تجربه زایمان طبیعی پارت 4
همسرم ویلچر آوورد رفتیم داخل، من و مامانم رفتیم داخل اتاق ماما اونم اومد میخواشت معاینه کنه نزاشتم 😂 بعد دیگه معاینه کرد فریادگ بلند شد آبروم رفت😂😂😅😐 خانومه مهربون بود، بعدش گفت برای یه معاینه اینجوری میکنی بعد چطوری میخوای زایمان کنی 😐 گفت چند هفته ای منم طبق آخرین سونو که گرفته بودم گفتم 35 ( دور سر نوزاد کم بود سن بارداری و زده بود 35 طبق انتی 37 بودم) چشاش در چهار تا شد گفت ممکنه بچت نمونه اینجا هم امکانات چه میدونم نداره بعد گفت پروندتو بده نگاه کرد گفت تو که 37 هفته ای که بعدش یه بهونه ی دیگه ای آوورد گفت اینجا رو بازسازی کردن حتی اگه یه درصدم امکان داشته باشه سزارین بشی اگه بری اتاق عمل اونجا ممکنه گرد و خاکی چیزی باشه وارد ریه بچه بشه اول امضا کنید بعد میتونی بمونه یا هم باید بری بیمارستان امام علییییی اونجا یه بیمارستانن تخصصی هستو تجهیزات داره که منم از بیمارستان امام علی وحشت داشتم چون همه هم اینجا هم دور برم میگفتن اونجا کشتارگاهه و همشون دانشجو مامایی هستن و چون رایگانه تحویل نمیگیرن، بعد مامانمو مادرشوهر و خواهرشوهرمم ترسیدن گفتن باشه میریم اونجا گریم گرفت گفتم نمیرم اوناهم گفتن اینقدر زحمت کشیدی ممکنه واسه بچه اتفاقی بیوفته زنه هم گفت باید امضا کنید که با رضایت خودتون رفتین😑😑 حالا بیشعور از منم اثر انگشت میخواست دو دل بودم یه نگاه اشکی مامانمو کردم و انگشت زدم خاک تو سر زنه بی شعور 😑😂 دوباره رو ویلچر نشستمو رفتیم سوار ماشین شدیم که بریم امام علی

۲ پاسخ

ادامه چی شد

خب ادامش عزیژم

سوال های مرتبط

مامان حسیبا مامان حسیبا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 5
رسیدیم بیمارستان امام علی و من از ترس قالب تهی کرده بودم رفتن ویلچر بیارن نداشت یه خانومی اومد زیر بغلمو به همراه مامانم گرفتن و رفتیم داخل اونجا باز یه زن جوونی بود پشت میز نشسته بود به شدتتتت بداخلاق گفتن بردیم بیمارستان نبی اکرم قبول نکرده و فلان اینم بدتر شد گفت با خوش اخلاقی همه رو رد میکنن میفرستن اینجا دیشب یه هشت سانتی که دو قلو باردار بوده رو فرستادن اینجا 😐 م به من گفت بخواب رو تخت تا معاینت کنن حالا من از شدت درد نمیتونستم رو تخت بشینم با هزار بدبختی و با کمک مامانم نشستم اونم هی دعوا میکرد منو منم چشمام اشکی میشد به مامانم میگفتم بهش بگو انقدر دعوام نکنه مامانم میدونست بهش بگه زنه ممکنه چه واکنشه بدی نشون بده و بهم گفت همینه مامان تحمل کن اینم تموم میشه یکی دیگه اومد معاینه کرد و گفت 3 به چهار همون که پشت میز بود گفت سونو های قبلی و بده که ای داد بی داد سونو ها رو تو بیمارستان نبی اکرم فراموش کردن شوهرمو خواهرشوهرم رفتن دنبال سونو ها اون زنم از من پرسید تاریخ اولین و سونو و اینکه چند هفتت بوده رو بگو و نمیدونم دردات کی شروع شد و کیسه آبت پاره شده یا نه و ساعت چند حالا منم درد میگیره ول میکنه رفتیم یه اتاق دیگه اونیکه معاینم کرد ضربان قلب جنین رو چک کرد و خون کشید ازم و آنژوکت وصل کرد یکی دیگه دانشجو بود اومد باز همون سوالای قبلیو پرسید ازم و بعد دوباره رفتیم پیش همونیکه پشت میز نشسته بود مامانمم کنارم بود اندازه من ترس و استرس داشت حالا خانومی که معاینم کرد به اون بداخلاقه گفت کاراشو کردم ببرمش بخش درد داره اونم گفت نه بزار سونوهاشو بیارن زنه ی بیشعور 😡 تا وقتی سونو هارو آووردن بعد مامانم و اون خانومه رفتیم بخش
مامان ويهان👼🏻💎 مامان ويهان👼🏻💎 ۱۵ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید (((تجربه زایمانم))))
پارت اول:
طبق سونو تاریخ زایمانم ۲۹خرداد بود
چندروزی بود احساس میکردم شورتم‌خیس میشه ۱۷خرداد رفتم مطب دکترم بهش گفتم اونم معاینم کرد گفت ۱سانتی و احتمال نشتی کیسه اب داری از قبل هم فشارم گرفته بود فشارم بالا بود بعدش معاینه تحریکی برام انجام داد واقعا دردم گرفت منی که آستانه تحملم بالاس گفت ۳۸هفته و ۳روزی نامه میدم برو زایشگاه که زایمان کنی
من از قبل ماما همراه گرفته بودم به ماماهم زنگ زدم جریانو بهش گفتم اونم گفت سریع برو زایشگاه و به همکارم که شیفته زنگ‌میزنم‌ هواتو داشته باشه منم خودمو میرسونم
ساعت ۸:۳۰شب رسیدم زایشگاه همکار ماما همراهم مجدد فشارمو گرفت گفت فشارت بالاست معاینم کرد گفت کیسه ابت نشتی نداره (چقد از معاینه متنفرم واقعا درد داره)😢
گفت باید بستری بشی همسرم اومد وسایلامو برد و لباس بیمارستان پوشیدم که بستریم کنن همون موقع زنگ مامانم زدم که بیاد ،منو بردن تو یه اتاق تک نفره چون از قبل گفته بودم اتاق تک میخوام ،دستگاه وصل کردن برای نوار قلب بچه و سرم وصل کردن
گفتن باید ۴سانت بشی تا ماماهمراهت بیاد که اینو من نمیدونستم 😓خلاصه مامانم اومد پیشم بهم سر زد نمیزاشتن خیلی پیشم باشه گوشی هم ازم گرفتن گفتم زنگ ماماهم بزنین بیاد گفتن فعلا نمیشه باید ۴سانت بشی
دوبار معاینم کردن بعد منو تو یه اتاقی بردن پزشک شیفت اومد معاینم کرد یه چیزی داخل رحمم کرد گفت این اسمش ایزیه باعث میشه دهانه رحمت باز بشه
مامان آیوار مامان آیوار ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
رفتم طبقه بالا تا دم اسانسور همسرم باهام بود اونجا رو سرم رو بوسید گفت الان یه نفر میری دو نفر برمی‌گردی ازم مشخصات پرسیدن و تو بخش به مامان گریون معروف بودم فرستادنم تو اتاق به محض رسیدن تو اتاق ترس تموم جونم گرفت لباس و اینا دادن و گفتن رو تخت دراز بکش اومدن سرم فشار برام وصل کردن ولی چون ترس داشتم بعد نیم ساعت هم ضربان قلب خودم بالا رفت هم آیوار در حدی که سرم رو قطع کردن خلاصه با خیال راحت گرفتم خوابیدم تا ۶ صبح که پرستارا بیدارم کردن و سرم رو وصل کردن منم استرس شدید که مامانم گفت دیشب خواب دیدم سز شدی نترس نمیاری طبیعی منم انگار در بهشت به روم باز شد خوشحال بودم ولی سرم بهم وصل بود و مدام معاینه میکردن که یه دفعه ماما اومد گفت آفرین از یه سانت شدی دو سانت اینجوری پیش بری تا نیم ساعت دیگه زایمان می‌کنی منم گفتم امید الکی دادم به خودم الان طبیعی زایمان میکنم میمیرم زیر دستشون چون بیمارستان دولتی بودم از شانس بد من اتاق کنار داشت طبیعی زایمان میکرد صدای جیغ اون شنیدم فشارم افتاد
مامان آنیکا🎀 مامان آنیکا🎀 ۱۷ ماهگی
پارت ۲
بیمارستان میلاد که سریع گفت بسترییی گفتم چی گفت اصلا این فشار طبیعی نیس گفت سریع بخواب معاینه شی گفتم معاینه چرا من سزارینم طبیعی نیستم که دستم ماما گفت گفت سریع شلوارتو در بیار گفتم خانم متوجهین من اصلا نمیخام یهو دکتر اومد گفت ببین نمیدونم میخای بری بیمارستان خصوصی اینا کاری ندارم ولی با این فشار که هی داره میره بالا بچت خفه میشه خودتم تو سزارین تشنج میکنی گفتم اشکال نداره هر چی بشه رضایت دادم اومدم
به بابامو خواهرم گفتم بریم بریم بیمارستانی که سونو میگیره الان بیمارستان خودم سونو نداشت خلاصه رفتم بیمارستان لاله سونو دادم خداروشکر سونوم خوب بود همون جا رفتم ان اس تی بدم گفتن دکترت هر کی هست باید دکتر ما نظرشو بده گفتم اشکال نداره من سریع باید ان اس تی بدم خلاصه کتر ان اس تیم تموم شد دیدم ماماو پرستارا هی باهم حرف میزنن یهو گفت شماره ای دکترت داری گفتم اره گفت زنگ بزن بهش گفتم چیزی شده گفت یه دونه آیتمش اصلا خوب نیس
بعد یه زنه اونجا بود هی جیغ میزد منم گفتم تا سزارین هست چرا خدایی طبیعی یهو ماما گفت بهش حق بده ۳۲ هفته بچه تو شکمش مُرده وای اینو نگفت من قلبم هری ریخت به دکترم زنگ زدم گوشی گرفتن رفتن تو یه اتاق با دکترم حرف زدن من شنیدم که ب دکترم گفتن وظیفه ما که الان بستریش کنیم اینجا شما اگه مطمئنی میاد همون بیمارستان رضایت بگیریم
مامان حسیبا مامان حسیبا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 8
بعد دوباره یکی دیگه اومد و گفت من ماماتم فامیلیم اربابیه نزار بقیه معاینت کنن و بگو مامام خانم اربابیه و معاینه کرد حالا بهم میگه انگشتم سوخته خودتو نکش عقب (واسه معاینه) خب چیکار کنم درد داشت چند بارم محکم حالت دعوا بهم گفت بعدش رفتو چند دقیقه بعد اومد دوباره معاینه کرد بازم همون آش و همون کاسه 😐😂 رفت دردام شدتش بیشتر و با فاصله کم میومد منم هی نفس عمیق صدام بالا رفت بعد حدود نیم ساعت اومد معاینه کرد و آمپول فشار و زد همین که زد به چند ثانیه نکشید درد وحشتناکی اومد سراغم ماما تعجب کرد و گفت درد داری گفتم آره و بعد رفتش اون که رفت دردام واقعا وحشتناک بود اینجوری بود که یه دقیقه ول میکرد بعد که میومد نزدیک پنج دقیقه درد داشتم بیشتر رو کمرم و لگن درد بود و منم دراز کشیده بودم حالت تهوع هم پیدا کردم داشتم میمردم زورمم گرفته بودهر چی صداش کردم نیومد آخر سر اومد و معاینه کرد گفت الان خوبه و گفت زور بزن هر چی زور میزدم اون دعوام میکرد و میگفت بیشتر که بچه خفه نشه منم زور میزدم که بعد زورم رفت😂😂 گفتم نمیتونم حالت تهوع هم دارم گفت اینجا سطله بالا آوردی اینجا بالا بیار بعدشم گذاشت رفت 🫤
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۶ ماهگی
خب خب منم بیام از زایمانم بگم براتون...
پارت اول : من از روز عید که ۳۹ هفته بودم هر روز رابطه عمیق و بدون جلوگیری داشتم . شیاف گل مغریی میزاشتم . ورزش میکردم عید دیدنی هم زیادی رفتیم کلی هم مهمون داشتم ...خلاصه کلام بگم خیلی تحرکم زیاد بود
۳۹ هفته ۴ روز رفتم معاینه تحریکی مامام گفت ۲ سانت بازه و دهانه رحم خیلی نرمه یه معاینه خیلی شدید کرد گفت برو تا شنبه که میشدم ۴۰ هفته و ۱ روز اگه زایمان نکردی اول بیا مطب یه معاینه تحریکی کنم نامه بدم بری بیمارستان واسه نوار قلب
خلاصه من زایمان نکردم رسید به شنبه شوهرمم رفته بود جاده گندم رو گذاشتم خونه عمم با مامانمو و مادرشوهر رفتیم مطب . دوباره معاینه کرد گفت همون دو سانته تغییری نکرده نامه داد برا زایشگاه و یه سونو هم داد . اول رفتم زایشگاه اتفاقا همون ماماهمراهی که انتخاب کرده بودم اول که رفتم عصبانی بود گفت چیشده گفتم ۴۰ هفتم کامل شده زایمان نکردم خانوم مرتضایی منو فرستادند بهم توپید گفت برو اتاق کناری بشین . بعد ۱۰ دقه اومد صدام کرد رفتم پیشش گفت خوب بچه چندمه گفتم دومی . بچه اولمم خودتون ماما همرام بودین الانم همینطور . دیدم از اینرو به اونرو تبدیل چنان خوش اخلاق که نگم براتون...
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۹ ماهگی
مامان گندم و گلشن🎀 مامان گندم و گلشن🎀 ۶ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی: خب دیگه گفت برو عزیزم اتاق کناری نوار قلب بچه رو بگیریم و رفتیم نیم ساعتی طول کشید تا نوار قلب گرفته شد بعدش گفت مشکلی نداره برو سونوگرافی رو انجام بده و بیا ... مام ساعت ۱۱ بود رفتیم سونو تا ساعت ۱:۳۰ سونوگرافیم طول کشید دکتر سونو گفت همچی خوبه ولی وزنش کمه
منم استرس گرفتم که نگو رفتیم زایشگاه شیفت عوض شده بود اون مامای دیگمم خانوم مرتضایی هم شیفت بود مامای تریاژ سونو رو نگاه کرد گفت همچی خوبه فقط وزنش کمه باید دکتر ببینه احتمالش هست بستریت کنن گفت الان وقت استراحت دکتره شما برو دکتر که دید اگه نیازی به بستری بود زنگت میزنیم
فاصله بیمارستان تا خونه مون زیاد بود ماهم پیاده روی کنان رفتیم خونه عموم . ساعت ۳ از زایشگاه زنگ زد خانوم صادقی دکتر سونو تو دیده گفته چون هفتش کامله وزن بچه هم خیلی زیاد نیس بهتره بستری بشه ( دکتر شیفت هم دکتر خودم بود)
نمیدنم یه دفعه ای چنان شوکی بهم وارد شد که یکمم گریه کردم😅خودم اونجا بودم فکرم پیش گندم . گفتم باشه پس من برم خونه یه دوش بگیرم وسایلامو بردارم میام گفتن خوبه
دیگه اومدم خونه ... ساعت ۴:۳۰ رفتم بیمارستان بستری شدم تا کارای بستری رو کردن .شد ساعت ۵ من روی تخت بیمارستان دراز کشیده ان اس تی بهم وصل کردن با سرم
ساعت ۵:۱۰ دیدم یه دردای ریزی داره میاد هر ۸ دقیقه یبار میگرفت و ول میکرد...
ساعت ۵:۳۰ مامام خانم مرتضایی اومد که ان اس تی رو چک کنه گفت میبینم که خیلی خوب داری پیشرفت میکنی درداتم شروع شده گفت اره هر ۷.۸ دقه گفت دقیقا همینطوره . یه چهارم قرص گذاشت زیر زبونم تا ساعت ۶ دوباره گفت یه معاینه خیلی شدید کرد گفت تا ۷:۳۰ که خودم هستم یک بار دیگم معاینه تحریکی میکنم که زود پیرفت کنی
مامان محمد🌥️🤎 مامان محمد🌥️🤎 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت 1✅
من ۳۶ هفته شب رفتم بیمارستان معاینه شک داشتم که کیسه آبم سوراخ شده باشه و با ماما صحبت کنم که بشه ماما همراهم
معاینه شدم گفت مشکلی نداره و یه سانتی.. ورزشا و چیزایی که باید میخوردمو بهم گفت و باز چک لیستشونم برام نوشت که من تو تاپیکام برا مامانا گذاشتمشون
بعد از معاینه درد شدید کمر گرفتم با فشار داشتم و ازم یه چیزای ترشح بزرگ میومد ترسیدم..اینم بگم خونه مادرشوهرم اینا بودم..زنگ زدم مامان بابامو کشوندم بیمارستان گفتم منو درد زایمان گرفته..رفتم بیمارستان ماما گفت نه عزیزم همون ۱ سانتی دردت بخاطر معاینس تجربه زایمان طبیعی
دردشو تحمل کردم کم تر شد خیلی کم ولی ترشحا رو هنوز داشتم..یک هفته ورزش کردم ماما گفته بود جمعه شب یعنی ۲۱ آذر که میشدم ۳۷ هفته و ۳ روز برم معاینه تحریکی
این یک هفته ورزش کردم و هرچیزی گفته بود خوردم
شد جمعه شب و رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت هنوز همون یک سانتی تحریک کرد شد 2 سانت ماما گفت سر بچه کلا پایینه و کیسه آب نازک شده پس چرا رحمت باز تر نشده گفت برو خونه امکانش هست کیسه آبت پاره شه شایدم نشه گفت احتمالأ تو یک هفته آینده زایمان میکنی
مامان آیوار مامان آیوار ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۱
چهل هفته و یک روز بودم سنگین شده بودم بیشتر از همه گرما اذیتم میکرد صبح بیدار شدم خونه رو تمیز کردم دوش گرفتم خلاصه همه کارامو‌کردم ناگفته نماند که من خونم کامیاران ولی تصمیم داشتم کرمانشاه زایمان کنم چون خونه مادرم اونجا بود از قبل وسایل و لباس برده بودم اونجا که آماده باشه کارام که تموم شد آبریزش داشتم در حد چند قطره دیگه به همسرم گفتم بریم اونم حاضر شد ساعت ۴ راه افتادیم دیگه تا رسیدیم خونه مادرم اینا شد ۵ مادرم گفت چون زایمانت طبیعیه وایسا شام بخور بعد برو تا جون داشته باشی جاتون خالی منم یه دل سیر برنج و کباب خوردم و راهی بیمارستان شدم رفتم اورژانس گفتم آبریزش دارم بعد دکتر معاینه کرد گفت یه سانتی ولی چون هفته ات بالاس خطرناک نمی‌ذارم بری منم استرس گرفتم پرسید وزن بچه من ۳۷ هفته که رفتم وزن آیوار ۳۲۰۰بود تقریبا با ۲۰۰ گرم احتمال خطا من چون از طبیعی خیلی میترسم هزار تا دروغ گفتم که نمیتونم و لگنم شکسته و مثانه عمل کردم و فلان دکتر گفت نه لگنت خوبه میتونی طبیعی خلاصه منم انگار دنیا رو سرم خراب شد افتادم گریه فوری و گفتن برو به همراه بگو که بیت. پرونده برات تشکیل بده منم با چشم گریون مادرم و شوهرم صدا زدم و گفتم برن کارامو انجام بدن همش دلداریم میدادن ولی من چون تجربه اولم بود خیلی میترسیدم خلاصه کارا که تموم شد منو گذاشتن رو ویلچر و راهی بلوک زایمان شدم با چشم گریون
مامان ماهـ🌙لین مامان ماهـ🌙لین ۷ ماهگی
منم تجربه زایمانو بگم براتون 🤭
۱۴ بهمن من نوبت سونوگرافی داشتم چون چن روز قبلش رفته بودم بیمارستان برام سونوگرافی نوشتن ک ببینن بچه در چه وضعیه چهاردهم ک رفتم سونوگرافی دکتر گفت همه چیش خوبه سفالیک هم هست گفتم نمیتونی کاری کنی ک سزارین بشم گفت میتونم تو جواب سونوگرافی بزنم بریچ ولی بیمارستان با دستگاه سونوگرافی حتما چک میکنن بعد عمل میکنن گفتم ن نمیزارم گفت باشه بعد از مطبش خارج شدیم رفتم سمت مطب دکترم جوابو نشونش دادم گفت پنجشنبه برو بستری شو تا دکتر یار احمدی عملت کنه گفتم باشه خودم میدونستم بچم سفالیکه و بریچ نیست دلشوره گرفته بودم ک اگ تو اتاق عمل با تیغ سرشو ببرن چی خلاصه این فکرا میومد تو سرم تا اینکه ساعت ۷ بود اومدیم خونه مامانم اینا هم شام خونمون بودن من یهو دردم گرفت ولی دردم زیاد نبود تحمل کردم درد رو تا ده و نیم
ده و نیم رفتیم بیمارستان مامانمم باهام اومد با شوهرم بعد ک رفتیم بیمارستان رفتیم سمت زایشگاه بعد ‌پرستاره اومد با ماما اونشب اونا شیفت بودن بعد جواب سونوگرافی رو دادم بهش گفت بخاب تا معاینت کنم منم خابیدم بعد معاینه کرد گفت سر بچه پایینه چجوری زده بریچ
ادامه پارت بعد❤️
کولیک
نوزاد