پارت سیزدهم🌷
می‌گفت تحمل کن تا اون دختر زایمان کنه خدایی اگر مامانم نبود فکر نمیکنم یک لحظه می‌تونستم دووم بیارم تا اینکه دکتر شیفت اومد بالاسرم گفت عالیه 8 سانت شدی 🥺 یه بار دیگه التماسشو کردم که برام بزنه گفت که الان تا چند دقیقه دیگه تو زایمان میکنی دوست داری بچه ات بی حال بشه خودت اذیت بشی همینو که گفت انگار یه تشت آب سرد ریختن روم به مامانم گفتم دیدی اصلا قصد نداشتن برام کاری کنن گفتم لااقل یه مسکن برام بزن گفت الان میارم رفت که رفت بعد از چند دقیقه دیگه وحشتناک حالم خراب شد و شدت زور زدم دوبرابر شده بود یهو دکتر شیفت اومد وارد اتاق بشه که داد زد که فول شده سرنوزاد معلومه بعد داشتن اتاقو برای زایمان آماده میکردن که به مامانم گفتن باید بری گفتم تروخدا بزارید مامانم بمونه نزاشتن مامانم قبل رفتن سرمو بوس کردو رفت😭😭 تو نگو رفته بیرون اتاق زار زار به حالم گریه کرده دیگه خلاصه ماما خصوصیم اومد با چند نفر دیگه از ماما ها چون شیفت دیگه تغییر کرده بود دو سه نفری افتادن روی شکمم و میگفتن زور بزن منم هر موقع انقباض داشتم با دل جون زور زدم بعد از یه ربع دخترم اومد بدنیا گذاشتن تو بغلم 😭 من جونی نداشتم فقط با چشمام نگاه میکردم به دخترم بعدش که خواستن بخیه کنم حتی با دوتا آمپول سر کننده هم من سر نشدم و کامل حس کردم که بخیه شدم خیلی بد بود بعد زایمانم نزدیک پنج بار اومدن شکممو فشار دادن اونم وحشتناک بود 🥲 خلاصه که من با فاصله یه ربع از اون خانم زایمان کردم و ساعت 7 و 45 دقیقه صبح دخترم اومد بدنیا

۵ پاسخ

عزیزم همه پارت ها روخوندم گریم گرفت تو چی کشیدی

عزیزم خیلی اذیت شدی
انشالله همه دردا از یادت بره
البته که با دیدن بچش ادم میگه همه دردا فدای سر بچم
مبارکت باشه
قدمش سبز❤️😍

من کل پارت هایی ک گذاشتی رو خوندم
چشام پر اشک شده برات دختر ک چیییی کشیدی🥺
الهی بگردم چقدر اذیت شدی😢

انشالله عاقبت بخیر بشه
من دوتا پارت آخر خوندم
قبل زایمان چند وقت ورزش کردی یا نکردی

وایی خدا چقدر سخته ورزش میکردی قبلان٫؟

سوال های مرتبط

مامان پسر و دختری 🤰 مامان پسر و دختری 🤰 ۱ ماهگی
#. تجربه زایمان



با هزار سختی یکم حالت سجده بودم و حس میکردم فاصله دردام دیگه خیلی کمه انکار توقف نداشت درحد چند ثانیه فقط .بازم معاینه شدم و گفت سر بچه آمد تو لگن .دیگه باهزار التماس گفتم توراخدا آمپول و بزن تا نمردم گفت باشه و زنک زد به دکتر بیهوشی گفت تا چند دقیقه دیگه میاد تو اتاق میزنن برات.دوسه دقیقه کشید که صدای دکتر آمد که بیاد برام بزنه .گفت باید معاینه بشی و بعد تزریق کنن گفتن همین دودقیقه پیش معاینه شدم و بسه دیگه و..گفت نمیشه هیچی معاینه کرد و گفت دیر شده شما تا آمپول بزنی و بی حسی اثر کنه زایمان می‌کنی به ۸.۹ سانت رسیدی بزنی دیگه فایده نداره الکی زدی گفتم توراخدا بزن بگو یه دقیقه هم یه دقیقه است واسم گفت اختیار با خودته ولی تو تا قبل از اثر آمپول زایمان کردی .گفتم بگو بزنه توراخدا ..همون موقع حس زور پیدا کردم و چند نفر آماده شدن و آمدن و بالاسرم و گفتن وقت زایمانته زور بزن منم با تمام وجودم زور میزدم در حد چند ثانیه کشید که یهو شکمم خالی شد ساعت ۷ونیم بود که بچه ام به دنیا آمد دیکه خبری از درد زایمان و اینا نبود .بعدش رفتن سراغ بخیه و اینا درد حس نمی‌کردم فقط موقع بخیه سوزن که می‌زد یکم میسوخت حدود نیم ساعت کشید تا کارام تموم شد و هی میومد شکممو فشار میداد که با هربار خیلی خون از دست میدادم و .برای همین چند بار آمد بالاسرم و هی فشارم میداد .دیگه تا ساعت ۱۱و نیم اینا بود که آوردنم تو بخش..
مامان رادمهر&رایان مامان رادمهر&رایان ۳ ماهگی
پارت دوم
بعدش هم با یه چیزی زد کیسه آبمو پاره کرد خلاصه افتادم رو درد شدید دکتر گفت الان پنج سانت و نیم شده دیگه دردهایم شدید و غیر قابل تحمل شده بود اما باید تحمل میکردم نفس های عمیق می‌کشیدم حدودا ساعت هفت اینا بود فکر کنم بعد دیگه ماما یه آمپول دیگه اومد زد که گفت این باعث میشه دهانه رحمت نرم بشه منم همچنان درد می‌کشیدم و دعا میکردم زودتر ده سانت بشه.این وسط هم ماما می اومد معاینه میکرد میگفت چند سانت شدی ساعت های هشت و نیم اینا بود که احساس زور بهم اومد صدا ماما زدم اومد معاینه کرد گفت دیگه باید زور بزنی منم ضعف کرده بودم و توان نداشتم ماما گفت میخای بگم یه چیزی بیارن بخوری تا جون داشته باشی زور بزنی گفتم آره اونم گفت به همراهم تا خوراکی بیاره برام اما من دیگه خیلی حس زور داشتم همینطور زور زدم با دو سه تا زور بچم به دنیا اومد ماما میگفت خیلی زورت قوی بوده با اینکه توان نداشتی عالی بودی پسرم به دنیا اومد بدون اینکه برش بخورم
مامان فندق🌰 مامان فندق🌰 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوازدهم🌷
واقعا یک دقیقه اش اندازه هزارسال برام می‌گذشت اون خانمی که میخواست زایمان کنه دوبار اومد اتاقم می‌گفت تو چه طوری جیغ نمی‌کشی صدات در نمیاد منم گفتم بخدا منم درد دارم چون کسی نیومده بود معاینه ام کنه نمی‌دونستن که منم دهانه رحمم داره باز میشه 🥲 گفتم به ماما تروخدا یه مسکنی برام بزن یعنی هیچ وقت یادم نمیره چقدر التماس دکترشیفت با ماما رو کردم آخه لامصبا شما که نمی‌خواستید برام آمپول ایپدورال بزنید حداقل یه مسکنی یه گازی چیزی یه کار دیگه ای می‌کردید نه منو ول کنید دیگه اومد ماما گفت آفرین 5 سانت شدیو رفت بالا سر اون خانم اونم وقت زایمانش رسیده بود بعد از یک ساعت اینا گفتن که فول شده دائم داشت جیغ میزد یه لحظه که ساکت میشد فکر میکردیم زایمان کرده من اینقدر ساده بودم فکر میکردم صبر کردن اون زایمان کنه بعد برام ایپدورال بزنن همش میگفتم پس کی زایمان می‌کنه تو نگو اون بخاطر وزن بچش شونه اش گیر کرده و نمیتونه زایمان کنه توی این فاصله من به شدت حس دفع داشتم یعنی دست خودم نبود وقتی انقباض داشتم خود به خود زور میزدم مامانم باورش نشد که من بخوام الان زایمان کنم
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۱۲ ماهگی
مامان شکلات مامان شکلات ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
ولی وقتی ۴ سانت شدم کیسه آبم سوراخ شد ساعت ۱ شب برام آمپول فشار زدن نزدیک ۷ سانت که شدم دکتر اومد معاینه کرد گفت یه کمی مونده بشی ۷ سانت رفت و اومد یه چیزی دستش بود زد کیسه ابمو سوراخ کرد و داد زد اتاق زایمانو آماده کنید فول شده همون موقع شیفت دکترم عوض شد و افتادم دست دکتری دیگه که خداروشکر خوش اخلاق بود البته دکتر قبلی هم خوش اخلاق بود  منو بردن اتاق زایمان و همش میگفتن زور بزن سر بچه اومده پایین هرچی میگفتن گوش میدادم و همکاری میکردم باهاشون دیگه برش زد و منم اتاق زایمان رو گذاشتم تو سرم انقد جیغ زدم🤣تو اون لحظه همش میگفتن زور بده با بدن پاره باید زور هم میزدم دیگه بچه به دنیا اومد و آمپول بی حسی برام زد که بخیم کنه ۴ لایه بریده شده بود لایه های داخلی اصلا درد نداشتن بخیه هاش ولی لایه ی آخری چون پوست سِر نمیشه اون درد داشت 
خلاصه بعد این همه درد هر دکتری میومد شکممو فشار میداد که خونی تو بدنم نمونه به نظر من قسمت سختش همینه که میان شکمو فشار میدن
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۶ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان فندق🌰 مامان فندق🌰 روزهای ابتدایی تولد
پارت ششم 🌷
رفتم دکترم تا دیدم گفت فکر کردم که دیگه زایمان کردی این قدر که دهانه رحمت نرم شده بود منم کلی باهاش حرف زدم گفتم بخدا کاری نمونده که نکرده باشم 🥲🥺 بهم گفت که دیگه 40 هفته شدی به انتی و جمعه دیگه باید بستری بشی برات خوب نیست بعد برام معاینه تحریکی انجام داد 🤧 گفت برم یه نیم ساعت پیاده روی کنم بعد دوباره معاینه تحریکی برام انجام داد گفت اگر تا شب دردم بگیره صبحم برم بیمارستان تا معاینه بشم من اون شب بازم رفتم پیاده روی ولی بازم خبری از درد نبود صبح رفتم بیمارستان پنج‌ شنبه صبح بود معاینه شدم گفت دو سانتی ولی سر بچه هنوز نیومده پایین زمانی که رفتم بیمارستان ازم پرسیدن ماما داری گفتم نه چون هنوز دو دل بودم خلاصه که با دکتر شیفت صحبت کردن گفت که برو دوساعت بدون وقفه پیاده روی کن منم راه افتادم ظهر بود هوا هم گرم یه دور با مامانم یه دور با بابام پیاده روی داشتم چون بیچاره مامانم این قدر قبلش باهام پیاده روی کرده بود که دیگه توان نداشت خودمم پاهامو دیگه حس نمی‌کردم کارم شده بود گریه فقط میگفتم کاش فقط بستریم کنن دیگه
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد چند نفر بالا سرم بودن وشکمم رو فشار میدادن که اون موقع از درد میمیردم بعد ماما هم هی میکفت آفرین همینجوری زور بزن وقتی درد داری زور بزن بعد درد نداری نفس بکش میگفتن طوری زور بزن انگار داری مدفوع میکنی ترسم منم همیشه از زایمان همین زور زدن بود که فکر میکردم نمیتونم از پسش بربیام درحالی که زور زدن خوب بود فقط درد هاش آدم رو کلافه میکرد خلاصه چند تا زور زدم که گفتن تمومه یهو دیدم یه موجود کوچولو رو گذاشتن روی شکمم راسته که میگن اون موقع درد هات از بین می‌ره انگار من همون آدمی نبودم که چند دقیقه بعد گریه میکردم بعد به ماما گفتم تمومه گفت اره بعد گفت برات برش نزدیم فقط دوتا بخیه میزنیم بخیه ها هم درد نداشت چند ثانیه طول کشید اون موقع انگار آب خنک روی سرم ریختن آنقدر راحت شدم بعد لباس های بچه رو خواستن که اونم تو ماشین مونده بود شوهرم هم رفته بود دنبال مامانم اینا که بیارع بیمارستان بعد دیگه تا مادرم بیاد لباس های بچه رو هم پوشیدن بعد مادرم اومد اونم گریه کردم بعد فهمیدم که خوب شد جاریم امد چون مادرم از استرس نمیتونست کاری کنه وخودش رو هول میکرد بعد هم کوچولو رو دادن که شیرش بدم چقدر حسی خوبی بود🥺😍
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۱۱ ماهگی
پارت چهارم
بعد که دید گفت تو الان نه سانتی و نیاز به بی‌حسی نیست دیگه الانا زایمان میکنی منو بردن تو اتاق زایمان و هی میگفتن زور بزن منم زور میزدم که دقیقا همدن دوازده که ماما گفت بچم به دنیا اومد و بچه رو یک لحظه نشون دادن و بردن و منتظر اومدن جفت بودن یه ده دقیقه یک ربع طول کشید تا بیاد هی سرفه کردم هی زور زدم تا بالاخره جفتم اومد اینم بگم من از اینکه برش بزنه و بدوزه و من حس کنم میترسیدم ولی همون موقع که برش زدنم حس نکردم بعدشم می‌دوخت فقط سه تا بخیه آخر حالیم شده بود بهم گفتن دو تا آمپول به واژنت زدم برای بی‌حسی یه آمپول تو سرمم زده بود شیاف انداخته بود برای همین قشنگ خداروشکر درد نداشتم من همشم استرس داشتم خوب نباشن ولی خداروشکر راضی بودم البته شیفت روز خوب بودن شیفت شبش یکمی بداخلاق بودن ولی بازم از ماما های اون روز خداروشکر راضی بودم راستی دکتر اون روز شیفتم موقع بخیه زدن اومده بود که ببینه ماما چجوری میدوزه خلاصه بالاخره زایمان کردم طبیعی و خداروشکر راضیم با اینکه آخرش مجبور بودم سرم زور بزنم
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۶ ماهگی
🔆تجربه زایمان طبیعی ۳🔆


بعد ۸ سانت اوج درد بود اما اونجوری نبود که داد و فریاد کنم یا به قول یه سری مرگ‌ رو به چشم ببینم..، اما واقعا درد داشتم.. بعد اون ماما گفت اخر موقع دردت گرفت بهم بگو منم معاینه تحریکی کنم تا زودتر باز شه، من کلا یبار تو معاینه اذیت شدم اونم که گفتم ماما ول کرد بقیش زیاد اذیت نبودم.. دیگه فقط عرق میکردم و حس مدفوع داشتم که ماما اومد گفت بچت پایینه زور بزن که بیاد تموم بشه منم هی زور میزدم تا مدفوع کردم و رفتار پرسنل خیلی خوب بود تمیزم کردن و حس بد ندادن دیگه داشتم فول میشدم که دکتر اومد و من بیحال بودم برش خوردم که نفهمیدم اما همین که بچه اومد بیرون کل دردام تموم شد انگار نه انگار که من بودم اون درد رو میکشیدم فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم بعد دکتر گفت زور بزن‌جفت خارج شه که با دوسه تا زور خارج شد و دکتر شکممو ماساژ داد که اونم دردناک نبود زیاد اما بخیه اذیت کننده بود دکتر کفت دادم تمیز و تنگ میزنم تحمل کن.. دیگه من هیچ دردی نداشتم و فقط خسته بودم و اینجوری بود که زایمان منم تموم شد…



#سیسمونی
#کولیک
#فرزندپروری
#بارداری
مامان طاهاو پارسا 💙 مامان طاهاو پارسا 💙 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
6مهر‌40هفته و سه روز بودم و به حساب انتی تاریخ زایمانم بود ولی هیچ دردی نداشتم به اسرار شوهرم رفتیم زایشگاه خیلی استرس داشتم که قراره چی‌بشه.رفتم اورژانس مامایی گفت بخواب معاینت کنم معاینه کرد گفت نزدیک سه سانتی باید بستری شی دهانه رحمت خیلی نرم بود فکر کردم ده سانتی تا غروب زایمان می‌کنی ساعت یازده رفته بودم. خلاصه به شوهرم گفتم کارای بستری رو انجام داد ماما اومد منو برد اتاقم بعد معاینه ریز ریز درد داشتم که بلافاصله بعد بستری سرم فشار وصل کردن و من دردام شروع شد از ساعت یک دیگه فاصله دردام پنج دقیقه یکبار بود تا ساعت سه همون‌جوری خودم تو اتاق درد کشیدم ماما هم نیومد بالا سرم ساعت سه به بعد دیگه دردام شدید شد ماما اومد معاینه کرد گفت بزار کمکت کنم زایمان کن از اینجا به بعد دیگه خیییلی اذیت شدم مامای کثافت اصلا منو نبرد رو صندلی زایمان ‌بخاطر همون موقعی که دردم میومد به خودم میپیچیدم نمی‌تونستم پاهامو کامل باز کنم بچه دو باره بر می‌گشت ماما هم می‌گفت زور بزن زور بزن دیگه جونی برام نمونده بود فقط داشتم می‌لرزیدم انقد زور زده بودم خودشم ترسیده بود گفت بچه تو کاناله سزارین هم نمیتونی بری ضربانش داره افت می‌کنه زود باش زور بزن. دیگه همه زور مو زدم دیدم صدای گریه اش‌دازه میاد ‌یه زور دیگه هم زدم. بدنیا اومد گذاشتن رو سینم ولی من حتی جون نداشتم دست بزنم بهش کل بدنم بی حس شده بود همین که دیدم سالمه دردامو فراموش کردم ولی زایمان اولم راحتتر از این بود