سر گذشت ماهرخ
#پارت 1
پارت 1
روی تختم نشسته بودم و از پنجره به برگ های پاییزی که توی دست باد میرقصیدن نگاه میکردم . هوا کمی سرد شده بود و باد خنک اول پاییز صورتم را نوازش میکرد .
با حسرت داشتم به بچه های داخل پارک که همراه مادر هاشون بازی میکردن نگاه میکردم ؛ یعنی مادر داشتن چه حسی داره ؟ یعنی مادر واقعی آدم چقدر دوستش داره ؟ اصلا چی میشه که یه مادر بچش را رها کنه و بره ؟
توی همین فکرها بودم که مادر جون در اتاق را باز کرد و با یه لیوان چای و چند تا کلوچه زنجبیلی وارد اتاق شد .
مادر جون آهی کشید و گفت :دخترم ماه رخ بازم که تو فکری . عروسکم وقتی اون چشم های آبیت را اینطور غمگین میبینم دنیا رو سرم آوار میشه .
ـ مادر جون بخدا دست خودم نیست ؛ همش این فکرای لعنتی میاد سراغم که چرا مامانم باید توی شش ماهگی منو رها کنه و بره ؟ الآنم که بابام تصمیم گرفته ازدواج کنه آخر و عاقبت من چی میشه ؟
ـ دخترم تو روی چشم همه ما جا داری ؛ پدرت هم قرار نیست جایی بره با هر کسی ازدواج کنه بازم تو دخترشی ، اون هیچ وقت تو را تنها نمیزاره.

۵ پاسخ

پارت 2
سر گذشت ماهرخ
این مکالمه تنها حرفی بود که این روزها بین من و مادر بزرگم رد و بدل می‌شد ؛ من ماهرخم ؛ از وقتی یادم میاد پیش مادر بزرگم ، پدربزرگم و پدرم بودم و هرگز طمع مادر داشتن را نچشیدم.
هیچ شباهتی با بچه های اطرافم نداشتم ؛ موهای طلایی ، چشم های آبی ، پوست روشن و صاف ، گونه و لب هایی که انگار با مداد قرمز شده بودن زیبایی خاصی به صورتم بخشیده بود ؛ همیشه یه سوال تو ذهنم بود خدایا من کیم چرا من به پدر و مادر بزرگم هیچ شباهتی ندارم . خدایا یعنی مادرم کجاست ؟ چرا منو گذاشته رفته ؟ چرا هیچکس حرفی درباره ی مادرم نمیزنه بجز بابا که همیشه میگه ماهرخ تو کپی مامانت هستی . تو هیچ آلبوم خانوادگی عکسی از نوزادی من نبود و همه عکس ها از یک‌سالگی به بعد بود ؛ حتی عمه گلی هم که از همه عالم و آدم عکس داشت هیچ عکسی از من نداشت . واقعا برام عجیب بود. روز به روز که بزرگ تر میشدم سوالات بیشتری برام پیش می اومد.

پارت 4
بلند شدم آبی به صورتم زدم و رفتم پایین .
با عمو محمد و زن عمو ریحان سلام و احوال پرسی کردم و یه گوشه کنار مادر جون نشستم ؛ عمو محمد رو به بابا مرد و گفت : محمود خان انگار دختر قشنگمون مریضه ؛ زیر چشم هایش گود رفته ، رنگ به رخصار نداره ؛ شما که خودتون پزشکی و درد صد تا غریبه را درمان می‌کنی میاد دختر این شکلی باشه .
عمو همچنان داشت می‌گفت که زن عمو ریحانه بهش چشم غره ای رفت و عمو ساکت شد .
زن عمو با محبت و مهربانی گفت : ماه رخ جان بیا با مهدی بازی کن .
رفتم مهدی را بغل کردم و باهاش مشغول بازی شدم ؛ یکم حال و هوام عوض شد .
بعد از شام که عمو محمد و ریحانه خانم خداحافظی کردن و رفتن دوباره دلم گرفت ؛ انگار دوباره یادم اومد که بابا قراره ازدواج کنه .
تو همین فکر بودم که یهو بابا زد روی شونه ام و گفت : عروسک قشنگ بابا فردا جمعه است و مطب تعطیله هماهنگ کردم با مریم خانم بریم یه دوری بزنیم که شما با هم آشنا بشین و تو هم ببینی که مریم خانم چقدر مهربونه .
میخواستم مخالفت کنم که بابا انگشت اشاره اش را روی لب هام گذاشتم و گفت : هیس دخترم ؛ این دفعه نباید رو حرف من حرف بزنی .

پارت 3
ساعت حدودا هشت بود و من همچنان بی رمق روی تختم دراز کشیده بودم و با موهای عسلیم بازی میکردم .
با صدای در اتاق از جا پریدم ؛ پدرم از لایه در سرش را داخل اتاق آورد و گفت : ماه رخ جان بابا چرا به ساعته در میزنم جواب نمیدی ؟ اجازه هست بیام داخل دختر قشنگم ؟
- بله بابا جون بفرمایید داخل ..
- دخترم ! عروسکم چرا ناراحتی من این وقت شب خسته و کوفته از مطب اومدم انتظار دارم دخترم بیاد دم در یه خسته نباشید بهم بگه .
اشک تو چشمام جمع شد و با من من گفتم : بابا آخه من ...
بابا دستش را زیر چونه گذاشت و سرم را بلند کرد و گفت : ماهرخ ، مادر جون همه چیز را برام تعریف کرده دختر نازم ؛ تو الان بزرگ شدی خداراشکر چند روز دیگه وارد ۱۵ سالگی میشی ؛ باید درک کنی که من به یه همدم و مونس نیاز دارم دخترم تو اصلا نگران این چیزا نباش اون جایی که من خواستگاری کردم تو را هم قبول کردن عروسکم تو بخشی از وجود منی ، من هرگز تو را از خودم جدا نمیکنم .
الان هم سریع پاشو یه آبی به صورتت بزن و بیا پایین که عمو محمد و زنش اومدن مهدی کوچولو هم همراهشونه .
پدرم بدون اینکه منتظر جواب من بمونه بلند شد و از اتاق رفت بیرون .

بقیش کو؟؟؟
عزیزم بزار دیگه

بزار ادامش
ولی سوالم اینه چرا همیشه شخصیت اصلی رمانا چشماش ابی
و پسرام همه قد بلند و چشم ابرو مشکی

سوال های مرتبط

مامان مامان پسرم مامان مامان پسرم ۸ ماهگی
مادر
اولین خونه ی ما شکم مادرامونه
اولین غذای ما شیر مادره
اولین سر پناه و ارامشمون آغوش مادره
اولین آهنگ صدای مادره
مادر بودن حس عجیبه چرا چون خاطره بخاطر بچش حتی از خودشم بگذره
مادر ۹ ماه ی فرشته رو درون خودش پرورش میده بعد از اون میرسه ب مرحله استرس یعنی زایمان ولی چیزی که بیشتر از اون ی مادر رو نگران می‌کنه آینده بچه شه
حالا مادر مسولیت خیلی بزرگی ب گردن داره دیگه وقت برای خودش نداره
غذا خوردن اونم سر حوصله میشه براش آرزو
خوابیدن بدونه دقدقه میشه افسانه چون بچه قلب مادره تا اون موقع ای که بخواد ازدواج کنه بازم مادر استرس زندگیشو داره
برای همین خواب بدون دقدقه میشه آرزو
دیگه وقتی برای خودش بودن نداره وقتش میشه فرشتش
مادر بودن یعنی کم میاری
گریه می‌کنی 🙂ولی کم نمیاری بخاطر بچت
کدوم مادری بچش رو مقصر بد فرم شدن بدنش می‌دونه
کدوم مادر ترک های بزرگ و کوچیک شکمش رو مقصر بچش می‌دونه
کدوم مادر منت کارایی که برای بچش کرده رو میزاره
ولی
بچه چی؟
مامان ابریشم مامان ابریشم ۲ ماهگی
و
از روزهای شیرین شیردهی تا شب های سنگین بی خوابی…

یک ماهه مثل اینکه صاعقه به زندگیم زده باشه همه چیز دگرگون شده

آدمی که همیشه وسواس تمیزی داشت الان اصلا متوجه کثیفی خونه نمیشه

آدمی که همیشه 8 ساعت خواب شبش سر جاش بود الان خواب شب اصلا براش معنی نداره،چون یا بیداره یا نیمه هوشیار و مراقب

آدمی که همیشه غذاش آماده بود الان اصلا متوجه نمیشه کی زمان گذشت و وقت ناهار و شام شد

آدمی که یه روتین پوستی منظم داشت الان حتی نمیرسه یه کرم مرطوب کننده بعد حمام بزنه

آدمی که از 7 روز هفته 5 روزش رو بیرون بود و تفریحش سر جاش بود الان به غیر از دکتر رفتن فرصت نمیکنه پاشو از خونه بیرون بزاره

حالا وقتی همون ادم یه روزایی کم میاره و با بغض میگه خسته ام با یه حجمه از طرف اطرافیان مواجه میشه که تو ناشکری ، تو قدر نعمتی که خدا بهت داده رو نمیدونی ، تو لوسی ، تو بچه ای،

و هیییچ کس نمیدونه چقدر غم دل اون مادر سنگین تر میشه با شنیدن این حرفا هیچ کس نمیدونه چه عذاب وجدان و احساس گناهی به اون مادر میده
اون مادر عاااشق بچه شه اون مادر داره جون میده برای لحظه های قشنگی که داره برای اون موجود کوچولو مادری میکنه ولی حق داره بعضی روزا یکم دلش بگیره و دلش برای روزای قبل مادر شدنش تنگ بشه حق داره فقط برای چند دقیقه دلش نخواد مادر باشه

اون مادر هیچی نمیخواد جز شنیدن این جمله( کاملا حق داری)
درک شدن خیلی حس خوبیه..
همین یه جمله معجزه میکنه ✨