امشب یهویی با خوندن تاپیک چندتا خانم باردار یاد دوران بارداری افتادم🥲شما یادتون مونده سختی هاش؟؟من اونموقه که باردار بودم فکر میکردم تا اخر عمرم یادم میمونه دارم چه روزایی میگذرونم ولی الان واقعا کم و بیش یادمه و انگار خاطرات یه سفر خیلی شیرین تو ذهنمه و هیچی از سختی هاش یادم نیست🥹🥲
سخت بود ولی چون نتیجه اش شیرینه برامون گذرا میشه...
واقعا خدا ما زن ها رو قوی آفرید❤️
من سه ماه اول بخاطر جفت پایین و هماتوم استراحت مطلق بودم،یک ماه کامل خونریزی داشتم...
بعدش سرویکسم پایین بودم و سرکلاژ کردم بعدش پساری گذاشتم ...
کماکان استراحت بودم ولی مطلق کامل نه استراحت نسبی
بخاطر غلظت خونم از موقعی که فهمیدم باردارم تا روز زایمان آمپول انوکساپارین زیر جلدی زدم
هرروز شش ساعتی شیاف زدم
هفته ای یدونه آمپول پروژسترون زدم
دارو هم زیاد داشتم ولی یادم نیست چی بودن

حالا یکی به من بگه تو که همه رو یادت بود لامصب چیو میگی یادم رفته😂😂😂😂
شماهم از خاطرات بارداریتون بگین

۱۲ پاسخ

اره منم یادمه خیلی سختی کشیدم خیییلی ولی دوس داشتم دورانشو جالب بود و تازه راحت ترین بخشش همون بارداری بود کاش تا ابد باردار میموندم😭😂

برای بچه اولم خیلی کشیدم نه بارداری ک اذیت بشم و بخوابم و آمپول بیشتر برای اینکه گفتن جنسیتش مشخص نیست باید بدنیا اومد تعیین جنسیت بشه و احتمال دوجنسه بودن و عمل و ... بود ک خداروشکر فقط التش خم بود ک شده بود شبیه دختر از طرفی هم میگفتن اگه دختره چرا کلیتوریس اینقدر بزرگه خدا برای هیچ کس اون دوران رو نیاره حتی برای دشمن آدم هنوزم یادم مونده بچمو هی بغل میکنم میگم ببخش ک نه از بارداریم نه تا یک سالگیت چیزی نفهمیدم مادر لذتی نبردم ذوق هیچ کاری ک میکردی رو بخاطر اون حجم غصه نداشتم 😭😭

منم دوران بارداریم جالب نبود ۳ماه اول بارداریم وحشتناک حالت تهوع داشتم شبا تا صبح خوابم نمیبرد درد معده ی وحشتناک یکسره تو جونم بود اصلا هیچجوره معدم تا آخر بارداری خوب نمیشد مدام کمردرد داشتم تنگیه نفس طوری که فک میکردم همین الان خفه میشم ورم زیاد داشتم وزنم بخاطر بارداری به شدت رفت بالا دکتر احمقمم معاینه ی بموقع نکرد بدونه میتونم طبیعی بزام یا نه ۳۷هفته کیسه آبم پاره شد ۱۰ساعت درد کشیدم اخرم رفتم سزارین.ماه آخر بارداریم پدرم فوت کرد یه مریضیه کوتاهو غیرمنتظره بعدشم فوت کردو من داغون شدم.من همه ی سختیهارو چه روحی چه جسمی همشونو یادمه ارزو میکردم کاش پدرم حداقل بچمو میدید ای امان ایکاش پدرم نمیرفت حیف...اما بچه ای زاییدم که اصلا الان اذیتم نمیکنه خوابش خوبه همه چیزش خوبه دوران بارداری هیچ خوب نبود

خیلی دوران گوهی بود برام
لک بینی تا هفته ۱۳
ریسک بالای سندروم داون
سلفری
۲۱ روز منتظر جواب سلفری
لک بینی مجدد
جنگ
اخرشم زود زاییدم😅
اماااا نتیجش خوب شد خداروشکر
منم دلم برا حاملگی تنگ میشه

من خیلی خیلی اذیت شدم اولین سونوگرافی رو ک‌دادم گفتن احتمال حاملگی خارج از رحم بعدش فیبروم بعدش تا خوده پنج ماهگی هر روزی هزار بار بالا آوردم و هیچی نمیخوردم اصلا موندم چجوری تو‌اون پنج ماه منو بچه سالم موندیم خواست خدا بوده شکر خدا
و بعد از اون درد هاش شکم و لگن استرس زایمان زودرس
و تمام دوران بارداری با شوهرم بحث‌داشتم تا حالا و همه شب های بارداریم رو با اشک سر کردم من خیلی زجر کشیدم واقعا ما زن ها از آهن ساخته شدیم و دوباره تو هفت ماهگی بستریم کردن و احتمال زایمان زود رس دادن و‌چقدر من اشک ریختم و خدا رو شکر بخیر گذشت از روز زایمانم نگم براتون که مرگ رو هزار بار ب چشم دیدم و.......... تا چهل روز نتونستم بلند شم و زایمان طبیعی سخت ترین مرحله از زندگیم بود تا به امروز
فقط خدا از دل من آگاهه
ولی با همه این مشکلات خدا رو هزاران بار شکر میکنم بخاطر وجود و سلامتی گل دخترم تنها چیزی که منو تو این دنیا نگهداشت و منو سرپا کرد دخترمه

عزیزم دیگه دردی بوده که نکشیدی😂الهی خیلی‌ اذیت شدی♥️
الان که بچم 15ماهشه میفهمم این راه ارزشش رو داشت تا قبل 1سالگی خیلیییی زیاد اذیتم میکرد اصلا نفهمیدم چطوری گذروندم الانم اذیت میکنه هااا ولی بهتر شده و دقیقا انگاری یه سفر پر از خاطره بود

ازمن فقط ورم داشتم اونم دوماه اخر خیلی اذیتم کرد ورم زیاد فشار اورده بود روی استخوان های بدنم بدن درد شدید داشتم

من از ۵ هفته هماتوم داشتم استراحت مطلق بعد جفت پایین بود استراحت مطلق بعد سرویکس کم سرکلاژ شدم ۱۶ هفته 🫤تا اخرش استراحت مطلق از ۴ ماه دیابت بارداری گرفتم انسولین میزدم
از همون اولم روزی دوتا شیاف.
سخت بود اما همین ک بچم تکون میخورد اینقدر ذوق میکردم ک نگو
دنیا اومدنشم کادر بیمارستان عوضی زهرمارم کردن ب دروغ گفتن بچه شیر نمیخوره نگهش داشتن . درصورتی ک دخترم سینه فقط نمیگرفت وگرنه با شیر خوردن مشکلی نداشت
اما خب گذشت خداروشکر

کلا ذات مغز آدم همینه
غم و سختی رو خیلی راحت تر میتونه فراموش کنه
من بارداری خیلی خوبی داشتم تا ماه ۸ ک ورم کردم و تنگی کانال کارپال گرفتم و روزگارم سیاه بود
خدا شاهده از ۸ ماهگی تا دو ماهگی بچم زجر‌کشیدم

من که از هفته ۳۱ دهانه رحمم باز بود و درد داشتم
تا ۳ ماهگی مجبور بودم برم سرکار هرروز ۴ ساعت رفت و برگشت🥲
بعد اونم ویارم به حدی زیاد بود ۸ کیلو کم کردم تا زایمان
بحث ج.ن.گ که به کنار ...
ویارم بیشتر اذیتم کرد
تنگی نفس و فشار بالا
ولی خب به قول شما خاطره بدی ازش نمونده برام🤣

من خیلی بالا میاوردم
واقعا برام عذاب بود

والا من اون زمان میگفتم زودتر دنیا بیاد بغلش بگیرم اما الان انقدرررررررر دلم برای دوران حاملگی تنگ شده🥰

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی ۱۲ ماهگی
امشب که تولد یک سالگی پسرمه, داشتم توی گوشی عکس های روز تولدش رو میدیدم. من تا چهارماه اول خیلی اذیت شدم، افسردگی داشتم، پسرم حساسیت و رفلاکس شدید داشت، کولیک داشت، نمیخوابید و ....
وقتی داشتم عکس های زمان تولد تا چهار پنج ماهگیش رو میدیدم ، تمام دلم آشوب بود و استرس و اضطراب و خستکی اون لحظه ها انگار برام زنده شد . هر چقدر جلوتر رفتم و عکس های شش ماهگی به بعدش ررو دیدم کم کم حالم بهتر شد، با دیدن عکساش ذوق کردم، قربون صدقه اش رفتم تا الان. نمیدونم برای ما مادرهایی که به خاطر افسردگی و شرایط و نداشتن کمکی سختی زیادی کشیدیم، اون روزا پاک میشه از ذهنمون ؟؟ میدونم که میشه . همون جور که الان خیلی هاش رو یادم رفته . ولی راستش غصه دار شدم وقتی با دیدن عکس های نوزادی اش اون اضطراب و خستکی و یاس رو کامل به یاد آوردم. دلم میخواست از اون مادرهایی بودم که با دیدن عکس روزها و هفته های اول به دنیا اومدنش، ذوقمرگ میشدم ولی برعمس فقط عکس ها رو زودتر رد میکردم تا به پنج شش ماهگیش برسم 🥴🥴🫩😢😢
مامان شاه پسر⁦❤️⁩ مامان شاه پسر⁦❤️⁩ ۲ سالگی
بزارین از بارداریم تعریف کنم براتون خدایی با اینکه سخت بود ولی باز خاطرات خوشش هم یادم مونده من بارداری سختی داشتم از شیش هفتگی ویار حالم از بو مرغ ماهی بوی خونم بوی پیاز بهم میخورد روزی ده بار بالا میاورد طوری بود که سرفه میکردم بالا میاوردم ۴ماهگی استراحت شدم تا ۸ ماهگی با امپول شیاف تونستم بچه رو نگه دارم خدایی شوهرمم وحشتناک حساس بود نمیزاشت دست به چیزی بزنم جاییم میرفتم بقیه میومدن تا اعتراضی کنن که فیلم بازی میکنه میشستشون میزاش کنار بعد به نه ماه رسیدم بازم داستان من تمومی نداشت یه شوک عصبی بهم دست داد حالم بد شد انقد گریه کردم رفتیم بیمارستان گفتن ستح اکسیژن مادر و بچه پایین امکان داشت برم تو کما اما خدا رحم کرد بند نافم دور گردن بچم بود ضربان قلب ۹۰ همه این داستانارو که گزروندم افسردگی گرفتم افسردگی گزروندم فهمیدم صفرام تو بارداری سنگ گرفته باز اونجا عمل کن با بچه ۴ماهع یه ماه ماکارونی میخوردم از ترس اینکه دلم درد نگیره تا عمل کنم خلاصه سال زیاد جالبی برای من یکی نبود پارسال فقد نقطه خیلی قشنگش پسرم بود.....پارسال من یکی فسیل شدم تا تموم شدددد🤣😐
مامان آرهان🩵 مامان آرهان🩵 ۱ سالگی
خیلی زود میگذره پارسال پونزده اسفند تو خونه بودم اخرین تیکه از وسایل اتاق ارهان اومده بود زنگ درو که زدن پستچی گفت خانوم بستتون اومده من چون کل بارداریم استراحت مطلق بودم نمیتونسم زیاد از پله استفاده کنم رفتم دم در بسته رو برداشتم با ذوق تندتند اومدم چیدم تو اتاق پسرم همینک رفتم از اتاق بیام بیرون حس کردم یهو کل شورت و شلوارم خیس شده 😭حسش اون لحظه وحشتناک بود من ۳۶هفته بودم سریع زنگ همسرم زدم رفتیم بیمارستان ماما معاینه کرد گفت کیسه اب سالمه توهم زدی فرستادنم خونه 🙂ولی من نشتی داشتم سه روز بعدش نوبت دکتر داشتم به دکترمم گفتم که اینطور شده معاینه کرد گفت چیزی معلوم نیست دراز بکش سونو شی تو سونو معلوم شد اب دور جنین انقد کمه و بایدسربع برم بیمارستان یادم میوفته دلم میخاد گریه کنم خداروشکر که پسرم الان سالمه واقعا موندنش معجزه بود عروسک قشنگ مامان چقدر خوشحالم دارمت تولدت مبارکم باشه تو این روزای سخت تنها دلیل بودنم تویی💖