پارت اول
۲۷تم ساعت شیش بعد از ظهر رفتم بیمارستا برای معاینه تا معاینه شدم خون ابه امد ازم و منو بستری کردن برای زایما هیچ کسیم باهام نبو شوهرم سر کار بود فقط جاریم پیشم بود وبعد خواهرم امد خلاصه بهم سوزن فشار زدن۵ساعت گذشت از یک سانت ۲سانت شدم وبرام بالن نادن تو رحمم اسمشو نمی دونم ولی تو رحم باد میشد که زوتر رحمم باز شه چون زیاد داخلش اب ریختن ترکید خیلی دردش وحشتناک بود خیلی هر یک ساعت یا نیم ساعت منو معاینه می کردن وخیلی درد داشتم ۱۴ساعت از دردام گذشت هر بار معاینه می کردن می گفتن ۳سانتی و اصلا دردت پرقدرت نیست با این وجود که من از درد نمی تونستم بشینم ورزش خیلی انجام دادم توبیمارستان ودیگه واقعا نا امید شده بودم وجیغ وداد میزدم که دیگه طاقت ندارم من نمی تونم کاش برای معاینه نیومده بودم یه مامای مهربون امد سرم دردم بست گفت تو نه چیزی خوردی نه خوابیدی جون نداره یه یک ساعتی استراحت کن بعد پر قدرت شروع می کنم بین دردام خوابم میرفت انقدر خسته بی جون بودم بعد سرم باز کرد تا دردم بیشتر بشه توی درد ورزش کردم نمی دونم چطور خیلی خسته بودم همش می خواستم غش کنم ساعت ۱۱ظهر بود که رسیدم ۵سانت رسیدم بعد بردنم وان اب گرم خیلی خوب بود حدقل دردام قابل تحمل بود بعد یک ساعت من برگشتم روتختم معاینه کرد ۶سانت بودم باوجود درد شدیدی که داشتم گفتم خدا یاشکرت گریه می کردم شکر می کردم بعد ۱۷ ساعت درد داشتم فول می شدم هیچ جونی توبدنم نبود بهم گفتن پاتو بیار تو شکمت زور بزن ول نکن زمانی که دردت شروع شد ...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان آران مامان آران ۹ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان ایلماه مامان ایلماه ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان پناه🎀 مامان پناه🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت (۳)
وقتی رسیدیم بیمارستان رفتم بلوک زایمان معاینه کردن دو سانت بودم آب همچنان ازم خارج میشد بستریم کردن و همسرمو فرستادن دنبال کارام ساعت ۲:۴۵بود بستری شدم بهم سرم و اس ان تی وصل کردن همینجوری شدت دردام داشت بیشتر میشد اومدن معاینه کردن ۳ سانت بودم بهشون گفتم میشه بیام پایین ورزش کنم گفتن نه دارو بهت وصل کردیم باید هواسمون به ضربان قلب بچه باشه یه نیم ساعت دیگه منم بعد نیم ساعت خودم دستگاه و باز کردم پرستاره اومد گفت بیا برو ورزش کن خلاصه که نیم ساعت ورزش کردم اومدم معاینه کردن ۴ سانت بودم ولی خب دردام زیاد بود وقتی درد داشتم نفسهای عمیق و به لحظه های خوب فک میکردم دردام که ول میکرد خوابم میومد تو همون مدت کم که دردا ول میکرد قشنگ میخوابیدم بعد دکتر اومد یکم راجب آمپول بی حسی گفت بعد گفت اگه میخوای بهت بزنیم بعد سر بچه اومد پایین نگی بی حسی میخام من اول که چیزی نگفت دکتر که دوباره برای معاینه اومد بهش گفتم امپول بی حسی میخام بعد از اون همه درد کشیدن دکتر اومد بهم امپول زد فک کنم ۵ سانت بودم که اسپاینال تزریق کردن همون لحظه که تزریق کردم تاثیر گذاشت قشنگ پاهام گرم شد و دردا قابل تحمل بودن دکتر بهم گفت هروقت احساس درد داشتی زور بزن بچه بیاد پایین بعد از یک ساعت از تزریق کردن امپول گذشت اومدن معاینه کردن ۹ سانت شده بودم خودشونو اماده کردن برای برای زایمان منم هر وقت درد داشتم زور میزدم خلاصه که بعد از چندتا زور زدن با قدرت دختر نازم ساعت ۷ و ۴۵ دقیقه شب بدنیا اومد اون لحظه که بدنیا میاد انگار سبک شدی و راحت🦦😮‍💨
مامان 💙رضا💙 مامان 💙رضا💙 ۶ ماهگی
مامان اسرا و اسما مامان اسرا و اسما ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
دقیقا چهل هفته و چهار روز بودم از وقت انتی و همه سنو ها گذشته بود
از اوایل بارداری درد داشتم ولی از روزی اولی که وارد نه ماه شدم دردام بیشتر وبیشتر و بیشتر میشد دکتر و بیمارستان که میرفتم میگفتن بزور یه سانت هستی همه کار هم می کردم ولی بی فایده بود خیلی اذیت شده بودم خلاصه دیگه آخرین بار دوشنبه رفتم پیش دکترم گفتم دکتر طور خدا یه کاری کن من از آمپول فشار می ترسم اگه میدونید باز نمیشم بهم بگو سزارین بشم معاینه کرد گفت هنوز یه سانتی ولی ترشح زایمان گرفتی گ
ب

پنجشنبه صبح بیا بیمارستان بستریت می کنم...خلاصه برگشتم خونه درد داشتما ولی خب قابل تحمل بود دیگه شب دردم خیلی زیاد بود ولی خب قابل تحمل دیگه سه شنبه من دردام زیادتر شده بود طوری که گریه می کردم از درد ولی خب هی می‌گرفت ول می کرد شوهرم هرچی میگفت بریم بیمارستان میگفتم نه الکی بریم برگردیم خلاصهههه سرتون رو درد نیارم کارامو کردم و ساعت ۹شب بود راهی بیمارستان شدم ولی امیدی به بستری نداشتم یه دو نفر جلوتر از من بودن که معاینه بشن ولی من از درد به خودم میپیچدم و گریه می کردم ساعت۱۰و خورده ای بود که اومد معاینه ام کرد
مامان آرشا🩵 مامان آرشا🩵 ۱۰ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان
بستری شدم منتظر دردام شدم که معاینه کردن دوسانت بودم تا ساعت دو دردام قابل تحمل بود اذیت نمی‌شدم مدام ورزش میکردم توپ میزدم که از ساعت سه به بعد دردام شدت گرفت و بازم می‌تونستم تحمل کنم اصلا صدام در نمیومد فقط تو دلم می‌گفتم من قوی بخاطر بچم باید تحمل کنم معاینه کردن 4سانت بودم بعد یکساعت دوباره توپ زدم دوباره معاینه کردن شیش سانت بودم ولی هربار معاینه من میمردم خیلی درد داشت سر بچه داخل داخل کانال قرار نمی‌گرفت همین کارو سخت میکرد دوباره ورزشارو شروع کردم دیگه دردا شدید بود ولی بازم من به جای داد نفس عمیق می‌کشیدم اصلا سر بچه نمیکند پایین دهانه رحمم به هفت هشت سانت رسیدم شکمم رو فشار میدادم که بچه تکون بخوره یکم سر بخوره پایین تر من همچنان درد شدید داشتم فقط معاینه میکردن نمی‌تونستم تحمل کنم فقط بلند یا فاطمه زهرامیگفتم معاینه خیلی بد بود دیگه خیلی فشار بودم ساعت پنج نیم شد من همچنان درد و ورزش میکردم و دهانه رحمم نه بود دیگه اومدن یکم دیگه فشار دادن یکم خودم زور زدم فول شدم رفتم اتاق زایمان خیلی درد داشتم اونجا ساعت پنج 45بود یه ربع طول کشید فقط پورسه زور زدم و فشار دادن پرستارابود ک دیگه واقعا داشتم از حال میرفتم همش خدا خدا میکردم که زودتر دنیا بیاد که شیش تمام بود که دنیا اومد بچم سیاه کبود شده بود اینقدر فشار روش بود و وقتی وزن کردن پسرم 4کیلو بود و سرشم بزرگ بود برای همین اینقدر اذیت شدم و هم بچه دیر اومد یعنی این سومین زایمانم بود فکر میکردم که خیلی راحت دنیا میاد ولی خیلی سخت بود چون هر بچه ای باهم فرق داره شاید اگه وزنش کمتر بود راحت تر دنیا نیومده خلاصه پسر کوچولو خوشگل منم بغل کردم از دیدنش لذت بردم 🥰
مامان جوجو🩷🌷 مامان جوجو🩷🌷 ۱ ماهگی
پارت دوم
خیلی سختم بود حال نداشتم جون نداشتم زور که میزدم چنتا بهشون گفتم من چشام جای رو نمی بینه دلشون سوخت برام جون زور زدنو نداشتم بهم انگیزه دادن گفتن انقدر تحمل کردی همکاری کن چند دقیقه دیگه بچت بغلته هی می گفت نمی تونم دارم میمیرم فاطمه زهرا صدا زدم کمک کن چند دقیقه بعد انگار یه نیروی عجیبی امد تو بدنم زور زدم زور زدم مامام گفت افرین افرین سر بچه رو دارم می بینم سری بلندم کردن بردنم رو تخت زایمان دو تا سه تا زور زدم بچه دنیا امد هی می گفت باور نمی کنم زایمان کردم باور نمی کنم زایمان کردم دکتر و ماما هم گفتن ماهم باور نمی کنیم زایمان کردی داشتن بخیه می کردن که متوجه خون ریزی شدید شدن دست از بخیه برداشت شروع کرد رحم ماساژ دادن دست تا ارنج تو رحمم می کرد دردش مث درد قبل زایمان بود جیغ میزدم بسه من هنوز دارم درد زایمان می کشم گفتن خطر ناکه باید تخلیه بشه وگرنه باید رحمتو در بیارین هی غش می کردم سریع یه سرم دیگه بهم اضافه کردن امپول زدن دوتا دکتر امدن چک کردن بعد کلی درد شروع کرد بخیه چقدراز داخل رگ پاره شده بود هی بخیه می کرد ومن همشو حس می کردم بعد کلی بخیه بهم سون زدن خون وصل کردن بدنم مثل بیل می لرزید بعد منو بردن روتخت بخوابم هنوز بچه ندیدم خوابم برد یه ۳یا ۴ساعتی خوابیدم وچکم می کردن که خون ریزیم چطوره بعد منو بردن بخش بماند که وسط خواب می پریدم ترس برداشته بودم ونمی تونستم درستی بخوابم ومن بعد ۱۷ ساعت بستری بچمو دیدم ولی اجازه شیر دادن بهم ندادن اینم از داستان ما با این که جزعیات رو نگفتم واقعا مردمو زنده شدم
مامان رمیصا مامان رمیصا ۴ ماهگی
پارت دو
اونجا منو بستری کردن بهم امپول فشار زدن همه مریضا یه ماماهمراه داشت بهتره بگم دانشجو ولی کار بلد دیگه هی بهم ورزش دادن من انجام دادم دردام بخاطر امپول فشار هی بیشتر بیشتر میشد ساعت ۹ شب امدن معاینه کردن گفتن تازه شده ۲ ساتا😭
وقتی نوار قلب میگرفتن رو تخت که میخابیدم دردم سه برابر میشد
یه ماما دیگه امد اون معاینه کرد بعدش معاینه تحریکی کرد یهو گفت شد ۵ سانت بهش ورزش بدین منم خیلی درد داشتم گفتن اسپاینال میخام گفتن تو ۶ سانت برات میزنیم منم همچنان دردای وحشتناک داشتم فقط خودمو به درو دیوار میزدم دکتر امد امپول بی دردی رو زد من به مدت دو ساعت درد نداشتم فقط ورزش کردم که تو اون دو ساعت شدم ۱۰ سانت و دردام وحشتناک شروع شد خیلی زیاددددددد ولی نمیتونستم زایمان کنم جونی برام نمونده بود که زور بزنم دکترا هی میومدن معاینه تحریکی میکردن که بچه بیاد پاین بچرخه تو لکن به منم میگفتن ما موقع دردت معاینه میکنیم تو هم جوری زور بزن که انگار داری مدفوع میکنی خیلی دردای وحشتناکی بود تا دو نیم ساعت گذشت که خود دکتر امد چندتا معاینه کرد گفت سر بچه رو دیدیم فوری ببرین اتاق زایمان اونجا با سه تا زور محکم و فشارهای شدید دکتر روی شکمم کمکم ماما تونستم دختر نازمو به دنیا بیارم من از ساعت ۵/۵صبح جمعه درد کشیدم تا ساعت ۵/۲۵دقیقه روز شنبه ت
اینم شرح حال من از زایمان
مامان نینی مامان نینی ۱ ماهگی
پارت 4دیگه من که مامای خصوصی هم نداشتم کلی استرس گفتم فردا بشه معلوم نیس که به سرم بیارن دیکه دوباره اومدن فشارمو گرفتن
رو همون ۱۴ مونده دیگه از خون گرفتن و بعد اومدن سرم وصل کردن به خانمه گفتم من که درد ندارم آمپول فشار می زنین گف اره صبح بشه ساعت ۷
من اون شب اصلا خوابم نبرد همش می رفتم دس شویی ساعت سه دیدم که کم کم دردام داره شروع میشه و خیلی هم ارومه و دیدم یه خانمی رو ارودن ۶ سانت بود و بچه دومش هم بود وقتی معاینه ‌اش می کردن خیلی جیغ می کشید من بیشتر می ترسیدم نکنه منم همین جور بشم
بلاخره صبح شد و مامای که قرار بود منو زایمان کنه یه دختر خیلی جون مهربون بود و دکتر شفیت زنگ زده بود گف بود فشارم بالاست و نمی دونم جواب ازمایشم که اومده بود که نباید اموپل فشار بهم بزن ممکنه تشنج کنم من واقعا همونجا سر از کارای های اونا در نیاوردم
دیدم مامام اومد گف که کسی حق نداره تور معاینه کنه چون کیسه ابت پاره شده ممکنه عفونت بیگیری من خودم ساعت تعیین می کنم میام معاینه میکنم و بعد دیدم یه مقدار خیلی کمی تو سرم امپول فشار زد و گف دست به سرم نزنم و گف بخواب معاینه‌ات کنم معاینه‌ام کرد هیچی دردی موقع معاینه نداشتم گف لگنت واقعا عالیه خوب زایمان می کنی گفتم چند سانتم گف همون ۲ سانتی
دیگه دیدم کم کم دردام شروع میشه و هر ده دقه میاد بعد یه ساعت دیدم ماما اومد گف می خوام نوار قلب بگیرم