پارت دوازدهم🌷
واقعا یک دقیقه اش اندازه هزارسال برام می‌گذشت اون خانمی که میخواست زایمان کنه دوبار اومد اتاقم می‌گفت تو چه طوری جیغ نمی‌کشی صدات در نمیاد منم گفتم بخدا منم درد دارم چون کسی نیومده بود معاینه ام کنه نمی‌دونستن که منم دهانه رحمم داره باز میشه 🥲 گفتم به ماما تروخدا یه مسکنی برام بزن یعنی هیچ وقت یادم نمیره چقدر التماس دکترشیفت با ماما رو کردم آخه لامصبا شما که نمی‌خواستید برام آمپول ایپدورال بزنید حداقل یه مسکنی یه گازی چیزی یه کار دیگه ای می‌کردید نه منو ول کنید دیگه اومد ماما گفت آفرین 5 سانت شدیو رفت بالا سر اون خانم اونم وقت زایمانش رسیده بود بعد از یک ساعت اینا گفتن که فول شده دائم داشت جیغ میزد یه لحظه که ساکت میشد فکر میکردیم زایمان کرده من اینقدر ساده بودم فکر میکردم صبر کردن اون زایمان کنه بعد برام ایپدورال بزنن همش میگفتم پس کی زایمان می‌کنه تو نگو اون بخاطر وزن بچش شونه اش گیر کرده و نمیتونه زایمان کنه توی این فاصله من به شدت حس دفع داشتم یعنی دست خودم نبود وقتی انقباض داشتم خود به خود زور میزدم مامانم باورش نشد که من بخوام الان زایمان کنم

۴ پاسخ

من بااینکه بچه اولم بود ماما نگرفتم راضی ام بودم
دلم میخاد تا میتونم مامات رو بزنم چجوری دلش اومد اینکارو کنه

از خاطرات تو من داره گریم میگره دیگه چقدر ظالم بودن.حداقل اسم ماما رو بزار کسی پیشش نره

فقط بگو چطورر همسرت و مادرت بیمارستانو رو سرشون نزاشتن

یا حسین عزیزم چقدر بد بوده 🥴🥲🥲🥲🥲
من طبیعی بودم ولی خیلی راضی بودم خدا ماما همراهم رو خیر بده خیلی خوب بود

سوال های مرتبط

مامان فندق🌰 مامان فندق🌰 روزهای ابتدایی تولد
پارت سیزدهم🌷
می‌گفت تحمل کن تا اون دختر زایمان کنه خدایی اگر مامانم نبود فکر نمیکنم یک لحظه می‌تونستم دووم بیارم تا اینکه دکتر شیفت اومد بالاسرم گفت عالیه 8 سانت شدی 🥺 یه بار دیگه التماسشو کردم که برام بزنه گفت که الان تا چند دقیقه دیگه تو زایمان میکنی دوست داری بچه ات بی حال بشه خودت اذیت بشی همینو که گفت انگار یه تشت آب سرد ریختن روم به مامانم گفتم دیدی اصلا قصد نداشتن برام کاری کنن گفتم لااقل یه مسکن برام بزن گفت الان میارم رفت که رفت بعد از چند دقیقه دیگه وحشتناک حالم خراب شد و شدت زور زدم دوبرابر شده بود یهو دکتر شیفت اومد وارد اتاق بشه که داد زد که فول شده سرنوزاد معلومه بعد داشتن اتاقو برای زایمان آماده میکردن که به مامانم گفتن باید بری گفتم تروخدا بزارید مامانم بمونه نزاشتن مامانم قبل رفتن سرمو بوس کردو رفت😭😭 تو نگو رفته بیرون اتاق زار زار به حالم گریه کرده دیگه خلاصه ماما خصوصیم اومد با چند نفر دیگه از ماما ها چون شیفت دیگه تغییر کرده بود دو سه نفری افتادن روی شکمم و میگفتن زور بزن منم هر موقع انقباض داشتم با دل جون زور زدم بعد از یه ربع دخترم اومد بدنیا گذاشتن تو بغلم 😭 من جونی نداشتم فقط با چشمام نگاه میکردم به دخترم بعدش که خواستن بخیه کنم حتی با دوتا آمپول سر کننده هم من سر نشدم و کامل حس کردم که بخیه شدم خیلی بد بود بعد زایمانم نزدیک پنج بار اومدن شکممو فشار دادن اونم وحشتناک بود 🥲 خلاصه که من با فاصله یه ربع از اون خانم زایمان کردم و ساعت 7 و 45 دقیقه صبح دخترم اومد بدنیا
مامان ...🩵 و 🩵 ... مامان ...🩵 و 🩵 ... ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دوم ۴
وسط توپ زدن چون ترش کرده بودم به ماما گفتم برام آدامس میشه بیاری خندش گرفت😂 رفت برام پیدا کرد آورد تقریبا دیگه ۸ سانت بودم ماماهای اونجا بهم میگفتند آفرین چ خوبه تو این فاز میخنده و آدامس میخوره😂 ولی بعدشششششش
سر بچه تقریبا وارد لگن شده بود منم از ترکوندن کیسه آب وحشت داشتم وقتی میخواست بترکونه یکم پامو جمع کردم که گفت عه بذار بترکونم زودتر زایمان کنی دکتر تو راهه زد و معاینه میکرد اونم وسط درد های شدیدم منم همچنان آدامسو ول نمی‌کردم🫤😂 ولی خیلی درد داشتم مخصوصا وقتی دردم می‌گرفت وحشت میکردم چون میخواست وقت درد معاینه کنه دستشو ک بیرون می‌آورد پر از آب و خون بود دکتر اومد بالا سرم اکسیژن بهم وصل کردن بهم گفت بیا میخواستی زودتر زایمان کنی دیگه منم تو اون حال گفتم دستتون خیلی خوب بود خانوم دکتر 😂
دردام شدت گرفته بودن در حدی که با مشت تو سرم میزدم🫠😂 دستمو گاز می‌گرفتم😂🥲 ماما رو کتک میزدم😂 حالا تو اون درد های شدید مرگ آور بهم گفتن سجده شو که خیلیییییییییی سخت بود واقعا خود ب خود زور داشتم جیغ میزدم و زور میدادم میگفتم توروخدا دارم از پشت پاره میشم کمکم کنید 😂😂😂 گفتن بیا بریم اتاق زایمان با کمکشون رفتم به سختیییییی ویلچر سوارم نکردند که سر بچه پایین و پایینتر بیاد رفتم دراز کشیدم
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۶ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد
مامان جوجه🩵 مامان جوجه🩵 ۱ ماهگی
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۶ ماهگی
🔆تجربه زایمان طبیعی ۳🔆


بعد ۸ سانت اوج درد بود اما اونجوری نبود که داد و فریاد کنم یا به قول یه سری مرگ‌ رو به چشم ببینم..، اما واقعا درد داشتم.. بعد اون ماما گفت اخر موقع دردت گرفت بهم بگو منم معاینه تحریکی کنم تا زودتر باز شه، من کلا یبار تو معاینه اذیت شدم اونم که گفتم ماما ول کرد بقیش زیاد اذیت نبودم.. دیگه فقط عرق میکردم و حس مدفوع داشتم که ماما اومد گفت بچت پایینه زور بزن که بیاد تموم بشه منم هی زور میزدم تا مدفوع کردم و رفتار پرسنل خیلی خوب بود تمیزم کردن و حس بد ندادن دیگه داشتم فول میشدم که دکتر اومد و من بیحال بودم برش خوردم که نفهمیدم اما همین که بچه اومد بیرون کل دردام تموم شد انگار نه انگار که من بودم اون درد رو میکشیدم فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم بعد دکتر گفت زور بزن‌جفت خارج شه که با دوسه تا زور خارج شد و دکتر شکممو ماساژ داد که اونم دردناک نبود زیاد اما بخیه اذیت کننده بود دکتر کفت دادم تمیز و تنگ میزنم تحمل کن.. دیگه من هیچ دردی نداشتم و فقط خسته بودم و اینجوری بود که زایمان منم تموم شد…



#سیسمونی
#کولیک
#فرزندپروری
#بارداری
مامان کیارش مامان کیارش ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
#پارت۴
با عوض شدن شیفتا ماما جدید اومد و منو تحویل گرفت اول معاینه کرد گفت خوبه بزار دکتر بیاد نظر بده بعدم زد کیسه ابمو پاره کرد دکترم ‌که اومد منو معاینه کرد گفت روندش خوبه نیاز به امپول فشار نداره التماس میکردم یه چیزی بزنن که دردام کمتر بشه به ماما اسم یه امپول و گفت که بهم تزریق کردن تاثیر انچنانی نداشت ولی به خودم تلقین کردم که مسکن زدن دردات کمتر شده 😅دستگاه ان اس تی بهم وصل بود یه جایی ماما اومد گفت فقط توی انقباضاتت زور بزن ولی بیصدا منم که همکاری کردم و واقعا بیصدا پیش رفتم خود ماما تعجب کرده بود و کلی ازم تعریف کرد کلاسای قبل زایمان خیلی کمکم کرده بود میدونستم چجوری و کجا زور بزنم خلاصه که همش زور میزدم تا وقتی که ماما اومدو گفت وقتشه با ویلچر رفتیم توی اتاق زایمان روی صندلی زایمان جاگیر شدم و همچنان به زور زدنام ادامه دادم نمیدونم چرا و چه شکلی بخاطر دعاهای پشت در مامانم بود بخاطر التماسای خودم بود انگار هیچ دردی نداشتم فقط زور میزدم دردام تموم شده بودن چشمام بسته بودمو هرجا ماما میگفت اینکارو بکن همکاری میکردم که یهو صدای گریه شنیدم چشمامو باز کردم گفتم به دنیا اومد ماما گفت اره اینم گل پسرت🥰🥰😍😍
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه
مامان فندق🌰 مامان فندق🌰 روزهای ابتدایی تولد
پارت یازدهم 🌷
من تا ساعت 4 همون سه سانت بودم ولی دردم شدید بود ماما خصوصی به مامانم گفته بود که دخترت روندش اصلا خوب نیست شاید نه صبح زایمان کنه شایدم بره سزارین تو این فاصله ماما با یه خانم دیگه هم هماهنگ کرده بود برای زایمان وقتی که شب ساعت 12اومد 3 سانت بود و درد زایمانم داشت دیگه با رضایت خودش رفت خونه تا دردش بیشتر بشه خودش و شوهرشم پرستار بودن رفت بود خونه ورزش کرده بود دوش آبگرم شوهرشم براش مسکن زده بود با 4 سانت ساعت 4 صبح اومد بیمارستان یعنی ماما خصوصی من دوتا همزمان زایمان داشت🤦 اومد بالا سر من آمپول فشارمو کم کرد گفت سعی کن بخوابی 😬 من با این درد مگه می‌تونستم بخوابم اومده کیسه آب منو ترکونده بعد خیال داشت استراحت کنم دائم می‌رفت بالا سر اون خانمه بعد میومد می‌گفت اون خیلی روندش خوبه تا اینکه مامانم جریانو می‌فهمه بدون اینکه به من بگه آمپول فشار رو زیاد می‌کنه من دیدم دردام هعی داره بدتر میشه و واقعا داشتم دیگه زمینو گاز میزدم جوری که نمی‌تونستم تحمل کنم وقتی میخواستن نوار قلب از بچم بگیرن مامانمم فشارخون داره بیچاره حالش بد شده بود سرش گیج می‌رفت بهم میگفت تحمل کن تا من یکم حالم بهتر بشه بیام ماساژت بدم دیگه حتی ماساژ مامانمم بهم کمکی نمی‌کرد خیلی درد داشتم دستمو اینقدر کوبیدم به تخت که دیگه آنژیوکتم خراب شد دیگه منو معاینه نکردن تا دکتر شیفت اومد گفت 4 سانتی گفتم خب حالا دیگه به دکتر بیهوشی خبر بدید گفت نمیشه تو هنوز وارد فاز فعال زایمان نشدی🤧 تو نگو اینا قرار نیست برا من آمپول ایپدورال بزنن فقط دارن معطلم میکنن
مامان جوجه. مامان جوجه. ۷ ماهگی
پارت پنجم
نگرانیم بیشتر شد چرا اینقدر فاصله اش کم شد به این زودی.. دیگه نتونستم تحمل کنم ساعت ۱۱ رفتم گفتم دردام خیلی فاصله اش کمه. معاینه ام کنین.. ماما معاینه کرد گفت ۷ سانتی .. اینقدر خوشحال شدم به این زودی ۷ سانت رسیدم . کیسه ابمو پاره کرد و زنگ زدن ماما همراهم .. کیسه اب پاره شد دیگه دردام شدتش خیلی زیاد شد ولی بازم سعی میکردم با یاد خدا و صلوات و تنفس خودمو کنترل کنم .. اصن جیغ نمیزدم .. دردا خیلی نزدیک به هم شد هر یک دقیقه.. ۱۱ و ربع حس زور داشتم سریع گفتم چون از قبل میدونستم باید بگی و یعنی زایمان نزدیکه. اومد دوباره معاینه کرد گفت فولی. زور برن سر بچه دیده بشه بریم اتاق زایمان بعدم ماما رفت..ماما همراهم رسید. گفتم من فولم خیلی منتظرتون بودم .. خیلی تعجب کردد گفت به من همین الان گفتن ۷ سانتی چقدر زود شدی فول .. تو یه ربع از ۷ به ۱۰ رسیدی..با اینکه دیر اومد ولی واقعا خوشحال بودم چون. کنارم بود. ماساژم میداد دستمو میگرفت کاملا برعکس مامای زایشگاه که خودم میرفتم به زور میاوردمش منو معاینه کنه
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 ۹ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفت

خلاصه با ماما درگیر این بودیم که بزاره برم دستشویی منم هی التماس میکردم اخر ماما کلافه شد پاشو بریم ولی خودمم باهات میام و اینطور شد با ماما رفتیم داخل دستشویی من رفتم رو توالت فرنگی نشستم بدون اینکه خودم زور بزنم داشت بالام فشار میومد ماما بیچاره هم هی میگفت دیدی مدفوع نداری پاشو بریم رو تخت هنینجور که داشتم با قیافه جمع شده نگاش میکردم گفتم روتونو بکنید اونور داره پی پیم میاد که دیدم خود به خود ازم مدفوع اومد ماما سریع گفت حالا پاشو بریم خالی شدی دیگه هم نزاشت خودمو بشورم اومد بلتدم کرد برد رو تخت هنینجور که رو تخت دراز کشیده بودم انقباضاتم دیگه ثاتیه ای شده بود هی پشت سرهم میگرفت ماما معاینم کرد گفت فولی سر بچرو حس میکنم هر وقت درد داشتی زور بزن با اولین درد یه زور زدم که ماما گفت آفرین موهاشو دارم میبینم سرش داره میاد یه زور دیگه بده توی اون لحظه با اینکه دردا خیلی شدید بود ولی من فقط تمرکزم روی زور زدنام بود جوری که حتی جیغ هم نمیزدم چون فقط میخواستم بیاد بیرون دومین زورو که زدم گفت ایولا یه زور دیگه بزنی سرش میاد بیرون یه نفس گرفتم زور سومو با تمام قدرت زدم که سرش کامل اومد بیرون و مثل ماهی بقیه بدنشم سر خورد اومد سریع گذاشتنش رو سینم که نافشو بزنن وای که اگه بخوام از اون لحظه بگم واقعا قایل توصیف نیستش با دیدن بچم تمام دردام رفت با خودم گفتم یعنی من از پسش بر اومدم بالاخره تموم شد اون لحظه اینقدر محو دیدن بچم شده بودم که حتی نفهمیدم کی جفتم اومد بیرون😂😂😂
مامان رادمهر&رایان مامان رادمهر&رایان ۳ ماهگی
پارت دوم
بعدش هم با یه چیزی زد کیسه آبمو پاره کرد خلاصه افتادم رو درد شدید دکتر گفت الان پنج سانت و نیم شده دیگه دردهایم شدید و غیر قابل تحمل شده بود اما باید تحمل میکردم نفس های عمیق می‌کشیدم حدودا ساعت هفت اینا بود فکر کنم بعد دیگه ماما یه آمپول دیگه اومد زد که گفت این باعث میشه دهانه رحمت نرم بشه منم همچنان درد می‌کشیدم و دعا میکردم زودتر ده سانت بشه.این وسط هم ماما می اومد معاینه میکرد میگفت چند سانت شدی ساعت های هشت و نیم اینا بود که احساس زور بهم اومد صدا ماما زدم اومد معاینه کرد گفت دیگه باید زور بزنی منم ضعف کرده بودم و توان نداشتم ماما گفت میخای بگم یه چیزی بیارن بخوری تا جون داشته باشی زور بزنی گفتم آره اونم گفت به همراهم تا خوراکی بیاره برام اما من دیگه خیلی حس زور داشتم همینطور زور زدم با دو سه تا زور بچم به دنیا اومد ماما میگفت خیلی زورت قوی بوده با اینکه توان نداشتی عالی بودی پسرم به دنیا اومد بدون اینکه برش بخورم
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۶ ماهگی
مامان آرژین و الین مامان آرژین و الین ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت دو
بعد اون اومدن امپول فشار رو وصل کردن و شروع ورزش کردن اسکات وچرخش کمر تا ساعت 3, عصر شدت درد هام خیلی شدید بود و مقدار آمپول فشار رو بیشتر کرده بودن تو ذهن خودم اون درد ا حداقل پنج فینگره و امید داشتم که پیشرفت میکنم بعد تحمل کلی درد با معاینه بازم سه فینگر بودم اشک در اومد از اون همه تلاش و ورزش بدون ذره ای حتی تغییر به خون ریزی افتاده بودم . دقیق یادم نیست واقعا بعد زایمان منی که حافظه ام تو جزئیات عالی بود الان افتضاح شدم دیگه دیدن اصلا پیشرفت نمیکنم کیسه آبم رو پاره کردن بازم شروع ورزش همراه با خون ریزی ولی حتی یه ذره پیشرفت بعد من هر چی میخوردم بالا میاوردم . ازشون اپیدورال درخواست کردم گفتن فقط تو روز های خاصی دارم ازشون گاز خواستم گفت باید بری تو 7 فینگل . داشتم از درد های که قطع و وصل میشد میمردم که ماما اومد و گفت میخوایم با معاینه کمکت کنیم . قشنگ هم کاری میکردم چون برام درد معاینه خیلی ناچیز تر از درد های امپول فشار بود .ماما 5فینگرم کرد یعنی حاضر بودم با دست 10 فینگر بشم واقعا تحملش راحت بود . خلاصه سرتون رو درد نیارم من اصلا دهانه رحمم خودش پیشرفت نمیکرد و همش با کمک ماما باز شد تا شدم 9 فینگر که گفتن دهانه رحمت یه طرفش سر بچه اومده ولی یه طرفش نه و شروع عذاب بود برام منی که اصلا جیغ نمیزدم و تحمل دردم عالی بود.