#. تجربه زایمان



با هزار سختی یکم حالت سجده بودم و حس میکردم فاصله دردام دیگه خیلی کمه انکار توقف نداشت درحد چند ثانیه فقط .بازم معاینه شدم و گفت سر بچه آمد تو لگن .دیگه باهزار التماس گفتم توراخدا آمپول و بزن تا نمردم گفت باشه و زنک زد به دکتر بیهوشی گفت تا چند دقیقه دیگه میاد تو اتاق میزنن برات.دوسه دقیقه کشید که صدای دکتر آمد که بیاد برام بزنه .گفت باید معاینه بشی و بعد تزریق کنن گفتن همین دودقیقه پیش معاینه شدم و بسه دیگه و..گفت نمیشه هیچی معاینه کرد و گفت دیر شده شما تا آمپول بزنی و بی حسی اثر کنه زایمان می‌کنی به ۸.۹ سانت رسیدی بزنی دیگه فایده نداره الکی زدی گفتم توراخدا بزن بگو یه دقیقه هم یه دقیقه است واسم گفت اختیار با خودته ولی تو تا قبل از اثر آمپول زایمان کردی .گفتم بگو بزنه توراخدا ..همون موقع حس زور پیدا کردم و چند نفر آماده شدن و آمدن و بالاسرم و گفتن وقت زایمانته زور بزن منم با تمام وجودم زور میزدم در حد چند ثانیه کشید که یهو شکمم خالی شد ساعت ۷ونیم بود که بچه ام به دنیا آمد دیکه خبری از درد زایمان و اینا نبود .بعدش رفتن سراغ بخیه و اینا درد حس نمی‌کردم فقط موقع بخیه سوزن که می‌زد یکم میسوخت حدود نیم ساعت کشید تا کارام تموم شد و هی میومد شکممو فشار میداد که با هربار خیلی خون از دست میدادم و .برای همین چند بار آمد بالاسرم و هی فشارم میداد .دیگه تا ساعت ۱۱و نیم اینا بود که آوردنم تو بخش..

۸ پاسخ

خداروشکر که تونستید من ۹ ساعت درد طبیعی کشیدم آخر سزارین اورژانسی شدم و... ولی موقع بخیه زدن مگه بی حسی نمیزنن؟؟؟ چرا اخه سوزش حس میشه و...؟ راضی هستید از زایمان طبیعی؟

واي احسنت به تومباركه
من فوبياوحشتناكي دارم نسبت به طبيعي
الانم چون مجدديزاريم ميخام شم يكم ترس ازتيغ دارم چون حس ميكنم
ولي بازطبيعي اصن يه ثانيه هم نميتونم بهش فكركنم
خداقوت
مباركه
انشالله زودي سرپاشي
حال دخترت چطوره
علت تبش چيبود؟

دختر کوچولوت وزنش چندبود گلم؟

ای جانم عزیزم خسته نباشی
قدمش پر از خیر و برکت باشه
برای منم دعا کن راحت زایمان کنم خسته شدم فک کنم نی نی جا خوش کرده🥴😬

قدمش پراز خیر و برکت و سلامتی باشه

من خودم سومین زایمانم هست ولی هنوز دردی ندارم از الان خیلی ترسیدم واقعا زجر اوره

بازم حس میکنم زایمان خوبی داشتی

خدا قوت عزیزم واقعا زایمان طبیعی سخت و دردناکه

سوال های مرتبط

مامان علی رضا مامان علی رضا ۵ ماهگی
شب تا صبح پنج دقیقه تا ده دقیقه درد می‌گرفت ول میکرد
صبح ساعتها ۶ ماما بیمارستان اومد گفت پاشو یکم ورزش کن بعد یه کوچولو ورزش کرد نیم ساعت بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۳ سانتی دیگه گفتن ۴ سانت شدی زنگ میزنیم به ماما همراهت
دیگه یکم پیاده روی کردم و ورزش دوباره یکساعت بعدش دردام شد سه دقیقه ای اومدن معاینه گفتن ۴ سانتی زنگ زدن به ماما همراهم یه نیم ساعت بعدش رسید تا رسید شروع کرد نقاط فشاری رو ماساژ دادن بعد گفت بریم سرویس یه شیاف برای مقعد گفت بزار بعدش گفت ده دقیقه باید باشه رفتم بیرون یکم حرکت اسکات انجام دادم گفت موقع انقباض اسکات بزار دیگه من اسکات میزدم ماما ماساژ میداد دیگه گفت حس مدفوع داشتی بگو بریم سرویس بعد چند تا اسکات رفتیم سرویس مدفوع کردم بعد همونجا آب داغ باز کرد گرفت روی شکمم بعد دردام شدید تر شد دیگه گفت بریم روی تخت نقاط فشاری رو ماساژ میداد بعد خیلی دردام بیشتر شدن معاینه که شدم گفت ۸ سانت شدی ماما گفت حالا سجده برو چند تا حرکت زدم دردام زیاد شد و یه حس حالت مدفوع داشتم ماما معاینه کرد گفت فول شدی چند تا زور بزن بعد بریم روی تخت زایمان چند تا زدم و دیگه گفت سریع بریم با ویلچر بردنم رفتم رو تخت زایمان گفت دردت گرفت زور بزن تا دردم گرفت دوتا زور زدن بعد گفت حالا فوت کن دیگه بچه اومد بیرون و تمام دردام تموم شد و صدای قشنگ پسرم پیچید و بعد اومدن گذاشتن روی سینه ام و همه دردام فراموش کردم
مامان پسر و دختری 🤰 مامان پسر و دختری 🤰 روزهای ابتدایی تولد
حدود ساعت ۱ونیم بود که کیسه ابم پاره شد و دردام آروم آروم بیشتر شد و تا ساعت ۳ونیم ۴قابل تحمل بود ولی از اون ساعت به بعد دیگه فاصله دردام کمتر میشد و تحملش سخت بود .به من گفته بودن .اگه آمپول اپیدورال بخوایی به ۶سانت برسی می‌زنیم برات به درخواست خودت ومنم گفتم که حتما می‌خوام .تو دردام گفتم توراخدا بزنید و اینا گفتن زوده باید ۶سانت برسی تا بزنیم شما هنوز نرسیدی .دردام شدید داشت میشد دیگه داشتم باهر دردی یه جیغ میزدم دم دقیقه هم معاینه میشدم که واقعا برام سخت بود .بعداز کلی التماس و اینا گفتم آمپول و بزن آمد گفت به ۶سانت رسیدی و موقع تزریق هست ولی معاینه کرد و گفت سر بچه پایین نیست سرش بالاست سفالیک هست ولی پایین نیومده داخل لگن نیومده برای همین اپیدورال برای شما ممنوعه تا زمانیکه بچه وارد لگن بشه بعدش میزنم..دیگه حسابی کلافه شدم.گفت به جا آمپول باید ورزش کنی پوزیشن داد که سر بچه وارد لگن بشه پوزیشن سجده و حرکات بهم داد ولی من همون سجده رو به هم به زور رفتم
مامان رمیصا مامان رمیصا ۳ ماهگی
پارت دو
اونجا منو بستری کردن بهم امپول فشار زدن همه مریضا یه ماماهمراه داشت بهتره بگم دانشجو ولی کار بلد دیگه هی بهم ورزش دادن من انجام دادم دردام بخاطر امپول فشار هی بیشتر بیشتر میشد ساعت ۹ شب امدن معاینه کردن گفتن تازه شده ۲ ساتا😭
وقتی نوار قلب میگرفتن رو تخت که میخابیدم دردم سه برابر میشد
یه ماما دیگه امد اون معاینه کرد بعدش معاینه تحریکی کرد یهو گفت شد ۵ سانت بهش ورزش بدین منم خیلی درد داشتم گفتن اسپاینال میخام گفتن تو ۶ سانت برات میزنیم منم همچنان دردای وحشتناک داشتم فقط خودمو به درو دیوار میزدم دکتر امد امپول بی دردی رو زد من به مدت دو ساعت درد نداشتم فقط ورزش کردم که تو اون دو ساعت شدم ۱۰ سانت و دردام وحشتناک شروع شد خیلی زیاددددددد ولی نمیتونستم زایمان کنم جونی برام نمونده بود که زور بزنم دکترا هی میومدن معاینه تحریکی میکردن که بچه بیاد پاین بچرخه تو لکن به منم میگفتن ما موقع دردت معاینه میکنیم تو هم جوری زور بزن که انگار داری مدفوع میکنی خیلی دردای وحشتناکی بود تا دو نیم ساعت گذشت که خود دکتر امد چندتا معاینه کرد گفت سر بچه رو دیدیم فوری ببرین اتاق زایمان اونجا با سه تا زور محکم و فشارهای شدید دکتر روی شکمم کمکم ماما تونستم دختر نازمو به دنیا بیارم من از ساعت ۵/۵صبح جمعه درد کشیدم تا ساعت ۵/۲۵دقیقه روز شنبه ت
اینم شرح حال من از زایمان
مامان بردیا جونم مامان بردیا جونم ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۳
گفت دردت تموم شد دراز بکش رو نخت.که یهو اومد معاینه گفت نمیدونم کیو صدا کن داره زایمان میکنه، و بعد گفت هر وقت درد اومد زور بده دیگه، داد نزنی.اونجا دیگه فقط زور میدادم، مثل ده ثانیه درد میرفت ده بیست ثانیه درد با زور میومد فقط پشت سرهم مثلا سه تا زور میومد و میرفت، ده ثانیه سوم که انگار زورا قط شد و برا بار سوم ، سه تا زورم ، اومد تیاو زدو با زور دوم بچه اومد، گذاشت رو شکمم، من دیگه مردم دیگه، بعدم ی زور کم دادم جفت اومد و بعد هی شکممو فشار میداد خونا میومد ازم بیرون ،هی میرفت هی میومد هر چند دیفه. چند تا فشار میداد زور میزد به شکمم خون میومد.و بعد شروع کرد بخیه زدن، داخلیا درد نداشت، بیرونیا میسوخت در حد امپل زدن دردشو میفهمیدم، ولی دیگه پرسیدم چند تا بخیه خوردم نگفت بهم،گفت زیاد نخوردی ولی بیست بیست پنج دیفه داشت میدوخت.
و من تب داشتم چندتا سرم بهم زدن تا تبم اومد پایین، بعد ساعت 11.15 که زاییدم، ۲.۴۵ وارد بخش شدم.
مامان مرسانا مامان مرسانا ۱۷ ماهگی
دومین متن
بعد از ترکیدن آماده شدیم رفتیم بیمارستان بدون کوچکترین دردی که واقعا خودم میترسیدم هی دعا دعا میکردم که درد بیاد ولی اصلا انگار نه انگار تو طول مسیر ازم چند باری آب به اندازه زیاد ریخت تا برسم بیمارستان رسیدیم و بستریم کردن بیمارستان بهارلو تهران یه اتاق بردن که فقط خودم بودم آوردن بهم سرم وصل کردن و یه آمپول هم از کنار پام زدن و چند تا آمپول هم به سرم ساعت ۱۲:۳۰ بستری شدم تا ساعت ۱:۳۰ تو اتاق تنها حوصلم سر رفت هیچ دردی هم هنوز نیومده بود به ماما گفتم میشه مادرم بیاد حوصلم سر رفت رفت گفت مامانم اومد با آبمیوه و خرما که از قبل گفته بودم بگیرن بعد آروم آروم دردام شروع شد چون مادرم کنارم بود دیگه ماما نموند پیشم می‌رفت چند دقیقه یه بار میومد سر میزد بودن مامانم خیلی خوب بود تا دردام شدید شد ماما گفت برو به شکم و کمرت آب بگیر که این کار خیلی خوب بود درد رو کمتر میکرد با زیادشدن دردام چون از قبل درخواست اپیدورال کرده بودم معاینه کرد گفت فعلا ۳ سانتی باید تا ۵ برسی تا بگم دکتر بیاد بزنه با سختی و تحمل درد زیاد به ۵ رسیدم گفتم بگو بیاد دکتر بزنه که گفتن دکتر تو اتاق عمله گفتیم بیاد دوباره یک ساعت درد افتضاح کشیدم تا دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی دیگه نمی‌زنم خون ریزی داری شدید وضعیت بچه هم خوب نیست حالا بچه هم نیومده بود جلو هی موقع دردام گفتن زور بزن تا بچه رو بکشیم بیاریم جلو سخت بود ولی خدا کمک کرد از پسش بربیام حدود نیم ساعت تلاش کردن تا بچه رو بیارن جلو بعدش بچه اومد بیرون خدا رو شکر بعد از اومدن بچه تمام دردا تموم شد چون از زایمان قبلیم تا الان ۱۰ سال گذشته بود سر اون خیلی سخت شد و
مامان پناه🩷🐣 مامان پناه🩷🐣 ۱۲ ماهگی
انقدر گفتم میخام برم فقط و دردام جوری بود که نعره میزدم فقطمیگفتم خدایا منو بکش فقط راحتم کن تمومش کن فقط باز التماس التماس برای بیحسی ماما گفت بخدا رفتم خودم دنبال دکتر بیهوشی نیستش میگفتم ذروغ میگی بگو اسمش چیه تا شوهرم بره پیداش کنه....
فقط تو بغل مامانم داشتم جون میدادم اونم گریه دیگه کاری نمیتونست بکنه ساعت شد ۲ونیم دوسه نفر اومدن برای امپول زدن نشستم رو تخت و تو‌کمرم زد گفت تکون نخور گفتم پس دردم که ول کرد سریع بزن چون وقتی میگیرم نمیتونم خودمو نگه دارم امپولو زد و چند دیقه بعدش انگار همه دردا. تموم شد حس کردم مردم که اینجوری بی درد شدم همونجوری رو تخت افتادم اومد چشام رفت گفتم بزار بخابم چند دقیقه گفت باشه از دیشب بیدار بودمم و کلی درد... خابم برد ۳وربع اومد بیدارم کرد معاینه کرد گفت شدی ۸ سانت پاشو ورزش کن تا بیحسی از بین نرفته زایمان کنی...
روی توپ ورزش کردم انقباضام کامل بیدرد نبود یکم درد بود ولی اون دیگه قابل تحمل بود تا حدودی... ساعت یک ربح به ۴ اومد معاینه کرد گفت فول شدی مامانمو بیرون کرد دیگع بمن گفت زور بزن جوری که میخای مدفوع کنی اشکال نداره مدفوعم کنی باید بکنی که بچه بیاد منم هربار که دردم میگرفت پاهامو تو شکمم جم میکردم و زور میزدم و اونم دهانهرحممو باز میکرد بادست. هی درد میگرفت زور و فشار میگفت سر بچه رو میبینم
مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۹ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
ساعت یک و نیم دوز سوم رو برام وصل کردن معاینه شدم گفتن ۶ سانتی از دکتر پرسیدم چن ساعت دیگه زایمان میکنم گفت ساعت ۵-۶ عصر.
دردای وحشتناکی ادمد سراغم چن دقیقه یه بار انقباض داشتم ولی تو وقت استراحتم کمر درد شدید داشتم حتی یه دقیقه هم دردم قطع نمیشد دکتر گفت پیاده روی کن سعی میکردم راه برم ورزش هم به زور میرفتم رو توپ چن بار هم با کمک و اسرار زنداداشم بشین پاشو کردم یه ساعت بعد که معینه شدم گفت ۷-۸ سانتی پاشو راه برو دردام غیر قابل تحمل بود سرمم و قطع کردن گفتن دیگه خودت انقباض زیاد داری گفتن پاشو سریع سریع راه برو یکم گذشت معاینه شدم گفتن ۹ سانتی گفت یکم تحمل کن یه لایه جلو راهه بزنمش کنار اینم بگم تا ۷ سانت اینه سر بچه هنوز پایین نبومده بود و ورزش و پیاده روی خیلی تاثیر داشت
بعد معاینه دیگه نتونستم راه برم همراهم هم مدام کمرمو ماساژ میداد دردام خیلی زیاد بود حس میکردم یه چیز سوز ناک ازم خارج میشه میگفتم بخدا بچم داره به دنیا میاد ماما اومد معاینه کرد گفت شروع کن زور بزن چندتا زور زدم گفت سرش اومده پایین زور نزن تا آماده شم لباساشو پوشید و تخت منو آماده کردن بهم گفتن هروقت درد داشتی زور بزن پاهامو باید میکشیدم تو شکمم و سرمو هممیکشیدم تو شکمم و زور میزدم
چندتا زور زدم بعد برش زدن برام و گفت بازم زور بزن دیگه بچه اومد بیرم اون لحظه دیگه هیچ دردی نداشتم بعدش یکم درد داشتم تا جفتم و هم درآوردن و بخیه زدن
موقع ای که دیگه بچه میخواست بیاد سرممو برام وصل کردن
من خیلی بخیه خوردم نمیدونم چندتا که گفت وقتی سر بچه اومده هم آسیب زده گفتن چون گروه خونیم B مثبته اینطوری شده
مامان دلسا و پارسا💙 مامان دلسا و پارسا💙 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲💜
دیگه به مامانم گفتم و گفت بریم بیمارستان منم هیچ دردی نداشتم رفتم دوش آب گرم گرفتم و اومدم خیلی ریلکس آرایشم کردم آماده شدم که بریم رفتیم بیمارستان گفتم ترشح خونی داشتم ضربان قلب بچه رو چک کرد و فشارمو گرفت بعدم رفتم معاینه گفت ۲ سانت بازی بعد معاینه یکم دردام شروع شد نوار قلب بچه هم گرفتن و منو فرستادن بخش زایمان مامانم هم باهام اومد که خیلی خوب بود بودنش ساعت ۴ بود درد داشتم اما قابل تحمل بود ساعت ۵ آمپول فشار زدن دردام دیگه داشت شروع میشد و هی شدید تر میشد ساعت ۶ شدم ۳ سانت همینجور دردام شدید بود گفتم سرم و باز کنید برم پیاده روی کنم و آب گرم بگیرم به شکمم واقعا آب گرم دردامو کمتر میکرد ماما اومد چند تا ورزش گفت انجام بدم حالم دیگه خیلی بد بود دردام داشت غیر قابل تحمل میشد ساعت ۷ شدم ۴ سانت باز بودم من نمی‌دونم از استرس بود یا چی تب کرده بودم و هی تبمم چک میکردن ساعت ۷ دوباره اومدن معاینه و گفتن شدی ۸ سانت سه چهار ساعت دیگه زایمان می‌کنی وای من گفتم میمیرم تا ۴ ساعت دیگه دردام خیلی خیلی شدید شده بود ۱ ثانیه فاصله داشتن ماما می‌گفت دردهای خودتم آمپول نزدیم همون اول زدیم اونه ساعت ۸ اومد معاینه من شده بودم ۸ سانت گفت عالیهههه آفرین خیلی خوب پیش رفتی به مامانم گفتم دیگه شما برو بیرون برا زایمان آماده شدن نیم ساعت بعد اومد گفت فول شدی دیگه آماده زایمان شدیم می‌گفت هروقت درد داشتی چونت و بچسبون به بدنت و روند پاهات و بیار بالا و جیغ نزن فقط زور بزن گفت سر بچه معلومه برش داد اما من هیچی نفهمیدم بعد فقط می‌گفت زور بزن یه نفس و کم نیار با تمام وجودم زور میزدم خیلی سخت بود