پارت 2
سر گذشت ماهرخ
این مکالمه تنها حرفی بود که این روزها بین من و مادر بزرگم رد و بدل میشد ؛ من ماهرخم ؛ از وقتی یادم میاد پیش مادر بزرگم ، پدربزرگم و پدرم بودم و هرگز طمع مادر داشتن را نچشیدم.
هیچ شباهتی با بچه های اطرافم نداشتم ؛ موهای طلایی ، چشم های آبی ، پوست روشن و صاف ، گونه و لب هایی که انگار با مداد قرمز شده بودن زیبایی خاصی به صورتم بخشیده بود ؛ همیشه یه سوال تو ذهنم بود خدایا من کیم چرا من به پدر و مادر بزرگم هیچ شباهتی ندارم . خدایا یعنی مادرم کجاست ؟ چرا منو گذاشته رفته ؟ چرا هیچکس حرفی درباره ی مادرم نمیزنه بجز بابا که همیشه میگه ماهرخ تو کپی مامانت هستی . تو هیچ آلبوم خانوادگی عکسی از نوزادی من نبود و همه عکس ها از یکسالگی به بعد بود ؛ حتی عمه گلی هم که از همه عالم و آدم عکس داشت هیچ عکسی از من نداشت . واقعا برام عجیب بود. روز به روز که بزرگ تر میشدم سوالات بیشتری برام پیش می اومد.
پارت 4
بلند شدم آبی به صورتم زدم و رفتم پایین .
با عمو محمد و زن عمو ریحان سلام و احوال پرسی کردم و یه گوشه کنار مادر جون نشستم ؛ عمو محمد رو به بابا مرد و گفت : محمود خان انگار دختر قشنگمون مریضه ؛ زیر چشم هایش گود رفته ، رنگ به رخصار نداره ؛ شما که خودتون پزشکی و درد صد تا غریبه را درمان میکنی میاد دختر این شکلی باشه .
عمو همچنان داشت میگفت که زن عمو ریحانه بهش چشم غره ای رفت و عمو ساکت شد .
زن عمو با محبت و مهربانی گفت : ماه رخ جان بیا با مهدی بازی کن .
رفتم مهدی را بغل کردم و باهاش مشغول بازی شدم ؛ یکم حال و هوام عوض شد .
بعد از شام که عمو محمد و ریحانه خانم خداحافظی کردن و رفتن دوباره دلم گرفت ؛ انگار دوباره یادم اومد که بابا قراره ازدواج کنه .
تو همین فکر بودم که یهو بابا زد روی شونه ام و گفت : عروسک قشنگ بابا فردا جمعه است و مطب تعطیله هماهنگ کردم با مریم خانم بریم یه دوری بزنیم که شما با هم آشنا بشین و تو هم ببینی که مریم خانم چقدر مهربونه .
میخواستم مخالفت کنم که بابا انگشت اشاره اش را روی لب هام گذاشتم و گفت : هیس دخترم ؛ این دفعه نباید رو حرف من حرف بزنی .
پارت 3
ساعت حدودا هشت بود و من همچنان بی رمق روی تختم دراز کشیده بودم و با موهای عسلیم بازی میکردم .
با صدای در اتاق از جا پریدم ؛ پدرم از لایه در سرش را داخل اتاق آورد و گفت : ماه رخ جان بابا چرا به ساعته در میزنم جواب نمیدی ؟ اجازه هست بیام داخل دختر قشنگم ؟
- بله بابا جون بفرمایید داخل ..
- دخترم ! عروسکم چرا ناراحتی من این وقت شب خسته و کوفته از مطب اومدم انتظار دارم دخترم بیاد دم در یه خسته نباشید بهم بگه .
اشک تو چشمام جمع شد و با من من گفتم : بابا آخه من ...
بابا دستش را زیر چونه گذاشت و سرم را بلند کرد و گفت : ماهرخ ، مادر جون همه چیز را برام تعریف کرده دختر نازم ؛ تو الان بزرگ شدی خداراشکر چند روز دیگه وارد ۱۵ سالگی میشی ؛ باید درک کنی که من به یه همدم و مونس نیاز دارم دخترم تو اصلا نگران این چیزا نباش اون جایی که من خواستگاری کردم تو را هم قبول کردن عروسکم تو بخشی از وجود منی ، من هرگز تو را از خودم جدا نمیکنم .
الان هم سریع پاشو یه آبی به صورتت بزن و بیا پایین که عمو محمد و زنش اومدن مهدی کوچولو هم همراهشونه .
پدرم بدون اینکه منتظر جواب من بمونه بلند شد و از اتاق رفت بیرون .
بقیش کو؟؟؟
عزیزم بزار دیگه
بزار ادامش
ولی سوالم اینه چرا همیشه شخصیت اصلی رمانا چشماش ابی
و پسرام همه قد بلند و چشم ابرو مشکی
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.