من نزدیک به یک ساله که دارم تجربه‌ام از زندگی با دختری که دچار رفلکس پنهانه رو با خودم حمل می‌کنم؛ تجربه‌ای که شاید هیچ‌کس تا وقتی خودش واردش نشه، نتونه واقعاً بفهمتش. 🤍
رفلکس پنهان شبیه یه بلای ناگهانیه...
یه روز، بدون اینکه چیزی بدونی، بدون اینکه حتی تصورش رو بکنی، میاد و همه‌چیز رو زیر و رو می‌کنه. 🥺
روز قبلش با آرامش به بچه‌ات شیر دادی. همه‌چیز عادیه.
اما یه روز می‌رسی به جایی که بچه رو بغل می‌کنی تا بهش شیر بدی، ولی نق می‌زنه، سرش رو برمی‌گردونه و شیر نمی‌خوره. 💔
اولش با خودت می‌گی شاید سیره...
شاید گرسنه نیست...
اما یک ساعت می‌گذره، دو ساعت می‌گذره و می‌بینی نه...
بچه گرسنه‌ست، ولی نمی‌تونه شیر بخوره. 🥺
از همون‌جا زندگی تو هم تغییر می‌کنه...
دیگه مادرِ قبل نیستی.
دیگه بچه‌ای نداری که خودش با گریه و بی‌قراری بهت بگه گرسنه‌ست و تو با خیال راحت بهش شیر بدی.
حالا باید مدام حواست جمع باشه.
باید خودت بفهمی کی گرسنه‌ست.
باید به هر روشی که می‌تونی، هرچقدر هم سخت، شیرش بدی؛ فقط برای اینکه کوچولوت گرسنه نمونه. 🫂🤍
و در تمام این مدت، باید پوست کلفت باشی...
چون حرف مردم شروع می‌شه. 💔
یکی می‌گه شاید به خاطر شیشه‌شیره.
یکی می‌گه شاید شیرت بدطعم شده.
یکی می‌گه شاید فلان کار رو اشتباه انجام دادی

تصویر
۲۰ پاسخ

2)
اما برای یک مادر، گاهی یعنی نزدیک یک سال نگرانی، تلاش، اشک، امید و دوباره از نو شروع کردن. 🥺🌱
و امروز فقط می‌خوام به تمام مامان‌هایی که بچه‌هاشون رفلکس پنهان دارن یه چیز بگم: 🤍
اگر خسته‌ای، حق داری.
اگر بعضی روزها کم میاری، حق داری.
اگر گریه می‌کنی، حق داری.
اگر از مقایسه شدن بچه‌ات با بقیه بچه‌ها دلت می‌شکنه، حق داری. 🫂
تو کم نگذاشتی. 🤍
تو مادری هستی که شاید هر گرم وزن گرفتن بچه‌اش رو با هزار زحمت به دست آورده؛
مادری که بارها خودش خسته بوده، اما باز هم بلند شده و برای بچه‌اش غذا درست کرده، شیر داده، دارو داده و تلاش کرده. 🌷
پس به خودت افتخار کن. ✨
شاید مسیر تو مثل بقیه مادرها نبوده...
اما تو توی همین مسیر سخت، بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی قوی شدی. 🤍🫂
**برای تمام مادرهایی که هر روز دوباره شروع می‌کنن...**
شما تنها نیستید. 🌱🤍

و تو باید همه‌ی این حرف‌ها رو بشنوی، اذیت بشی، شب‌ها با خودت فکر کنی که نکنه واقعاً من کاری رو اشتباه انجام دادم؟ 🥺
اما صبح دوباره لبخند بزنی... 🌱
در حالی که پشت اون لبخند، داری دست و پا می‌زنی تا یه دکتر خوب پیدا کنی، تا بفهمی بچه‌ات دقیقاً چی شده، تا دارویی پیدا کنی که حالش رو بهتر کنه. 🤍
با هزار امید درمان رو شروع می‌کنی،اما بهت میگن آره از بس بچه رو دکتر بردی اینجور شده...
با هزار ذوق و شوق غذای کمکی رو هم شروع می‌کنی؛ به این خیال که شاید شیر رو دوست نداره، شاید از غذا خوشش بیاد...
شاید بالاخره یه چیزی پیدا بشه که با اشتها بخوره و خیالت راحت بشه. 🥹🍽️
اما حتی غذا دادن هم برایت تبدیل می‌شه به یک کابوس. 💔
هر غذای جدیدی که با عشق و ذوق براش درست می‌کنی، ممکنه لب نزنه.
سرش رو تکون بده، تف کنه و پس بزنه.
و تو دوباره باید از اول شروع کنی... 🫠🤍
دارو، قطره، شیر، غذا...
گاهی حتی با قطره‌چکان شیر بدی که فقط گرسنه نمونه. 🥺
و سخت‌ترین قسمت ماجرا اینه که می‌بینی بچه‌ی تو مثل خیلی از بچه‌های دیگه نیست...
کوچیک‌تره.
لاغرتره.
وزن‌گیریش کنده. 🤍
برای خیلی از مامان‌ها، اینکه بچه‌شون توی یک ماه ۸۰۰ گرم وزن گرفته، شاید یه اتفاق معمولی باشه.
اما برای تو؟
**۸۰۰ گرم یه آرزوئه.** 🥹
چون بچه‌ی تو ممکنه تمام تلاشش رو بکنه و آخر ماه فقط ۲۰۰ یا ۳۰۰ گرم اضافه کرده باشه.
و تو می‌مونی و یک عالمه نگرانی...
یک عالمه مقایسه...
یک عالمه حرف مردم...
و مادری که فقط می‌خواد بچه‌اش سالم و سیر و خوشحال باشه. 🤍🫂
حالا نزدیک یک ساله که من با این مشکل دست و پنجه نرم می‌کنم.
شاید اسمش فقط «رفلکس پنهان» باشه...

عزیزم کاملا درکت میکنم
شما که همه‌ی راه هارو رفتی اصفهان پیش دکتر پیمان نصری هم برو من از قزوین رفتم پیشش و خیلی کمکم کرد

دختر من از یکماهگیش رفلاکسش شروع شد..شصت سی سی شیرخشک و یه ساعت طول می کشیدتا بخوره کم کم تو خواب فقط می خورد ..پنج ماهگی دیگه بالا نیاورد ولی از چهار ماهگی وزن گیریش کند شد..تا به تجویز دکتر پدیا شور دادم که باعث شد بعد دو ماه دوباره رفلاکسش بر گرده..از شش ماهگی هم فقططط با قطره چکون شیر می خوره ..تا اینکه ت آزمایش ها مشخص شد هورمون رشدش کم هست..یک ماهی هست تحت نظر فوق تخصص غدد هست..برا وزن گیریش تاکید داشت رو غذا خوردن ..شربت اشتها داد ولی آنچنان تاثیر نداشت دو مدل قطره هم داده که بهش میدم..دختر من اصلا در خواست شیر یا غذا نمیکنه.. خودم هر دو ساعت بهش شیر میدم..شیر غذا فقط با قطره چکون😊ده ماهه درگیرم..واسه همین بیشتر خونم نمیشه جایی برم..واقعا سخت ترین چیز همین رفلاکسه چه آشکار چه پنهان.

و تو چقدددددددددر صبوری مادر ❤️❤️❤️🙏🙏دعام کن تو از منم مادر تری

تک تک حرفهات رو با جون و دلم درک کردم
دلم میخواد بشینم زار بزنم
واقعا آدم یه جایی کم میاره
وقتی میری دکتر و اولین چیزی که نگاه میکنی و خدا خدا میکنی یکم بالاتر رفته باشه وزنش هست
روی همون عدد مونده و شاید ماهی ۱۰۰ گرم اضاف بشه و وقتی به دکتر میگی همین خب باید چکار کنم من تمام تلاشم رو دارم میکنم، دکتر هم میگه بسه خوبه نگران نباش
ولی تو میمونی و یه دنیا حسرت و سوال و غم
و کسی نیست این وسط تو رو درک کنه و بفهمه چی میگی
بهت میگن بس که زیادی حساسی اینجوری هست یکم آروم وریلکس باش بچه هم بهترمیشه
ولی کسی نمیفهمه تو اگر ساعت ها کاری به کوچولو نداشته باشی اون حتی نق نمیکنه که گرسنه اس ، گریه کردن که جای خود داره
نمیدونم شاید اینم یک نوع امتحان الهی هست
ولی من پیر شدم😢

مطمعنم یه روز از همین روزا
میای تایپک میزاری رفلاکس دست از سرم برداشت(:

بعدم ما رو دعوت میکنی به چایی😂🦦

باز شاید خواب دخترت خوب باشه من همه ی این مشکلات به علاوه خواب بی کیفیت پسرم الان من ده ماهه خواب درست و حسابی ندارم نمیدونم بخاطر ریفلاکس هست یا چی هر نیم ساعت و یک ساعت پسرم بیدار میشه

عزیزم شما سر بارداریتون خیلی دارو مصرف کردید؟؟

عزیزززززم خیلی سخته واقعا تو یه فرشته ای مادر نازنین که صبوری میکنی

با تمام پوست و گوشت و استخونم درک میکنم چی میگی
دختر من از ۴ ماهگی شیر نخورد و سینمو ول کرد الانم که الان حسرتش تو دلم مونده
شیر خشک و به زور روزی شاید ۱۵۰ تا میخورد با قطره چکون با هزار بدبختی و التماس و زجه زدن
شاید باورتون نمیشه بعضی وقتا شده ۲ روز کامل اصلا شیر نخورده به غذا و میوه و اینا نگهش داشتم
از اون موقع تا حالا بالای ۲۰ تا شیر عوض کردیم گفتیم شاید مزه شیر خشک و دوست نداره یا بهش نمیسازه
چند مدل شیشه شیر عوض کردیم ولی دیدیم نه اصلا بحث این حرفا نیست
بیشتر از ۱۰ تا دکتر مختلف بردیم ولی بی‌فایده
کلی داروی رفلاکس داروی حساسیت دیگه چیزی نمونده که بهش نداده باشم
انقدر که من سر شیر نخوردنش غصه خوردم و گریه کردم که دیگه پیر شدم

الان باز خدارو صد هزار مرتبه شکر ماشالله بهتر از قبل شده فکر میکنم هر جقدر بزرگتر بشه بهتر از این هم میشه
شما هم ناراحت نباش ایشالا که درست میشه چیکار میشه کرد این شانس ما دیگه
سر هم شیر نخوردنای دخترم به خودم قول دادم که دیگه بچه دار نشم من آدم کم تحملی هستم سر همین یدونه جونم به لبم رسیده خدا همینو برام نگه داره بسمه

پسر بزرگ من رفلاکس پنهان داشت بچم اینقد صبور بود من تا پنج ماهگی نفهمیدم که افتاد به خس خس و سرفه شیر نمی‌خورد سرش و می‌برد عقب موقع شیر خوردن بچم تقلا میکرد بزدم ی دکتر آنتی بیوتیک داد گفت سرماخورده اما هیچ تب نداشت ی دکتر دیگه رفتم گفت رفلاکس پنهان داره دیگه درمان و شروع کردم و البته غذا رو اونم خیلی لاغر بود از چهار ماهگی افت رشد داشت وزن نمیگرفت اومد زیر نمودار بعد ی دارویی داد دکتره خیلی خوب بود اسمش یادم نیست عالی بود با اون و شروع غذای کمکی و البته رژیم غذایی خودم تو ۷ ماهگی رو به بهبود رفت بعدم دیگه تا یکسالگی خوب خوب شد

من لحظه به لحظههههه ی حرفاتو زندگی کردم، تا مرض افسردگی رفتم، زندگی به کام خودم‌ و اطرافیانم تلخ شده، واقعا کسی که رفلاکس پنهان رو زندگی کرده باشه حرفاتو میفهمه

چقدر خوب حرف دلمونو به زبون اوردی🥲
واقعا مادرایی که بچه ی رفلاکسی دارن صد هیچ از بقیه مادرا عقب ترن
چقد نیاز داشتم به این حرفا

عزیزم خدا ایشاا..بچت به زودی خوب میشه و روزای سختت تموم میشه

سلام بچم ۳ روز دیگه ۱۱ ماهه میشه هنوز بالامیاره گاهی. یعنی رفلکس معده پنهان داره ؟؟؟؟؟

عزیزم 🥺
ببخشید میپرسم ولی نظر دکتر چیه؟

دقیقااااا حرف دل منو زدی‌‌‌‌‌...همه همش میگن تو حساسی خودش گرسنه بشه میخوره درصورتی که دتترمن اصلا دنبال خوردن نیس ‌.نمیدونن ک من چی میکشم

منم دخترم دچارشه هنوزم خوب نشده😭
تازه اینکه کم شیر هم میخوره ی چیز دیگه است
گفتن غذا خور بشه بهتر میشه اما نشد ک نشد
شما برای بهبودش کتری کردید

سخت تر از اصل ماجرا همین حرفای بقیست
امیدوارم زودتر خوب شه❤️

سوال های مرتبط

مامان حلما مامان حلما ۲ سالگی
#ارسالی_شما

پیامی
برای
تو
که قصد داری...

برای تو، که ایستادی سرِ دو راهیِ …

اون چیزی که توی شکمته، فقط یه توده سلولی نیست؛
یه "جان"ه...
یه چیزی که داره کم‌کم شکل تو رو می‌گیره، تو رو مادر می‌کنه.
اون، اولین نفریه که صدای قلبت رو از درون شنیده. اولین کسی که قبل از اسمش، حسش کردی. قبل از اینکه دنیا ببینه‌ش، تو فهمیدی وجود داره.

می‌دونم که شاید هیچ‌کس کنار تو نیست. شاید مادر، خواهر، حتی پدر بچه همه بار رو روی دوشت گذاشتن.
می‌دونم... ولی یه چیز هست که فقط مال خودته:
صدای قلب اون بچه که الان، همین الان، داره توی بدنت می‌کوبه، حتی اگه هنوز نشنیدیش.

سقط، فقط پایانِ یه بارداری نیست. پایانِ یه بخشی از خودته.

یه بخشی که شاید سال‌ها بعد، بی‌هوا، نصفه شب، وقتی همه خوابن، بیاد توی فکرت و بگه: «اگه بودم چی؟»

هیچ‌کس نمی‌دونه تو چی کشیدی. هیچ‌کس حق نداره قضاوتت کنه.
ولی یه چیز رو بدون:
تو مادر شدی، حتی اگر کسی بهت نگه. حتی اگه کسی نباشه بچه رو بغل کنه، تو همین الان مادر شدی.
حتی اگه این چندمین فرزند تو هست، یه بچه‌ی تکراری نیست. این یه جان جدیده. یه نقطه‌ شروعِ تازه.

و اگه این بچه زنده بمونه، یه روزی شاید بشه همون کسی که بغلت می‌کنه و می‌گه: "ممنون که نگهم داشتی."

تو قرار نیست بی‌نقص باشی. فقط قراره مهربون باشی.

اگه فقط یه درصد احتمال می‌دی که یه زندگی پشت این دو‌راهی خوابیده، همون یه درصد کافیه.
چون زندگی همیشه از همون یه ذره شروع می‌شه...

@hejrat_kon

#سقط
#فریاد_بیصدا
#مادر
مامان فَرنیک💖 مامان فَرنیک💖 ۱۲ ماهگی
شیردوشی/افزایش شیر

پارت۲ :
شروع شیردهی باید قوی باشه
۲ماه اول تعیین کننده س که ظرفیت تولید بره بالا
هرچی دوماه اول بیشتر شیر بخورن و مک بزنن و بیشتر بدوشید بدن متناسب با اون خودشو تنظیم میکنه

*نکته: اگه با دست بدوشی شیر کم میشه و ادامه مسیر شاید به خشکی منجر بشه
ضمن اینکه شیردوشی با دست خیلی دردناکه ولی یه نکته ریز داره، حتی وقتی بچه مک بزنه یا با شیردوش برقی بدوشی اگه اخرش در حد چند ثانیه با دست سینه رو فشار بدی میبینی که عع بازم شیر هست و همین کارم روی افزایش شیر موثره (و کار درد آوریه)

اگر به هر دلیلی کم بدوشی(مثلا هر سری هر سینه رو ۱۰ دقیقه بدوشی) یا مثلا بچه زود سیر یا خسته بشه کامل سینه رو خالی نکنه تولید شیرت کم میشه به مرور خشک میشه

پس طبیعیه که مامانی که بچه ش شیرخشکم زیاد میخوره و فاصله شیر از سینه دادنش طولانی میشه به مرور شیرش کم بشه

چیزی که خیلی مهمه اینه: همه ما خانما یک هفته ی افت شیر داریم! هفته تغییرات هورمونی (که پریود میشیم) شیر به شدت کم میشه
شما که بچه تون از سینه شیر میخوره شاید خیلی متوجه عدد و رقم این کاهش نشید ولی من چون پمپ میکردم و ثبت میکردم میفهمیدم چه افت مشهودی داره بعدا تحقیق کردم دیدم عععع ! خیلیا همینن
از بد ماجرا گویا اون یه هفته طعم شیر یکم تغییر میکنه یه سری از بچه ها خوششون میاد بیشترم میل پیدا میکنن بهش 😫 و اونجاس که شاید بیشترم بیفتن به شیر مامان خوردن و این برای مامانی که از سینه شیر میده تحریک و تولدی بیشتر به ارمغان داره
و امثال من هم اون هفته شبا باید دو ساعت یه بار پاشن شیر بدوشن که طفلشون سیر بشه😏🫠😂
در هفته کاهش شیر نگران نشیدو نترسید و حسابی به خودتون برسید

ادامه دارد….
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۱۴ ماهگی
یک سالگی فرهانِ من 🤍🧸

یک ساله شدی پسرِ کوچولوی من…
یک ساله که با خنده‌هات، با شیطنت‌هات، با دست‌های کوچولوت و حتی با گریه‌هات، خونه‌ی من دیگه فقط یه خونه نیست؛ شده دنیای من. ❤️

فرهانِ من، تو نمی‌دونی توی این یک سال چند بار فقط نگاهت کردم و با خودم گفتم: «چطور ممکنه یه آدم این‌همه عشق رو توی یه دل جا بده؟»

از روزی که اومدی، من دیگه فقط «من» نبودم…
یه تکه از قلبم شدی که بیرون از سینه‌م راه میره، می‌خنده، بازی می‌کنه و هر روز بزرگ‌تر می‌شه. 🥹

شاید وقتی بزرگ شدی نفهمی مامانت با دیدن اولین دندونت چه ذوقی کرد، با اولین چهار دست‌وپات رفتنت چقدر قربونت رفت، برای هر تب و بی‌قراری‌ات چقدر دلش ریخت، یا چند بار شب‌ها فقط نگاهت کرد و خدا رو برای داشتنت شکر کرد…

اما من همه‌شون رو یادم می‌مونه.
تک‌تک لحظه‌های اولین سال زندگی تو رو، مثل قشنگ‌ترین گنج دنیا توی قلبم نگه می‌دارم.

فرهان جان،
تو فقط پسر من نیستی؛
تو قشنگ‌ترین اتفاق زندگی منی.
همون کوچولویی که با یک لبخندش می‌تونه تمام خستگی‌های مامان رو از یادش ببره. 🤍

امروز یک ساله شدی، اما برای من انگار یک ساله که خودِ زندگی دوباره شروع شده…

تولدت مبارک عشق کوچولوی مامان.
الهی همیشه سلامت، خندون و خوشبخت باشی و من تا هر وقت که خدا اجازه بده، کنار تو باشم و بزرگ شدنت رو ببینم.

یک ساله شدی فرهانِ من؛
و من یک ساله که عاشق‌ترین مامان دنیام. 🥹❤️🧸

تولدت مبارک پسرِ قلبِ مامان.
دوستت دارم، بیشتر از چیزی که کلمه‌ها بتونن بگن. 🤍
مامان علی مامان علی ۱۳ ماهگی
فردا دقیقا ۳۶۵ روز میشه که من مادر شدم . یک سالی که هم خیلی زود گذشت و هم خیلی دیر .....
شب ها و روزهایی که من با کولیک و رفلاکس و آلرژی میجنگیدمدو فقط التماس خدا میکردم که زمان به عقب برگرده و من بچه دار نشدم.الان وقتشه که اعتراف کنم.... من اون حس عاشقانه مادری رو تا مدتها نتونستم توی خودم پیدا کنم.... فقط احساس مسئولیت شدید داشتم که من باید مواظب این موجود نحیف باشم تا بزرگ بشه .
تا چهار ماه اول توی یه دنیای گنگ و گیج بودم. هنوز برای خود قدیمم سوگواری میکردم. امااااا وقتی اولین بار با صدای عطسه من خندید ، انگار یه چیزی ته دلم ریخت ... یه چیزی توی سینه ام بال بال زد 😍😍😍😍
انگار شرایط داشت بهتر میشد . علی داشت شیرین میشد .... انگار تازه داشتم میفهمیدم زندگی قشنگی هاش رو هم داره .... تا رسید به الان ، به یک سالگی ، به عشقی که میتونم به خاطرش دنیا رو زیر و رو کنم. هنوز هم خسته میشم، هنوز افسردگی میاد سراغم ، هنوز هم بعضی وقتا یهو یه غمی میشینه ته دلم ولی .... دیگه این حس ها موندنی نیست . با خنده اش، با صدای باد معده اش، با راه رفتنش، با فضولی های بی پایانش، با اکتشافات خطرناکش ذوقمرگ میشم، اینا رو نوشتم برای مامان هایی که شاید مثل خودم بودن. مامان هایی که به نسبت بقیه دیرتر عاشق بچه شون شدن ، مامانایی که مثل من از شیر دادن خوششون نمیاد ، شاید اونها هم بتونن روزی این احساسات خودشون رو بپذیرن و یه روزی برسه که به خاطرش دیگه عذاب وجدان نگیرن و بتونن با صدای بلند مطرحش کنن.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ....❤️❤️❤️