه تحریکی بود و اکسیژن برام میزاشتن یادمه تو اون اتاق آبی تنها بودم و اتاق بغلی من یه خانمی بود که ۱۵ ساعت جیغ کشید تا زایمان کرد و بقیه افراد میومدن و اگر مشکلی داشتن درجا میبردن سزارین ولی بازم هیچ کس جرعت نکرد منو عمل کنه
تا اینکه روز سوم رسید از ساعت ۱۲ شب تا سه صبح دکتر بالا سر من بود و با وحشت خیلی بیشتری نگاه دستگاه و ضربان بچه می‌کرد فقط معاینه تحریکی می‌کرد خودشو هی تند تند سرم فشار و شیاف و همچنان بی فایده یادمه دیگه جون تو بدنم نبود و از نگرانی بچم و درد مثل یه مرده بودم حتی دیگه حرفم نمیزدم فقط نگاه ب دیوار میکردم