خوب پس بریم برای پارت یک تجربه سخت ترین کار دنیا
من چند شب پیش با علائم کم شدن حرکات بچه رفتم بیمارستان و یه شب هم بستری بودم فرداش مرخص شدم اما چشمتون روز بد نبینه که از همون فردا من ترشحاتم زیاد شد یعنی اولش فکر میکردم ترشح بعد دیگه تغریبا دو روز شد تا تونستم به ترسم غلبه کنم و برم بیمارستان رفتم تا بله کیسه ابمه داره نشتی میده دیگه سریع منو بستری کردن و سوزن فشار و معاینه های درد ناک از صبح که من رفتم سوزن فشار خوردم تا عصر از ساعت سه هم دردام بیشتر شد و من ماما همراه هم گرفته بودم خلاصه مطلب از ساعت سه تا هفت من با هر دردی میمردم و زنده میشدم این بین هم چشتون روز بد نبیه برا یه لحظه قلب بچه رفت و برگشت اما بازم منو نبردن برای سز😭
دیگه کم کم شدم ده سانت فول و شروع کردم به زور زدن ای من زور بزن به امید اینکه بچه بیاد و میومد هم تا نصفه باز برمیگشت تو این زور زدنا دکتر هم تا ته دستش تو من بود رگام پاره شدن همه شروع کرد بخیه که نی افتم رو خون ریزی یه چند تا بخیه زد و باز گفت زور بزن یکی هم از بالا هی شکم منو فشار میداد و منم خیس عرق و از درد جیغ میزدم داد میزم زور دیگه خلاصه افتادم رو خون ریزی شدید سره بچه هم گیز کرد رفتم برای سز اونجا هم سریع بی حسی

۷ پاسخ

وای خدا لعنتش کنه ک گذاشته انقد زجر بکشی

اسم بیمارستان بگو دکتر کی بود

کدوم بیمارستان این بلارو سرت آورد نگو که حافظ رفتی؟

چه تجربه وحشتناکی
تجربه تو از تجربه من بدتره
واقعا خدا لعنتشون کنه اینطوری کردن

خدا لعنتشون کنه که نمیزارن مثل ادم بری سزارین کنی

ای خدا لعنت شون کنه ،عوضیا همون اول چرا نمیبرن سزارین

یعنی حین زایمان و زور زدن بخیه زدن😑خب دوباره زور زدی باز نشد بخیه هات؟چقدر وحشتناککککک

سوال های مرتبط

مامان جانا 🩷 مامان جانا 🩷 ۶ ماهگی
داستان زایمان من :

پارت اول
روز ۱۸ فروردین ساعت ۲ ظهر بود کیسه آبم سوراخ شد. رفتم بیمارستان و با معاینه و گرفتن nst و با دو سانت دهانه رحم بستریم نکردن گفتن بروچند ساعت بعد بیا اما من چون خیلی آبریزش داشتم گفتم نه ومبستریم که کردن ساعتای ۸ شب به بعد سرم فشار زدن تا ساعت ۲نصف شب تا اینکه دردام بیشترو بیشتر میشد اما اون وسطا اپیدورال هم زدم  درد کمتر شد اما به مرور که دهانه رحمم باز میشد و با معاینه هایی که انجام میدادن درد میومد سراغم
و در اخر که فول شد به زور زدن رسید با هر دردی که میومد میگفتن زور بزن اما من هرچی زور میزدم نمیشد تا اینکه سر بچه تو حلقه گیر کرده بود و ضربان قلب بچه داشت افت میکرد و چهارتا ماما و همینطور دکتر خودمم اومد بالاسرم دو نفرشون  فقط به شکمم فشار میاوردن از اونورم با دست رحمم رو باز میکردن و فشار میدادن خیلی بد رفتار میکردن تو اون شرایط من زور میزدم اما اونا سرم داد میزدن که خانم بچت داره از بین میره زور بزن

ادامه پارت بعدی
#بارداری # فرزندپروری
مامان حنان مامان حنان ۸ ماهگی
خب تجربه ای زایمانمو میخوام بگم
من وارد 41هفته سوده بودم هیچ درد نداشتم دکتر هم بهم نامه داد برم بستری بشم رفتم بیمارستان بستری شودم آمپول فشار زدن بهم. اولیی رو که زدن دزدان شروع نشود دومی رو زدن دردام شروع شود خیلی بد بود اولش کم بود بعدش دردام خیلی بد شود نمی‌دونستم تحمل کنم همش داد میزدم و گریه میکردم لرز داشتم حالت تهوع داشتم بالا آوردم خونریز کردم همش از خون میرفتم تا شودن پنج سانت دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم همش راه می رفتم گریه میکردم جیغ میزدم. دیگه تو همین راه رفتنام به خودم فشار آوردم. تازه معاینه کرده بودن پنج سانت بودم دیگه حالم بدشود تا دوباره معاینه کردن دیدن سر بچه اومده بچه میخواد دنیا بیاد. گفتن زور بزن بچه داره میاد فقط زور میزدم خسته می‌شوند نفس می‌گرفتم. باز زور میزدم بعد یه زور زدم بچه دنیا اومد گذاشتن رو سینم بعد گفتن دوباره زور بزن بند ناف بیاد بیرون باز زور زدم اومد بیرون دیدن خون تازه میاد ازم گفتن این خون از کجا میاد بعد نگاه کردن دیدن از دهانه ای رحممه که نابود شوده گفتن همکاری کن تا رحمت خارج نکنیم بزار جاهای که. جر خورده رو بدوزیم منم تحمل کردم گذاشتم بدوزم بعد هم از آور که تموم شود اومدن بیرون هم دوختن چون برش زده بودن اینم تجربه ای زایمانم
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۶ ماهگی
مامان ❤+💙=💝 مامان ❤+💙=💝 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان
روز سه شنبه بود که هرکاری میکردم بچه بزور تکون میخورد من ترسیده بودم گفتم تا صبح میمونم اگه خوب نشد میرم ان اس تی خلاصه صبح شد ولی همچنان خبری نبود من خودمو رسوندم بیمارستان نزدیک محلمون نوار قلب خلاصه نوار قلب رو گرفت گفت خوب نیست انقباض هم داری باید بستری بشی منم بستری شدم رفتم بالای تخت بعد یه ساعت اومدن یه قرص گذاشتن زیر زبونم برا باز شدن دحانه رحمم فاید نداشت هی دو سانت بودم بعد دو ساعت دیگه که گذشت معاینه کردن فایده نداشت بازم یدونه دیگه گذاشتن خلاصه نه خبری از درد بود نه چیزی تا اینکه اومدن سرم سوزن فشار رو وصل کردن برام بازم فایده ای نداشت و روز دوم اومد که من بستری بودم بازم آمپول فشار رو زدن هی میومدن معاینه ولی من تغیری نکرده بودم تا روز سوم هم اومد اینو بگم قبل اینکه بیام بیمارستان یه دردی میومدو میرفت فکر نمیکردم مال زایمان باشه روز سومم ساعت نه صبح بازم آمپول فشار رو زدن یه ساعت گذشت دردام زیاد تر شد بعد یهو احساس کردم خیس شدم دکترم صدا زدم اومد نگاه کرد گفت کیسه آب پاره شده که ساعت یازده بود یه ساعتی گذشت یکی از پرستارا اومد گفت باید اعضام بشی جای دیگه منم ترسیدم گفتم مگه چی شده گفت چیزی نشده امروز پرستاری که بیاد بی هوشی بزنه نمیاد بیمارستان خلاصه آمبولانس آوردنو منو بردن بیمارستان دیگه اونجا هم از ساعت یک تا نه شب فقط سرم قند میزدن از ساعت نه بازم اومدن سوزن فشار دیگه رو وصل کردن منم کمکم داشت حالم خیلی بد تر میشد معذرت هرچی خورده بودمو بالا آوردم بهشون گفتم این چهارمین سوزن فشاره که میزنن گفت پس چرا گزارش ندادن
مامان سرباز مهدی🌹 مامان سرباز مهدی🌹 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان
خب عشقا من از دو روز قبل زایمانم درد پریودی داشتم و مدام در حال ورزش و پیاده روی بودم تا این که تا نصف شب یکدفعه پهلو درد گرفتم شدید از اون جایی که من سابقه معده دردای شدید دارم رفتیم بیمارستان برای مسکن زدن که دکتر گفت باید معاینه ات کنم و معاینه ام کرد من حدودا ۵.۵ سانت بودم خلاصه ساعت سه صبح منو بستری کردن منم دردام شروع شد تا ساعت ۶ همه چی عالی بود کیسه آبمو زدن و راس ۶ فول ده سانت شدم دکتر خودمم زنگ زدن اومد چک کرد گفت عالیه بچه با چنتا زور خوب دنیا میاد چشماتون روز بد نبینه من از ساعت شش صبح تا نه و نیم دردای وحشتناک داشتم و زور میزدم اما بچه نمی اومد که اومد دکترمو ماما هم همش چک میکردن و میگفتن باید دیگه بیاد دیگه آخراش نفس کم آوردم برای زور زدن تا اینکه دکتر دید من دیگه توان ندارم و بچمم گیر کرده و نمیاد و خیلی ساعت گذشته گفت تنفسش ممکنه افت کنه و سریع بردنم سزارین اورژانسی از اونجا که من طبیعی بود و کلیم درد کشیده بودم سر عمل فشارم افتاد و با بدبختی و آمپول و قرص زیر زبونی نگهم داشتن بعد عملم دو ساعت تمام مثل بید لرزیدم و دندونام خورد به هم حدودا هشت ساعتم گشنه و تشنه و بی حس افتاده بودم بی حسیم که رفت دیگه درد فجیع و خونریزی که کل تخت و خونی میکرد خلاصه من جفت زایمانارو دیدم و جفتشون واقعا سختن و الکی نیست که بهشت زیر پای مادراس
مامان 🩷رز🩷 مامان 🩷رز🩷 ۹ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی
پنج شنبه دکتر به من گفت بیا بیمارستان معتضدی اونجا شیفتم تا معاینه تحریکیت کنم.من تا رفتم محیط اون بیمارستانو دیدم ترسیدم و فشارم بالا رفت دکتر که معاینه کرد سه سانت بودم چون فشارم بالا بود ازم ازمایش خون و ادرار گرفتن و تست nsd
جوابش که اومد گفتن پروتئین دفع میکنی امشب باید بستری شی منم گفتم که من نمیخام اینجا بستری شم با هزار بدبختی ازون بیمارستان فرار کردم و رفتم بیمارستان امام حسین بستری شدم
دیگه با من کاری نداشتن تا صبح ساعت ۶که اومدن امپول فشار زدن ساعت ۸دکتر اومد منو معاینه کرد۴سانت بودم به من گفتن ورزش کن که منم چند تا اسکات رفتم
با خودم گفتم چه خوبه هیچ دردی ندارم😂چندین بار اومدن معاینه کردن که ساعت نزدیک ده بود که کیسه آبمو پاره کردن یا ابلفضل چه لرزه بدی به جونم افتاد کم کم دردم شروع شد یه درده خیلی بود انگار یه تریلی رو شکمم بود هر چند دقیقه یه بار محکم شکممو فشار میداد بعد فشارشو کم میکرد خیلی سخت بود و من هم هیچ تجربه ایی نداشتم و نمیدوستم حتی چطوری زور بزنم سه بار بچه تا پایین اومد و دوباره بالا رفت.سخت ترین لحظات زندگیم سپری میشد
درد تموم وجودمو گرفته بود وقتی درد خیلی زیاد میشد پمپ درد تنها چیزی بود که یکمی ارومم میکرد چند بار از حال رفتم و منو صدا میکردن تا به خودم بیام و در اخر موقع اذان ظهر دختر خوشگلم به دنیا اومد
از ساعت یه ربع به یک تا دو منو بخیه زدن
اون روز سخت ترین روز زندگیم بود
صادقانه بخام بگم خیلی سخت بود و زایمان طبیعیو به کسی پیشنهاد نمیکنم
مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
خب من از اول از سزارین میترسیدم فقط میگفتم طبیعی از هفته ۳۶ دردای زایمانم شروع شد منظم یه هفته بستری شدم آمپول ریه زدن برام با یه سانت دهانه رحم دیگه مرخص شدم بعد یه هفته مرخص شدم ولی همچنان درد و انقباض منظم داشتم کلی ورزش و پیاده روی داشتم ۳۸ هفته و دو روز دیگه بچم تکون نمیخورد رفتم معاینه شدم رحمم کلن بسته شده بود تو بیمارستان راه رفتم پله بالا پایین رفتم یه سانت شد دیگه تا روز بعدش همینجور بود و بچم تکون نمیخورد دیگه بستری شدم برا زایمان ساعت هشت صبح آمپول فشار رو با سرم بهم وصل کردن دردام بیشتر شد تا ساعت یک رحمم سه سانت شد دیگه پیشرفت نکرد ساعت سه ظهر دوباره فشار زدن درد کشیدم درد کشیدم و رحمم باز نشد کلی معاینه تحریکی شدم به زور شد چهارتا تا ساعت ده شب بلاخره شد هشت سانت و کیسه آبم فقط سوراخ شد دیگه داشتم جون میدادم خودشون اومدن کیسه رو ترکوندن انقد دیگه درد کشیده بودم جون نداشتم زور بزنم و اینم بگم که وقتی درد و انقباض اومد باید زور بزنیم هر چی فشار دادم فایده نداشت
مامان آقا مهدیار💚 مامان آقا مهدیار💚 ۱۶ ماهگی
پارت ۹:من موقع تنفس ها کم میاوردم و واقعا از یه جایی به بعد انگار نمیتونستم نفس عمیق بکشم ولی حضور همسرم و یادآوری هاش باعث میشد یادم بیاد باید چیکار کنم.
ماما میومد معاینه من یهو شدم ۶ سانت با افاسمان بالا،خداروشکر ماما تجربه داشت و وقتی دید که پیشرفتم خوبه دیگه خودش پی اپیدورال نگرفت منم حال نداشتم بگم مسکن میخوام،فکر کنم حدود یه ربع من ۸ سانت شدم و کم کم احساس زور بهم میومد.
میدونستم موقعی که فول نشدم نبایدزور بزنم پس با تنفس سعی میکردم رد کنم اما وقتی احساس زور شدید شد داد زدم ساراااا (اسم ماما)بیا احساس زور دارم که دیگه نزدیک فولی بودم ،دهانه رحمم یه مقدار لبه داشت که با معاینه برطرف شد خداروشکر.
اگر اشتباه نکنم نزدیک ساعت یک ونیم ،دو بود که دکترواومد و من احساس زور داشتم وفول شدم فقط زور میزدم تا ادامه روند هم پیش بره،موقع زور زدن هوشیار تر بودم و قشنگ یادمه.
هر چی توان داشتم میذاشتم ،کم کم به فشار میومدم و احساس دفع مدفوع داشتم که دکترم گفت همزمان هم برم دستشویی شکم خالی کنم هم زور بزنم،انقد شدت فشار زیاد بود که موقع برگشتن از دستشویی دست شوهرم میگرفتم و توحالت چمباتمه دو تا زور محکم زدم،بعدش اومدم رو تخت و کم کم نزدیکی کرون کردن بودم،ماشالله همسرم مثل یک ماما فعال بود تو اتاق و کمک میکرد هم به من هم به دکتر هم به ماما😄
مامان 🤩🤩🤩🤩💝 مامان 🤩🤩🤩🤩💝 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
سر دختر اولم چون. از صبح تو‌خونه درد میخوردم. بعد ۹ ساعت رفتم بیمارستان. تازه گفتن سه سانتی و. ۸ساعت تو زایشگاه درد خوردم آخرم با آمپول فشار زایمان کردم
میگفتم اینم مثل قبلی تا صبح باید درد بکشم خلاصه رفتم رو‌تخت زایشگاه دراز کشیدم ماما اومد معاینه کنه که بریم سراغ ورزش معاینه کرد یهو جیغ زد ست زایمان رو بیارید که ۸ سانت بازه من هنگ بودم چون درد شدید نداشتم ‌بیشتر انقباض و زور بود که بهم میومد درد خیلی کم بود دیگه دکتر اومد بالا سرم دوتا پرستارم اومدن کنارم و ماما هم. شروع کرد اماده کردن ست زایمان. زور بهم. میومد میگفتن موقع درد که میشه زور بزن با تمام وجود و درد تموم میشه دیگه زور نزن استراحت کن انقباضا خیلی کوتاه بود و طولانی نمی‌شد هم زور میزدم میگفت سر بچه رو دیدم. انقباضم تموم می‌شد دیگه آخر آنقدر زور زدم فکر می‌کردند رگام داره پاره میشه اون دوتا پرستارم خودشون رو انداخته بودن رو‌تختم و محکم شکمم رو فشار میدادن از اونطرفم دکتر میگفت زور بزن دوتا زور زدم. ماما قیچی رو زد و بچه دنیا اومد ساعت ۹/۱۵ و کلا تایم دردم که شروع شد تا زایمانم ۲ ساعت بود و جوجه به دنیا آمد از اول تا آخر زایمانم به جای سر صدا کردن کلا آیت الکرسی رو میخوندم و ماه ۹ به بعدم. هر روز چند بار سوره انشقاق رو‌میخوندم به نیت زایمان راحت و واقعا تاثیر داشت برام
مامان آریان مامان آریان ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان من 😊
بعدش ک کمی انقباض شروع شد مامانم حراسون خودشو به من رسوند بعد اون هم مامای همراهم اومد وقتی دیدمش روحیه م واقعا عوض شد چون خیلی ترسیده بودم من هیچی با خودم بیمارستان نبرده بودم ن مدارک ن ساک 😅 بعدش انقباض هام بیشتر شد .
با اینکه ۴ سانت بودم ولی بچه بالا بود و باید با ورزش میکردم تا زودتر زایمان کنم . توی اوج درد منو ماما ورزش هارو انجام دادیم که خیلی کمک کرد به ۶ سانت ک رسیدم بی حسی خواستم ولی معاینه م کردن گفتن بچه بالاست هنوز ن
ورزش ها رو بیشتر کردم چون دیگه طاقت دردو نداشتم دوباره معاینه شدم خداروشکر بچه اومده بود پایین ، بی حسیو ساعت ۱۰ به من تزریق کردن سریع ماما منو خوابوند گفت فول شدی زور بزن . با دو سه تا زور ساعت ۱۰ و بیست دقیقه زایمان کردم بچه رو روی شکمم گذاشتن انگار دنیا رو به من دادن😍🥰 از دو جهت هم بخیه خوردم . دیگه درد نداشتم . من اون بعدازظهر بدون درد بودم نمیدونستم تا ۱۰ شب زایمان میکنم و تموم میشه 😅 توی ۴ ساعت زایمان کردم😅🥰
مامان طاهاو پارسا 💙 مامان طاهاو پارسا 💙 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
6مهر‌40هفته و سه روز بودم و به حساب انتی تاریخ زایمانم بود ولی هیچ دردی نداشتم به اسرار شوهرم رفتیم زایشگاه خیلی استرس داشتم که قراره چی‌بشه.رفتم اورژانس مامایی گفت بخواب معاینت کنم معاینه کرد گفت نزدیک سه سانتی باید بستری شی دهانه رحمت خیلی نرم بود فکر کردم ده سانتی تا غروب زایمان می‌کنی ساعت یازده رفته بودم. خلاصه به شوهرم گفتم کارای بستری رو انجام داد ماما اومد منو برد اتاقم بعد معاینه ریز ریز درد داشتم که بلافاصله بعد بستری سرم فشار وصل کردن و من دردام شروع شد از ساعت یک دیگه فاصله دردام پنج دقیقه یکبار بود تا ساعت سه همون‌جوری خودم تو اتاق درد کشیدم ماما هم نیومد بالا سرم ساعت سه به بعد دیگه دردام شدید شد ماما اومد معاینه کرد گفت بزار کمکت کنم زایمان کن از اینجا به بعد دیگه خیییلی اذیت شدم مامای کثافت اصلا منو نبرد رو صندلی زایمان ‌بخاطر همون موقعی که دردم میومد به خودم میپیچیدم نمی‌تونستم پاهامو کامل باز کنم بچه دو باره بر می‌گشت ماما هم می‌گفت زور بزن زور بزن دیگه جونی برام نمونده بود فقط داشتم می‌لرزیدم انقد زور زده بودم خودشم ترسیده بود گفت بچه تو کاناله سزارین هم نمیتونی بری ضربانش داره افت می‌کنه زود باش زور بزن. دیگه همه زور مو زدم دیدم صدای گریه اش‌دازه میاد ‌یه زور دیگه هم زدم. بدنیا اومد گذاشتن رو سینم ولی من حتی جون نداشتم دست بزنم بهش کل بدنم بی حس شده بود همین که دیدم سالمه دردامو فراموش کردم ولی زایمان اولم راحتتر از این بود
مامان آرتا و آنیسا 🤍 مامان آرتا و آنیسا 🤍 ۵ ماهگی
با آمپول فشار و بدون درد رفتم زایشگاه
۴۰ هفته تمام
به خاطر تپلی بدون دخترم گفتن باید بستری بشی و ختم بارداری
خلاصه دوسانت باز بود دهانه رحمم اما هیچ دردی نداشتم از هشت صبح رفتم بیمارستان و اول سونوگرافی و nst انجام دادن برام و سرم زدن بعدم از ساعت ۱۱ آمپول فشار زدن و کم کم دردام شروع شد
راستی سوند هم گذاشتن برا باز شدن دهانه رحم
حدودا بعد از نیم ساعت از سوند که گذشت رفتم سرویس سوند پرید بیرون و گفتن نشونه خوبیه
یعنی دهانه رحم باز شده خلاصه معاینه کردن و گفتن بعله ۵ سانت شدم و منم خوشحااااال که چرا هنوزم درد ندارم
اما از ساعت ۱۲ ظهر دیگه هی درد می‌گرفت هی ول میکرد
خلاصه جونم به لبم رسیده بود دیگه
حقیقتا فقط میگفتم غلط کردم کاش سزارین میشدم و فقط گریه میکردم و البته خیلی هم پیشرفت داشتم و میگفتن خوش زایمانی
تا ساعاتای ۲/۳۰, که دیگه فول شدم و بردنم رو تخت زایمان و خلاصه بعد از سه تا زور زیاد بچه اومد 🥰
بهترین حس دنیا بود
همه دردام از بین رفت انگاری یه نفس راحت کشیدم و کلییییییی خداروشکر کردم
و از نینی قشنگم لذت می‌بردم