۱۰ پاسخ

اشکال نداره
براش فیلم بزار وقتای ک حال نداری

اشکال‌نداره بارداری هورمون هات به هم ریخته
ولی من پسرم بخوابم انگشت میکنه تو چشمم یا میزنه یروصورتم که نخوابم

دختر منم اوایل بارداریم همینجوری یود از اینور می‌ترسید من بلد بشم و بالا بیارم از اینورم حوصلش سر میرفت بعد اومدم شیرش باز کردم فیلم گذاشتم براش اونم بیشتر فیلم میدید کلا خیلی دوره سختی بود برام هیچکی نبود یه لیوان آب بده دستم تازه شوهرم میومد خونه غر میزد غذا درست نکردم یا خونه کثیفه خیلی سخت بود

بخاطر بارداری خوابت میاد؟

منم دقیقاً همین اتفاق امروز واسم افتاد. صبح رفته بودم مدرسه پریود هم شدم اومدم خونه خیلی خوابم میومد خسته بودم و داغون و کلی درد داشتم. بعد از ناهار دیگه درا کشیدم روی بالش دخترم پیشم نشسته بود هی بازی میکرد باهام گفتم خستم توروخدا بزار بخوابم دیگه توی‌ خواب و بیداری خوابم سنگین شد. ۴۵ دقیقه بعد بیدار شدم دیدم روی بالش پیشم خوابیده بدون پتو. انقدر غصه خوردم رفتم براش پتو و بالش و تشک آوردم گذاشتمش راحت بخوابه ولی حس بدی بهم دست داد که اینطوری کنارم هی جلب توجه میکرد اما نتونستم بیدار بمونم

هنوز کجایی ک دومی بدنیا بیاد همش دلت میسوزه .من پسرم میگه بیا بازی همسن دختر شماس ولی باز دخترم گریه میکنه مجبورم هر دوروزه بغل کنم یه نگاه مظلومانه میکنه از خودم متنفر میشم ک چرا نمیتونم براش خوب وقت بزارم گرچه وقتی دخترم خوابه آرومه کل وقتم با پسرمه ولی عذاب وجدان میگیرم

عزیزم هیچ اشکالی نداره هیچ اتفاق بدی هم نیوفتاده اینجوری بچتون مستقل تر میشه و‌برای خودشم خوبه ی وقتا این اتفاقا، باید با دنیای واقعی بالاخره روبرو بشه ی وقتایی پدر و مادر حالشون خوب نیست و بچه ها اینو باید بفهمن و بتونن خودشونو سرگرم کنن…همینکه تونسته اون دوساعت و دووم بیاره گریه نکنه و بخوابه یعنی بچه مستقل و قوی ایه😘

اشکال نداره خواهر چقدر سخت میگیری
منم خیلی وقتا حال ندارم بیدار شم با خودش بازی میکنه یا خواب میره تازه حامله هم نیستم
ما آدمیم ربات نیستیم
الان که بیداری باهاش بازی کن

خودت رو اذیت نکن بالاخره تو هم خسته بودی و پیش میاد

الهی بگردمش لیا جون چقدر مظلومه دل منم کباب شد براش که

سوال های مرتبط

مامان نهال مامان نهال ۲ سالگی
بعضی دوستان در جریان بد خوابیدن دخترم هستن. امروزو تعریف کنم. صبح ساعت۷:۵۰ بیدار شد گفت شیر بده گرم کردم ریختم داخل بطریش نخورد. گفت هویج بده گفتم صبحانه باید بخوری شروع کرد گریه گفتم باشه بابا بیا تا هویج بشورم چنان گریه‌ای کرد خدا داند. هویج خرد کردم نخورد‌. صبحانه ۶ ۷ لقمه کره عسل خورد. تا ۱۱ زورم نرسید برم پوشکشو عوض کنم فرار می‌کرد و گریه. خلاصه عوض کردیم نوبت لباس شد دقیقا ۴۰ دیقه گریه می‌کرد هر لباسی می‌دادم می‌گفت خوب نیست این بده لباس خوشگل می خوام تا بالاخره باباش وارد میدون شده با دادن بستنی گولش زده و یه لباسی قبول کرده بپوشه. میوه اوردم بعدش نخورد. ناهار ۱ساعت بعدش فقط ۴ ۵ قاشق خورد. گفتم بریم بخوابیم گفت نه بازی گفتم بریم اتاقت من میخوابم تو بازی کن گفت نه چشما باز باشه. باباشم اومد اونم همینجور گفت چشما باز‌ این وسطا نیاز به تعویض پوشک داشت باااز با گریه و داد و بیداد بردم شستمش.اومده برای بار هزارم یه کتابشو گفته بخونم.